آفرينش مورچه - درس هایی از نهج البلاغه، خطبه 185 نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

درس هایی از نهج البلاغه، خطبه 185 - نسخه متنی

حسین علی منتظری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

پاسدار اسلام ـ شماره34 ،مهر ماه 1363 درسهايي از نَهجُ البَلاغَه

آفرينش مورچه

آيت الله منتظري
بسم الله الرحمن الرحيم
حضرت اميرالمومنين«ع» در اين خطبه، در مقام اثبات خدا و بيان صفات الهي است كه تاكنون چند بحث در قسمتهاي اوّل خطبه داشتيم. اينك به دنباله خطبه مي‌پردازيم: «منها في صِفةِِ عَجيبِ خَلقِ اَصنافٍ مِنَ الحيوان.»
قسمتي از اين خطبه، در بيان خلقت اقسامي از حيوانات است كه خلقت آنها عجيب مي‌باشد.

همانگونه كه قبلاً تذكر داديم، مبناي سيد رضي «ره» در نهج‌البلاغه بر اين بوده است كه قسمتهاي جالبي از خطبه‌هاي حضرت را ـ كه از نظر فصاحت و بلاغت ـ اهميت دارد و يا قمستهاي مربوط به فلسفه و حكمت را به انتخاب و اختيار خود نقل كند و لذا در بسياري از موارد، كلمه «منها» اختيار مي‌كند و اين دليل بر اين است كه قسمتهائي از خطبه را حذف كرده است. در اين خطبه نيز، پس از اثبات صانع و بيان برخي از صفات الهي و سلام و درود بر پيامبر«ص» قسمتي را حذف كرده، آنگاه مي‌گويد: و از اين خطبه است، قسمتي كه در باره برخي از حيوانات عجيب الخلقه، ذكر كرده‌اند.

تفكر در نعمتهاي الهي

«وَلَوفَكَّرُوا في عَظيمِ القُدرَةِ و جَسيم النِعمَة لَرَجَعوُا اِلي الطّريق وَ خافُوا عَذابَ الحَريق.»
اگر مردم در قدرت عظيم و نعمت فراوان و بزرگ خداوند مي‌انديشيدند، بي گمان به راه خدا برمي‌گشتند و از عذاب سوزان مي‌ترسيدند.

تمام اين عالم نعمت خدا است: خورشيد، ماه، ستارگان، زمين، جنگل، دريا و هر چه در اين زمين وجود دارد، از نعمتهاي خدا است كه ما از آنها بهره مي‌بريم. اگر مردم در اين همه نعمت‌هاي فراوان و در قدرت بي‌پايان حق، فكر مي‌كردند، بي‌گمان اينقدر دهان كجي به دستورات خدا نمي‌نمودند و در بي‌راهه‌ها و خطوط انحرافي ـ كه بي‌شك معلول نشناختن خدا و پي نبردن به عظمت الهي است ـ سير نمي‌كردند و اگر انسان خدا را بشناسد و بداند خداوند قادر و قهار است و از ستمگران انتقام مي‌گيرد و خُرد و درشت اعمال ما را حساب مي‌كند، اينقدر كجروي نمي‌كند، بلكه در راه اسلام و راه خدا گام برمي‌دارد، چون به قدرت و قهّاريت خدا پي برده و مي‌داد كه آتش جهنم، معلول اين قهّاريت است.

حضرت امام علي بن الحسين زين العابدين عليه السلام با آن مقام والا و آن همه عبادتها و مناجاتها و نياشهاي خالصانه‌اش در دعائي كه از ابوحمزه ثمالي نقل شده چنين با خداي خود راز و نياز مي‌كند:

«فَما لِي لا أََبكيِ؟ أبَكي لِخُرُوج نَفسي، أبكي لِظُلمَهِ قَبري، أبكي لِضيقِ لَحدِي، أبكي لِسُؤالِ مُنكَرٍ وَنَكيرٍ إيّايَ، أبكي لِخُرُوجِي مِن قَبري عُرياناً ذَلِيلاً حامِلاً ثِقِْلي عَلي ظَهرِي، أنظُرٌ مَرَهَّ عَن يَمِيني وَأخريٰ عن شِمالي إذ الخَلائقُ في شَأنٍ غَير شَأنِي ...»
چرا من گريه نكنم؟ گريه مي‌كنم براي آن وقتي كه جانم از بدنم بيرون رود، گريه مي‌كنم براي تاريكي قبرم، گريه مي‌كنم براي تنگي لحدم، گريه مي‌كنم براي سؤال منكر و نكير (آنگاه كه به سراغم آيند) گريه مي‌كنم براي آن وقتي كه از قبر بيرون مي‌آيم در حالي كه برهنه و ذليلم و سنگيني اعمالم را بر دوش مي‌كشم، گاهي به طرف راست و گاهي فصاحت و بلاغت بالاترين درجه را داشتند، اصلاً هوس آوردن سوره‌اي را هم نكردند چه رسد به اينكه واقعاً بتوانند چنين كاري را بكنند، لذا همه ملزم بودند كه در برابر اين حجّت و برهان سر تسلميم فرود آورند.

