نقدى بر فلسفه شك (سپتى سيسم) - مبانی اعتقادات نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

مبانی اعتقادات - نسخه متنی

علی ربانی گلپایگانی، سید محمد ثقفی، احمد بهشتی، عبدالحسین خسروپناه، سید محمد محمود موسوی، مهدی مشکی، علی زمانی قمشه ای، عزالدین رضانژاد، محمدصادق ضیایی، جعفر سبحانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

نقدى بر فلسفه شك (سپتى سيسم)

سيد محمد محمود موسوى

1.جايگاه شك و يقين در معرفت شناسى

بى شك معرفت و شناخت از تمايزهاى بزرگ انسان نسبت به ديگر حيوانات است و از آنجا
كه بحث پيرامون شناخت و مبادى و ابزار آن و تحليل محتواى آن از مسايل مهم فلسفه است
از دير زمان انديشمندان بشرى درباره آن به كنكاش و بررسى پرداخته اند. عليرغم وجود
برخى از مكتبهاى سفسطى كه وجود حقيقت را منكر بوده اند يا شناخت آن را غير ممكن
مى دانستند در مجموع اكثريت قاطع مكتبهاى فكرى به موارد زير اعتقاد داشتند.

1. حقيقت در جهان ما وجود دارد، 2. حقيقت را مى توان شناخت، 3. براى امكان
دستيابى به شناخت حقيقت بايد در ترتيب قضايا واستنتاج از آنها از قوانين ويژه اى به
نام منطق پيروى كرد تا دچار اشتباه در تفكر و نتيجه گيرى نشويم.

از سوى ديگر محصول تفكرات آدمى يكى از چهار چيز مى باشد: 1. علم، 2.ظن، 3. شك،
4. وهم.

1. هرگاه در تحقيق و بررسى مساله اى 100% ثابت شد براى ما نسبت به آن علم حاصل
مى شود و علم تنها چيزى است كه مى توان به آن اعتماد نمود و در مسايل اعتقاد ى و
فلسفى تنها علم ملاك خواهد بود.

2. اگر نسبت به حكم در يك مساله به يك احتمال راجح رسيديم مثلا 70% در اين صورت
براى ما ظن حاصل مى شود كه به هيچ وجه مورد اعتماد و قابل تبعيت نيست چنان كه
خداوند فرموده:««وان الظن لا يغنى من الحق شيئا»» .

3. «شك » يعنى احتمال مساوى در يك مساله . فرضا اگر 50% نسبت به وجود حيات در
كرات آسمانى احتمال بدهيم مساله مشكوك است كه اصلا ارزش عملى ندارد وقابل اعتنا
نيست.

4. «وهم » احتمال مرجوح در يك مساله است مثلا 30% كه وضعيتى به مراتب بدتر از شك
دارد و فاقد هرگونه ارزش است.

2. سير فلسفه شك در غرب

هم زمان با پيدايش مكتب سوفيسم در يونان (حدود 5 قرن قبل از ميلاد) كه ادراكات
بشرى را باطل و خيال محض مى دانستند گروهى به تاسيس مكتب ديگرى دست زدند كه آن را
(سپتى سيسم) يا مكتب شك ناميده اند.

البته اينها پيرو سوفسطايى ها نشدند ولى مكتب جزم و اعتماد را نيز نپذيرفتند و
گفتند ادراكات انسان از جهان و پديده هاى آن بستگى به وضع ذهنى ادراك كننده دارد;
بنابراين نمى توان به معلومات بشرى اعتماد كرد و در هر مساله به طور احتمالى و با
شك اظهار نظر مى كردند.

مؤسس اين مكتب «پيرهون » بود كه از جمله دلايل كه براى اثبات مدعاى خود آورد
(تاثير دخالت شرايط زمانى و مكانى وكيفيت ساختمان قواى ادراكى شخص ادراك كننده
است). (1)

