خطبه های حضرت علی (علیه السلام) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

خطبه های حضرت علی (علیه السلام) - نسخه متنی

ناصر مکارم شیرازی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ومن كلام له عليه السلام

في معنى قتل عثمان:
لَوْ أَمَرْتُ بِهِ لَكُنْتُ قَاتِلاً، أَوْ نَهَيْتُ عَنْهُ لَكُنْتُ نَاصِراً، غَيْرَ أَنَّ مَنْ نَصَرَهُ لاَ يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ: خَذَلَهُ مَنْ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ، وَمَنْ خَذَلَهُ لاَ يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ: نَصَرَهُ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي. وَأَنَا جَامِعٌ لَكُمْ أَمْرَهُ، اسْتَأْثَرَ فَأَسَاءَ الاََْثَرَةَ وَجَزِعْتُمْ فَأَسَأْتُمُ الجَزَعَ وَللهِ حُكْمٌ وَاقِعٌ في المُسْتَأْثِرِ وَالجَازعِ. از سخنانى است كه امام(ع)در مورد قتل عثمان فرموده است[1]اگر به كشتن او فرمان داده بودم،قاتل محسوب مى شدم،و اگر آنها را باز ميداشتم از ياورانش به شمار مى آمدم!اما كسى كه او را يارى كرده نمى تواند بگويد از كسانى كه دست از ياريش برداشتند بهترم،و كسانى كه دست از ياريش برداشتند نمى توانند بگويندياورانش از ما بهترند،من جريان «عثمان »را برايتان خلاصه مى كنم:

استبداد ورزيد،چه بد استبدادى،و شما ناراحت شديد و از حد گذرانديدو خداوند در اين مورد حكمى دارد كه درباره «مستبدان »و«افراط گران »جارى ميشود(و هر كدام به واكنش اعمال نادرست خود گرفتار مى شوند).

[1]نگاهى عبورى به ماجراى عثمان:

«ابن ابى الحديد در اين مورد بحث كرده است،كه ما فشرده آن را دراين جا مى آوريم:

او مى گويد:صحيحترين اخبار در مورد عثمان آن است كه «طبرى »در تاريخ خود آورده كه خلاصه آن چنين است:

عثمان حوادث تازه اى در اسلام به وجود آورده كه باعث خشم مسلمانان گرديد،اين رويدادها عبارتند از:سر و كار آوردن بنى اميه مخصوصا فاسقان سفيهان،و بى دينان آنها،و اعطاى غنائم به آنان،و آزار و ستمهائى كه درمورد عمار ياسر،ابوذر،و عبد الله بن مسعود،و كارهاى ديگرى كه در اواخرخلافت خويش انجام داد.

وليد بن عقبه را والى كوفه ساخت كه گروهى به شراب نوشيدن وى گواهى دادند.و نيز سعيد بن عاص را پس از وليد فرماندار كوفه ساخت.(فرمانداران او وضعى پديد آورده بودند كه مردم آماده پرخاش وانفجار بودند لذا مى بينيم همينكه)سعيد بن عاص گفت:«عراق بستان قريش و بنى اميه است »،اشتر نخعى در پاسخ وى گفت:خيال ميكنى سرزمين عراق كه خداوند به وسيله شمشير مسلمانان آن را فتح نموده،مربوط به تو و اقوام تو است؟رئيس شرطه سعيد ناراحت شده و به اشتر پرخاش نمود،اشتر به يارانش از طائفه نخع اشاره كرد،آنها به جان رئيس شرطه افتادند و او راسخت كتك زدند و به دنبال اين جريان در مجالس و محافل انتقاد و بدگوئى از سعيد فرماندار كوفه شروع شد،اين بدگوئى و اعتراض كم كم،به عثمان كه سعيد را والى ساخته بود،سرايت نمود،و بسيارى از مردم را بر ضد دستگاه حكومت اطراف يكديگر،گرد آمدند،سعيد جريان را به عثمان نوشت وعثمان دستور داد رهبران شورش را به شام تبعيد كند،معاويه را هم از اين تبعيديان و جريان كار آنها،آگاه ساخت. تبعيديان كه عبارت از:اشتر نخعى،مالك بن كعب اسود بن يزيد نخعى،علقة بن قيس نخعى، صعصعة بن صوحان و گروه ديگرى بودند وارد شام شدندپس از ورود،بين آنها و معاويه در جلسات متعددى سخنانى رد و بدل شد از جمله:

