آنچه زين حالها به ما دو رسيد من ز ديدار شه جدا ماندم چشم بد ناگهان مرا دريافت شاه از من به دل گران گشته ست سخنى باز شد به مجلس شاه سخن آن بد كه باده خورده همى اين سخن با قضا برابر گشت رادمردى كنيد و فضل كنيد من درين روزها جز آن يك روز به سرايى درون شدم روزى گفتم آنجا يكى خبر پرسم خبرى يافتم چنانكه مرا قصد كردم كه باز خانه روم آن خبر ده مرا تضرع كرد تا بدين شادى و نشاط خوريم من به پاداش آن خبر كه بداد خوردم آنجا دو سه قدح سيكى خويشتن را جز اين ندانم جرم اگر اين جرم در خور ادبستگو بزن مر مرا و دور مكن
گو بزن مر مرا و دور مكن
مرسادا به هيچ پير و جوان آدم از خلد و روضه ى رضوان كارم از چشم بد رسيد به جان به گناهى كه بيگناهم از آن بيشتر بود از آن سخن بهتان به فلان جاى فرخى و فلان از قضاها گريختن نتوان بر شه حقشناس حرمتدان مى نخوردم به حرمت يزدان با لبى خشك و با دلى بريان زانچه درد مرا بود درمان راحت روح بود و رامش جان تا دهم صدقه و كنم قربان كه مرو مر مرا بمان مهمان قدحى چند باده از پس نان بردم او را بدين سخن فرمان بودم آنجا بدان سبب شادان من و سوگند مصحف و قرآن چوب و شمشير و گردن اينك و رانگو بكش مر مرا و دور مران