به تدريج با رشد فلسفه در غرب نسبت به معرفت شناسى(اپيستمولوژى) عقايد جديدترى
ظاهر شد و طرفداران فلسفه شك نيز درباره ارزش ادراكات بشرى نظريات مختلفى اظهار
داشتند با ظهور فرنسيس بيكن در انگليس و رنه دكارت در فرانسه تدريجا فلسفه تحققى
پايه ريزى شد و با گذشت زمان روش تحقيقى تجربى و آزمايشگاهى قوت يافت و مكتبهاى
پوزيتيوسيم و آمپريسيم كم كم توسعه بيشترى پيدا كرد. دكارت با اين كه در
انديشه هايش به تحقيق در هر مساله از شك آغاز مى كرد در عين حال به پيروى از ارسطو
مكتب جزم را اختيار كرده بود بااين تفاوت كه ارسطو و پيراوانش محسوسات و معقولات هر
دو را معتبر مى دانستند ولى دكارت تنها معقولات را يقين آور ميدانست و به نظر او
محسوسات و امور تجربى تنها داراى ارزش عملى هستند.

ولى با رواج وتوسعه تجربه گرايى (پوزيتويسم) اين نظريه كه تنها معلومات تجربى
مورد اعتماد هستند و نسبت به مسايل عقلى و فلسفى نمى توان به حقيقت دست يافت يا اگر
بتوان اين مسايل را شناخت چندان مورد اعتماد نيستند، قوت گرفت.

مرحوم فروغى در اين باره مى نويسد: «نقادى علم و فلسفه را فرنسيس بيكن (نيمه دوم
قرن شانزدهم ونيمه اول قرن هفدهم » آغاز كرد و لاك دنبال آن را گرفت و بر كلى به
شيوه ديگر در آن وارد شد و هيوم اين مشرب را به درستى روشن و آشكار ساخته است و
اينها همه انگليسى بوده اند سرانجام كانت آلمانى به راهنمايى هيوم در اين خط افتاد
و با اصلاح خطاها و اصلاح نقصهاى او ورق دانش را يك باره برگردانيد». (2)

نقد سخن كانت

كانت فيلسوف آلمانى بيش از همه در انديشه هاى خود مكتب شك را تقويت كرد وبه
پيروى از هيوم حتى در ترتب معلول بر علت در عالم واقع ترديد نمود كه بحث پيرامون آن
از ظرفيت اين مقاله خارج است.

كانت مى گويد: «اطمينانى كه به طبيعيات هست از آن است كه موضوعاتش به تجربه
درمى آيد و به علاوه در آنها هم عقل از خود چيزى مايه مى گذارد و آنها را پرورده
مى كند... اما فلسفه اولى اين كيفيت خاص را دارد كه موضوعاتش نه درون ذهنى است كه
خود عقل آن را ساخته باشد و نه به تجربه درمى آيد... پس فلسفه اولى چگونه علم
مى شود و به آن اطمينان حاصل مى گردد». (3)

و نيز مى گويد: «اطمينانى كه به رياضيات هست از اين رو است كه خود ذهن ساخته است
و بيرون از ذهن نيستند. (4)

به نظر كانت مسايل فلسفه اولى از اين نظر قابل اعتماد نيست كه قابل تجربه نيست
(گويى هر چه قابل تجربه است مورد اعتماد است) و نيز به اين جهت قابل اعتماد نيست كه
موضوعات آن ساخته عقل بشرى نيست گويا حتما لازم است كه موضوع مسايل فلسفى ساخته عقل
انسان باشد تا بتوان به آن اعتماد كرد در حالى كه شق ديگرى هم وجود دارد و اين كه
موضوعات وجود واقعى دارند و آدمى به وسيله عقل به آن پى برد با استفاده از برهان
درباره آن احكامى صادر مى كند و به آن اطمينان حاصل مى شود و عنوان علم هم بر آن
صادق است.

وانگهى با گذشت زمان و توسعه فلسفه اصالت حس وپيدايش نهضت علمى (رنسانس) در
اروپا وبازنگريهاى دانشمندان نسبت به مسايل علوم تجربى سستى و بى پايگى معلومات
تجربى آشكار شد و اعتماد و اطمينان به محصول علوم تجربى جاى خود را به شك و ترديد و
عدم اعتماد داد و اين شك و ترديد تا آنجا سرايت كرد كه بسيارى از كسانى كه قايل به
ارزش مسايل عقلى و ادراكات عقلانى بودند با پيدايش شك و ترديد در علوم تجربى دامنه
آن را توسعه داده و مسايل عقلى و مبانى فلسفى واصول ماوراء الطبيعه را نيز مشمول شك
فلسفى قرار دادند. وسرانجام فلسفه شك بر دانشمندان قايل به اصالت حس و تجربه حاكم
گرديد. و كسانى كه پيوسته از واقع بينى و دقت نظر علمى در تحقيقات خود دم مى زدند
به گرداب مهلك سفسطه و پوچ گرايى گرفتار شدند.