معاويه به آنان گفت:يا به نيكى گرائيد و يا ساكت باشيد!بينديشيدو درباره آنچه براى شما و مسلمانان سودمند است نظر دهيد آن را بخواهيدو از آن متابعت كنيد.

صعصعه گفت:تو لياقت آن را ندارى كه ما چنين كنيم و اطاعت از تودر راه معصيت خداوند براى تو بزرگوارى نمى آورد.

معاويه گفت:نخستين سخنم با شما اين است كه:شما را به تقوى واطاعت خداوند و اتحاد فرمان ميدهم.

آنها گفتند:تو تاكنون پراكندگى و خلاف آنچه پيامبر(ص)آورده دستور داده اى!

معاويه گفت:اگر اين كار را كرده ام هم اكنون توبه مى كنم و شما را به تقوا و اطاعت خدا و همكارى با اجتماع مسلمانان امر مى كنم و فرمان ميدهم كه پيشوايان خود را محترم شماريد.

صعصعه گفت:اگر توبه كرده اى من به تو امر مى كنم كه از كارت كناره بگيرى،چه اينكه در ميان مسلمانان از تو به اين مقام سزاوارتر هست افرادى هستند كه پدرانشان از پدر تو آثار بهترى در اسلام داشته و پيشقدم تربوده اند.

معاويه گفت:من هم در اسلام قدمى داشته ام گر چه ديگرى از من بهتر بوده اما در اين زمان كسى از من قويتر نيست،اگر بود عمر بن خطاب و عثمان مرا بر كنار مى نمودند به جانم سوگند اگر كار در اختيار شما باشديك روز و شب حكومت براى مسلمانان باقى نخواهد ماند. در اينجا بود كه همگى به معاويه پرخاش كردند و موهاى سر و صورتش راكندند،پس از آن معاويه نامه اى به عثمان نوشت كه اگر اينان در شام باشند،مردم شام را نيز همچون مردم كوفه خواهند شورانيد.

عثمان دستور باز گرداندن آنها را به كوفه داد.

باز هم والى كوفه از دست آنان به عثمان شكايت برد،اين بار دستور داد آنهارا به «حمص »تحت نظر عبد الرحمن بن خالد تبعيد كند،و عبد الرحمن در«حمص »با وضع خشونت آميزى با آنان رفتار كرد.

در سال يازدهم خلافت عثمان عده اى از اصحاب پيغمبر(ص)گرد هم آمدند،و ايراداتى كه به عثمان داشتند وسيله «عامر بن قيس »كه مردى خداشناس و عابد بود به او رساندند عثمان به عامر بن قيس جواب اهانت آميزى داد.

اما وضع مدينه طورى بود كه عثمان مجبور شد با چند نفر از فرمانداران موردعلاقه اش در اين باره مشورت كند،به اين جهت از عبد الله بن عامر،سعيد بن عاص،معاوية بن ابى سفيان، عبد الله سعد و عمرو عاص دعوت كرد و جريان هيجان وآمادگى مدينه را براى شورش با آنان در ميان گذارد.

در پاسخ وى هر يك نظريه اى دادند:

عبد الله بن عامر گفت:

صلاح در اين است كه مردم را به جهاد مشغول سازى تا از اين فكر منصرف گردند.

سعيد بن عاص گفت:

بايد ريشه درد را قطع كرد،از كسانى كه وحشت دارى فاصله گير و كار آنان را يكسره كن زيرا جمعيتها چنانچه رهبران خويش را از دست دادند متفرق خواهندشد.

