سوال - مذاهب خمسه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

مذاهب خمسه - نسخه متنی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

در خصوص مذاهب اربعه و ارتباط آن با مذاهب شيعه اماميه و امتيازات تشيع درمقايسه با آن مذاهب اربعه، بايد، تا حدى در مورد آغاز پيدايش مذاهب كلامى و فقهى در اسلام صحبتى داشته باشيم تا برسيم به زمانى كه مذاهب شكل مذهب را به خود گرفته اند و اينكه تا قبل از تشكيل و ايجاد مذاهب بطور رسمى كه عمدتاً در نيمه اول قرن دوم محسوب مى شود چه شرايطى وجود داشته است و پس از آن مى توانيم در مورد خود اين مذاهب بحث كنيم .بطور كلى مى دانيم كه مسائل اسلامى (اگر بخواهيم دسته بندى كنيم) آنچه كه مربوط به جوهر اسلام است و عمدتاً در قرآن و بعد هم در سنت بيان شده است سه دسته اند:
1- اعتقادات (كه وظيفه فكر و عقل است)
2- اعمال (كه راجع به اعضااست)
3- روحيات و اخلاق (كه مربوط به دل است) در قرآن به طور جداگانه و مجزا به هر يك از اينها پرداخته شده است كه مثلاً در قرآن يا روايات سه باب براى اين سه دسته ذكر شده باشد بلكه اينها به طور مخلوط با هم ذكر شده اند و بسيارى از آنها هم در ضمن قصص قرآنى آورده شده اند. از همان ابتدا هم معلوم بود كه اين مسلمانان كه كاروان علم را به حركت درآورده اند (حتى در دوران صحابه و بعد از آن در دوره تابعين) كار دسته بندى را شروع كرده اند. مثلاً ابن عباس در درسهايى كه مى داد مشخصاً و بطور جداگانه مباحثى در مورد تفسير، سير ادب عربى و حديت ارائه مى نمود. و كم كم معلوم شد كه اسلام يك سرى اعتقادى دارد و يك سرى مسائل فقهى و يك سرى مسائل عرفانى و اخلاقى .تابعين: كسانى هستند كه پيامبر (ص) را درك نكرده اند ولى صحابه را درك كرده اند. يك صحابه يا بيشتر. و معلومات خود را از طريق صحابه اخذ نموده اند و اگر حديثى را نقل مى كنند خودشان از پيامبر (ص) نشنيده اند بلكه از يكى از اصحاب شنيده اند. البته خود تابعين هم به دو دسته صغار تابعين و كبار تابعين تقسيم مى شوند. صغار تابعين در اواخر نيمه قرن دوم پيدا شده اند و يك، دو يا سه (يا چند نفر معدود) از صحابه سالمند را ديده اند. كبار تابعين بيشتر صحابه را ديده اند. سن ايشان ايجاب مى كرده است و در ميان آنها حتى برخى صحابه هم بوده اند مثل ابن عباس كه در زمان رحلت حضرت رسول (ص) ظاهراً هنوز به سن بلوغ نرسيده بود و بيشتر معلومات خود را نيز از صحابه گرفته است، ولى چون مورد توجه بوده است ديگر در بيان روايات، سند نقل نمى كرده است و اين اشتباهى است كه هم شيعه و سنى دارند كه وى را از كبار تابعين مى دانند. د دوران تابعين اين رشته هاى مختلف كم كم بروز كرد. همه محدث بودند. همه علم قرآن را مى دانستند ولى در عين حال تخصصى هم وجود داشت. در همين دوران بود كه رفته رفته بحث هاى سياسى، اعتقادى و فقهى شروع شد. اولين بحثى كه پس از حضرت رسول حتى در ميان خود صحابه شروع شد و در دوران تابعين گسترش پيدا كرد، مسأله خلافت بود. (كه اينجا به آن نمى پردازيم) عده كمى معتقد بودند به نص و اينكه خلافت على (ع) منصوص است و اكثريت هم اين را قبول نداشتند و يا غفلت مى كردند و يا فراموش كرده بودند. بطور كلى در دوره تابعين مبحث خلافت يك مسأله كلامى مورد بحث يود. و عمدتاً شيعيان در دوره تابعين وعده كمى در دوران صحابه شيعه داشته ايم. اما اين شيعيان در بعد سياسى بوده اند يعنى خلافت را حق على و خاندانش مى دانستند. اما در بعد فقهى ريشه اين مذاهب فقهى كه مورد توجه ما هستند هنوز در اين دوران مشخص نشده است بلكه حتى همان افرادى كه به شدت از خلافت على(ع) دفاع مى كردند و حتى در راه او شهيد هم شدند موضع فقهى ايشان مشخص نمى باشد يعنى اين مسائل هنوز جدا نشده است. مثلاً سعيد بن زبير در راه ولايت على شهيد شد و در بعد سياسى شيعه بوده است. درميان اهل سنت هم فقه هنوز رنگ كاملى نگرفته بود. فقط مى دانيم كه در نيمه قرن دوم و اواخر قرن اول، سه مكتب فكرى در جهان اسلام مسخص شده است:

