بخش اوّل
خوشبختى ، واقعيت يا خيال
بدون شك هدف از خلقت هستى و به دنبال آن خلقت انسان و پديد آمدن زندگى بشرى، رساندن انسان به نقطه كمال و وصول او به بالاترين رتبه انسانى، يعنى مقام قرب و عبوديت است. از اين رو انسان فطرتاً موجودى كمال جو و سعادت طلب است و همواره در پى رشد و پرورش استعدادهاى درونى و فطرى خويش است.بديهى است كه مسئله سعادت و خوشبختى و انديشيدن در راههاى رسيدن به آن، از مباحثى است كه ذهن هر انسان پويا و طالب رشد و تعالى را آرام ننهاده و همچون آبى گوارا، سرشت تشنه او را بسوى خود فرا مى خواند.به سخن ديگر، هر انسانى در فطرت خود، چنين حالت جستجوگرى را احساس مى كند، امّا تمام انسانها، اين قوّه درونى را به فعليت نرسانده و آن را به منصه ظهور نكشانده اند. اين به فعليت درنيامدن از آن جهت است كه گوهر سعادت و خوشى امرى وابسته به قوّه عقل است و انسانهايى در آرزوى وصول به آن بسر مى برند كه در تقويت قوّه عاقله خود و چيره ساختن آن بر قواى حيوانى، از هيچ كوششى فروگذار نكنند.در واقع، انسان داراى دو گونه حيات و زندگى است، حياتى ظاهرى و غير انسانى، و حيات معنوى و الهى. كسانى به خوشبختى و حيات طيب معتقدند كه حيات معنوى و الهى را بر حيات ظاهرى و غير انسانى چيره سازند. به همين دليل در جوامع ماشينى امروز، بويژه جامعه غربى، كه ميدان دادن و پرداختن به حيات حيوانى اثرى از حيات معنوى در آنان باقى نگذاشته است؛ عده اى بر اين باوراند كه نه تنها گوهر خوشبختى و سعادت دست يافتنى نيست، بلكه اساساً چنين گوهرى وجود نداشته و جهان، جز شرّ و بدبختى و يأس، بر چيز ديگرى استوار نشده است. ترويج اين فكر شيطانى سبب شده كه پيروان اين نظريه غالباً در زندگى خود مأيوس بوده و سرانجام، دست به خودكشى بزنند. (1) استاد شهيد آيت اللَّه مرتضى مطهرى با استفاده از آيه ذيل به تحليل اشتباه اين مسلك مى پردازد:(وَاتُوا البُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِها وَاتَّقُوا اللَّه لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) (2) پسنديده آن است كه به خانه ها از درها وارد شويد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.اين دستورالعمل در آغاز بسيار ساده به نظر مى رسد، چرا كه هر عاقلى مى داند، براى ورود به خانه بايد از راه ورودى آن استفاده نمود، امّا آيه درصدد بيان مطلبى شيرين تر است، و آن اين كه تنها خانه نيست كه درِ مخصوص داشته، بلكه زندگى، خوشبختى و حيات طيب نيز درِ مخصوصِ به خود دارد. بسيارى از افراد، تمام عمر را در پس ديوارِ زندگى گذرانده و در سعى و تلاش براى رسيدن به محوطه خوشبختى، آب در هاون مى كوبند و سر انجام، دچار همين تزلزل اعتقادى شده و وجود گوهر سعادت را منكراند، در حالى كه خداوند سبحان در دو جمله، مدخَل خوشبختى و برخوردارى از حيات طيب را نشان داده است، آنجا كه مى فرمايد:(الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحات طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ) (3) كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح و نيكو انجام مى دهند، (يعنى از درِ مخصوص زندگى وارد مى شوند) خوشا زندگيشان و نيكو باد فرجامشان.بنابر اين نه تنها خوشبختى و سعادت وجود دارد، بلكه راه وصول به آن، با برترى دادن حيات معنوى بر حيات حيوانى، بسيار هموار و ممكن است.تعريف خوشبختى