عثمان گفت: اين نظريه خوبى است اما!

معاويه گفت:

به نظر من بايد سران لشكر خود را فرمان دهى آشوبگران را زير نظر بگيرند،و من در شام چنين خواهم كرد.

عبد الله بن سعد گفت:

مردم اهل طمع هستند آن قدر به آنان ببخش تا به تو علاقه مند گردند.

عمرو بن عاص گفت:

تو بنى اميه را بر مردم سوار كرده اى يا عدالت كن و يا از كار كناره بگير.

عثمان از اين سخن سخت ناراحت شد،ولى عمرو عاص با همان زرنگى خود به او فهماند كسانى بودند كه امكان داشت خبر را براى آزادى خواهان ببرند،و چون شما را دوست داشتم چنين گفتم.

عثمان عمال و فرمانداران خويش را باز گرداند و دستور داد مردم را براى جهاد مجهز سازند.

در سنه 35 هجرى مخالفان عثمان و بنى اميه در شهرهاى اسلامى با يكديگرمكاتبه نمودند و يكديگر را بر عزل عثمان و فرماندارانش تهييج كردند،و سرانجام به اينجا منتهى شد،كه از مصر دو هزار نفر به سركردگى «ابو حرب غافقى »از كوفه دو هزار نفر به همراهى «زيد بن صوحان »،«مالك اشتر»،«زياد بن نضرو»،«عبد الله بن اصم غامدى »،و از بصره گروه بسيارى به رهبرى «حرقوص بن زهير»به عنوان زيارت خانه خدا به سوى مدينه حركت كردنددر ماه شوال سنه 35 هجرى در نزديكى مدينه هر كدام در نقطه خاصى فرودآمدند،پس از آن گروهى را به مدينه فرستادند تا مقصودشان را به مردم برسانند.

سرانجام وضع بجائى رسيد،كه منزل عثمان را محاصره كردند،اما از رفت و آمد با عثمان جلوگيرى ننمودند اينان در پاسخ رؤساى مهاجران مى گفتند:

ما به اين مرد نيازى نداريم و براى همين جهت از شهرهاى خود به مدينه آمده ايم،از خلافت كناره بگيرد،تا ديگرى را بجاى او قرار دهيم.

عثمان در اين موقع فرصت را غنيمت شمرد و از فرمانداران خود وسيله نامه كمك خواست، فرمانداران وى به جز معاويه هر كدام در اين راه اقدام كردند.

روز جمعه عثمان پس از نماز منبر رفت و به گروه آزادى خواهان خطاب كرد:

«همه اهل مدينه مى دانند شما به وسيله پيغمبر(ص)لعن شده ايد»!هيجان و شورش در مردم پديد آمد و شورش آنچنان بالا گرفت كه عثمان از ترس بيهوش شد،وى را به خانه آوردند.

على(ع)،و طلحه و زبير بخانه عثمان رفتند و ديدند عده اى از بنى اميه ازجمله مروان در آنجا گرد آمده اند.

آنها به على(ع)گفتند:تو ما را هلاك كردى!اين كار،كار تو است،اگربه خلافت برسى زندگى تلخى خواهى داشت،امام(ع)خشمناك شد:بپا خاست و آنان كه همراه وى بودند بپا خاستند و همه از منزل خارج شدند.

استمداد عثمان از امام(ع):

عثمان پس از اطلاع از اجتماع مسلمانان در مدينه از بلاد مختلف اسلامى بمنزل امام(ع)آمد، و گفت تو پسر عم من هستى و من بر تو حق خويشاوندى دارم از طرفى تو در نزد مردم قدر و منزلت دارى و همه بسخنت گوش مى دهند،اوضاع هم كه مشاهده مى نمائى،من دوست دارم تو با آنها صحبت كنى و آنان را از اين راهى كه در پيش گرفته اند منصرف سازى!