1- مكتب كوفه

2- مكتب مدينه

3- مكتب مكه (احتمالاً مكتب چهارمى هم در شام وجود داشته است. )تابعين در اين مراكز داراى راى بوده اند و ميان آراءشان اختلاف وجود داشته است هم در مورد مسائل فرعى و هم در اصول. عمدتاً اختلاف در اصول ميان مكتب كوفه و مكتب مدينه بچشم مى خورد و آن هم مسأله قياس و رأى و اجتهاد است. مكتب مدينه كاملاً در محور نص و كتاب و سنت حركت مى كرد و اعمال قياس و اجتهاد و راى خيلى كم بود يا اصلاً نبود. ولى در كوفه، حتى قبل از پيدايش ابوحنيفه اجتهاد ايشان آميخته بود به رأى و نظر عقلى. علت هم آن بود كه در كوفه علوم اسلامى و فقه ابتداً توسط ابن مسعود شروع شد (و اين عمل پس از فتح عراق و تاسيس كوفه و اعزم وى از سوى خليفه دوم به كوفه صورت گرفت) و سپس به وسيله على (ع) كه خلافت خود را در كوفه مستقر كرد دنبال شد. ابن مسعود در ميان صحابه عقيده به رأى و نظر داشت و حتى نمونه هايى از قياس در فتواى او ديده مى شد. على (ع) هم منبع تعقل و تفكر اسلامى بوده است و نظرات و فتاوى و قضاوتهايش همه آميخته با يك نوع اجتهاد دقيق بوده است. در مورد قياس نمى دانيم در آن تاريخ اصلاً مطرح شده بود كه كسى مخالفت كند يا نه، مشخص نيست. در عين حال چند مكتب كلامى هم بوجود آمد. حسن بصرى از تابعين بود وى شخصيت مهمى بوده است كه هنوز آنطور كه بايد شناخته نشده است، حديث مى دانسته، اهل ذوق بوده، عرفان داشته، كلمات اخلاقى داشته است و تفكر سياسى خاصى داشته است و گرايش او بيشتر به سوى على بوده است و بويژه بعد از جنگهايى كه در دوران على پيدا شد مثل جنگ جمل كه در بصره صورت گرفت (حسن بصرى هم متمركز در بصره بود) پس از اين جنگها و حوادث در بصره و بعداً در كوفه پيروان على و ديگران يك نوع تفكر عقلانى و بحث درباره مسائل كلامى پيداشدند كه از شاگردان او حسن بصرى واصل بن عطا در مسئله كسانى كه مرتكب گناه كبيره مى شدند نظر خاصى پيدا كرد كه ايشان نه مؤمن هستند و نه كافر بلكه فاسق هستند و منزلة بين و جدا شد و منشأ ايجاد معتزله گرديد و بعداً اين تفكر او گسترش پيدا كرد و توأم بود با يك تفكر عقلانى و از اينجا معتزله جدا شدند در حالى كه بقيه در مورد مسائل اعتقادى اصلاً بحث نكرده بودند و همان ظواهر قرآن و سنت و روايت وجود داشت. در اينجا يك دورنمايى از پيدايش دو نوع مكتب در زمينه اعتقادات پيدا شد كما اينكه على (يا مشخصاً اولويت) كه متعزله در آن بحثهايى داشتند. يعنى سه نوع خلاف بين مسلمين پيداشد كه خوارج هم حرف جديدى به آن اضافه كردند و گفتند اصلاً خليفه لازم نيست. مردم مسلمان هستند و خودشان امور را اداره مى كنند و برخى از ايشان همبه شوراى خاصى قائل بودند. شيعيانى كه ما در قرن اول مشاهده مى كنيم به نظر من 90-80 درصدشان در موضوع خلافت حرف دارند و آن را حق على (ع) مى دانند (البته با اختلافاتى كه ميان خود ايشان هم وجود داشته است) من وارد اين بحث نمى شوم كه در آن زمان تشيع چند معنا داشته است چون از كارمان باز مى مانيم. اينها زمينه هايى هستند كه بايد پيش از پيدايش مذاهب به آنها توجه كنيم. من در كتاب نداى وحدت هم به اين مسائل اشاره كرده ام. مرحله بعدى دوران بعد از تابعين است كه از اواخر قرن اول شروع مى شود. و در نيمه اول قرن دوم طبقه سوم شاگردان اسلام كاملاً ظاهر مى شوند كه تابعين تابعين هستند (اول صحابه دوم تابعين سوم تابعينِ تابعين اين را هم از قرآن گرفته اند... "التابعين لهمباحسان"يك اصطلاح قرآنى است) ايشان كسانى هستند كه صحابه را نديده اند و تابعين را ديده اند و زمانى است كه علوم اسلامى كاملاً از هم جدا شده است و رشته ها هم مشخص شده است. رشته تفسير، رشته فقه، رشته كلام، و رشته عرفان (در آن زمان به آن اخلاق و سلوك مى گفتند كه از همين رهگذر تصوف هم رفته رفته شكل گرفت) در همين دوران است كه اين مكاتب (كوفه و مدينه و مكه) در زمينه فقه با ظهور افراد شاخصى در آنها نمود عينى پيدا مى كنند كه متبحر در آن مكتب بوده و صاحب نظر مى باشند و در ميان پيروانشان به صورت پيشوا در آمده و مكتب به مذهب تبديل مى شود. در رأس مكتب كوفه كه بر اساس رأى و اجتماع و قياس مبتنى شده بود، شخصيتى به نام ابو حنيفه نعمان قرار گرفت كه در سال 80هجرى متولد شد و در سال 150 هجرى فوت نمود. وى در كوفه شاخص بود و مذهب حنفى از آن بوجود آمد. شايد در زمان خود وى عنوان مذهب هم نداشته است ولى در دوران شاگردانش مشخص است كه ايشان پيرو ابوحنيفه و مذهب حنفى هستند و اتفاقاً چند شاگرد قوى و نيرومند تربيت كرده است كه دو نفر از آنها به عنوان صاحبان ابوحنيفه معرفى شده اند1- محمدبن حسن شيبانى كه شاگرد كوچكتر است 2- ابويوسف كه شاگرد بزرگتر است. اين دو و ديگران، مذهب و رويه او را بسط دادند و كار او عمدتاً دو بخش دارد: 1- اساس فتاوى در رديف كتاب و سنت و قياس بود. وى قياس را خيلى گسترش داد بطوريكه مخالفين وى او را متهم مى كردند كه ابو حنيفه بيش از 17 حديث را در باب سنت معتبر مى داند. اصلاً حديث نمى داند و اين گفته ها نه تنها از طرف شيعيان بلكه در ابتدا از طرف خود اهل سنت بدوى نسبت داده شد از جمله در مكه و مدينه كه مالك در راس آن بود و خلاصه همه در قبال ابو حنيفه صف آرايى كردند.2- مسئله تفريع - احكام كلياتى بودند كه ديگر فرع نداشتند، مثلاً نماز مغرب 3ركعت است، وضو به چند صورت انجام مى شود اما در مورد اينكه مثلاً اگر شك كنيم، موضوع شك چيزى است كه بعداً بوجود مى آيد و يا كسى اگر در اعمال حج تقدم و تأخر نمود چه بايد بكند، اين مسائل فرع احكام بود و موسسه تفريع ابوحنيفه بوده است و نوشته اند شاگردان ابوحنيفه در مسجد كوفه مى نشستند و دائماً مسئله فرض مى كردند و اين را هم با عبارت "أرايت " عنوان مى كردند كه به معناى "فرض كن "است و به ايشان "أريتييون " مى گفتند و در مدينه بشدت باأرايتييون مخالف بودند و مى گفتند حادثه بايد واقع بشود، بعد ببينيم فتواى آن چيست و مفتمى فتوا دهد و ما از پيش خود نوع فرض نكنيم و از جمله مخالفين با اين أرايتييون خود ائمه بودند. در اصول كافى باب حديث و علم و عقايد، حديثى در مورد أرايتييون وجود دارد. اما پس از 3 قرن بلاخره أرايتييون بوسيله شيخ طوسى در شيعه رخنه كردند و فقه شيعه نيز فقه أرايتييون شد كه كتاب مبسوط شيخ طوسى پر است از اين فروع و اصولاً اولين كتاب اينچنين را شيخ طوسى نوشت و تفريع فروع از فقه شيعه شروع شد. و تا قبل از آن فقه شيعه محدود بود به فتاوى ائمة كه هر چند در آن تفريع وجود داشت ولى بصورت محدود ديده مى شد. در اين مورد خيلى بحث شده است كه حو عراق جو فكرى بوده است چون محل مذاهب مختلف بودن و بخصوص منطقه بصره كه از فرقه هاى مختلف از جمله ايرانى ها در آن حضور داشته اند من استخراج كرده ام كه در آن تاريخ زبان فارسى در بصره رواج داشته است. خلاصه اينكه در عراق (كوفه و بصره) جو آزادى وجود داشته است و بسسارى از فرقه ها و اهل كتاب در آنجا حضور داشته اند. همين جو آزاد و آزادى بعدها باعث شد كه خلافت عباسى ها كه در نيمه اول قرن دوم بوجود آمد و باكمك و فكر ايرانى ها نيز توأم بود يك خلافت آزاد فكرى بوده است. اينها را كه مى گويد قصد تمجيد ندارم. واقعيتهايى است كه وجود داشته است معهذا زمينه براى گسترش علوم پيدا شد در حالى كه اين زمينه براى مدينه وجود نداشت و مدينه با اهل حديث شناخته مى شد. مكتب ديگر در مدينه خيلى سابقه داشت اما تدريجاً در قرن دوم يعنى همان زمانى كه ابوحنيفه در كوفه دعوى راى و قياس سرداده بود در مدينه، شاخص مكتب مدينه ظاهر شده بود و پيش از مالك فقهاى سبعه مدينه نيز با رويه كوفه مخالفت كرده بودند و اگر مسأله اى را مى ديدند كه مبتنى بر راى و اجتها بود مى گفتند اين از عراق آمده است و شتر از عراق حمل كرده و آورده است حتى اين تعبير در روايات ائمه نيز وجود دارد. مالك هم عالم مدينه بود و حتى روايتى را از حضرت رسول نقل مى كنند كه مى گويد عليكم بعالم المدينة كه ديده ام مذهبى در مورد اين قضيه بحث مى كند كه او چه كسى است آيا مراد شخص است يا مكتب است مالك هم محدث بى چون و چراى مدينه بود. البته در رتبه شاگردان ابوحنيفه بوده است هرچند در نزد وى تلمذ نكرده است ابوحنيفه در سال 150هجرى فوت كرده امام صادق (ع) در 148هجرى ومالك در سال 179فوت كرده اند. مالك از كسانى كه در رديف ابوحنيفه بوده اند در مدينه حديث اخذ كرده است كه از جمله آنها حضرت امام صادق (ع) است. اولين كتاب حديثى كه در اسلام باقى مانده است كتاب الموطى مالك است (موطى يعنى راه طى شده، راهى كه پاخورده و كوبيده شده است راه شوسه و طى شده) كتاب كوچكى است كه در حدود 900-800 حديث دارد و مشتمل است بر رواياتى كه با چند واسطه به حضرت رسول (ص) مى رسد و فتاوى خودش و فتاوى اهل مدينه (كه بعداً خواهيم گفت فتواى اهل مدينه خود اساس بوده است براى مذهب مالك) و همچنين احاديثى از حضرت صادق (ع) در آن كتاب وجود دارد. رابطه بين امام صادق (ع) و مالك رابطه استاد و شاگردى بوده است. در حدود 40 حديث از اهل بيت نقل شده به واسطه از امام باقر (ع) به واسطه از امام زين العابدين (ع) و تعدادى از آنها را مالك مستقيماً از حضرت صادق (ع) نقل مى كند و اساس مكتب مالك يكى به نقل و حديث بود كه به اجتهاد و قياس اعتنا نمى كرد هر چند به موضوع استحسان مجال ظهور داده شد، ديگرى فتواى اهل مدينه بود. در كتاب الموطى فراوان مى بينيم كه ذكر شده كه آنچه علماى مدينه مى گويند اين است يا آن است و معتقد بود كه ميزان در اسلام، نظر علماى اهل مدينه است كه ديگران چه در كوفه و چه در شام به او حمله كردند و اوزائى كه در شام در رديف مالك بود اعتراض كرده و نامه اى براى مالك مى نويسد كه اين چه سخنى است كه تو گفته اى و مگر ديگران محلى از اعراب ندارند ديگران هم عالم هستند و رفته اند و كسب علم نموده اند. مالك هم استدلال مى كند كه مدينه محل نزول وحى بوده است و محل حضور پيامبر (ص) و كبار صحابه، اگر مطلبى را كه علماى مدينه از بين اشخاص شنيده اند و بين ايشان اتفاق نظر وجود دارد ما همين را به عنوان مدرك و سنت قبول مى كنيم. نظير اين گفته را آيت الله بروجردى در خصوص صحابه ائمه نقل مى كرد كه اگر بين صحابه ائمه مطلبى شهرت دارد نبايد از آن بگذريم ولو اينكه خبرى بر خلاف آن داشته باشيم. مالك هم عقيده داشت كه محل وحى و نزول قرآن اينجا بوده است و اگر بين علماى مدينه مطلبى اتفاقى بوده است جرأت زيادى مى خواهد كه انسان از آن صرف نظر كند و برود فتواى عالم شام را يا حديثى را كه در كوفه نقل مى شود اخذ كند. اصلاً در مدينه به احاديث كوفه نيز خوشبين نبوده اند. مسأله كوفه هم نسبت به اهل سنت هم شيعه بسيار بغرنج است. كوفه مركز نشر حق و باطل و دروغ بوده است. عجيت جايى بوده است. يكى از شاگردان مالك شافعى است (محمدبن ادريس شافعى) وى در مكه زندگى مى كرد. اصل او از غزه است و درمكه موطى مالك را حفظ كرده بود و چند سال در نزد مالك درس خواند و سپس به بغداد رفت و در آنجا شاخص شد و خود داراى مكتب و مذهب گرديد و سپس به مصر رفت و در آنجا بيشتر شاخص شد و مطالب خود را به صورت جديدى عرضه كرد. شافعى اين فعاليت ها را در سن پايين انجام داد در سال (حدوداً) 151-150متولد شد و در سال 204 در مصر از دنيا رفته است و داراى مسلك سياسى خاص خود بوده است. مذهب شافعى معجونى يا محصولى بود از دو طرز تفكر قبلى چون مكتب مدينه را در نزد موسس آن فراگرفته بود در بغداد هم در نزد محمدبى حسن شيبانى از شاگردان ابوحنيفه، فقه ابوحنيفه را كه مبتنى بر رأى و اجتهاد بود نيز اخذ نمود و رفته رفته خودش يك مذهب به وجود آورد. كه مذهب او متأثر از دو مكتب قبلى و محصولى از آنها بوده است.