آنان كه به سعادت اعتقاد دارند و بنابر فطرت خويش به دنبال آن هستند، در تشخيص «خوشبختى» به نقطه واحدى نرسيده اند و ديدگاه هاى مختلفى از سعادت و خوشبختى ارائه داده اند. براى بررسى اين ديدگاه ها چاره اى جز بيان رابطه معناى سعادت با مفاهيم مربوط به آن نداريم.الف ) رابطه خوشبختى و لذّت:
برخى كاميابى از امكانات موجود و رسيدن به لذتهاى ظاهرى و باطنى انسان را خوشبختى دانسته و محروم بودن از آنها را رنج و شقاوت بر شمرده اند. حتى بسيارى از كسانى كه باورهاى دينى دارند و با همين باورها زندگى مى كنند نيز دچار اين اشتباه شده و دست يافتن به اين لذتها را اوج خوشى خود مى دانند، و حال آن كه پس از مدتى و گاه پس از رسيدن به اين لذتهاى ناپايدار، دچار پشيمانى شده و راه را از چاه تشخيص مى دهند. در حالى كه انسان خوشبخت كسى است كه هرگز از رسيدن به سعادت، دچار پشيمانى نشده و حسرت ايام گذشته را به دل راه نمى دهد.در واقع لذت، كه نشانه اى از يك احساس درونى و مربوط به زمان حال است، پيرو مطبوع بودن و يا نبودن شى ء خارجى براى نفس است، و ليكن سعادت و خوشى زندگى امرى فراتر از درون و بيرون انسان است. خوشبختى، به مجموعه انسان تعلق مى گيرد و اختصاص به زمان حال نداشته، بلكه شامل آينده نيز مى شود.خوشبختى تابع مصلحت داشتن يا نداشتن عمل است، نه مطبوع بودن يا نبودن. بدين معنا كه انسان با كمك گرفتن از قوه عاقله و دستورهاى شرع، به ارزيابى ظرفيتهاى خود مى پردازد و عملى كه ظرفيت بيشترى را از او سيراب كند برمى گزيند. چه بسيار اعمالى كه مورد قبول طبع انسان است ولى به مصلحت او نيست و يا به عكس آن.كاميابى از لذت، مربوط به يك عضو و يا دسته اى خاص از اعضاى انسان است، كه با بكار گرفتن غريزه بدست مى آيد و به عبارتى، يك مطلوب غريزى است؛ بدين سان تشخيص آن به وسيله تجربه، بسيار آسان و محدود است. و ليكن با نيل به خوشبختى، تنها يك عضو از اعضاى انسان كامياب نمى شود بلكه اين مجموعه انسان است كه به اوج مى رسد. بدين جهت تشخيص عوامل آن، مشكل و بستگى به تفسير هستى و جهان بينى هر فرد دارد. حال اگر خوشبختى، به معناى وصول به لذت باشد، آيا بايد انسانى را كه با پيروى از غريزه خود، به لذتى كوتاه دست مى يابد - هر چند از راه مشروع - خوشبخت دانست ؟ و يا فردى را كه با داشتن قدرت مالى، به كاميابى از امكانات اطراف خويش مشغول است، سعادتمند شمرد؟ چه بسياراند افرادى كه در اوج ثروت و لذت، در لحظاتى به يك بن بست رسيده و احساس عطش درونى خود را ظاهر ساخته و به شكست در زندگى اعتراف مى كنند.بنابر اين بايد گفت: لذت، مقارن با خوشبختى است و هر مرحله اى از سعادت و خوشى زندگى، لذتى را به همراه دارد، امّا نيل به هر گونه لذتى خوشبختى نيست. چه بسا لذتهايى كه مانع از لذتى شيرينتر شده و يا مقدمه اى براى رنجى دردناكتراند.ب ) رابطه خوشبختى و آرزو:
جمعى ديگر چنين پنداشته اند كه سعادت و خوشبختى انسان در تحقق يافتن آرزوهاى اوست، چنان كه بيشتر مردم در بيان خوشبختى خود، آروزها و نيل به آنها را بيان مى كنند، و سعادت كامل را براى كسى مى دانند كه به تمام آرزوهاى خود رسيده است؛ و اگر به بخشى از آنها رسيده باشد، به همان اندازه آن شخص را خوشبخت مى دانند، و كسى را كه به هيچ يك از آرزوهاى خود دست نيافته باشد، بدبخت و بيچاره مى دانند.