نقد سخن راسل

برتراند راسل مى گويد: «من شخصا هرگز از اين موضوع كه نظرياتم را تغيير داده ام
شرمنده نيستم. يك فيزيكدان فعال ابتداى قرن بيستم با افتخار به اين كه در عرض نيم
قرن گذشته افكارش را تغيير نداده از چه چيزى مى تواند دفاع كند.

در مسايل علمى چنانچه دانش جديدى عرضه شود مردمان عقيده خود را عوض مى نمايند،
اما از نظر اكثريت به عوض اين كه فلسفه را مترادف با علم بشناسند با الهيات مترادف
مى دانند الهيون ادعاى حقايق ابدى مى نمايند... البته جايى كه هيچ كس هيچ چيز
نمى داند ديگر لزومى براى تغيير فكر وجود ندارد». (5)

بايد دانست ترديد درمسايل و تغيير نظريه در دست آوردهاى علمى وضعيت متفاوتى دارد
آنچه مربوط به جهان طبيعت و موضوع مسايل تجربى است مى تواند غالبا مورد ترديد قرار
گيرد و دانشمند درباره احكامى كه نسبت به آنها صادر كرده، تغيير نظريه دهد. البته
اين بدان معنى نيست كه در مسايل تجربى مطلقا مسايل قطعى و احكام قابل اعتماد وجود
ندارد، بلكه حقيقت اين است كه در فيزيك و علوم آزمايشگاهى هم محكمات و قطعياتى هست
كه اصول آن را تشكيل مى دهد. ولى از آنجا كه اساس تحقيق در علوم تجربى استقراء
وبررسى موارد جزئى وآزمايشهاى مكرر است و تجربه در مورد خاص و با شرايط خاص نتيجه
خاص داده و نسبت به مورد جزيى آزمايش شده، حكم قطعى صادر مى شود; اما استخراج حكم
كلى از موارد جزيى وقانونمند كردن آن، كه صورت مساله علمى پيدا كند، نوعا براى محقق
يقين آور ومورد اعتماد نيست به ويژه اين كه خصلت تجربه اين است كه با مختصر اختلاف
در شرايط و احوال، نتيجه تحقيق متفاوت و گاهى متضاد مى شود.

اما تحقيق در مسايل عقلى و انسانى هرگاه طبق اصول منطقى و ضوابط صحيح انجام شود
مى تواند مورد اعتماد و اطمينان بخش باشد و شك و ترديد در آن راه نيابد; زيرا اولا
قواعد واصول عقلى مسايل كلى فراگير وجهان شمولى هستند كه در گستره زمان و مكان
دستخوش تحول وتغيير نمى شود چنان كه اصولى از قبيل هوهويت امتناع اجتماع نقيضين،
وحدت وكثرت اصل عليت و با گذشت زمان دستخوش تغيير نشده اند و اين مطلب در رياضيات
نيز صادق است; چرا كه به خاطر عقلانى بودن آن مشمول قانون حركت وتغيير نيست و به
همين جهت فورمولهاى رياضى همچنان ثبات و علميت خود را حفظ كرده اند.

و ثانيا آنجا كه از انسان سخن به ميان مى آيد موضوع بحث حقيقت پيچيده و ناشناخته
است و ادعاى اين كه اين موجود صد در صد مادى است و هيچ گونه بعد ماورايى در آن وجود
ندارد سخنى دور از واقعيت و از نظر اكثريت قاطع انديشمندان بشرى مردود و غير قابل
قبول است.