وى مكتب نقل و حديث را كاملاً مى دانسته. حديث را نيز خوب اخذ كرده بود و داراى كتاب مسند است و مكتب راى ابوحنيفه را از يكى از شاگردان متخصص او گرفته است.محمدبن حسن شيبانى جهت مبارزه با اين اتهام كه ابوحنيفه و پيروان او به حديث اعتقاد ندارند به مدينه رفت و در نزد مالك موطى را خواند موطى از كتابهايى است كه روايات آن بسيار با هم مختلف است، 14روايت وجود دارد كه ديدم در كويت يا دوبى اين كتاب را با 14روايت چاپ مى كنند. يك روايت در موطى روايت محمدبن حسن شيبانى است كه در هند چاپ شده است. و لازم است مقايسه اى صورت بگيرد كه آيا بين موطى رايج (كه يحيى بن يحيى در اندلس منتشر كرده است و تمام مغرب اسلامى و افريقا تا امروز پيرو مالك بوده اند اين كتاب را مورد استفاده قرار مى دادند).(و موطى كه شيبانى در كوفه چاپ كرده است تفاوتى وجود دارد يا نه) شيبانى پس از بازگشت خود از مدينه كتابى در رد اهل مدينه نوشته است و از جمله ايشان امام مدينه كه البته خود وى هم در نزد وى درس خوانده بود. نام كتاب الحجة على اهل المدينه است كه چندى قبل چاپ شده است اين كتاب از آن جهت مهم است كه در نيمه قرن دوم كه اصلاً معلوم نيست ما فقيهى داريم يا نه يك چنين فقه مفصلى در حدود 4جلد و نزديك به 1500 صفحه توسط محمدبى حسن شيبانى نوشته شده است و اهل مدينه را رد كرده است و فتاواى مالك را يك به يك نقل كرده و رد مى كند. شافعى در ميان ائمه سنى چند امتياز دارد اولاً اديب است، مدتى در ميان قبايل عرب گشته است و زبان عربى را خوب مى دانسته است، شاعر بوده و شعرا را خوب مى دانسته و خودش جزء بهترين شعرا مى باشد، ثانياً از خاندان بنى مطلب است. در سلسله نسب شافع يكى از اجداد عبد المطلب مى باشد ،و در حقيقت جدو خاندان دور پيامبر محسوب مى شده است كه برايش امتيازى به حساب مى آمده است. ثالثاً از دوستداران اهل بيت بوده است و گفته اند مدتى در يمن بوده است و در آنجا قصد خروج داشته است كه در زمان هارون دستگير شده و به بغداد آورده شده و وساطت شاگردان و اساتيد وى باعث شد كه كشته نشود. به هر حال به على و اهل بيت(ع) علاقه داشته است كما اينكه ابوحنيفه نيز همينطور. خلاصه اينكه شافعى فرد بسيار مستعدى بوده و در سن كم بسيار درخشيده است. در رفتن شافعى به مصر هم حرف است در مقدمه كتابى از تاريخ فقها نوشته يكى از كردهاى كورانى، چنين ذكر شده است كه علتى كه شافعى از بغداد هجرت كرد اين بود كه پس از شهادت موسى ابن جعفر(ع) ديگر بغداد نماند و به مصر رفت،( مصر هم از همان اول دوستدار على (ع) و خاندان وى بود) مصرى ها هم دور او را گرفتند، و تا حال حاضر در مسجد عمر و عاص مسجد عتيق مصر كه اولين مسجدى است كه در مصر بوسيله عمر و عاص ساخته شده است، جاى نشستن شافعى در هنگام ارائه درس هنوز مشخص است. يك محله در مصر با نام الامام الشافعى وجود دارد. در هر حال امام شافعى در مصر حدود 90 فتوا از فتاوى خود تجديد نظر كرده است و لذا مى گويند شافعى قال فى القدم و قال فى الجديد و بر خلاف ديگر شيخ طوسى به اين موضوع توجه كرده است. خود اين مسئله كه چرا رأى شافعى تغيير كرده است هم حائز اهميت است. آيا جو مصر باعث شده آيا در مصر با رواياتى برخورد كرده كه در بغداد نبوده است آيا در بغداد جوى از سوى پيروان ابوحنيفه ايجاد شده بود كه وى جرأت نمى كرد همه حرفهاى خود را بزند بدين ترتيب مذهب شافعى در كنار مذهب حنفى نشر پيداكرد و اصلاً خود اين يك بحث است كه اين مذاهب در كدام يك از سرزمينهاى اسلامى نشر پيدا كرده است و علت انتشار آنها چه بوده است، در تاريخ فقه قابل بررسى مى باشد. از جمله شاگردان شافعى احمدبن حنبل بودكه شافعى هنگام عزيمت به مصر گفت من كسى را در ميان شما اعلم تر از احمد حنبل باقى نگذاشتم وى احتمالاً (بعضى هم گفته اند در بصره) متولد شد در سال 241در بغداد فوت كرده است. در نسب وى اختلاف است غالباً مى گويند شيبانى است كه پدرش در مرو ساكن شده و او هم در مرو بدنيا آمده و پس از فوت پدرش، به بصره و سپس به بغداد آمده اند پس از رفتن شافعى احمد بن حنبل به عنوان شاخص اهل حديث شناخته شد، حتى از خود مالك و ديگران هم غليظتر شد. كم كم داراى مسلك خاصى گرديد. مسلكى كه در مسائل اعتقادى ظواهر كتاب را حجت مى دانست. اگر كلمه يد الله براى خدا اطلاق شده بود مى گفت خدا دست دارد و اين چارچوب را كه مذاهب اهل سنت پيدا كرده اند و حتى در مورد خلفا كه مى گويند اول ابوبكر بعد عمر بعد عثمان، بعد على (ع) اساس اين گفته را احمد قرار داد وى داراى اطلاعات فراوان حديثى بود و جزو اولين كسانى است كه براى صحابه مسند نوشته است بنام مسند احمد كه مشتمل بر 40هزار حديث است. و با حذف مكررات 30هزار باقى مى ماند و براى هر يك از صحابه بابى معين كرده و روايتى كه از ايشان رسيده است را در آن جمع كرده است و شده مسانيد صحابه يا مسند احمد حنبل داراى فقه هم بوده است. گفته احمد حنبل اصلاً فقيه نيست و محدث مى باشد. و مريدان احمد حنبل كه در بغداد زياد بودند بر عليه او شوريدند و نمى گذاشتند طبرى را در قبرستان مسلمانان دفن كنند چرا كه وى گفته احمد فقيه نبوده است اما در هر صورت احمد فقيه بوده و يك مجموعه مسائلى هم چاپ شده كه كس ديگرى از فتاوى احمد جمع كرده است. در هر حال اين شد مكتب چهارم اين چهار مكتب در راس مكاتب فقهى بود و باقى ماند در عرض اينها فقهاى ديگر بودند. اوزائى در شام داراى مكتب بود، سفيان ثورى و سفيان بن عوينه هر دو داراى مذهب بودند و داود ظاهرى در كوفه كه بعد از احمد يا در رديف احمد قرار داشت وبيشتر از احمد پايبند ظواهر روايات بود و قياس را صد در صد انكار مى كرد. شافعى متوسط بود، احمد يك مقدار بيشتر پافشارى كرده بود روى روايات و قياس را چيزى ضرورى دانسته بود كه در هنگام ضرورت به آن رجوع مى شود مثل رجوع ما به مجمع تشخيص مصلحت، او هم گفت قياس از اين قبيل است (ولى مرا هم حجت مى دانست) داود ظاهرى مى گفت باب قياس را مطلقاً ببنديد همانطور كه شيعيان هم مى گفتند و مانند شيعيان اجتهاد مى كرد و مجال اجتهاد وى گسترده بود اما مجالى براى قياس در آن وجود نداشت و اين مكتب مكتبى بود كه مدتها و تا قرن چهارم وجود داشت و بعد از آن منتفى شد. البته در قرن ششم در اندلس شخصى مانند ابن حزم پيدا شد و مكتب او را نشر داد و كتابهايى نوشت. جزو مكاتبى است كه پيرو ندارد ولى از لحاظ علمى خيلى روى آن حساب مى كنند چون مى خواهد همه مشكلات فقهى را بدون قياس حل كند يعنى عيناً مثل كارى كه ما شيعيان انجام مى دهيم. مذاهب ديگرى را كه عرض كردم منقرض شدند. دوشادوش ديگر اين مذاهب، مذهب ديگرى از شيعه وجود داشت كه آن مذهب زديه بود و پايه گذار آن زيدبن على بود كه در سال 120يا121بر عليه بنى اميه قيام كرد و شهيد شد و چون عالم بود از وى مذهبى باقى ماند و مسندى از وى بجاى مانده است كه اگر ارتباط مسند با زيد به طور قطعى مشخص شود اولين كتاب فقهى است و مذهب او هم اولين مذهب فقهى اسلامى است كه رسماً شكل مذهب گرفته است، امااين امر هنوز مشخص نيست. اين اجمالى از مذاهب چهار گانه، اين مذاهب در دوران مختلف همينطور دست به دست چرخيده است. يك نكته اى كه بايد عرض كنم اين است كه نبايد فكر كنيم اين مذاهب فقهى را خلفا ساخته اند و اين چهار نفر نوكر خلفا بوده اند. اينگونه نيست و اين گفته ها خلاف ضرورت تاريخى است. ابو حنيفه در زمان خود قضاوت را قبول نكرد، نه در دوران بنى اميه كه مقدار زيادى از آن را درك كرد و نه در دوران بنى عباس، هر قدر منصور به وى اصرار كرد، قبول نكرد. حتى وابلى نوشته است كه ابو حنيفه رفت بغداد كه بازگردد و ناگهان خبر فوت وى رسيد. من معتقدم كه منصور قصد داشته كه او را بكشد. اين آخوندى كه زير بار خليفه نمى رود در كوفه وقتيكه محمدبن عبد الرحمن ابن ابى ليلا (كه فقيه و قاضى رسمى بنى عباس در كوفه بود) فتوا مى داد ابو حنيفه با استدلال آنها را ابطال مى كرد و مى گفت اين فتوا غلط است و ابن ليلا به دربار شكايت كرد. ابداً ابى حنيفه دست نشانده خلفا نبود وى مرد ثروتمندى بوده است خزاز (خزفروش) بوده و اصالتاً هم ايرانى بوده است. وى از نظر سياسى هم مكتب خاصى داشته است. وى معتقد بود در ميان خاندانهايى كه وجود دارد خاندان على از همه اليق و اولى است اين كه مى گويند ابوحنيفه شيعه بود، شيعه سياسى بود و آن هم در اين حد، نه بعنوان نص بعنوان اولويت و لهذا وقتى كه زيدبن على در سال 120يا121 خواست قيام كند براى ابوحنيفه پيغام داد و گفت من هم فكر تو را دارم و مى گويم اولويت با على است (زيد معتقد به نص بر على نبود)حال تو بيا و به من كمك كن، ابوحنيفه استر خود را با مقدارى پول برايش فرستاد. زيد قبول نكرد و گفت تو خودت بيا تا مردم بيايند، ابوحنيفه جواب داد من امانتهايى از مردم در نزد خود دارم و اينها از بين مى رودند خلاصه شاگردانش را فرستاد و كسانيكه با زيد شهيد شدند شاگردان ابوحنيفه بودند يا كسانيكه از وى متأثر بودند. شيعيان اصل خودمان زيد را امتحان كردند و سوال كردند مارأيك فى حق شيختين، جواب داد كانا امامين عادلين و شيعيان هم او را رها كردند و بعنوان رافضى و رفضه شمرده شدند. كسانيكه باقى ماندند سنى هايى بودند كه احقيت و اولويت را به على(ع) و به خاندان او مى دادند. (قابل ذكر است كه ابوحنيفه و زيد هر دو با هم در بصره درس مى خواندند و مقدارى از مسائل اعتزال را قبول كرده بودند و با هم رفيق بودند اينها را ابوزهره نوشته است و در كتب شيعيان نيست) حال كه زيد يكى از افراد خاندان على (ع) است و آدم فاضلى هم مى باشد و مى گويند متكلم و حافظ قرآن و فقيه بوده و قيام كرده و ابوحنيفه به