مجيد فلاح پور
مقدمه
كتاب هاى الموضوعات ابن جوزى و اللئالى المصنوعة فى الأحاديث الموضوعةى سيوطى, به طورى كه از نام آنها هم پيداست, درباره احاديث موضوعْ نگارش يافته اند. از اين رو, مناسب است در آغاز, نكاتى چند درباره احاديث موضوع, مورد بحث قرار گيرد, تا اولاً حديث موضوع از ساير احاديثْ متمايز گردد؛ ثانياً اهمّيت و ضرورت شناختِ اين گونه احاديث, آشكار شود؛ ثالثاً احكام احاديث موضوع, روشن گردد؛ رابعاً فايده و ثمره اهتمام به احاديث موضوع, معلوم باشد. در تعريف «حديث موضوع» گفته اند: سخنى است كه ساخته شده باشد و به دروغ, به پيامبر اكرم [يا معصوم ديگر] نسبت داده شود.[1] حديث شناسان, تصريح كرده اند كه بدترين نوع از اقسام حديث ضعيف, حديث موضوع است[2] كه روايت كردنِ آن, براى كسى كه جعلى بودنِ آن را بداند, در هيچ موردى روا نيست, مگر آن كه به وضعى بودنِ آن, تصريح نمايد.[3] منظور از «هيچ مورد», آن است كه چه در احكام و چه در مواعظ و اخلاقيات و چه در داستان ها و قصص, نقل آنها مجاز نيست.[4] امّا بر خلاف احاديث موضوع, روايت كردن احاديثِ ضعيفى كه باطناً احتمال صدق آنها وجود دارد, در مقامِ ترغيب و تحذير, جايز است.[5] در اهمّيت و ضرورت شناختِ احاديث وضعى, همين بس كه برخى بزرگانْ درباره آن گفته اند: خطرناك ترين چيز براى دين و زيان بخش ترين چيز براى مسلمانان, همين وضع حديث است؛ همچنين فرقه فرقه شدن مسلمانان و پيدايش گروه ها و نحله هاى مخلتف نيز از آثار وضع حديث در دين است.[6] از اين رو, شناساندن احاديثِ وضعى به مسلمانان, از با فضيلت ترين و نيكوترين اعمال است و داراى فوايد بسيارى است.[7] مهم ترين فايده آن, حفظ و صيانت دين و تنوير افكار مردم است[8] كه با آگاهى يافتن از وضعيت احاديث جعلى, از آنها پرهيز مى نمايند و از اعتقاد پيدا كردن و عمل به آنها خود دارى مى نمايند[9] و در حقيقت, از انحراف و گمراهى نجات مى يابند و در مسير مستقيم و سبيل رشاد, گام برمى دارند. مشهورترين كتاب هايى كه در اين موضوع نوشته شده است, عبارت اند از: 1. تذكرة الموضوعات, أبوالفضل محمد بن طاهر المقدسى (448ـ507ق)؛ 2. الموضوعات, أبوالفرج عبدالرحمان بن الجوزى (م597ق)؛ 3. اللئالى المصنوعة فى الأحاديث الموضوعة, جلال الدين السيوطى (م911ق)؛ 4. تنزيه الشريعة المرفوعة عن الأحاديث الشنيعة الموضوعة, أبوالحسن على بن محمد بن عراق الكنانى (م963ق)؛ 5. المصنوع فى الحديث الموضوع, على القارى (م1401ق)؛ 6. الفوائد المجموعة فى الأحاديث الموضوعة, أبوعبداللّه محمد بن على الشوكانى (م1255ق)؛ 7. المقاصد الحسنة فى بيان كثير من الأحاديث المشتهرة على الألسنة, محمد بن عبدالرحمان السخاوى (م902ق).[10] در ميان كتاب هاى پيش گفته, از همه مهم تر و مشهورتر, يكى الموضوعات ابن جوزى است كه به شكل هاى مختلف, در چهار[11] يا سه[12] يا دو[13] مجلّد, چاپ و منتشر شده است و ديگر, كتاب اللئالى المصنوعة فى الأحاديث الموضوعة, تأليف جلال الدين سيوطى است كه آن هم در دو مجلّد, توسط دارالكتب العلمية, در بيروت, چاپ و منتشر شده است. ناگفته نماند كه دانشمندان شيعه نيز كتاب هايى در اين زمينه نوشته اند كه از جمله آنها الأخبار الدخيلة, تأليف علامه محمد تقى شوشترى است كه البته, تنها شامل احاديث موضوع نيست. اين كتاب, در چهار مجلّه توسط نشر صدوق(تهران) به چاپ رسيده است.كتاب الموضوعات در نظر حديث شناسان