در پاسخ به چنين پندارى بايد گفت كه آرزو با خوشبختى در ارتباط است؛ ولى نيل به آرزوها ضامن سعادت انسان نيست. اميد و آرزو سبب تحرك و تلاش انسان مى شود. انسان در آرزوى سعادت و براى رسيدن به آن، به سختيهاى روحى و جسمى تن در مى دهد؛ امّا با اين همه، اسلام از يك سو به محدود كردن آرزوها دستور داده، و از سوى ديگر عميق كردن آنها را سفارش نموده است. امام على(ع) - آگاه ترين مرد عالم اسلام پس از رسول اكرم(ص) در بيان معيارهاى خوشبختى انسان، به كوتاهى آرزوها اشاره نموده و مى فرمايد:«طوبى لمَن قصّر أمله و اغتنم مهله» (4) خوشابه حال كسى كه آرزوهاى خود را كوتاه كند و فرصتهايش را غنيمت شمارد.علاوه بر آن، در بسيارى از موارد انسان پس از دستيابى به آرزوى خود، از رسيدن به آن احساس ندامت و پشيمانى مى كند. در جامعه امروز، بسيارى در آرزوى رسيدن به آزادى كامل و رهايى از قيد و بندهاى اخلاقى، باتلاش وتكاپوى بسيار، خود را به غرب، سرزمين آزاديهاى ضد انسانى، مى رسانند، امّا پس از چندى نه تنها خوشى را در كنار خود نمى يابند، بلكه خود را در نهايت شقاوت، بدبختى و افسردگى مى بينند، حال آن كه انسان پس از رسيدن به سعادت و خوشبختى، احساس ندامت نخواهد كرد.همچنين آرزوهاى آدمى، تابع ميزان فهم و علم اوست. انسان همواره در آرزوى چيزهايى است كه آنها را سودآور مى بيند و بسيارى از راههاى خوشبختى را آرزو نمى كند، چرا كه آنها را نمى شناسد يا آنها را به ضرر خود مى پندارد و اين دو مسأله ناشى از جهل انسان و فقر معنوى اوست. قرآن كريم با تكيه بر اين مطلب مى فرمايد:(عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) (5) بسا چيزى را ناخوش بداريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مى داريد و آن برايتان بد است. خدا مى داند و شما نمى دانيد.ج ) رابطه خوشبختى و رضايت:
دسته سوم خوشبختى هر فرد را، رضايت و خشنودى او از وضع موجودش مى دانند. بر اين اساس، رضايت؛ يعنى، خشنودى از حال و مرتبه اى كه در آن هستيم؛ مرحله اى كه پس از تحقق يافتن آروز قرار دارد.در حالت رضايت، پشيمانى راه ندارد، چرا كه فرض ما بر اين استوار است كه شخص از وضع موجود راضى است، بنابر اين اشكال اول آرزو، برآن وارد نيست.همچنين احساس رضايت، حالتى است كه تمام وجود انسان را سرشار و بهره مند مى سازد و يك جانبه و مربوط به عضو خاصى نيست. بدين جهت اشكال مطرح شده در لذت نيز شامل آن نخواهد شد. با اين وجود، هنوز نمى توان كسانى را كه از وضع موجودشان راضى هستند، سعادتمند دانست؛ چرا كه رضايت نيز مانند آرزوهاى انسان، تابع علم و جهل بوده و با سطح فكر انسان در ارتباط است. انسانهاى بسيارى از وضع موجود خود در كمال رضايت اند، ولى اين رضايت و خيال خوشبختىِ آنان به علت جهل و ناتوانى از وصول به مراتب بالاتر است.دو فرد را در نظر بگيريد؛ يكى در آرزوى رسيدن به وسايل عيش و نوش است و ديگرى در آرزوى طى نمودن مراتب علمى و فكرى. هنگامى كه هر دو به مطلوب خود برسند و در كمال رضايت بسر برند، كداميك را مى توان سعادتمند و خوشبخت ناميد ؟!بنابر اين آنچه در سعادت انسان نقش اساسى دارد، موضوع رضايت است نه حالت رضايت؛ يعنى، آنچه انسان بدان راضى مى شود اهميت دارد، نه حالت رضايت.و ) رابطه خوشبختى و نبود رنج:
در تمام موارد قبل، خوشبختى و سعادت را يك امر وجودى دانسته و در باره آن بحث نموديم، امّا اگر سعادت را امرى عدمى معنا كنيم؛ يعنى، سعادت را معادل با نبودن رنج و درد بيان كنيم - چنانكه اين فكر در بين بيشتر مردم رايج است دارد- آيا به تعريف درستى از سعادت دست يافته ايم ؟واقعيت اين است كه اين ديدگاه، ناشى از جهل و عدم آشنايى انسان با حكم الهى است. چرا كه آدمى هر روز در كنار خود بسيارى از رنج ها و مصيبتها را مى بيند كه مقدمه اى براى رسيدن او به خوشيهاى بيشتر و بالاتر مى شود. چه دردها و بيماريهايى كه خود درمان و سدّى در برابر دردهاى بى درمان در انسان خواهد بود؛ چرا كه سبب اختراع ابزار و امكاناتى شده است كه به وسيله آن ابزار، از دردها و امراض ناگوارتر جلوگيرى به عمل مى آيد.بنابر اين، نبودن اين درد و رنجها، نه تنها باعث سعادت انسانها نيست، بلكه در بسيارى از موارد، وجود رنج و درد مقدمه وصول به سعادت است. مولوى، آن شاعر عارف و نكته سنج، با بيانى دل انگيز به اين نكته اشاره نموده است:حسرت و زارى كه در بيمارى است وقت بيمارى همه بيدارى است هر كه او بيدارتر، پردردتر هر كه او هشيارتر رخ زردتر پس بدان اين اصل را اى اصل جو هر كه را درد است، او بُردست بو بنابر اين مصيبتها، مادر خوشيها و سعادتها هستند. در واقع درصدى از سعادتها، مرهون وجود بلاها و دشواريهاست، همانطور كه گاهى در دل خوشبختى ها، شقاوتها و بدبختيها تكوين مى يابد؛ با اين تفاوت، سعادتى كه مربوط به مرتبه روح و روان است، متولد از يك شقاوت و بدبختى درونى نيست، و هر سعادت و خوشىِ خارجى - خارج از روح - نيز مى تواند باعث تولد يك شقاوت و يا رنج و بدبختى بيرونى و خارجى باشد. به عنوان مثال، زيبايى يا ثروت و...، يكى از عوامل سعادت و خوشبختى خارج از روح و روان است، امّا همين عامل سعادت، مى تواند باعث بدبختى صاحبش شود، چرا كه مقدمه ورود او در بسيارى از گناهان و رنجها خواهد بود.بنابر اين سعادت يك مفهوم عدمى؛ يعنى، «نبود درد و رنج» نيست، بلكه مفهومى وجودى است و با لذت، آرزو و رضايت ارتباط دارد.ز ) رابطه خوشبختى و كمال:
سعادت ارتباطى نزديك و همسان با كمال دارد و به گفته ابن سينا (كه استاد شهيد مرتضى مطهرى نيز بر آن صحّه نهاده است) (6) : «سعادت عبارت از به فعليت رسيدن استعدادهاى انسان بطور يكنواخت و هماهنگ است، كه موجب كمال انسان مى شود». يعنى فعليت يافتن استعدادهاى روحى در مراحل عبادى، سلامت نفس در مسائل اقتصادى، رام نمودن هواى نفس در بُعد اخلاقى و بدوش كشيدن وظايف اجتماعى، كه شرع، عقل و وجدان بر عهده او نهاده است. خوشى زندگى؛ يعنى، وصول به حد اعلاى اين مراتب كه همواره با لذت، رضايت، سرور و خوشحالى روحى همراه باشد.عوامل خوشبختى
عوامل سعادت، با توجه به روايتهاى موجود در اين كتاب، به دسته هاى اعتقادى، عبادى، خانوادگى، اجتماعى، اقتصادى، اخلاقى و علمى (7) تقسيم مى شود.استاد شهيد مرتضى مطهرى با استفاده از تقسيم ارسطو، عوامل سعادت را در سه دسته بيان مى كند:«عوامل روحى، عوامل بدنى، عوامل خارجى.» (8) البته درجه تاثير هر يك از اين عوامل سه گانه، در استعدادها و قواى درونى انسان متفاوت است. در واقع عوامل روحى، متضمن درصد بيشترى از سعادت و خوشبختى انسان است و عوامل بدنى؛ مانند، زيبايى و سلامت نسبت به عوامل روحى، از درصد كمترى برخوردار است، امّا نسبت به عوامل خارجى، مانند پول و قدرت، درصد تاثير گذارى بيشترى دارد.سؤال اين است كه چرا بيشتر مردم، اين نسبتها را وارونه ديده و درصد تاثير گذارى عاملى چون پول را - كه عاملى خارجى است - از عوامل بدنى و حتى عوامل روحى، بيشتر مى دانند ؟