اين صورت از او حمايت كرده كه البته او هم شهيد شد. اما بعد از آن شاگردان ابوحنيفه كه تبرز داشتند يكى پس از ديگرى در دستگاه بنى عباس قاضى القضاة شدند هم ابويوسف و هم بعد از او محمدبن حسن شيبانى او اصولاً فكر دربار بنى عباس فكر حنفى بود و اين از آن جهت اهميت داشت كه اين فقه يك فقه گسترده و بازى بود (بسته نبود و به اصطلاح امروز فقه پويا بود) و پايبند هر حديثى نبود كه آيا اين حديث صحيح است يا صحيح نيست همينكه كمى به حديثى شك مى كرد مى گفت ما چه مى دانيم اين را چه كسى نقل كرده است ما قرآن و احاديث مسلم را مى گيريم و قاعده هم داريم (براى فقه قواعد درست كرد) و بر اساس آن قواعد فتوا مى داد و با فقه گسترده خود همه مشكلات را به اين صورت حل مى كرد و اين فقه بعد از انقراض بنى عباس هم در دربار خلفا عثمانى (كه بعد از حمله مغول و يك قرن بعد از آن تأسيس شد) رواج داشت و ايشان هم بر روى فقه حنفى تكيه داشتند كه واقعاً فقه عظيم و گسترده اى است. و اگر يك فقيه شيعى از اين فقه و از فقه هاى ديگر سنى خبر نداشته باشد، به نظر من و آيت الله بروجردى اصلاً او فقيه نيست. او نمى تواند در مورد مسائلى كه متفكرين عالم اسلامى اينقدر در خصوص آن بحث كرده اند بى توجه به اراده آنها نظر بدهد چرا كه در غير اين صورت گويى بخواهد از الف باء شروع كند مذاهب ديگر هم همينطور. مذهب مالك آنقدر گسترده شد در اندلس و تا وقتيكه اندلسى ها وجود داشتند مالكى بودند و پس از آن هم در مغرب اين مذهب رواج داشت و مذهب حنفى را فقط نمايندگان خلفاى بنى عباس (البته كم) و نمايندگان عثمانى(در حد زياد) به مغرب بردند، كسانيكه امروزه در ميان ايشان (در مغرب) حنفى هستند از اعقاب آن فرستادگان (حكام يا قضاة) مى باشند. فقه شافعى هم در مصر و عراق و بغداد و هندوستان و كردها گسترش يافت. حتى زمانى هم قرار شد كه فقه رسمى شناخته شود. بعد از روى كار آمدن سلاجقه در قرن 5 در بين آنها خواجه نظام الملك وزير معروف دربار سلاجقه روى مذهب شافعى تكيه داشت و مدارس و نظاميه هاى بزرگى را كه تأسيس كرد براى رواج مذهب شافعى بود و در ايران بخصوص شافعى جلوتر از حنفى بوده است اما تدريجاً جمع و جور شده است و حال خود اين مسأله هم مهم است بايد ببينيم مذاهب در چه مناطقى اكنون پخش شده اند و علت شيوخ آنها چيست. در نشر اين مذاهب سياست دخالت داشته است چون اگر رئيس يك حكومت يا خلافت، اين مذهب را مذهب رسمى مى كرد، قهراً آن مذهب گسترش پيدا مى كرد و اما اينكه فكر كنيم كه روساى اين مذاهب آخوند دربارها بوده اند و مذاهب را به اين نيت درست كرده اند (كه نوعاً عقيده در ميان ما شيعيان اين است) اين واقعيت ندارد. و لذا وقتى اين حرف را در ميان علماى اهل سنت مطرح مى كنيم به ما مى خندند. ابوحنيفه با دربار بنى اميه و بنى عباس مبارزه مى كرد. مالك در مورد بنى عباس مى گفت اينها (براى رسيدن به قدرت) كودتا كردند و نيرنگ بازى كردند و اول به عنوان آل محمد آمدند وبعد خودشان را جا زدند و اين دست نيست. و رسماً فتوا داد وقتى كه محمدبى عبدالله بن الحسن نفس زكيه در مدينه قيام كرد (در زمان بنى عباس و اوج قدرت منصور) مالك از او حمايت نمود و وقتى گفتند ما با منصور بيعت كرده ايم چگونه بيعت را بشكنيم گفت آن بيعت بيعت زور بود و رفتند و از نفس زكيه حمايت كردند البته وى اصحابش همه شهيد شدند و بعد از آن مالك را گرفتند و اين فقيه بزرگ شهر رادر مسجد شلاق زدند (بنا به نوشته هاى ابن نديم) و مقاومت او در مقابل حكومت جائد بنى عباس در نظر مردم آنقدر با ارزش بود كه ابن نديم مى نويسد شلاقهايى كه به پشت او زدند همه مثل زر و زيور بود و بدن مالك بسيار موجه بود و موجه شده بود. البته منصور و بعداً ديگران مى خواستند كتاب موطى او را كتاب فقه رسمى كنند و خود مالك مانع شد چون مى ديد كه آنها مى خواهند او را آلت دست خود قرار دهند و آخوند دربارى بشود و به زور حكومت، مذهب او را رواج دهند و گفت هر جايى فقهى دارد، مذهبى دارد، حديث به ايشان رسيده است و من اين را قبول ندارم. اما احد حنبل كه در زمان مأمون بود و در دوران او مساله كلام الله و اينكه مأمون نظر معتزله مبنى بر حدوث كلام الله را مطرح كرد مورد مخالفت قرار داد. سالها در زندان بود و در همان حال مطروديت هم فوت كرد. شافعى را هم كه موضوعش را مطرح كرديم. به حالت اعتراض بغداد راترك كرد عين موضعى را كه ائمه اطهار داشتند روساى اين مذاهب هم داشتند، منتهى اينها سنى بودند. احمدبن حنبل خلافتها را قبول مى كرد و مى گفت كسى كه خليفه و حاكم شود ولو فاسق باشد نمى شود بر عليه او قيام كرد.شما مى توانيد به فسق او عمل نكنيد و در دل آن را انكار كنيد ولى قيام نمى شود نمود. وى همه قيام ها را محكوم مى كرد و همين فكر در عالم اسلام رواج پيدا كرد. اما اين معنايش اين نبود كه احمد دست نشانده بوده 0وى در نهايت زهد و پرهيزگارى و اجتناب از كارهاى دولتى بود و به همان صورت هم فوت شد ما بايد اينها را بدانيم. بهترين كتابهايى كه براى شناخت اين مذاهب (چه اين 4مذهب وچه مذاهب ديگرى كه پيرو داشته است) كتابهاى شيخ ابوزهره را بخوانيد. او 8 كتاب براى 8 مذهب نوشته است. الامام ابوحنيفه - الامام مالك بن انس - الامام احمدبن حنبل - الامام محمدبى ادريس شافعى -الامام جعفربن محمدبن صادق (ع) - الامام ابن حزم (كه مذهب داود ظاهرى را رواج داده است) الامام ابن قيميه (كه ابن قيميه خود منشأ مذهب سلفى شد و وهابيت هم به آنجا منتهى مى شود)و الامام زيد ابوحنيفه مى گويد اگر مسند زيد كه مجموعه فتاوى و روايات زيد است ثابت شود كه درست است بايد گفت كه اين اولين مذهب اسلامى است از لحاظ تاريخ مذهب زيد است چرا كه زيد در سال 120يا121شهيد شده است و اين مذاهب ديگر پس از آن كم كم رواج پيدا كرده اند. اكنون مى پردازيم به مذهب شيعه اماميه، به عقيده بنده و خيلى ها و بنا به تصريح آيت الله بروجردى و به شرحى كه عرض كردم، مساله فقه بين شيعه و سنى از اول جدا و روشن نبوده است. خود سنى ها هم مذهب خاصى نداشته اند پيرو يك مكتب يا مفتى محل بودند. شيعيان هم همينطور. اولين كسى كه در آغاز پيدايش مذاهب، مذهب فقهى شيعه را تأسيس كرد حضرت امام باقر (ع) بود كه حتى مقدم بر اين ائمه اربعه بود و تقريباً در رديف زيد مى باشد. وى كسى است كه فقه شيعه را بنيانگذارى كرد و لذا روايات فقهى ما اكثراً از امام باقر (ع) گرفته شده است. از امام حسن و امام حسين خيلى كم است شايد يكى دو تا از امام زين العابدين كم و بيش ديده مى شود اما نه بصورت يك مذهب. از حضرت على (ع) بعداً در زمان امام صادق (ع) هم فتاوى و روايات او نقل مى شود نه اينكه قبلاً رواج داشته باشد. و مردم از حضرت در فقه پيروى مى كردند. عرض كردم مسائل عمده اول مسائل سياسى بود، فقه سياسى اسلام و عقيده سياسى تشيع نسبت به على و خاندان وى وجود داشته است و بعد از او هم به مسائل اعتقادى نيز كم و بيش پرداخته اند و ائمه از همان اول همان افكارى را كه بعداً معتزله رواج دادند بيان مى داشتند. و ريشه هر دو به على (ع) باز مى گردد يعنى ائمه اين افكار را معتزله نگرفتند بلكه هردو (معتزله و شيعه) سندشان در تفكرات عقليه و اعتقادات به على و خطبه هايش مى رسد. بنابراين مذهب شيعه بعنوان مذهب فقهى عمدتاً مورد نظر هستند همانطورى كه وقتى مى گوييم مذهب حنفى، مذهب فقهى ايشان را در نظر مى آوريم. البته اينها هر يك در مسائل اعتقادى هم روشهايى را دارند مثلاً ابو حنيفه خيلى از مسائل اعتزال را پذيرفته بود. شيعه هم مسائلى دارد كه در رأس آن مسأله امامت است ولى در فقه حضرت باقر (ع) شروع كردند و شاگردانى داشتند كه در رأس آنها زراره، محمدبن مسلم، جميل كه به ايشان مى گفتند فضلا و اينها به دوران حضرت صادق (ع) رسيدند و فقه آن حضرت را گرفتند و رواج دادند. در دوره امام صادق (ع) يك حالت فترت و آزادى پيش آمد براى اينكه از نظر سياسى انتقال خلافت از بنى اميه به بنى عباس صورت گرفت و اين مبارزه سياسى سالها طول كشيد وقتى هم بنى عباس روى كار آمدند، همانطور كه عرض كردم جو آزادى هم وجود داشت كه نتوانستند آن را از بين ببرند و امام صادق (ع) از اين جو استفاده كردند. امام صادق (ع) هم در مدينه بود و هم در بسيارى از اوقات در كوفه حضور داشتند. جاى تحقيق دارد كه ببينيم امام صادق (ع) چه مقدار در كوفه بوده است. اكنون در مسجد كوفه جايى است كه مى گويند مقام امام صادق (ع) و آنجا محلى بوده است كه وى درس مى داده است. من باور نمى كنم كه حتى يك بار به امام صادق اجازه داده باشند كه در مسجد مدينه درس بدهد يا نماز جماعت بخواند و چون مدينه چه در زمان بنى اميه و چه در زمان بنى عباس كنترل وجود داشته است كه مبادا اين مركز حكومت و حكمرانى رسول اكرم و خلفا از دست خلافت (وقت) در برود اما در كوفه جو آزادى وجود داشت و امام صادق به دفعات به كوفه آمده و مدتها مى ماندند. 80تا90درصد شاگردان امام صادق (ع) كوفى و عراقى هستند و اين را مرحوم نجاشى و مرحوم شيخ طوسى هر دو در كتب خود مقيد هستند كه وقتى راوى را ذكر مى كنند مى گويند كوفى هستند. اين كوفى بودن معنا دارد. يعنى كسانى هستند كه در جو كوفه بزرگ شده اند تشيع هم در كوفه رواج پيداكرد و شكل گرفت. مباحث آن، علومش و... در آنجا متبلور شد و رفته رفته به جاهاى ديگر سرايت كرده است و بيشتر در شهرهاى ايران، اول دربصره و بعد درساير شهرهاى ايران. اين آغاز مذهب فقهى شيعه است. آيت الله بروجردى مى فرمودند از آغاز مذهب شيعه در زمان امام باقر (ع) تا كنون هيچ فترتى و انقطاعى در آن پيدا نشده است. برخى از مذاهب هستندكه در يك مدت زمانى هيچ فقيهى ندارند و همينطور سرگردان مى باشند و يا حتى منقرض مى شوند. مذهب شيعه اينگونه نيست. برخى فكر مى كنند كه ما از همان دوران على (ع) يك مسائل فقهى جداگانه اى از اهل سنت داشته ايم و اين دسته بندى منونى وجود داشته است نه براى شيعه و نه براى سنت اين مسائل روشن نبوده است. بله در چند مسئله خاص فتاوى از على (ع) نقل مى شده است كه وى در همان زمان علناً مى گفته است يكى مساله تمتع حج است و يكى ديگر مسئله تمتع نساء. و على (ع) پافشارى داشت ما در هيچ بابى در فقه به اندازه ارث با اهل سنت اختلاف نداريم. آنها در خيلى از مسائل زنان را از ارث محروم كرده اند و به قوم و خويش هاى مرد نوبت مى دهند كه در طبقات نسبت ارث ببرند. مسأله عون و اسوه را طرح كرده اند كه به شدت على (ع) و ائمه با آنها مخالف بوده اند. غير از اين چند مساله روشن نيست مسائل ديگر به چه صورت بوده است و حتى همانهايى كه شيعه بودن و عرض كردم در اين راه شهيد شدند مى بينيم جزو فقهاى اهل سنت بوده اند و آراء