كتاب الموضوعات ابن جوزى كه در قرن ششم هجرى نوشته شده است, تقريباً از همان دوران, مورد انتقاد دانشمندان قرار گرفت. از جمله اين منتقدان, ابوعمرو عثمان بن عبدالرحمان شهرزورى, معروف به ابن الصلاح است كه در زمان وفات ابن جوزى, بيست ساله بوده و تقريباً با وى معاصر بوده است. ابن الصلاح كه حديث شناسى ژرف انديش و ماهر است, بدون ذكر نام ابن جوزى مى نويسد: بزرگ ترين مجموعه از احاديث متهم به وضع كه در اين روزگار جمع آورى شده است, عنوان الموضوعات دارد و در حدود دو مجلّد, است و در آن, احاديث زيادى آورده شده است كه هيچ دليلى بر موضوع بودنشان نيست و شايسته بود كه به طور مطلق, تحت عنوان «احاديث ضعيف» از آنها ياد مى شد.[14] البته به نظر برخى محقّقان معاصر, اشتباهات ابن جوزى از آن جا ناشى شده است كه بيشتر مطالب كتاب الموضوعات را از كتاب الأباطيل جوزَقانى اقتباس كرده و از اين نظر, تحت تأثير جوزقانى بوده است. از اين رو, ابن جوزى بعضى احاديثِ «حَسَن» و حتّى «صحيح» را تحت عنوانِ حديث موضوع, آورده است.[15] ابن حجر عسقلانى, از پيشوايانِ علماى حديث شناس قرن نهم, در انتقاد از كتاب الموضوعات, حديثى را از صحيح مسلم نقل مى كند كه ابن جوزى, آن را در كتاب خويش آورده است. او اين نقل ابن جوزى را ناشى از غفلتِ شديد وى, تلقّى كرده است. او همچنين در ادامه انتقاد خود از ابن جوزى, 24 حديث از مسند أحمد آورده كه ابن جوزى, آنها را احاديث موضوعْ شمرده است. ابن حجر, ضمن ردّ قول ابن جوزى, از احمد بن حنبل, دفاع مى كند.[16] جلال الدين سيوطى نيز در پاورقى هايش بر كتاب القول المسدّد فى الذب عن السند ابن حجر, چهارده حديث ديگر را از الموضوعات ابن جوزى استخراج كرده كه در مسند أحمد آمده است و يادآور شده كه جايز نيست بر آنها نام «موضوع» نهاده شود. سيوطى, همچنين كتابى تأليف كرده كه شرح و پاورقى بر همان كتاب ابن حجر است و آن را القول الحسن فى الذب عن السنن ناميده است و در آن, يكصد و بيست و اندى حديث از الموضوعات ابن جوزى نقل كرده كه در سنن چهارگانه (يعنى سنن الترمذى, سنن أبى داوود, سنن النسائى و سنن ابن ماجة) وجود دارند. سيوطى در اين جا نيز بر ابن جوزى خُرده گرفته و او را در «وضعى» دانستنِ اين احاديث, شتابزده خوانده است.[17]كتاب اللئالى المصنوعة فى الأحاديث الموضوعة
سرانجام, سيوطى تصميم گرفت كتاب الموضوعات ابن جوزى را تلخيص نمايد و احاديثى را كه در حقيقتْ موضوع نيستند, ولى در كتاب الموضوعات آمده اند, مورد نقد و تحقيق قرار دهد و رواياتى را كه جعلى هستند, ولى ابن جوزى آنها را ذكر نكرده, نقل نمايد و در واقع, كتابى فراگير و جامع, تهيه نمود و آن را اللئالى المصنوعة فى الأحاديث الموضوعة نام نهاد.[18] سيوطى در مقدمه همين كتاب, بر اهمّيت آشنا كردنِ مردم با احاديث موضوع و ضرورتِ آگاه ساختن آنان بر سخنانى كه به دروغ به پيامبر اكرم نسبت داده شده اند, تأكيد مى كند و مدّعى است كه ابن جوزى, كتابى را جمع آورى كرده كه در آن, احاديث «ضعيفِ» زيادى را به عنوان «موضوع» آورده است كه به حدّ موضوع نمى رسند؛ بلكه حتّى احاديثى را در كتابش نقل مى كند كه «حَسَن» و «صحيح» اند؛ همچنان كه پيشوايان حافظِ حديث, از جمله ابن الصلاح در كتاب علوم الحديث و پيروان او در تأليفاتشان, به اين مطلبْ اشاره كرده اند. لذا سيوطى مى گويد: به انديشه ام خطور كرد كه به نقد و پيرايش و اختصار الموضوعات بپردازم تا جويندگان, از آنْ سود برند. سپس از خداوند, جوياى خير شدم و او سينه ام را براى اين كار, فراخ ساخت و اسبابِ اين كار را برايم فراهم نمود.