مى توان گفت كه اين بينش، به نوع جهان بينى و بكار نگرفتن قوّه عقل باز مى گردد. چنانكه گذشت، سعادت يك مفهوم عقلى است نه مطلوب احساسى، و از آنجا كه بيشتر انسانها دريافتها و معلوماتشان از محسوساتشان ناشى مى شود، اين سير را وارونه مى بينند و شخص ثروتمند و داراى مقام اجتماعى را، خوشبخت تر از يك انسان مؤمن و معتقد به اصول اخلاقى مى دانند. در حالى كه فقدان عامل بدنى و خارجى، با عوامل روحى قابل جبران است، ولى نبود عامل روحى با عوامل بدنى و خارجى به هيچ وجه جبران پذير نيست. از اين رو سعادت و خوشى زندگى مراتبى دارد و كسانى به سعادت بيشترى خواهند رسيد كه عوامل بدنى و خارجى را بر عوامل روحى مقدم نكنند.در واقع مى توان عامل اصلى سعادت را خودِ انسان دانست؛ يعنى، همان رابطه حيات معنوى با حيات ظاهرى، رابطه انسان با نفس خودش كه آن را «اخلاق» مى نامند.آيا براى رسيدن به خوشبختى نياز به راهنماداريم؟
پيش از اين بيان شد سعادت و خوشى زندگى، مفهومى عقلى است نه مطلوب احساسى. آرى اگر سعادت را همسان با لذت و در آن خلاصه مى كرديم، چون با غريزه انسان مرتبط بود و هر انسانى داراى غريزه است، انسان خواه ناخواه، خوشى خود را مى يافت.امّا سعادت به معناى ارائه طرحى جامع است كه تمام راههاى به ظهور رساندن قدرتهاى بالقوه درونى انسان را نشان دهد، و او را از نظر اخلاقى به بالاترين درجه برساند و از نظر عبادى به شيرين ترين لحظه هاى ارتباط با مبدأ هستى رهنمون سازد.پرسش اين است كه ارائه چنين طرحى به تنهايى براى انسان چگونه ممكن است ؟ انسانى كه با فتح قله هاى علم و صنعت، هنوز در شناخت خود عاجز مانده و نام «انسان، موجودى ناشناخته» را براى خود برگزيده است، چگونه توان ارائه راههاى سعادت و خوشى زندگى را داراست ؟بديهى است بيان اين اسباب و عوامل خوشبختى، فرع بر شناخت انسان و آشنايى با ظرفيتهاى مختلف اين موجود مرموز است كه انسانِ غير معصوم قادر به تشخيص آن نيست. همانگونه كه امام على(ع) بدان اشاره نموده است:«ما قال الناس لشي ء «طوبى له» إلّا و قد خبأ له الدهر يوم سوء». (9) مردم براى چيزى «خوشا به حال او» نگفته اند مگر آن كه روزگار روز بدى را براى او فراهم ساخته است.از طرفى چگونه ممكن است خداوند سبحان كه براى تمامى نيازهاى درونى انسان پاسخى در خارج قرار داده است (مانند تشنگى كه به آب و شهوت جنسى كه به جنس مخالف رفع مى شود) اين عطش درونى انسان را (يعنى جستجو به دنبال خوشبختى) بدون پاسخ رها كرده باشد ؟در پاسخ، بايد در فلسفه بعثت انبيا و امامت اولياى الهى دقت نمود، چرا كه اين بزرگواران همچون طبيبان دلسوز و درد آشنا، تنها نسخه اين نياز درونى را به همراه دارند؛ از اين رو بايد با بهره جويى از كلام آن عزيزان و پيمودن راهشان، تنها راه خوشى زندگى را جست.امّا انسانِ انتخابگر، با وجود راه ها و راهنمايان الهى، گاه در طريقى قدم مى گذارد كه سرانجامش كفران نعمتهاى الهى است.(إنّا هَدَيْناهُ السَبِيل إمّا شاكِراً وَ إمّا كَفُوراً) (10) ما راه را به انسان نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس.معناى طوبى (11)