بوجوب الحجج، از باب اضاف صفت به موصوف است. حجّت، واجب است يعني واجب الاتباع است و عقل انسان ملزم است كه آن را بپذيرد. اگر حجت و دليل دندان شكن بود، ديگر جاي انكار كردن نيست. پس «ارسله بوجوب الحجج» يعني «بالحجج الواجبه» حجج جمع حجّت است بمعناي دليل واضح و روشن.

«و ظهور الفلج»
و با ظاهر شدن پيروزيها
فلج به معناي پيروزي است و ضمناً براي اينكه سجع رعايت شود فُلجَ با ضمّ «فاء» نيز خوانده مي‌شود. و معناي جمله اين است كه ادلّه پيامبر طوري بود كه او را نزد عقلها پيروز مي‌كرد و عقل‌ها در برابر او مجبور به تسليم شدن بودند. «و ايضاح المنهج»
و واضح بودن راه و روش
منهج، همان طريقه‌اي است كه طي مي‌كنند. ايضاح يعني واضح كردن. پيامبر برنامه و روش خود را روشن كرده بود كه افراد بشر بتوانند به آساني آن را بپيمايند. «فبلّغ الرسالة صادعاً بها»
پس پيامبر رسالت خود را به مردم ابلاغ كرد در حالي كه حق را از باطل مي‌شكافت.

صَدع معنايش شكاف است. در قرآن آمده است: «فاصدع بما تؤمر» بشكاف باطل را بوسيله آنچه به تو امر مي‌شود پيامبر اكرم پيام و رسالت خود را ابلاغ كرد در حالي كه باطل را درهم مي‌شكافت و به دور مي‌ريخت و راه حق را باز مي‌كرد.

«و حمل علي المحجّه دالاًّ عليها»
و مردم را به راه راست وادار مي‌كرد در حالي كه آنها را بر آن راهنمائي مي‌كرد.

محجّه همان طريق و راه راست و مستقيم است كه به طرف حق مي‌رود. حمَلَ علي: يعني وادار كرد مردم را بر آن راه درست. «و أقام أعلام الإهتداء»
و نشانه‌هاي دلالت كننده به راه حق را بر پا نمود.اعلام يعني نشانه‌ها و علامتها. در گذشته‌ها كنار راه‌ها علامت‌هائي مي‌گذاشتند براي اينكه راه‌ها را براي مردم نشان دهد مانند همين كيلومتر هائي كه كنار جادّه‌ها ـ در اين زمان ـ نصب مي‌كنند؛ كه هر يك از اين علامتهاي نشان دهنده راه را علم مي‌گويند.

«و منار الضياء»
و نشانها و مناره‌هاي روشنائي (را بر پا كرد)
مناره اسم مكان است از ماده اناره يعني محل نور. مناره‌ها جاي چراغهائي بود كه در گذشته كنار راه‌ها مي‌گذاشتند كه مردم از راه دور تشخيص دهند كه جادّه از چه طرف است و به بي‌راهه نروند. در اينجا حضرت مي‌خواهد بفرمايد: پيامبر اكرم «ص» در قسمتهاي مختلف راه حق، چراغهاي راهنمائي نصب كرد كه راه را گم نكنند؛ قرآن را آورد، جانشين خود را معرفي نمود و معجزات فراوان آورد كه هر معجزه‌اي به منزله يك علم و يك منار است كه راه را براي مردم نشان دهد و ديگر به سوي گمراهي و بي‌راهه نروند. «و جعل امراس الاسلام متينة»
و ريسمانهاي اسلام را محكم كرد.

امراس جمع مرس است به معناي ريسمان. پيامبر اكرم ريسمانهاي اسلام را محكم و متين قرار داد كه پاره نشود. «وعري الايمان وثيقه»
و دستگيره‌هاي ايمان را وثيق و محكم قرار داد.

عري جمع عروه است به معناي دستگيره. پيامبر اكرم ريسمانهاي اسلام و دستگيره‌هاي ايمان را محكم و متين قرار داد تا اينكه مردم جادّه را روشن ببينند و گمراه و پرت نشوند. «واتقن تركيبه»
تركيب و به هم پيوستگي‌اش را استوار و متقن قرار داده است.

خداوند خلقت اين موجود ريز و كوچك را محكم و استوار قرار داده كه هيچ نقص و كمبودي ندارد. «وفلق له السمع و البصر و سوي له العظم و البشر.»
و براي آن ـ موجود كوچك ـ چشم و گوش پديد آورد و استخوان و پوست آراست.