[19] آنچه مسلّم است, سيوطى به قصد تلخيص و اصلاح و پالايش و پيرايش احاديثِ غير موضوع كتاب ابن جوزى و شناساندن احاديث موضوع ديگرى كه ابن جوزى در كتابش نقل نكرده است, به تأليف اللئالى المصنوعة مى پردازد؛ ولى آيا سيوطى همان راه ابن جوزى را پيموده, يا روش او را اصلاح كرده است؟ به عبارت ديگر, آيا سيوطى در هدف خويش از نگارش اين كتاب, كاملاً موفّق بوده است يا خير؟ پاسخ دقيق و كامل اين پرسش, به بررسى تفصيلى اين كتاب و مقايسه آن با كتاب الموضوعاتِ ابن جوزى و تجزيه و تحليل آنها بستگى دارد. البته بديهى است كه بررسى تفصيلى و تجزيه و تحليل محتواى اين دو كتاب, در قالب يك مقاله نمى گنجد و فرصت و توان علمى بيشترى مى طلبد كه از عهده نگارنده خارج است؛ ولى در حدّ بضاعت مزجات خويش, به مطالعه و بررسى بخشى از كتاب اللئالى المصنوعة ى سيوطى و مقايسه آن با كتاب الموضوعات ابن جوزى خواهيم پرداخت.نقد, بررسى و مقايسه
آنچه ما در اين جا براى بررسى و مقايسه انتخاب كرده ايم, مربوط به بخش مناقب و فضايل اميرالمؤمنين على(ع) در آثار ياد شده است. با توجّه به گستردگى و طولانى بودن مباحث كتاب الموضوعات ابن جوزى و اللئالى المصنوعة سيوطى, حتّى در باب فضايل و مناقبِ امام على(ع) ـ كه در هر يك از اين دو كتاب, تنها در همين موضوع, بالغ بر پنجاه صفحه شده است ـ, پرداختن تفصيلى به تمام احاديث و مطالب اين باب و نقد و بررسى تمام ابعاد و جزئيات آن در اين دو كتاب و مقايسه آن دو با يكديگر, عملاً در يك مقاله ميسّر نيست. از اين رو, تنها به طرح و نقدِ مقدمه ابن جوزى در اين باب و بررسى و مقايسه تفصيليِ چند حديث مهم در همين بخش از اين دو كتاب مى پردازيم. ابن جوزى در اين بخش از كتاب خود, پيش از پرداختن به احاديث موضوع, مقدمه اى را مطرح مى كند كه ديدگاه كلّى او را مى توان از آن دريافت. او در آغاز , ضمن اعتراف به فضايل بسيارِ امام على(ع) كه در احاديثِ «صحيح» آمده است, ادّعا مى كند كه رافضيان, به اين فضايلْ قناعت نكرده, در اين زمينه به وضعِ احاديث ديگر پرداخته اند. او سپس رافضيان را به سه دسته تقسيم مى كند و مى گويد: دسته اوّل, گروهى هستند كه چيزى از احاديث را شنيده و خودشان نيز به وضع حديث پرداخته اند و در واقع, چيزهايى را بر احاديث, افزوده و يا از آنها كاسته اند. دسته دوم, گروهى هستند كه اساساً چيزى از احاديث را نشنيده اند؛ ولى در عين حال, آنها بر جعفر صادق[ع] دروغ بسته اند و مى گويند: «جعفر گفت:…». دسته سوم, عاميانِ نادانى هستند كه گاهى به دنبال چيزهاى عقلانى و گاهى به دنبال چيزهاى غير عقلانى هستند.[20] سپس مى افزايد: رافضيان, در زمينه فقه, كتابى ساخته اند و آن را «مذهب اماميه» ناميده اند و در آن, چيزهايى را بدونِ هيچ دليلى ذكر كرده اند كه برخلافِ اجماع مسلمين است.