آنها در كتابهاى سنى ها نقل شده است. نمى شود گفت همه اين مسائل دروغ است. نبايد گفت مذهب فقهى شيعه شكل نگرفته بود همانطور كه شكل مى گيرد. و موسس آن حضرت باقر (ع) است و گسترش دهنده آن هم حضرت صادق (ع) كه كار ائمه بعدى ردگسترش به حد امام صادق نمى باشد. همه اينها حدس است و از آن كارهايى است كه بايد مى كرديم و نكرديم. مثلاً بدانيم چندمسأله فقهى از حضرت صادق طرح شده است و ائمه بعدى چند مسئله فقهى رانقل كرده اند كه قبلاً نبوده و قبل از حضرت صادق چند مساله داشته ايم. اينها احتياج به آمار بردارى دارد. قدر مسلم اين است كه نزديك 80درصد رواياتمان با ذكر " عن ابى عبدالله " آورده مى شود كه ابى عبد الله كنيه معروف امام صادق (ع) است كما اينكه كنيه امام باقر هم ابى جعفر است. اما به تتبع فهميده ايم كه راويان سنى به جاى ابى عبد الله ،از جعفربن محمد استفاده مى كنند اين مى تواند نشانه اى باشد كه بفهميم كه راوى شيعه است يا سنى. موقعيت امام صادق به گونه اى است كه با ابوحنيفه معاصر بوده اند. اينكه فكر مى كنند ابو حنيفه شاگرد امام صادق است اشتباه است بلكه در طى دو سال در برخوردهايى كه در ايام حج داشته اند و يادر مدينه و كوفه ازامام صادق (ع) استفاده مى كرده و اينكه ابو حنيفه گفته باشد "مارأيت فقية افضل من جعفرابن محمد " اين حقيقى است كه اهل سنت نقل كرده اند. اما موضع ايشان موضع استاد و شاگردى نبوده است. به فضل امام عقيده داشته است و از او مطالبى را نيز شنيده است بر خلاف مالك كه از شاگردان رسمى امام صادق (ع) بوده است. بايد به اين موضوع هم اشاره كنيم كه آن اتهامى را كه به ابوحنيفه مى زنند باعث شد كه بعداً مسند هايى براى ابوحنيفه تهيه كنند. مسند يعنى روايتى كه به ابوحنيفه مى رسد و از آنجا كه به ابوحنيفه مى رسد. دراين خصوص 14مسند نوشته شده است كه بعداً آنها را در يك كتاب به نام مجمع المسانيد ابوحنيفه جمع كرده اند و در اين كتاب ابو حنيفه رواياتى را مستقيم يا از حضرت صادق (ع)يا از حضرت باقر (ع) نقل كرده است بنابراين امام صادق (ع) استاد حديث ابوحنيفه بوده است در عين حال علاقه هايى هم بين اين دو وجود داشته است مثلاً ابوحنيفه مى گويد به مدينه رفتم و نزد محمد بن على (حضرت باقر (ع) در سال 114و برخى گفته اند در سال 117فوت شده اند ابوحنيفه هم كه در سال 80هجرى متولد شده باشد در آن زمان يك جوان 30-20ساله بوده است ) به امام باقر گفتم من از دوستان شما هستم ؛ فرمود تو اهل كجا هستى گفتم اهل عراق. فرمود: اهل عراق ممنوع هستند با ما تماس بگيرند برخيز وبرو. من گوش ندادم. گفتم عرضى دارم. فرمود بگو. گفتم اين دوستان و شيعيان شما در كوفه به ابوبكر و عمر بد مى گويند بگوييد كه بد نگويند (همين مسأله دليل تسنن ابوحنيفه است هر چند مسئله اولويت را قبول داشته اند) حضرت گفتند ما به ايشان گفتيم ولى گوش نمى كنند من سوال كردم چطور گوش نمى كنند آنها شيعه شما هستند. فرمودند مثل تو. گفتى من از دوستان شما هستم گفتم اينجا منشين اما نشستى. پس از آن در مورد ابوبكر صحبت مى كنند كه ابوبكر اصلاً جد من است چون مادر حضرت صادق دختر قاسم بن محمد ابن ابى بكر است و ما از ابوبكر بد نمى گوييم. از اينجا برداشت مى كنيم كه ائمه در برخورد با كسانيكه تمايلات تسنن داشته اند كاملاً رعايت مى كردند. شايد هيچ وقت در هيچ جلسه اى ائمه بد نمى گفتند. در حدود 4هزار نفر تعداد شاگردان امام صادق بود كه اكثراً اهل سنت بودند. نام اينها را جمع كردند و شيخ طوسى نام 3300يا 3400نفر از ايشان را در ذكر شاگردان امام صادق آورده است. و نصب بيشتر كتاب فهرست او در مورد شاگردان حضرت صادق است. شيخ طوسى براى هريك از ائمه بابى را باز كرده است. كل ائمه كلام و فقه و حديث آن زمان اسمشان در آن كتاب است مانند ابوحنيفه، مالك و اوزائى كه نامشان جزو شاگردان امام صادق وجود دارد. كه نشانگر وجود يك مركزيت عظيمى است. حسن بن على بن رشا كه در زمان امام رضا (ع) بوده است مى گويد من در مسجد كوفه 900 شيخ حديث را ديدم كه مى گفتند حدثنى جعفربن محمد و اينها اكثراً سنى بودند. روايات حضرت صادق و ائمه در كتابهاى اهل سنت بسيار است و من شخصاً 12هزار از آنها را جمع كرده ام. اختلاطى وجود داشته است بعلاوه كه فرض كرديم منبع زياد داريم. اهل سنت چون عصمت ائمه را قبول ندارند مى گويند شما يك تعداد فتوا در دست داريد؛ ما هم هزاران از اين فتاوى را از فقهايمان در دست داريم چه فرقى دارد. فرق اين است كه ما فتاوى را مانند نص دين مى دانيم چون قائل به عصمت هستيم، ايشان اين عقيده را نسبت به ائمه خود ندارند. غزالى پايبند به مذهب شافعى است دربسيارى از جاهاى كتاب احياء العلوم مى گويد من دوست داشتم امام شافعى اينگونه فتوا مى داد (چون نمى خواست در مقابل او فتوا بدهد، اينگونه بيان مى كرد) ما اين را نمى گوييم. نظر ما اين است كه وقتى ثابت شد روايت مربوط به ائمه اهل بيت هستند در مورد آن ديگر حرفى وجود ندارد و ماده و متن اين است مثل قانون اساسى مى ماند و نمى شود آن را رد كرد. بايد اين واقعيت را قبول كرد كه چون ائمه مدت حضورشان در ميان مردم طولانى بود شيعيان اقدام به تفريع فروع نكردند و يا به مسائل متحدثه نپرداختند و به چيزى كه نص بود عمل مى كردند در حالى كه اهل سنت همينكه ديدند نصوحشان كم است قياس را هم كه با اختلاف سليقه هايى بابش را باز مى دانستند شروع كردند و به تفريع فروع موسس آن هم مكتب ابو حنيفه است كه عرض كردم به آنها أرايتييون مى گويند. و شيعيان به شدت از آن اجتناب مى كردند. لذا ما يك فقيه روايتى داشتيم كتابهاى فقه كه اصحاب ائمه نوشتند و حتى شيخ صدوق كه من لا يحضره الفقيه رانوشته همه اينها فقه منصوص هستند و اين تعبيراتى هستند كه ما بعداً به تبع ديگران اصطلاح درست كرديم و آن رافقه منصوص هستند و اين تعبيراتى هستند كه ما بعداً به تبع ديگران اصطلاح درست كرديم و آن را فقه منصوص ناميديم و يا به قول شيخ طوسى فقه مجرد النص. فتاوى كه در كتابها مى نوشتند هم ان هايى بود كه به تدريج از ائمه نقل شده بود چه با سند چه بدون سند. اينها را مى نگاشتند. در حاليكه سنى ها بخصوص مكتب ابى حنيفه فقه تفريعى بسيار گسترده داشت. خود شيخ طوسى در اول مبسوط مى گويد" ديگران ما را ملامت مى كنند كه شما كتابى هستيد و فقه شما فقه روايى است و تفريع فروع نداريد حال من مى خواهم با اينكه قياس را قبول ندارم بر مبناى همين نصوص فراوان (نه بر مبناى قياس) قصد دارم تفريع فروع كنم. " و يكى از كتابهايى كه بيشترين فروع را دارد و اولين كتاب هم هست كتاب مبسوط شيخ طوسى است مى گويد هر چه را كه ايشان بر اساس قياس فتوا داده اند من بر اساس مبانى خود شيعه كه قياس را قبول ندارند حكم آن را بيان مى كنم. البته شيعه قياس را جهت نمى داند ولى تفكر و استدلال عقلى را هم در اعتقادات و هم در فقه به كار بسته و لهذا وقتى كه چهار اصل را بيان مى كنند آنها مى گويند قياس و ما مى گوييم عقل. اين عقل تفكر و تعقل و تامل در نحوه استنباط احكام است از نصوص و از كتاب و سنت و اجماع. حالا كارى نداريم كه يك جاهايى اجتهاد است از قياس هم آنطرف تر است كه بنده عقيده ام اين است كه اين امر در مورد متأخرين وجود دارد همين مسئله تنقيح مناط كه اينها مى گويند يك قسم قياس است كه آنهامى گفتند. در قرن 5 شيخ طوسى اولين كسى است ه اين باب را بروى شيعه گشود. اول با او مخالفت كردند و تا امروز هم اخباريون هنوز با او مخالف هستند. ابن ادريس با او مخالف بود و مى گفت وى تحت تأثير فقه سنى اين كار را كرده است و اين يك فقه سنى است ولى در هر حال خدمتى است كه وى انجام داده و مقاومت نموده كه تا امروز بايد تقدير كرد و همين باعث شد كه همين فقه تفريعى هم تاقرن 5اختصاص به اهل سنت داشته بوسيله شيعه اخذ شود و شيعه آن رابه جايى رساند به سنى ها آن رابه خواب هم نمى ديدند. و مثل كتاب جواهر را ما داريم كه آنها ندارند و ياكتاب مسائل و يا فروع علم اجمالى را كه داريم. البته مايه تأسف اين است كه ما تفكرات و تفريعات را به باب مسائلى برده ايم كه لااقل به درد امروز ما نمى خورد مساله امه و عبيد در همه ابواب فقه ما وجود دارد مساله شكيات همينطور مسئله فروع علم اجمالى به جايى رسيده است كه ديگر نمى توان از آن بالاتر گفت وما اين تفكر اجتهادى قوى را در اين قبيل زمينه ها پيدا كرده ايم وبايد حالا اين را رها كنيم شكيات كه اين همه طول و تفسير نمى خواهد. اصلاً مردم نمى توانند اينها را در ياد داشته باشند. و بسيارى از اين اشكالات كه بايد خودمان بگوييم و بشنويم و عمل كنيم و به ديگران نگوييم وجود دارد. اين اجمال دور نمايى است از مذهب. و مذهب ما بعنوان اينكه اجتهاد را باز و آزادى مى داند بعد از ائمه ديگر هيچ كس براى ما قطب نيستند. تنها كه در فقه وجود داشت موضوع عدم وجود تفريع فروع بود كه البته تكميل شد و در طول تاريخ عده اى بانام اخباريون با همه اينها مخالف بودند. هم با علم اصول و هم با تفريع فروع و مى گفتند بايد متن روايت را داد كه مردم عمل كنند و هر جا هم كه گير كردند احتياط كنند. با اين مسلك اخباريون بود كه در قرن دهم شروع شد و تا حال حاضر هم كم و بيش وجوددارد و طرفدارانى هم دارند. البته اصولى ها در قبال اينها ايستاده اند و خوب مقاومت كردند. اما فكرى كه در ميان شيعه رايج است همان فكر اصولى اجتهادى است كه البته احتياج به كمى دستمالى دارد چون به قول آيت الله بروجردى اين علم اصول متورم شده و بايد جنبه هاى مفيد آن را حفظ كرد و مسائل زايد را كنار گذاشت كما اينكه فقه هم همينطور يعنى در آن چيزهاى وجود دارد كه به درد امروز نمى خورد و مسائل مبتلا به امروزى را بايد تقويت كرده و رشد داد و علارغم تمام اين معايب و ملاحظات مذهب شيعه قوى ترين مذاهب است و اين چيزى است كه هر كسى از اهل سنت به آن وارد شده به آن اعتراف كرده همين ابوزهره كه كتاب مذهب جعفرى را نوشته است در بسيارى جاها تعريف كرده است هر چند در عين حال اعتراضاتى هم كرده در روايات اعتراض دارد در سندشان اعتراض دارد...اكنون در مجمع فقهى جده كه زير نظر سعودى ها است هميشه مذهب شيعه نمود دارد. در كتابها و دائرة المعارفهاى فقهى كه نوشته شده مذهب شيعه كاملاً مشخص بوده و نمود دارد. تذكر اين موضوع حائز اهميت است كه كتاب نداى وحدت كه متن سخنرانيهاى من قبل از خطبه هاى نماز جمعه است را حتماً تهيه كنند و بخوانند كه تفصيل اين گفته ها در آن وجود دارد. سوال: يكى از بارزترين اختلافاتى كه در ميان شيعه و سنى وجود دارد موضوع كيفيت وضو گرفتن است يعنى عملى كه مسلمانان هيچ روزى از آن مستغنى نبوده اند پس اين اختلاف چگونه بوجود آمده است

