زهد و آزادگي - سیری در نهج البلاغه (25)، مواعظ و حکم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

سیری در نهج البلاغه (25)، مواعظ و حکم - نسخه متنی

مرتضی مطهری

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

درسهايي ازمکتب اسلام ـ شماره153، مهر51

سيري در نهج البلاغه25

زهد و آزادگي

مرتضي مطهري

فلسفه ديگر زهد، آزادي و آزادگي است. ميان زهد و آزادگي پيوندي کهن و ناگسستني برقرار است.

نياز و احتياج ملاک «رو به مزاجي» است و بي‌نيازي ملاک آزادگي. آزادگان جهان که سبکباري و سبکبالي و قابليت تحرک و پرواز، اصيل‌ترين آرزوي آنها است از آن جهت زهد و قناعت را پيشه ميسازند که نيازها را تقليل دهند و به نسبت تقليل نيازها خويشتن را از قيد اسارت اشياء و اشخاص رها سازند.

زندگي انسان ـ مانند هر جاندار ديگري ـ يک سلسله شرائط طبيعي و ضروري دارد که از آنها گريزي نيست از قبيل هوا براي تنفس، زمين براي سکني، نان براي خوردن، آب براي آشاميدن و جامه براي پوشيدن. انسان نمي‌تواند خود را از قيد اين امور و يک سلسله امور ديگر مانند نور و حرارت يکسره بي‌نياز و‌ آزاد سازد و به اصطلاح حکما «مکتفي بذاته» گردد.

ولي يک سلسله نيازهاي ديگر هست که طبيعي و ضروري نيست، در طول حيات به وسيله خود انسان يا عوامل تاريخي و اجتماعي بر او تحميل مي‌شود و آزاديش را از آنچه هست محدودتر مي‌سازد.

جبرها و تحميل‌ها مادام که به صورت يک نياز دروني در نيامده است مانند جبرها و تحميلهاي سياسي، آنقدر خطرناک نيست؛ خطرناکترين جبرها و تحميلها و قيد و بندها آنست که به صورت يک نياز دروني درآيد و آدمي از درون خويش به زنجير کشيده شود.

مکانيسم اين نيازها که منجر به ضعف و عجز و زبوني انسان مي‌گردد اين است که انسان براي اينکه به زندگي خويش رونق و صفا و جلا ببخشد، به تنعم و تجمل رو مي‌آورد و براي اينکه نيرومندتر و قدرتمندتر شود و از شرايط زندگي بهره‌مند گردد، در صدد تملک اشياء بر مي‌آيد و از طرف ديگر تدريجاً به آنچه آنها را وسيل? تنعم و تجمل و يا ابر از قوت و قدرت خويش قرار داده خو مي‌گيرد و عادت مي‌کند و شيفته مي‌گردد و رشته‌هائي نامرئي او را به آن اشياء مي‌بندد و عاجز و زبون و ذليل آنها مي‌سازد، يعني همانچيزي که مايه رونق و صفاي زندگيش شده بود شخصيت او را بي‌رونق مي‌کند و همانچيزي که وسيله کسب قدرت او در طبيعت شده بود در درون، او را ضعيف و عاجز و زبون مي‌سازد و به صورت برده دهنده‌اي در مي‌آورد.

گرايش انسان به زهد، ريشه‌اي در آزاد منشي او دارد، انسان بالفطره ميل به تصاحب و تملک و بهره‌مندي از اشياء دارد ولي آنجا که مي‌بيند اشياء به همان نسبت که در بيرون، او را مقتدر ساخته، در درون، ضعيف و زبونش کرده و مملوک و برده خويش ساخته است، در مقابل اين بردگي طغيان مي‌کند و نام اين طغيان «زهد» است.

عرفا و شعراي ما از حريت و آزادي و آزادگي بسيار گفته‌اند حافظ خود را «غلام همت آن مي‌داند که در زير اين چرخ کبود از هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است» او در ميان همه درختان؛ تنها به حال سرو رشک مي‌برد که «از بار غم آزاد آمده است» منظور اين بزرگان از آزادي، آزادي از قيد تعلق خاطر است، يعني دلبستگي نداشتن، شيفته و فريفته نبودن.