بنابراين، با توجه به ژرفاى وجود انسان ووجود ادراكات قلبى و عقلى و اشراقات
درونى كه در او وجود دارد وبا وجود مستقلات عقلى و وجود وجدان اخلاقى و تمايلات
فطرى در انسان مانند گرايش به خداوند (كمال مطلق) و عشق به فضيلت و غيره چگونه
مى توان گفت احكام و قوانينى كه بر پايه اين اصول وضع و تقنين شده ثابت وپايدار
نيست وبا گذشت زمان مورد ترديد قرار مى گيرد؟ وانگهى اگر فرضا با القاى شك وترديد
در اصول عقلى و فطرى انسانها نتوانستند به راه صحيح زندگى و عوامل خوشبختى دست پيدا
كنند (كه قطعا نخواهند توانست) در اين صورت چه كسى مسؤول اتلاف عمر و تضييع نيرو و
نابودى سعادت آنها خواهد بود؟ و آيا اين زيان سنگين براى فرد وجامعه بشرى قابل
جبران است؟

وثالثا محصول سخن آقاى راسل اين است كه ادراك و شناخت انسان از مسايل همواره
نسبى و با شك و ترديد همراه است و لازمه اين كلام اين است كه جناب ايشان هر سخنى كه
گفته نسبت به آن اعتماد و اذعان نداشته است در اين صورت كسى كه اين چنين بينديشد
هرگز سخنى علمى براى گفتن ندارد; زيرا هر چه مى گويد القاى احتمال است و شك والقاى
احتمال هرگز علم نيست بنابراين چنين شخصى نمى تواند مدعى شود كه چيزى مى داند و
شگفتى اينجا است كه راسل درباره الهيون مى گويد: البته جايى كه هيچ كس هيچ چيز
نمى داند ديگر لزومى براى تغيير فكر وجود ندارد) در حالى كه مكتب اصالت شك در رو در
رويى بامسايل فكرى مانند تفنگى است كه از دو سر شليك مى كند; پس بر اساس مبناى فكرى
خود ايشان آقاى راسل هم چيزى نمى داند و تغيير شك هم براى او مشكلى را حل نمى كند;
زيرا كه سفسطه راه كور تاريكى است كه هرگز به جايى منتهى نمى شود.

3. اقسام شك: شك مقدمه يقين و شك ويرانگر

شك در مراحل ابتدايى براى رسيدن به واقعيت در تحقيق يك مساله علمى امرى طبيعى
است و هر دانشمند در تحقيق يك مساله علمى در آغاز دچار شك و ترديد است و به همين
جهت به بررسى و تحقيق مى پردازد تا به يقين دست يابد و در آن مساله حكم علمى صادر
نمايد اين قسم شك هر چند بسيار و مكرر باشد مى تواند مقدمه اى مفيد و سازنده براى
نيل به يقين قرار گيرد و نتايجى علمى و قابل اطمينان در اختيار انسان قرار دهد چنان
كه دكارت در تحقيقات خود از اين روش استفاده مى كرد. همچنين القاى احتمال و ايجاد
ترديد در تحقيق ديگران هر گاه مبتنى بر اصول و قواعد علمى باشد مى تواند راه مناسبى
براى ايجاد تحرك علمى و دست يابى به معلومات متقن تر و پايدارتر گردد چنان كه حضرت
على عليه السلام فرمود: «حياة العلم بالنقد والرد»زنده بودن دانش به نقد و رد بستگى
دارد; ولى بايد دانست شك در اين گونه موارد به عنوان ابزار و راهكارى براى
دست يافتن به يقين مورد استفاده قرار مى گيرد اما اگر شك نه به عنوان ابزار و پل
عبور براى نيل به علم بلكه به عنوان مقصد، هدف و اقامتگاه انديشه بشرى مطرح گردد در
اين صورت جز تباهى انديشه و ابطال معلومات و ويرانگرى فكر چيزى به دنبال نخواهد
داشت و وضوح اين مطلب در مسايل انسانى آشكارتر است.