چنانكه بيان شد معصومان(ع) معيارهاى خوشبختى را با الفاظى، همچون «فلاح، سعادت، نجات، فوز و طوبى » بيان نموده اند و از آنجا كه در اين كتاب تلاش شده است تا معيارهاى خوشبختى، بر اساس واژه طوبى تبيين شود، تنها به تحليل معناى اين واژه مى پردازيم.طوبى از ماده «طَيَبَ» (12) است و اهل لغت آن را مصدرى بر وزن «فُعلى» (13) و يا مؤنث «أطيب» (14) دانسته اند. واژه مقابل آن «ويل» (15) به معناى «واى و بَدا به حال» كه اشاره به شدت ناراحتى از كسى است و يا به معناى «چاهى در جهنم» مى باشد. شيخ طوسى، در تفسير التبيان (16) براى لفظ طوبى معانى مختلفى، همچون: 1 . زندگى پاك 2 . فرح و چشم روشنى 3 . نيكويى 4 . چه خوب است 5 . زندگى مورد غبطه 6 . زندگى به همراه خير و كرامت 7 . بهشت 8 . درختى در بهشت 9 . پاكيزه ترين چيزها10 . خوشا به حال ذكر كرده و در پايان، همه آنها را به هم نزديك و مربوط دانسته است.علامه طباطبايى در مورد اين معانى مى فرمايد:«بيشتر اين معانى از باب تطبيق بر مصداق است، نه اينكه از ظاهر آيه استفاده شده باشد.» (17) و امّا در روايات معصومين(ع) تنها مصداقى كه بدان تصريح شده، همان درختى است كه در خانه بهشتى پيامبر اكرم(ص) و على(ع) قرار دارد (18) . تفاسير روايى نيز پس از تفسير آيه 29 سوره رعد، به نقل اين روايات پرداخته اند.و ليكن با جمع بندى روايات ديگر و قرار دادن آنها در كنار اين روايات درمى يابيم كه نمى توان طوبى را تنها به معناى درخت ياد شده دانست؛ چرا كه در دسته اى از روايات به يقين طوبى به معنى درخت بهشتى نيست، بلكه با واژه هايى، چون، «خوشا به حال» و «خوشا زندگىِ» سازگارتر است. (19) علامه طباطبايى(ره) در مورد اين روايات مى فرمايد:«در اين معناىِ «درخت بهشتى طوبى»، احاديث بسيارى از طرق شيعه و اهل سنت روايت شده است، و از ظاهر آن بر مى آيد كه در مقام تفسير آيه نبوده، بلكه ناظر به باطن آيه است. بنابر اين حقيقت، معيشت طوبى، همان ولايت خداى سبحان است و على(ع) صاحب آن ولايت و از ميان امت پيامبر، او اولين گشاينده درِ آن است، و مؤمنان اهل ولايت، اتباع و پيروان او هستند، و خانه او در بهشت نعيم، كه بهشت ولايت است با خانه رسول خدا(ص) يكى است و تزاحم و اختلافى ميان آن دو نيست.» (20) در واقع مى توان چنين نتيجه گرفت كه طوبى يك معناى لغوى و عام (زندگى خوش، خوشا به حال) داشته و يك معناى اصطلاحى و خاص (درخت بهشتى) و مى توان گفت معناى اصطلاحى آن از معناى لغوى اخذ شده است. بدين گونه كه عرب براى اينكه بگويد فلان شخص سعادتمند و خوشبخت است، از واژه طوبى استفاده مى كند، و از آنجا كه هر كس در آخرت، از سايه درخت رسالت و ولايت نبوى(ص) و علوى(ع) بهره مند شود، انسان خوشبخت و سعادتمندى خواهد بود، براى نام آن درخت نيز از واژه طوبى استفاده شده است.با توجه به اين تفصيل، در ترجمه احاديث اين كتاب، تنها در صورتى واژه «طوبى» را به «درخت بهشتى» معنا كرده ايم كه در لسان معصوم(ع) بدان تصريح شده باشد (21) و در روايات ديگر، به تناسب فضاى كلام معصوم، يكى از معانى طوبى مانند «خوشابه حال» آورده شده است. (22)طوبى در قرآن كريم