امام(ع):به چه عنوان آنها را راضى و منصرف نمايم؟

عثمان:باين عنوان كه من پس از اين طبق صلاح انديشى تو رفتار كنم! امام(ع):من بارها با تو در اين باره سخن گفته ام،و تو هم وعده داده اى،اما به سخنان مروان،و معاويه و ابن عامر، گوش دادى و به وعده ات وفا نكردى.

سرانجام امام(ع)براى خاموش كردن غائله به اتفاق 30 نفر از مهاجران و انصار با كسانى كه از مصر آمده بودند صحبت فرمود و مصريان قبول كردند كه بمصر باز گردند.

در ضمن امام(ع)بعثمان سفارش كرد تو نيز با مردم سخن بگو و اعلام كن كه حاضر هستى به تمام شكايات آنها رسيدگى كنى و از كردار گذشته ات توبه نمائى!

عثمان نيز خطابه اى خواند،و اعلام كرد توبه نموده و به تمام شكايتها رسيدگى مى كند،و هر كس حقى به گردن او دارد به منزلش بيايد و بگيرد!

عثمان پس از اين خطابه و بازگشت بمنزل ديد مروان و عده اى از بنى اميه در منزلش نشسته اند،مروان گفت سخن بگويم يا ساكت بنشينم،همسر عثمان گفت ساكت باش بخدا سوگند شما قاتل عثمان و يتيم كننده اطفالش خواهيدبود!چه اينكه او سخنى گفته كه نبايد از آن برگردد!

ولى مروان نتوانست ساكت بنشيند گفت:اين حرف به صلاح خلافت تو نبود،الان همه اجتماع كرده و هر كس حقى را مطالبه مى نمايد.

سرانجام عثمان دستور داد مروان مردم را پراكنده كند مردم به خانه امام(ع)رفتند،و جريان را گزارش دادند.

امام(ع)عبد الرحمان بن اسود را ملاقات كرد،به او فرمود:خطابه عثمان را شنيدى؟گفت آرى فرمود سخن مروان را هم گوش دادى؟گفت بلى!

امام فرمود:خدا به فرياد مسلمانان برسد!

من اگر در خانه بنشينم عثمان مى گويد:مرا ترك كردى و خوار ساختى و اگر برايش صلاح انديشى كنم مروان او را بازيچه خود قرار مى دهد.

سپس امام(ع)با خشم به خانه عثمان رفت و به او فرمود:

مروان منحرفت مى كند،و از آنچه دين و عقل مى گويد بر كنارت مى-سازد،من از اين پس به سراغت نخواهم آمد!

همسر عثمان به عثمان گفت:

سخن على را شنيدى؟او ديگر باز نخواهد گشت،از مروان اطاعت كردى و آنچه گفت به مرحله اجرا گذاشتى،مروان در نظر مردم بى ارزش است،و اين بخاطر على(ع)بود،كه شورشيان به مصر برگشتند،باز هم به خانه على بفرست و از او صلاح انديشى كن!

پس از سه روز مصريها بازگشتند،و نامه اى را به اين مضمون ارائه دادند كه از غلام عثمان در بين راه گرفته اند،در آن نامه عثمان به «عبد الله بن سرح »فرماندارش دستور داده بود،«عبد الرحمان بن عديس »،و«عمرو بن حمق »را شلاق بزن و سر و ريش شان را بتراش و آنها را در زندان كن!وعده،ديگرى را دستور داده بود بدار بياويزد.

آنها نزد امام(ع)آمدند،كه در اين باره با عثمان سخن بگويد،امام(ع)ازعثمان جويا شد،عثمان انكار كرد كه همچون نامه اى به مصر نوشته باشد.

محمد بن مسلمه گفت:اين كار كار مروان است.

عثمان گفت من خبر ندارم.