به عبارت ديگر: مى توان گفت فرق است بين شك در مسايل مكتب و بين مكتب شك، كه
اولى امرى است طبيعى و مى توان سازنده ومقدمه رسيدن به يقين باشد ولى پيروى از مكتب
شك به عنوان يك روش شناخت و يك مكتب دنباله روى از سفسطه و خط قرمز كشيدن بر روى
معلومات بشرى و در نهايت نوعى جنون است; گذشته از اين، شك در مسايل انسانى اگر موقت
و زودگذر باشد چنان كه گفته شد مى تواند مقدمه وصول به يقين قرار گيرد و پلى براى
گذر به درك واقعيت باشد ولى هرگاه شك پايدار و مستمر باشد هر چند در بعضى از مسايل
اساسى دچار ترديد شود شخص متحير و سرگردان خواهد شد و راه زندگى را تشخيص نخواهد
داد و به سمت ناكجا آباد رهسپار مى گردد. حال چنين انسانى چگونه مى تواند به
خوشبختى دست يابد و در طى راه راهى كه آن را نمى شناسد از اراده قوى واعتماد به نفس
مطلوب برخوردار باشد؟ حضرت على عليه السلام فرمود:

«عليك بلزوم اليقين وتجنب الشك فليس شى ء اهلك للمرءعلى دينه من غلبة الشك على
يقينه ». (6)

« بر تو باد كه پيوسته با علم و يقين همراه باشى و از شك دورى كنى، زيرا هيچ چيز
براى دين و سعادت شخص از چيره شدن شك بر يقين او نابود كننده تر نيست ».

4.پيامدهاى فلسفه شك در تئورى و عمل

همه مى دانيم كه بحث از معرفت و دانش و ادراك آدمى فرع وجود حقيقت در جهان و
امكان شناختن آن است و در صورتى كه در اعتقاد آدمى حقيقت داشتن جهان و پديده هاى آن
اثبات نشده باشد، سخن از علم وادراك بشرى سخنى بى ثمر و مانند بنيان نهادن پايه بنا
بر خاكستر است و بر طرح چنين مسايلى جز سفسطه و مهمل بافى نامى نمى توان نهاد.

نقد سخن پوپر

جالب اين است كه كارل ريموند پوپر در سخنان خود به همين راه رفته است، او
مى گويد:

«تاكنون درباره علم و پيشرفت و ملاك پيشرفت آن اشاره كرديم، بدون آن كه حتى نامى
از حقيقت برده باشيم شايد مايه تعجب باشد كه اين كار بدون فرو افتادن در عملگيرى يا
افزارى گرى صورت پذير شود، كاملا امكان آن هست كه به سود رضايت بخش بودن ملاك
پيشرفت در علم بحث كنيم بى آن كه حتى درباره راستى و حقيقت داشتن نظريه هاى آن سخن
بگوييم ». (7)

معلوم نيست چگونه مى توان درباره ملاك پيشرفت علم در مساله اى بحث كرد در حالى
كه حقيقت و انطباق آن مساله به اصطلاح علمى با آن نامعلوم باشد، در اين صورت جز اين
است كه تخيلات و پندارهاى ساخته ذهن خود را علم ناميده اند؟ و نيز معلوم نيست شخصى
كه در مورد حقيقت داشتن مسايل علمى شك و ترديد دارد چگونه مى تواند به پيشرفت علم
وملاك آن اذعان نمايد؟ زيرا اين اذعان و ملاك پيشرفته تر بودن اين نظريه نيز مشكوك
است و اساسا چنان كه قبلا اشاره شد كسى كه به فرهنگ شك قايل گرديد و بر مركب ترديد
سوار شد حرفى براى گفتن ندارد و قبل از روبه رو شدن با خصم با مبناى خود، خود را
خلع سلاح كرده است.

پوپر در جاى ديگر صريحا به اين مطلب اعتراف كرده مى گويد:

«مشاهده و عقل هيچ يك بر ما ولايت و سلطه وحجيت و اعتبار ندارد، شهودعقلى و
تخيلى بسيار مهم است ولى به آنها نمى شود تكيه و اعتماد كرد». (8)

پوپر در اين جملات، صريحا معلومات تجربى و عقلى را فاقد حجيت دانسته است در حالى
كه اگر عقل و ادراكات آن قابل اعتماد نباشد انسان در هيچ مساله علمى نمى تواند
اظهار نظر كند; زيرا بديهى است كليه مسايل تجربى و علوم آزمايشگاهى پس از استقراى
موارد خارجى و بررسى جزئيات وقتى صورت علمى و شكل قانونمند به خود مى گيرد كه محصول
مشاهدات به عقل تحويل شود و عقل از آن قانون كلى انتزاع كند... و اگر ترتيب قضايا و
قياس و برهان و در نهايت استنتاجات عقل نباشد كدام مساله علمى اثبات مى شود و چه
كسى حرفى براى گفتن دارد؟

تكليف مشاهده و علوم تجربى را هم كه آقاى پوپر از اول روشن كرده كه قابل اعتماد
نيست; بنابراين پر واضح است كه با آنچه گفته شد فرهنگ شك تا آنجا بر انديشه ها
ونظريات آقاى پوپر حاكم شده است كه به سفسطه و سلب اعتماد او از كليه ادراكات بشرى
كشيده شده است.