در قرآن كريم نيز همچون روايات، معيارهاى خوشبختى، با الفاظ متفاوتى بيان شده؛ وليكن واژه طوبى، فقط يك بار در قرآن بكار رفته است:(وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أنابَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ) (23) و كسانى كه كافر شده اند مى گويند: چرا از جانب پروردگارش معجزه اى بر او نازل نشده است ؟ بگو: در حقيقت خداست كه هر كس را بخواهد در بيراهه وامى گذارد و هر كس را كه سوى او باز گردد به سوى خود راه مى نماياند (همان) كسانى كه ايمان آورده اند و دلهايشان به ياد خدا آرام گيرد؛ بدانيد كه با ياد خداست كه دلها آرام مى گيرد كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، خوشا به حالشان و نيكو باد فرجامشان.استاد شهيد مرتضى مطهرى، به نكته جالبى در بيان اين آيه اشاره مى فرمايد: «نكته جالب در اين آيه كريمه اين است كه قرآن كريم، مردم بى ايمان و بدكار را زنده و حساس نمى خواند و مى فرمايد: كسانى كه كارى كنند و ايمان و علاقه به معنويت داشته باشند، آنها را زنده مى كنيم و از مردگى خارج مى سازيم، آن وقت مى فهمند معناى خوشى و سعادت چيست.» (24) چنانكه بيان شده، بيشتر تفاسير در بيان آيه ياد شده، طوبى را به معناى درخت بهشتى معرفى كرده اند و احتمال معانى ديگر را نيز داده اند؛ امّا به بسط آن نپرداخته اند. در اين ميان مفسر كبير قرآن علامه طباطبايى با زيبايى تمام به اين كار پرداخته است، كه ما در اينجا به عنوان حُسن ختام، پايانِ نخستين بخشِ كتاب را به كلام آن قرآن شناس بزرگ اختصاص مى دهيم و در بخش دوم كتاب به بررسى اسباب سعادت و خوشى زندگى، با استفاده از واژه طوبى مى پردازيم:كلمه طوبى بر وزن فُعلى، به ضم فاء، مؤنث اطيب (پاكيزه تر) است و صفتى است براى موصوف محذوف، و آن موصوف بطورى كه از سياق بر مى آيد، عبارت از حيات و يا معيشت است. زيرا نعمت هر چه كه باشد، از اين رو گوارا و مورد غبطه است كه مايه خوشى زندگى است، و هنگامى مايه خوشى و سعادت است كه قلب با آن سكونت و آرامش يابد، و از اضطراب رها شود. چنين آرامش و سكونتى براى احدى دست نمى دهد، مگر آن كه به خدا ايمان داشته باشد، و عمل صالح انجام دهد. پس تنها خداست كه مايه اطمينان خاطر و خوشى زندگى است.آرى، چنين كسى از شرّ و خسران، در آنچه پيش مى آيد، ايمن و سالم است، و چگونه نباشد، در حالى كه به ركنى تكيه زده كه انهدام نمى پذيرد؟ او خود را در تحت ولايت خداى تعالى قرار داده، هر چه برايش تقدير كند مايه سعادت اوست، اگر چيزى به وى عطا كند خير اوست، و اگر هم منع كند باز خير اوست.چنانكه حضرت بارى تعالى در وصف اين زندگى طيّب فرمود: (مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحْيينَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أجْرَهُمْ بِأحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) (25) و در وصف كسانى كه با ذكر خدا، داراى اطمينان قلب نيستند فرمود: (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أعْمى ) (26) و بعيد نيست، اينكه در آيه مورد بحث زندگى و معيشت مؤمنان را پاكيزه تر خوانده؛ و پاكيزگى بيشترى براى آنان قائل شده، به منظور اشاره به اين نكته باشد كه زندگى، در هر حال خالى از خوشى نيست، اما براى كسانى كه به ياد خدا و داراى آرامش قلب هستند، خوشى بيشترى وجود دارد، زيرا زندگى آنان از آلودگى و ناگواريها دور است.پس جمله «طوبى لهم»، در تقدير «لهم حياة طوبى» و يا «لهم معيشة طوبى» است (يعنى براى آنان زندگى و يا عيشى پاكيزه تر است). بنابر اين، كلمه طوبى مبتدا، و كلمه لهم (كه در تقدير است) خبر آن است، و اگر مبتداى نكره، بر خبرش كه همان ظرف (لهم) باشد مقدم شده براى اين بوده كه زمينه گفتار، زمينه تهنيت بوده است، و در مثل چنين مقامى آنچه مايه تهنيت است، زودتر به زبان مى آورند، تا شنونده به همين مقدار نيز، زودتر خشنود گردد، چنانكه در بشارتها، بشارت دادن به جاى عبارت «لك البشرى» مى گويند: «بشرى لك».