عزم سلطان عالم سوى عالم ديگر، و سلب كردن كافور مجبوب رجوليت فحول ملك و به روشنائى در چشم ملوك نشستن، و ديده قرة العين علائى را، كافور وام گردانيدن، و در آن قصاص، ديده و سر به هم باد دادن! - انتخاب از مثنویات نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

انتخاب از مثنویات - نسخه متنی

امیرخسرو دهلوی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

عزم سلطان عالم سوى عالم ديگر، و سلب كردن كافور مجبوب رجوليت فحول ملك و به روشنائى در چشم ملوك نشستن، و ديده قرة العين علائى را، كافور وام گردانيدن، و در آن قصاص، ديده و سر به هم باد دادن!





  • چو ديد آن حال سنبل چار و ناچار
    كه بفگندند سرو راستين را
    كسى كز بهر زخم چشم زد نيل
    چنان چشمى كه از سرمه شدى ريش
    چو پر خون شد خمارى نرگس وى
    خمارى داشت چشمش، واى صد اوي
    به ديده هر كس اندر درد مي كرد
    اگر بود از فلك زينگونه بيداد
    وزين سو خضر يوسفت روى چون ديد
    بسى مي خواست داد خود ز دادار
    زهى نيرو كه در پنجاه فرسنگ
    فلك زانجا كه در پاداش سرهاست
    زمانه ساخت تيغى ز آه مظلوم
    همين دستور كز پاس نمك ماند
    چو او بگزاشت از حق نمك پاس
    چو از تيغ و نمك سوگند بودش
    چو او بر ديده ى منعم جفا كرد
    به چشم كس چو كس خار ستم داد
    غرض القصه آن كافور بى نور يكى از نيك خواهان، قاصدى جست
    يكى از نيك خواهان، قاصدى جست



  • عنيفان را از هر سو كرد بر كار
    بيازردند چشم نازنين را
    رسيدش چشم زخمى ناگه از ميل
    چگونه تاب ميل آرد بينديش
    خمارى گوئيا قى ميكند مى
    كه شد چشم و، خمارش ماند بر جاي
    وى از ديده مى افشان شد، زهى درد
    فلك كور است، ياب كورتر باد
    كه چشم آزار يعقوبيش بخشيد
    به درد چشم كرد درد دل يار
    سر بدخواه زد شمشيرش از چنگ
    دعاى درد مندان را ارهاست
    سر شومش فگند از گردن شوم
    نمك خوارى دو سه در پاس خود خواند
    نمك خواران خورانيدندش الماس
    نمك شمشير شد سر در ربودش
    سپهر از ديده ى جانش سزا كرد
    ببايد چشم خود با سر بهم داد
    به تنبول اجل، چون گشت كافور بدين مژده، گل و تنبول بر دست
    بدين مژده، گل و تنبول بر دست


/ 179