عجيب تر اين كه در مورد شهود عقلى با آن كه آن را مهم مى داند به صراحت مى گويد
آن نيز قابل اعتماد نيست در حالى كه به نظر فيلسوفان رئاليست و مشهور انديشمندان
بشرى شهود عقلى كه دست آورد آن علم حضورى است قابل اعتمادترين راه شناخت براى انسان
است; زيرا در علم حصولى كه ذهن آدمى با واسطه معلوم را دريافت مى كند امكان خطا
وجود دارد هر چند با استفاده از روش صحيح تفكر و متد درست انديشيدن (منطق) مى توان
احتمال خطا را به صفر يا چيزى نزديك به آن رسانيد; ولى در شناخت حضورى كه وجود
معلوم نزد عالم حضور دارد(مانند علم آدمى به وجود خود و همچنين به قواى معلول نفس
كه از شؤون وجودى نفس هستند و بدون واسطه از آن نشات مى گيرند) امكان خطا واشتباه
وجود ندارد; به همين جهت فلاسفه بزرگ مانند ابن سينا، ملاصدرا و غيره اين نوع از
شناخت را معتبرترين و مطمئن ترين ادراكات انسان دانسته اند

ولى پوپر درك شهودى را نيز قابل اعتماد ندانسته و به اين ترتيب با قلم شك و
ترديد بر روى ارزشهاى علمى و صحت اذعان نسبت به معلومات بشرى خط بطلان كشيده است.

نقد سخن راسل

برتراند راسل نيز به همين مسير رفته و به اصالت شك قايل شده است. راسل مى گويد:
«افراد زيادى براى من نامه مى نويسند كه براى اتخاذ روش مناسب در زندگى كاملا
سرگشته و متحيرند; زيرا دستورالعملهاى سابق را براى عمل صحيح كنار گذاشته اند و
اكنون نمى دانند كه كدام راه را انتخاب كنند، فلسفه مورد اعتماد من مردم را قادر
مى سازد كه بتوانند بدون اين كه به طور مطلق به صحت عملشان ايمان داشته باشند
قاطعانه عمل كنند، فكر مى كنم هيچ كس نبايد درباره هيچ چيز اطمينان كامل داشته باشد
اگر شما چنين هستيد يقينا در اشتباهيد; زيرا هيچ چيز شايسته اطمينان نيست هر كسى
بايد هميشه عقيده خود را با ترديد در نظر بگيرد و هر فرد بايد توانايى آن را داشته
باشد كه با داشتن ترديد به طور قاطعانه عمل نمايد». (9)

از سخن راسل به طور كلى دومطلب استنتاج مى شود:

1. اين كه انسان بايد هميشه در عقايد خود با شك و ترديد بنگرد و به هيچ مطلب
اعتماد نكند.

2. انسان با وجود شك و ترديد در همه چيز بايد بتواند قاطعانه عمل كند بدون اين
كه به صحت كار خود ايمان داشته باشد.

راسل در قسمت اول شك را در عقايد انسان به صورت يك فرهنگ مستمر توصيه مى كند در
حالى كه اين مطلب لوازم و پيامدهايى به همراه دارد كه شايد راسل به آنها توجه
نداشته است.

اولا: اگر هيچ قضاوت واظهار نظر شايسته اعتماد نيست و در همه چيز بايد شك كرد،
همين اظهار نظر آقاى راسل نيز مشمول اين قاعده كه ابداع كرده است خواهد بود و نتيجه
اين است كه در درستى اين نظريه نيز بايد ترديد كرد و اينجا است كه كار به سفسطه
ونوعى بيمارى روانى كشيده مى شود كه اثبات بطلان آن نياز به بحث و استدلال ندارد.