مصريان گفتند،مگر مروان آن قدر جرئت يافته كه غلام عثمان را بر شتربيت المال سوار كند و مهر مخصوص عثمان را به پاى كاغذ بزند،و او را ماموريتى به اين مهمى بدهد،و عثمان خبر نداشته باشد؟

عثمان گفت بلى من بى اطلاعم. در پاسخش گفتند،يا راست مى گوئى يا دروغ اگر دروغ بگوئى واين عمل مروان نباشد،استحقاق بركنارى از مقام خلافت را يافته اى،زيرا تو فرمان به قتل و شكنجه ما و مسلمانان،به نا حق داده اى،و اگر گفته تو راست باشد،يعنى اين عمل كار مروان باشد باز هم بايد از خلافت كناربروى،زيرا خليفه ضعيف و ناتوان كه ديگران بدون آگاهى او فرمان قتل و شكنجه مسلمانان را با مهر مخصوص او با استفاده از وسائل خلافت صادركنند، لياقت خلافت اسلامى را نخواهد داشت!

پس در هر صورت بايد از خلافت كنار بروى.

عثمان گفت:لباسى كه خداوند به تنم كرده بيرون نخواهم آورد،ولى توبه مى كنم!گفتند اگر بار اول بود كه توبه مى كردى از تو مى پذيرفتم،اما اين چندمين بار است كه توبه كرده اى و باز آن را شكسته اى بنابر اين يكى از سه راه بيش باقى نمانده،يا از خلافت بر كنارت كنيم،و يا تو را به قتل برسانيم،ويا در راه خداوند شهيد بشويم.

عثمان گفت:كشته شدن از بركنارى خلافت در نظر من محبوب تر است.

امام(ع)برخاست و خارج گرديد،مصريان نيز همراه وى برخاستند.

اوضاع به وخامت گرائيد،كار بر عثمان تنگ شد بار ديگر از امام(ع)درخواست كرد،بين او و مردم ضرب الاجلى تعيين كند،تا به شكايات و ستم هائى كه به مردم شده برسد،سه روز وى را مهلت دادند،اما او در خفاء وسائل جنگ را آماده مى كرد.

سه روز گذشت،و او به وعده اش وفا نكرد.شورش مردم بيشتر شد،خانه وى را محاصره كردند، و از ترس اينكه مبادا از شام و بصره كمك براى اوبرسد بين او و مردم حائل گرديدند،و آب را از او منع نمودند،عثمان به امام(ع)و همسران پيامبر جريان را مخفيانه گزارش داد. امام(ع)به ميان مردم آمد و از اين روش آنان را منع فرمود.

اين محاصره چهل روز به طول انجاميد،در اين مدت فرزندان امام(ع)از او دفاع مى كردند و آب به منزلش مى بردند.

اوضاع وخيمتر شد يكى از اصحاب پيامبر(ص)به نام «نيار بن عياض »عثمان را سوگند،داد كه از خلافت كناره گيرد،اما«كثير بن صلت »كه ازطرفداران عثمان بود«نيار»را با تير كشت، مصريها ندا دادند قاتل نيار رابراى قصاص از خانه بيرون كن!عثمان گفت:هرگز كسى را كه از من حمايت نموده بدست شما نخواهم داد!

خواستند به درون خانه هجوم برند،درب بسته شد.عثمان به فرزندان امام(ع)كه در خانه او بودند و از وى دفاع مى نمودند گفت به خانه برويد كه پدرتان ناراحت است.

و مروان با شمشير از خانه بيرون آمد و با مردم به نبرد پرداخت،در اينجابود كه شورش به مرحله نهائى خود رسيد و مردم بدرون ريختند و نزاع در گرفت و تعدادى از طرفين كشته شدند،چند نفر پى در پى براى كشتن عثمان وارد اطاق وى شدند و با او صحبت كردند و برگشتند،محمد بن ابى بكر نيز بدرون اطاق رفت و با او سخنانى رد و بدل نمود و ضرباتى نيز به عثمان وارد ساخت و پس از او«ابو حرب غافقى »و«سودان بن حمران »وارد اطاق او شدند و كارش رايكسره كردند.

(اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 2 صفحه 129-158)

/ 242