اين حيوان با آن ريزي و كوچكي، داراي چشم و گوش است، استخوان بنديش را به تناسب بدنش آراسته و كامل گردانيده و بر آن پوست رويانده. خلاصه اعضاي بدنش به تناسب اندامش كامل و بي‌‌نقص آفريده شده است.

پس از اين قسمت كلي در باره حيوانات صغيرالجثّه و ريز، حضرت دو مثال مي‌زنند، يكي به مورچه و ديگري به ملخ.

آفرينش مورچه

«انظروا الي النملة في صغر جثّتها و لطافة هيئتها.»
با دقت به مورچه بنگريد با آن بدن كوچكش و هيكل ظريفش. معمولاً كار ريز كردن و چيزي را كوچك درست كردن، دشوارتر و مشكل‌تر از بزرگ است. فرض كنيد اگر كسي مي‌خواهد چيزي را با گِل درست كند، اگر آن چيز، لگن باشد، درست كردن آن هم آسان‌تر و هم سريع‌تر است ولي اگر بخواهد فنجان ـ مثلاً ـ درست كند، چون ريزه‌كاري بيشتري دارد لذا هم وقت بيشتر و هم كاربرد زيادتري خواهد داشت. « لاتكاد تنال بلحظ البصر ولا بمستدرك الفكر.»
به قدري زير است كه با چشم ديده نمي‌شود و با فكر درك نمي‌گردد.

اين مورچه به قدري ريز است كه ديدن آن با گوشه چشم مشكل آيد و همين كوچكي سبب مي‌شود كه به آن هيچ توجّهي نشود و اصلاً در فكر و انديشه‌ انسان نيز راه نيابد.

لحظ البصر: ديد چشم.

تنال: دريافت مي‌شود.

مستدرك: از باب استفعال است، از ماده درك و آنچه از باب استفعال است، در آن معناي طلب مي‌آيد. مستدرك ممكن است اسم مفعول باشد و ممكن است اسم مكان و يا مصدر ميمي؛ و ظاهراً در اينجا مصدر ميمي است چون معناي مصدري دارد. و لابمستدرك الفكر: يعني و نه بواسطه طلب درك فكرها به دست مي‌آيد يعني فكر من و شما هر اندازه طلب ادراك داشته باشد، نمي‌تواند آن ظرافت مورچه را ادراك كند.

و اگر آن را به معناي اسم مفعول بگيريم، چنين مي‌شود: آنچه طلب درك شده است يعني آن درك شده شما نمي‌تواند ظرافت و دقايق وجودي مورچه را بيابد.

زمين مورچه

«كيف دبّت علي ارضها.»
بنگريد كه چگونه اين مورچه بر زمين خودش مي‌جنبد و حركت مي‌كند.

يك وقت ترا ـ اي انسان ـ غرور نگيرد كه فكر كني اين زمين مال تو است. مورچه هم در آن نقطه‌اي كه راه مي‌رود سهمي دارد، آن هم چنين مي‌پندارد كه خود صاحب زمين است و تو اي انسان حق آنرا غصب كرده‌اي! پس اين زمين نه مال تو است و نه ما ديگري بلكه مال خدا است كه هم در اختيار تو قرار داده و هم قسمتي را در اختيار مورچه و و ... قرار داده است.

دبّت: مي‌جنبد و حركت مي‌كند.

بدست آوردن روزي «وصُبَّت علي رزقها.»
صُبّت: ريخته شده است. اين كلمه سه جور قرائت شده: صُبّت، ضَنَّت و صَبَت. البته شارحين نهج‌البلاغه صَبَت را ضبط نكرده‌اند ولي شيخ محمد عبده در عبارت خودش اين كلمه را اختيار كرده است. صبَّت: به اين معنا است كه مورچه‌ها بر سر بدست آوردن روزي خود ريخته شدند و گرد آمدند. اگر يك جا خرمن گندمي باشد، مي‌بينيد مورچه‌ها مي‌شتابند به سوي آن و مانند آب، ريخته مي‌شوند. صُبّت فعل مجهول است به معناي ريخته شده. ضنَّت: يعني بخل مي‌ورزد. اگر مورچه‌اي گندمي را با خود حمل كند، مي‌بيني به هيچ قيمت نمي‌شود آن را از مورچه گرفت، پس آن در دادن دانه به من و شما بخيل است. و اما صَبَت، از صبا يصبو گرفته شده و به معناي «اشتاق» است. صبا اليه، اي اشتاق‌اليه. هميشه «صبا» متعدي به «اِلي» مي‌شود ولي در اينجا ـ بنابر اين قول ـ «صبا» به «علي» متعدي شده است. از اين رو، اگر صَبَت بخوانيم ، ناچار بايد يك نحوه معناي تضمني براي آن درست كنيم و ـ مثلاً ـ بگوئيم «صبت مستولياً علي رزقها» اشتياق پيدا كرد كه بر رزق خود مستولي شود.

/ 1