جواب:

آيت الله بروجردى در اين خصوص جوابى نداده است. عده اى گفته اند از جمله سيد شرف الدين مى گويند آن را جعل كرده اند و در زمان خلفا يكى از بدعتها همين است در حالى كه در بررسى هيچ ريشه اى از بدعت بودن پيدا نمى شود. من شخصاً عقيده خاصى دارم و آن اين است كه اين آيه وضو در سوره مائده وارد شده است و درقبل از فوت حضرت رسول نازل شده و وضو رابه اين ترتيب ذكر كرده است. بايد ديد كه قبل از نزول آيه كيفيت وضو چگونه بوده است و آيا همينگونه بوده يا به گونه اى ديگر. عقيده من اين است كه به همين صورت كه سنى ها وضو مى گرفتند بوده است ولى در اين آيه كه مسئله مسح را مطرح كرده همه اين را قبول دارند (ظاهراً آيه هم مسح است) و طبرى و ديگران هم آن را قبول مى كنند منتها آن رسمى كه قبلاً بر اساس آن وضو مى گرفتند و در آن پا را مى شستند نخواستند رسم خود را تغيير دهند. و آمدند آيه را تغيير دادند و آن را تأويل و تفسير ديگر كردند. و چون در نزديكى رحلت پيامبر اين آيه نازل شده است توجهى به آن نكرده اند فقط در زمان خليفه دوم و بيشتر در زمان خليفه سوم على (ع) و ابن عباس گفتند از آيه قرآن استنباط مى شود كه بايد پا را مسح كرد و بيش از همه ابن عباس اصرار داشت و اين جمله راكه مى گويد "الوضو فى كتاب الله غسلتان مسحتان " تعبير ابن عباس است ولى مردم شستن راترجيح مى دادند روشن نشده بود و رواج همان جور بود آيه توسعه قائل شده و مى گويد مى توان مسح كرد و در زمان خليفه سوم قضيه اوج گرفت و خليفه مقاومت كرد و گفته است ما در زمان حضرت رسول غسل مى كرديم و او دروغ نمى گويد ولى اينها هم حرفشان درست است مى گويند از ظاهر آيه برمى آيد كه بايد مسح كرد در اين رابطه بايد به سراغ آيه سوره مائده برويم بايد آيه چيزى را نسخ كرده باشد و من براى اين موضوع شاهد هم پيدا كرده ام. شاهد آن است كه وقتى صحبت از مسخ بر خفين مس شود على مى گويد اين قبل از سوره مائده بوده است. " سبق المسح على الخفين سورة المائدة " و سوره مائده مسح بر خفين راندارد تنها مى گويد مسح، بنابراين اين مسئله اى كه در زمان پيامبر بوده اين آن را نسخ كرده است ن از اينها استنباط كردم كه چيز ديگرى را هم نسخ كرده است. غسلى هم كه وجود داشته را نسخ كرده و الا اگر غسل را بخواهيم برايش آغازى پيدا كنيم كه در آن زمان بدعت گذاشته شده باشد بايد بگوييم كجا در مساله متعتين متعد حج و متعد نساء آغاز آن معلوم است، خليفه گفت متعتان كانتا على....اين روشن است كه او پافشارى داشت كه منع شود. در كجا داريم كه او با عثمان پافشارى داشته اند كه نبايد مسح كنند و بايد غسل كنند و يك بدعت گذاشته باشند. او از آنچه كه قبلاً وجود داشته دفاع مى كرد. و توجه نكرده كه آيه شريفه آن را نقض كرده است و ظاهر آيه بحثى ندارد. ما مى خوانيم فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق و امسحوا بروسكم و ارجلكم الى الكعبين حال بيايم و بگوييم اين ارجلكم عطف به رؤوسكم نيست... معلوم است اين تكليفى است كه خواسته اند با آن چيزى را كه به آن عمل مى كردند درستش كنند. در هر حال هيچ عربى نمى گويد اين ارجلكم در وسط عطف مى شود. به ما قبل خود حتى بنابر نصب هم مى گويند عطف بر محل رؤوسكم است چون باء (بروؤسكم) زائده است و گرنه روؤسكم محلاً منصوب است. شيعيان اين را مى گويند و اهل سنت مى گويند عطف به ما قبل است اين بحث اهل سنت با هيچ قائده عربى درست نيست و لهذا هم طبرى و هم فخر رازى در اينجا به گونه اى بحث مى كنند كه انگار نظر شيعيان او راتحت تاثير قرار داده است و مى گويد و الله اعلم و حتى به او نسبت مى دهند كه گفته هر دو جور جايز است. خلاصه عقيده من اين است كه آن نوع وضو بوده و در زمان حضرت رسول رواج داشته و بعد اين آيه آن را نسخ كرده است و توجهى به آن نشده و فرصتى نشده كه در زمان پيامبر دستورى در مورد آن داده شود از پيامبر اكرم هر دو جور آن نقل شده است شايد گاهى غسل مى كرده و گاهى مسح مى كرده. در فقه الرضا كه البته سند آن خيلى معلوم نيست هر دو جور را روايت مى كند. يكى از مظاهر غسل پا اين است كه مساجد و پاهاى اهل سنت تميز است و بو نمى دهد البته در هر كارى بايد فتوايى در اين مورد داشته باشد. پس رواج داشته (غسل) شده و به نسخ آن توجهى نشده است و به قول يكى از اساتيد فقه مقارن در اين رابطه 4 فتوا در ميان مسلمين وجود دارد: تعين غسل - تعين مسح - تغيير بين غسل و مسح - و جمع بين غسل و مسح. آية الله بروجردى در مورد نماز اول وقت مى گويند وقت گسترش داشت. اما پيامبر چون پيش نماز هم بودند، پيش نماز بايد در همان وقت معين بيايد، اول وقت مى آمدند و نماز مى خواندند و اين را خيال كرده اند كه نمى شود از اول وقت بلاعذر تاخير انداخت در حالى كه خود اهل سنت از ابن عباس نقل كرده اند كه پيامبر گاهى نماز را بلاعذر از اول وقت به تأخير مى انداختند. البته پيش ما هم نماز اول وقت مورد تأكيد قرار گرفته است و حتى شيخ طوسى مى گويد اگر كسى از اول وقت نماز را به تأخير بياندازد معصيت كرده است. در اين ارتباط در نظر است يكى مى گويد معصيت كرده و ديگرى مى گويد ترك افضل كرده و شيخ طوسى از قائلان به معصيت است. سوال: روند تقريب به چه سوئى در حركت است