ثانيا: لازمه اين سخن اين است كه اساسا انسان در كليه رشته ها به علم دسترسى
ندارد و به معنى واقعى علم و عالمى در جامعه بشرى وجود نداشته و هيچ كس حق ندارد در
مساله اى اظهار نظر علمى كند و آنچه انديشمندان گفته اند همه مسائل محتمل و مشكوك
بوده و دانشمند يعنى انبانى از احتمالات و شكها و ترديدها; بديهى است اين نحوه تلقى
از علم و عالم با آنچه جهانيان از دانش و دانشمند مى فهمند قابل تطبيق نيست و اين
برداشت به شكاكان مانند آقاى پوپر و همفكران ايشان اختصاص دارد.

ثالثا: از آنجا كه انسان به طور فطرى حقيقت جو و خواهان درك واقعيات جهان هستى
است هنگامى اين خواسته فطرى اقناع مى شود كه انسان به حقيقت دست يابد و آنگاه است
كه انسان آرامش روح پيدا كرده و از سرگردانى وتحير نجات مى يابد اين موضوع در علوم
انسانى به طور ويژه از اهميت فوق العاده برخوردار است; زيرا طبيعى است آرامش و
اطمينان در سايه ايمان به ادراكات تحقق پذير است و با شك و ترديد در معلومات دسترسى
به ايمان وآرامش غير ممكن است. از اينجا است كه پيامبارن الهى براى تامين سعادت
انسانها و رساندن مردم به اطمينان و آرامش روحى مى كوشيدند تا از راه ارشاد آدميان
و وادار كردن آنان به تعقل و انديشه و يا از راه شناخت قلبى آنان را به ايمان
واعتقاد برسانند آنهادر سايه ايمان به تربيت انسانها پرداختند و افراد و جوامع برتر
ومتكامل ترى را شكل دادند و به عبارت ديگر همه پيامبران الهى آموزگاران و مربيان
ايمان و آرامش روح وعلم و يقين بودند و از اين رهگذر توانستند انسانهاى نمونه و
جوامع برتر به وجود آورند اكنون با اين طرز تفكر آقاى پوپر و ديگر پيام آوران شك و
ترديد آيا ممكن است ايمان ، اعتقاد، يقين و آرامش روحى و كمال معنوى شكل بگيرد؟

و آيا محصول شك و ترديد غير از نگرانى، اضطراب بلا تكليفى و سرگردانى چيز ديگرى
خواهد بود؟

در قسمت دوم آقاى راسل حكم قطعى صادر كرده كه انسان با وجود شك و ترديد بايد
قاطعانه عمل كند، گويى با حكم جناب ايشان در وجود شخص، دگرگونى وجودى و تحول روحى
ايجاد مى شود تا ضمن اين كه در همه چيز شك دارد شك را در عمل به حساب نياورده و به
طور قاطع عمل نمايد; در حالى كه در جاى خود ثابت شده است كه انسان براى انجام هر
كار مراحلى را در فكر و انديشه خود طى مى كند و آنگاه كه به مرحله ترجيح فعل بر ترك
و سپس به مرحله اراده و تصميم جدى رسيد وارد عمل مى شود و از سوى ديگر انسان عاقل
در انجام هر كار هدفمند است و براى حصول نتيجه وارد كار مى شود و در انجام هر كار
كمال و سعادت خود را مى جويد. حال اگر در مبادى اراده و نيز در هدف كار خود دچار شك
و ترديد شد چگونه مى تواند تصميم آگاهانه و قاطع بگيرد و با اراده قوى وارد عمل
شود. بنابراين، اين سخن پوپر به ويژه در علوم انسانى اخلاق و قوانين شگفت انگيز و
مضحك است; زيرا بديهى است با وجود شك در فضيلت بودن تواضع نمى توان انسان را به
تواضع وادار كرد و نيز با شك در نيكى انفاق و ايثار شخص هرگز ايثارگر نخواهد شد وبا
شك در هدف جهاد هيچ گاه انسان خود را در معرض خطر مرگ قرار نخواهد داد و با دشمن
نبرد نخواهد كرد. بالاخره با شك در مصلحت بودن رعايت قانون و شك در وظيفه و تكليف و
... هرگز تمدن بشرى نظم و قانون شكل نمى گرفت و انسان به تكامل فردى و اجتماعى دست
نمى يافت.