و خلاصه در آيه مورد بحث، خداوند كسانى را كه ايمان آورده و عمل صالح مى كنند، و در نتيجه، با ياد خدا داراى اطمينان قلب دائمى مى شوند به دست يافتن زندگى خوش و سرانجامى نيك بشارت مى دهد، و از همين جا معلوم مى شود چگونه اين آيه، به آيات قبل متصل مى گردد. آرى چنانكه پيشتر هم گفتيم، زندگى خوش از آثار اطمينان قلب است. (27)1 . در واقع بايد گفت، هيچ انسانى منكر سعادت نيست، حتى كسانى كه دنيا را جز شرّ و بدبختى نمى دانند و خودكشى را انتخاب مى كنند. چرا كه اينگونه افراد نيز خوشبختى و خوشىِ خود را - به معناى عام - در كُشتن خويش مى دانند.2 . سوره بقره: آيه 189.3 . سوره رعد: آيه 29.4 . غررالحكم: 4 / 240 / 5948.5 . سوره بقره: آيه 216.6 . نقدى بر ماركسيسم: 278.7 . با توجه به واژه «طوبى» براى هر كدام از اين اسباب، رواياتى در بخش دوم كتاب نقل شده است.8 . مقالات فلسفى: 2 / 80.9 . نهج البلاغة: حكمت 286، غررالحكم: 6 / 84 / 9616، بحار الأنوار: 63 / 27 / 32 به نقل از «نهج البلاغة».10 . سوره انسان: آيه 3.11 . طوبى در شعر فارسى و اشعار حافظ يا بعنوان مشبّه به و رقيب قد و بالاى معشوق مطرح مى شود و يا مستقل و بعنوان همان درخت سايه گستر:تو و طوبى و ما و قامت يار فكر هر كس به قدر همّت اوست طوبى زقامت تو نيارد كه دم زند زين قصه بگذرم كه سخن مى شود بلند سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض به هواى سر كوى تو برفت از يادم باغ بهشت و سايه طوبى و قصر حور با خاك كوى دوست برابر نمى كنم (حافظ) 12 . معجم مقاييس اللغة: 3 / 430؛ «طوب» الطاء و الواو و الباء ليس باصل، لانّ الطوب فيما أحسب هذا الذي يُسمى الآجُر و ما أظنّ العرب تعرفه. و أمّا «طوبى» فليس من هذا و أصله الياء، كأنّها فُعلى من الطيب فقلبت الياء واواً لضمة.13 . مجمع البحرين: 3 / 79 ؛ «طيب» قوله تعالى ؛ (طوبى لهم و حسن مآب) اى: طيب العيش... و وزنها فُعلى بالضم من الطيب قلبت ياؤه واواً لضمة ما قبلها، مصدر لطاب كبُشرى و زُلفى و يقال: طوبى لك و طوباك بالاضافة.14 . فرهنگ معين: 2 / 2238؛ طوبى، مؤنث اطيب، پاكيزه تر، نيكو، خير، سعادت، بهشت، درختِ بهشت.15 . مجموعه احاديث «ويل» نيز بزودى در اختيار دوستداران حديث قرار خواهد گرفت، ان شاءاللَّه.16 . تفسير التبيان: 6 / 250.17 . تفسير الميزان: 11 / 357.18 . رجوع كنيد بعنوان «شجره طوبى» در بخش سوم كتاب.19 . بعنوان مثال رجوع كنيد به روايات شماره: 331 و 332 و 333 از همين كتاب.20 . تفسير الميزان: 11 / 369.21 . بيشترين مواردى كه واژه «طوبى» به درخت بهشتى تفسير شده، مربوط به احاديث اعتقادى است.22 . مرحوم علامه طباطبايى(ره) و شاگرد ايشان استاد شهيد مطهرى(ره) نيز طوبى را به معناى سعادت و خوشبختى معرفى كرده اند، همانگونه كه در صفحات بعد ملاحظه خواهيد نمود.23 . سوره رعد: آيه 27 - 29.24 . حكمتها و اندرزها: 41.25 . سوره نحل: آيه 97. هر كس عمل صالح انجام دهد، چه مرد، و چه زن در حالى كه با ايمان باشد، ما او را به زندگى پاك، زنده مى داريم، و مزدشان را بهتر از آنچه كه مى كردند پاداش مى دهيم.26 . سوره طه: آيه 124. و كسى كه از ياد من اعراض كند زندگى سخت و ناگوارى خواهد داشت، روز قيامت هم او را كور محشور مى كنيم.27 . تفسير الميزان: 11 / 356.