جواب:

مى توانيد به كتاب نداى وحدت مراجعه كنيد اما كارى است كه از قبل شروع شده حدود 50سال قبل از علماى شيعه و در رأس آنها آية الله بروجردى طرفداران جدى داشت و خيلى اصرار داشت و من بعد از او هيچ كس را به آن جديت نديدم علماى ديگر مى گويند و دلشان هم مى خواهد (كه مبحث وحدت را دنبال كنند) اما آنقدر پافشارى نمى كنند اكنون هم كارهايى صورت مى گيرد.

سوال

جواب:

اگر ما بخواهيم اين مسائل را از اول شروع كنيم و به همان شدت و حدت خلافت و امامت و سياست به آنها بپردازيم. ما مى بينيم از قرن دوم اين مكاتب شروع شده و مسلمانان هم با عقيده از آنها پيروى مى كرده اند .حتى ابوحنيفه در خود مساله امامت تا حد زيادى با ما آمده است ولى بيش از آن عقيده ندارد. حال چرا اينجور شده جاى بررسى فراوان دارد. شما فكر مى كنيد در همان وقت هم يك كتاب الغدير نوشته شده بود و حضور ائمه هم نمى توانست همه را هدايت كند. مگر ائمه همه حرفها را به همه افراد مى زدند. مى داند كه اين آقا سنى است. در حدى كه سنى است با او حرف مى زند. من معتقدم كه همين موضوع خلافت و خلافت را چون خيلى ها از زمان صحابه تا زمان خلافت على (ع) فاصله افتاد مردم فراموش كردند. در دوران على دوباره مطرح شد مى آورم. مسلم است كه پيامبر فرمودند عمار را گروه ياغى مى كشند و اين در جنگ صفين هم مشخص بود بطورى كه وقتى عمار كشته شد عبد الله پسر عمروعاص گفت خوب عمار هم كشته شد معاويه شنيد و گفت عمار را ما نكشتيم و اين مسلم و قطعى بود ولى خود مساله غدير اينطور نبود سياست ان را از خاطره ها برده بود و على اينها را دوباره زنده كرد. از آن طرف عكس آن هم وجود داشته است آنقدر اين كتابها از فضائل صحابه نوشته اند و همه آن را قبول داشته اند راجع به عثمان ابوبكر و عمر ابو حنيفه خلافت بنى اميه و بنى عباس را قبول نمى كرد. ولى اين اصل را كه نصى در كار نبوده است و شيخين بر حق بوده اند را ازنمى گذشته است و به نزر امام باقر مى رود و مى گويد به اينها بد نگوييد اينها خلفاى رسمى هستند و حتى فردى مثل زيد يا بر اساس تقيه يا عقيده اين نظر را دارد. اين مسائل در آن زمان اينقدر روشن نبود. مسائل خيلى خلط شده بود و شبيه زياد بوده است. خود شيعه ها از جمله آنها زيديه مى گفتند اگر هم نصى بوده باشد نص خفى بوده و جلى نبوده است و آن هم فقط در مورد امام على (ع) و در مورد باقى ائمه نبوده است نمى توانيم بگوييم اينها همه چيز را روشن مى دانسته اند و عمداً مخالفت كرده اند نه اينگونه نبوده حتى در ميان خود شيعيان هم اختلاف بوده، هر امامى كه از دنيا مى رفت اختلاف پيدا مى شد، چرا معلوم مى شد قضيه روشن نبوده است چرا افرادى مانند بنى فضال واقفى هستند بعد از حضرت موسى بن جعفر به كسى عقيده ندارند مى گويند رواياتشان را بگيريد ولى فتاوايشان را نگيريد. آدمهاى خوبى هم بوده اند وقتى هم كه روشن نباشد باب اجتهاد و رأى و نظر باز مى شود و هيچ كس را نمى شود تكفير كرد و يا مورد اعتراض قرار داد تو چرا اينكار را كردى سوال: مبحث عصمت ائمه در چه زمانى مطرح شد