ولي آزادي و آزادگي چيزي بيشتر از دلبستگي نداشتن مي‌خواهد، رشته‌هائي که آدمي را وابسته و ذليل و ضعيف و عاجز و زبون مي‌سازد، تنها از ناحيه قلب و تعلقات قلبي نيست، خوگيريهاي جسمي و روحي به شرائط اضافي و مصنوعي که ابتداء براي زيباتر کردن و رونق بخشيدن به زندگي و يا براي کسب قدرت و قوت بيشتر بوجود مي‌آيد و بعد به شکل يک اعتياد «طبيعت ثانية» مي‌گردد، هر چند مورد علاقه قلبي نباشد و بلکه مورد تقريب باشد، رشته‌هاي قويتري براي اسارت انسان به شمار مي‌رود و بيش از تعلقات قلبي، آدمي را زبون مي‌سازد.

عارف وارست? دل بدنيا نبسته‌اي را در نظر بگيريد که عادت به چاي و سيگار و افيون طبيعت ثانيه او شده است و تخلف از غذاهائي که به آنها عادت کرده موجب مرگ او مي‌شود چنين شخصي چگونه مي‌تواند آزاد و آزاده زيست نمايد.

دلبستگي نداشتن شرط لازم آزادگي است اما شرط کافي نيست عادت به حداقل برداشت از نعمتها و پرهيز از عادت به برداشت زياد، شرط ديگر آزادگي است.

ابوسعيد خدري که از اکابر صحاب? رسول خدا است، آنجا که در مقام توصيف حالات آنحضرت بر مي‌آيد اولين جمله‌اي که مي‌گويد اينست: کان صلي الله عليه و آله خفيف المؤنة يعني رسول خدا کم خرج بود با اندک بسر مي‌برد، با مؤنه بسيار کم مي‌توانست زندگي خود را ادامه دهد.

آيا اين فضيلت است که کسي خفيف المونة باشد؟.

اگر صرفاً از جنبه اقتصادي در نظر بگيريم که ثروت کمتري را مستهلک مي‌کند جواب اينست که نه، و لا اقل فضيلت مهمي نيست.

ولي اگر موضوع را از جنبه معنوي يعني از جنبه حداکثر آزادي نسبت به قيود زندگي مورد مطالعه قرار دهيم جواب اينست:‌آري، فضيلت است، فضيلت بزرگي هم هست، زيرا تنها با احراز اين فضيلت است که انسان مي‌تواند سبکبار و سبکبال زندگي کند، تحرک و نشاط داشته باشد.

آزادانه پرواز نمايد، در نبرد دائم زندگي سبک بپا خيزد.

منحصربه عادات فردي نيست تقيد به عادات و رسوم عرفي در نشستن و برخاستنها، در رفت و آمدها، در معاشرتها، در لباس پوشيدنها و امثال اينها بار زندگي را سنگين و آهنگ حرکت را کند مي‌کند.

حرکت در ميدان رندگي مانند شناوري در آب است هر چه وابستگي‌ها کمتر باشد امکان شناوري بيشتر است، وابستگيهاي زياد اين امکانرا سلب و خطر غرق شدن پيش مي‌آورد.

اثير الدين اخسيکتي مي‌گويد:




  • در شط حادثات برون آي از لباس
    کاول برهنگي است که شرط شناور است



  • کاول برهنگي است که شرط شناور است
    کاول برهنگي است که شرط شناور است



فرخي يزدي مي‌گويد:




  • ز عرياني ننالد مرد با تقوا که عرياني
    بود بهتر به شمشيري که از خود جوهري دارد.



  • بود بهتر به شمشيري که از خود جوهري دارد.
    بود بهتر به شمشيري که از خود جوهري دارد.



بابا طاهر رباعيي دارد که اگر چه بمنظور ديگري گفته است ولي مناسب بحث ما است. مي‌گويد:




  • دلا راه تو بر خاک و خسک بي
    گر از دستت بر آيد پوست از تن
    برآور تا که بارت کمترک بي



  • گذرگاه تو بر اوج فلک بي
    برآور تا که بارت کمترک بي
    برآور تا که بارت کمترک بي



سعدي نيز داستاني در باب هفتم گلستان‌ آورده است و اگر چه هدف او نيز از آن داستان چيز ديگر است ولي مناسب بحث ما است. مي‌گويد:

«توانگرزاده‌اي ديدم بر سر گور پدر نشسته و با درويش بچه‌اي مناظره در پيوسته که صندوق تربت ما سنگين است و کتابه رنگين و فرش رخام انداخته و خشت فيروزه در او ساخته به گور پدرت چه ماند، خشتي دو فراهم آورده و مشتي دو خاک بر آن پاشيده درويش پسر اين بشنيد و گفت: «تا پدرت زير آن سنگهاي گران بر خود به جنبيده باشد پدر من به بهشت رسيده بود».