گذشته از اينها پوپر در مورد سعادت و خوشبختى كه همه انسانها براى رسيدن به آن
تلاش مى كنند چه مى گويد؟

چگونه مى توان با شك و ترديد راه خوشبختى را يافت و براى رسيدن به آن قاطعانه
عمل كرد و به آن دست يازيد؟ نمى دانم آقاى پوپر براى اين سؤالات چه پاسخى دارد؟(خبر
شك و ترديد).

نتيجه

از آنچه در اين مقاله تاكنون مورد بررسى قرار داديم، مى توان امور زير را
نتيجه گيرى كرد.

1. از نظر معرفت شناسى شك فاقد ارزش است و آدمى به طور فطرى هرگاه در مساله اى
شك و ترديد دارد، به هيچ يك از دو طرف يا اطراف شك نمى تواند اطمينان داشته باشد و
به درستى آن اذعان نمايد و ترتيب اثر عملى بدهد.

2. به اعتقاد مشهور فلاسفه و انديشمندان بشرى معلومات حسى و عقلى انسان قابل
اعتماد مى باشد و خطا در حس و تفكر هر چند وجود دارد، ولى با رعايت اصول و موازين
صحيح در تجربه و تفكر مى توان احتمال خطا را به صفر يا نزديك به آن رساند و از نظر
مكتب رئاليست ادراكات تجربى و عقلى و قلبى مورد اعتماد هستند هر چند اين اعتماد در
علوم تجربى ضعيف تر است.

3. بين شك در مسايل علمى با مكتب شك فرق است و به عبارت ديگر: شك فرهنگى در
تحقيق و بررسى مسايل علمى امرى طبيعى است و دانشمند در تحقيق از شك آغاز مى كند تا
به علم و يقين برسد، ولى فرهنگ شك را مقصد و هدف قرار دادن و در اين بستر غوطه
خوردن راه به جايى نمى برد و رهرو اين راه قادر به اثبات چيزى نيست وحرفى براى گفتن
ندارد و سرانجام آن چيزى جز سفسطه و در نهايت بيمارى روانى نمى تواند باشد.

4. بر مبناى فرهنگ شك در بعد معرفت شناسى واقعيات هستى قابل درك نيست و علم و
معرفت به معنى واقعى كلمه وجود ندارد، چنان كه عالمى وجود ندارد و اهل دانش كسى است
كه بتواند در مسايل بيشتر شك و ترديد ايجاد كند و با چنين بينشى هرگز شخص به يك
اعتقاد راسخ و آرامش روحى و استنتاج عقلايى از انديشه هاى خود دست نخواهد يافت و
پيوسته در وادى تحير و سرگردانى خواهد بود.

5. در بعد عملى بر اساس مكتب شك راه روشنى نمى توان يافت و انسان با اين بينش در
مقام عمل كاملا سرگردان و بلا تكليف است و آنچه بعضى گفته اند كه با وجود شك و
ترديد شخص مى تواند قاطعانه عمل كند پندارى بيش نيست كه بر مبناى فرهنگ شك در اين
سخن هم بايد شك داشته باشند; زيرا كه هرگز از بذر شك نمى توان محصول علم و يقين درو
كرد به ويژه در مورد مسايل انسانى و قطعى است كه در عمل براى تامين خوشبختى هرگز از
شك و ترديد تصميم و اراده قاطع نتيجه نمى شود و سعادت را از نظر عقل وعقلا هرگز
نمى توان بر مبناى شك و ترديد تامين كرد; چنان كه تمدن و قانون و پيشرفتهاى نوع بشر
همه در سايه ايمان وعلم و اراده قاطع تحقق يافته است و مكتب سفسطه و شك جز منفى
بافى و سرگردانى و در نهايت جنون و اختلال روانى پايانى ندارد.

1. اصول فلسفه، ص 121.

2.اصول فلسفه، ص 126.

3. سير حكمت در اروپا:2/26.

4. همان مدرك.

5. برگزيده افكار راسل، ص 155.

6. غرر الحكم:2/483.

7. حدسها وابطالها، ص 276.

8. حدسها وابطالها، ص 35.

9.مصاحبه راسل، نقل از بولتن انديشه، شماره 5، ص 163.

/ 16