جواب:

اصلاً عنوان عصمت هم در زمان امام صادق (ع) مطرح شد. مساله عصمت در زمان امام على (ع) همان كسانيكه به خلافت بلافصل او اعتقاد داشته اند به على (ع) اعتراضاتى مى كنند مانند ابن عباس كه با عصمت نمى سازد. به هر حال همين مسئله عصمت هم تدريجاً اوج گرفت و مشخص شد. نمى گوييم ريشه نداشته در كتاب و سنت خيلى هم ريشه داشته است. ولى كم كم تجلى پيدا كرد. مگر فقه به اين صورتى كه هست از طهارت تا ديات در زمان پيامبر به همين صورت بود يا در زمان على (ع) در مورد عصمت هم همينطور گفته اند نسبت به ائمه از اين ادله استفاده عصمت مى شود از حديث ثقلين، حديث غدير و... ولى تا آن موقع اين موضوع در ميان خود شيعيان هم جا نيافتاده بود چه برسد به ديگران بنابراين من معتقدم ايشان تا اندازه اى كه اجتهادشان قد مى داد ولو خطا نظر داده اند و عقيده همه شان صريحاً به تأييد ائمه دلالت دارد از همه بيشتر منابع اهل بيت را احمدبن حنبل در مسند و كتابهاى خود مى آورد. حديث غدير و باقى احاديث را چند بار ذكر كرده است ولى اينها را بعنوان روايت آورده اند و تعصب به خرج نداده اند ولى وقتى به مبناى عقيدتى خود مى رسد در همان حدى كه گفتيم پيش مى رود و تمايل همه اينها اين بوده كه اهل بيت بايد روى كار بيايند اما نه بعنوان نص بلكه بعنوان اولويت و اشرفيت اما در مورد عصمت هيچ يك از اينها اين مطلب برايشان جا نيفتاده است و لذا آنچه به ذهنشان مى رسيده است فتوا مى داده اند. من عرض مى كنم همانهايى كه از تابعين در راه تشيع شهيد شده اند بنظر مى رسد كه فقهشان فقه اهل سنت است، فقه شيعه نيست. سعيد بن جبير در راه حمايت از على شهيد شد. روايات و فتاويش را كه نگاه مى كنيم مى بينيم فتاوى اهل سنت است. وقتى در كتابهاى حديث خود 15-14 حديث دارند كه حضرت رسول پاى خود را مى شستند، اهل سنت نمى آيند نظرات ما را از كتابهايمان بگيرند و در مورد امام جعفر صادق هم هر چند برايش احترام قائل بودند مى گويند او هم نظرى داشته است ولى معصوم نيست و مى تواند خطا كند و آنهاى كه منصف هستند جزو آراء خود نقل مى كنند. مثل طبرى و فخر رازى. در ادامه صحبتهاى خود در مورد مكاتب اوليه بايد بگويم 3مكتب فقهى، كلامى و عرفانى (سلوك و اخلاق) وجود داشت. در مورد عرفان و سلوك اخلاقى مطرح مى شد كه آيا بايد همان روش زهد حس بصرى را در پيش مى گرفتيم كه كم كم منجر به يك نوع تصوف شد يا نه ائمه آن را هم قبول نداشته اند. كلام را هم به آن صورت تعديل كردند برخى از حرفها را پذيرفتند و در مورد برخى ديگر از حرف خودشان نظر داشتند. در فقه هم همينطور، از بقيه جدا شديم در قسمتهايى مشترك بوديم حتى اجتهاد را بصورت اجتهاد ابوحنيفه قبول نكرديم كه بر مبناى قياس بود. تفريع فروع را هم از آنها گرفتيم ولى ما از بطن نصوص مى خواهيم فروع را استخراج كنيم يا قواعدى را از متون درآوريم مثل اصول عمليه اى كه ما داريم و آنها به اين حد گسترده ندارند. يا به يك عقل قطعى يا يك نص قطعى بايد برسيم و علم اصول ما هم بر همين اساس است هر چند در اصول تورم زيادى داريم و در فقه مسائل مهمترى همچون اقتصاد و بانك و... است كه رها شده اند و به شكيات و علم اجمالى و... پرداخته اند. فقها كه عصمت ندارند، امام عصمت دارد همينكه به امام منسوب هستيم به معناى درستى همه گفته هاى ما نيست فلان فقيه سنى در مورد خاصى درست فكر كرده و در ميان خود ما اختلافاتى وجود دارد كه مثلاً قضيه بهره يا قرض كه بانك مى دهد مورد بحث است و در مسأله اى از الازهر ديدم كه در اين موضوع همان چيزهايى را كه ما مى گوييم گفته بود و بعضاً بهتر هم كار كرده اند. وقتى فكر مى كنيم مى بينيم غير از يك سرى كلياتى در اسلام بقيه آنقدر هم قطعى قطعى نبوده اند امامت و خلافت هم آنروزها اينقدر قطعى نبوده است. 3سال قبل در تركيه كنگره اى بود در مورد مطالعات شيعه كه سنى ها برگزار كرده بودند. يكى از اين علما در مقاله خود نوشته بود كه شيعه حديثى جز حديث غدير ندارد و حديث غدير هم اصل ندارد. من هم ردى بر مقاله او نوشتم و اشاره كردم كه حديث زياد داريم از جمله حديث ثقلين و حديث غدير را هم بسيارى از بزرگان نقل كرده اند. آقاى رمضان بوطى كه از علماى بزرگ در دمشق است و كتابهاى خوبى هم دارد و مدتها رئيس دانشكده فقه در دمشق بوده است در اين كنگره گفت لاشك فى حديث غدير. شكى نيست كه پيامبر آن را گفته است امابه قرائن معلوم مى شود كه پيامبر خواسته است محبت را نشان بدهد خدايا هر كس او را دوست مى دارد دوست بدار و هر كس او را دشمن مى دارد دشمن بدار. بنابراين در اين حديث حضرت راجع به محبت خود نسبت به خانواده توصيه كرد چرا كه يك عده از منافقين دشمن بوده اند و او مى خواست جلوى ايشان را نگيرد. من از آقاى رمضان بوطى تشكر كردم كه اصل حديث را قبول دارند و مانند آن آقا نگفت كه اصل ندارد و اگر حديث همانى باشد كه او گفته صحبت ايشان درست است اما اين حديث در بسيارى از سندها مقدمه دارد كه مى گويد " الست به اولى بانفسكم منكم قالو بلى قال من كنت موليه و هذا على موليه اللهم والى من والاه و عاد من عاداه " پس اهل سنت روايات ما را قبول دارند و مى گويند اينها هست ولى بر مساله محبت اهل بيت نظر دارند و محبت اهل بيت هم جزو اصول اهل سنت هست ولى بيش از اين پيش نمى روند ولى در مقابل آنهمه مدح شيخين و ديگر صحابه و عثمان همين عثمان دو تا از دختران پيامبر را به همسرى گرفت آدم منافق و كافر را كه اينگونه با او برخورد نمى كنند. در همين ارتباط سيد مرتضى در مورد اينكه چرا پيامبر دختران خود را به چنين فردى داده است. در اين ارتباط كسى نيست كه بيايد و يك حدى قائل شود و بگويد جريانات قبل از رحلت پيامبر را با جريانات بعد مخلوط نكنيد. پيامبر در دوران حيات خود اين كارها را كرد عثمان چهارمين نفرى است كه مسلمان شده و عده زيادى را از جمله عمر را او به نزد پيامبر آورده است. معلوم است كه اگر بخواهيم وارد ميدان شويم بايد تا حدى تعديل در مسائل قائل شويم يكى همين مسئله است كه در بين كل صحابه و بعد تابعين در زمان ابوحنيفه اين روشن بوده است كه همه در حال ظلم كردن به على هستند از لحاظ امامت خلافت. ما نمى توانيم اين را از نظر تاريخى ثابت كنيم. بسيارى از كسانى كه در راه على شهيد شده اند از همان كسانى هستند كه آن عقيده را داشتند. در اينجا من شاهدى را عرض مى كنم كه اصلاً بيشترين روايات غديرى كه اهل سنت نقل كرده اند همين است كه على (ع) در زمان خلافت خود در ميدان جلوى مسجد كوفه مردم را جمع كرد و گفت هر كس كه شنيده است كه پيامبر در غدير چه چيز راجع به من گفته است برخيزد و بگويد. عده اى برخاستند و گفتند. چرا اين كار را كرد چون فراموش شده بود مگر در دوران خلفا كسى اين حرفها را نقل مى كرد. بحثها مانند امروز جمعبندى نشده و مشخص نبوده اند.

/ 1