اينها همه تمثيلهائي است براي سبکباري و سبکبالي که شرط اساسي تحرکها و جنبشها و جهشها است. همواره جهشها و جنبشها و مبارزات سرسختانه و پيگير بوسيله افرادي صورت گرفته که عملا پاي بنديهاي کمتري داشته‌اند يعني نوعي «زاهد» بوده‌اند. گاندي با روش زاهدانه خويش امپراطوري انگلستانرا به زانو در آورد. يعقوب ليث صفار بقول خودش نان و پياز را رها نکرد که توانست خليفه را به وحشت اندازد.

در عصر ما، ويت کنک، مقاومت حيرت انگيز خود را مديون آنچيزي است که در اسلام «خفت مؤنة» خوانده مي‌شود، يک ويت کنک؛ قادر است با مشتي برنج روزهاي متوالي در پناهگاهها بسر برد و با حريف نبرد کند.

کدام رهبر مذهبي يا سياسي است که با ناز پروردگي منشأ تحولي در جهان شده است و يا کدام سرسلسله، قدرت را از خانداني به خانداني منتقل کرده است و لذتگرا بوده است.

آزاد مرد جهان علي بن ابي طالب عليه السلام از آنجهت به تمام معني آزاد بود که به تمام معني زاهد بود علي عليه السلام در نهج البلاغة به شعار ترک دنيا يعني ترک لذتگرائي به عنوان آزاد منشي زياد تکيه مي‌کند.

در يکي از کلمات قصار مي‌فرمايد: الطمع رق مؤبد[1] طمع بردگي جاودان است.

زهد عيسي‌بن مريم را چنين توصيف مي‌کند: …و الا طمع يذله[2] طمعي که او را خوار و ذليل سازد در او نبود.

در جاي ديگر مي فرمايد: الدنيا دار ممر لا دار مقر و الناس فيها رجلان رجل باع فيها نفسه فاوبقه و رجل اشتري نفسه فساعتقه. [3]يعني دنيا گذرگاه است نه قرارگاه و مردم در اين معتبر و گذرگاه دو دسته‌اند برخي خود را مي‌فروشند و برده مي‌سازند و خويشتن را تباه مي‌کنند. و برخي بر عکس خويشتن را مي‌خرند و آزاد مي‌سازند.

از همه صريحتر و روشنتر بيان آن حضرت است در نامه‌اي که به عثمان‌بن حنيف نوشته است، در آخرين بخش آن نامه، دنيا و لذات دنيا را مانند يک مخاطب ذي شعور طرف خطاب قرار مي‌دهد و با زبان مخاطبه با دنيا راز زهد و فلسفه ترک لذتگرائي خويش را براي ما روشن مي‌سازد. . مي‌فرمايد: اليک عني يا دنيا فحبلک علي غاربک، قد انسللت من مخالبک و افلت من حبائلک.

…دور شو از من، افسارت را بر دوشت انداخته‌ام، از چنگالهاي درنده تو خود رازها نيده‌ام و از دامهاي تو جسته‌ام…

اعزبي عنيف و الله لا اذل لک فتستذليني و لا اسلس لک فتقو ديني… دور شو، بخداي سوگند که رام تو و ذليل تو نخواهم شد که هر جا بخواهي مرا به خواري به دنبال خود بکشي، و مهار خود را به دست تو نخواهم داد که به هر سو بخواهي ببري…

آري، زهد علي شورش است عليه زبوني در برابر لذتها، طغياني است عليه عجز و ضعف در برابر حاکميت ميلها، عصيان و سرپيچي است عليه بندگي دنيا و نعمتهاي دنيا.


[1] .کلمات قصار، حکمت 180.

[2] .خطبه 158.

[3] .کلمات قصار، حکمت 133.

/ 1