[21] در اين مقدمه, به طورى كه ملاحظه گرديد, اولاً به كثرت فضايل صحيح امام على(ع) اعتراف شده است؛ ثانياً ظاهراً در نظر ابن جوزى, از طريق رافضيان, فضيلتِ صحيحى نقل نشده است؛ زيرا در ميانِ سه دسته سابق الذكر, هيچ كدام به دنبال نقل احاديث صحيح نيستند؛ ثالثاً منظور ابن جوزى و امثال او از رافضيان, همان شيعه اماميه اند كه داراى فقه جعفرى هستند؛ رابعاً نسبت دادن فقه اماميه (كه مشهور به فقه جعفرى است) به امام جعفر صادق(ع), از نظر ابن جوزى كلاً دروغ است؛ خامساً ابن جوزى, شيعه را از دايره مسلمانانْ بيرون مى داند. لذا مى گويد آنچه آنها در فقه گفته اند, خَرق اجماع مسلمين است؛ سادساً او بدون تعرّض به دلايل علماى شيعه, از پيش, آنها را اساساً بى دليل معرّفى مى كند و اين در حالى است كه خود او هيچ دليلى براى اين مدّعايش ندارد. ابن جوزى, پس از نقل مقدمه خويش و تقسيم بندى شيعيان (تحت عنوان «رافضيان»), خبرى را با واسطه هاى مختلف, از شعبى نقل مى كند كه گفته است: …شما را از انديشه هاى باطل و گمراه كه بدترين آنها انديشه هاى رافضيان است, بر حذر مى دارم… محنتِ [/بلاى] رافضيان, همانند محنت يهوديان است. يهوديان, قائل بودند كه حكومت و كشور, جز براى آل داوود, شايسته نيست و رافضيان نيز گفتند: امارت و حكومت, جز براى آل على[ع] شايسته نيست. يهوديان گفتند: جهاد در راهِ خدا جايز نيست, تا اين كه مسيح[ع] خروج كند؛ رافضيان نيز گفتند: جهادى نيست تا اين كه مهدى [عج] خروج نمايد. يهوديان, نماز مغرب را به تأخير مى اندازند تا اين كه همه ستاره ها پديدار شوند؛ رافضيان نيز چنين مى كنند. يهوديان, مقدارى از قبله روى مى گردانند؛ رافضيان نيز چنين مى كنند. يهوديان, درهايشان را مى پوشانند؛ رافضيان نيز چنين مى كنند. يهوديان, تورات را پاره كردند؛ رافضيان نيز قرآن را پاره كردند. يهوديان, خونِ هر مسلمانى را حلال مى دانند؛ رافضيان نيز چنين هستند. يهوديان, هيچ اعتقادى به طلاق سه گانه ندارند؛ رافضيان نيز چنين عقيده اى دارند. يهوديان, نسبت به جبرئيلْ كينه مى ورزند و مى گويند در ميان فرشتگان, او دشمن ماست. رافضيان نيز مى گويند كه جبرئيل در راساندنِ وحى, اشتباه كرد. گروهى از يهوديان و نصرانيان, با داشتنِ دو ويژگى, از رافضيان برترند. از يهوديان سؤال شد كه: «بهترينِ مردم از اهل آيينِ شما چه كسانى هستند؟». گفتند: «ياران موسى(ع)». از نصرانيان هم سؤال شد كه: «بهترين مردم از امّتِ شما چه كسانى هستند؟». گفتند: «ياران عيسى(ع)». امّا از رافضيان سؤال شد: «بدترينِ مردم از امّت شما چه كسانى هستند؟». گفتند: «ياران محمد(ص)»؛ در حالى كه آنها امر شده بودند كه براى يارانِ پيامبر(ص) استغفار كنند؛ ولى به آنان سَب ولعن كردند.[22] از نقلِ اين خبر كه ظاهراً محتواى آن را ابن جوزى پذيرفته است, ديدگاه و مواضعِ او نسبت به شيعه, مشخّص مى شود. به طورى كه ملاحظه شد, طبق اين خبر, تهمت هاى ناروا و دروغ هاى زيادى به شيعيان نسبت داده شده است, تا جايى كه شيعه را از دايره اسلامْ خارج كرده, با يهوديان مقايسه مى كند؛ بلكه شيعيان را حتّى از يهوديان نيز بدتر معرّفى مى نمايد. از اين رو, متأسفانه هر حديثى كه يكى از رجالِ سندش شيعى يا متّهم به تشيّع باشد, از ديدگاهِ ابن جوزى, حديثِ موضوع و جعلى است كه در مطالب آينده, نمونه هايى از اين نوع, مطرح خواهد شد. ناگفته نماند كه اين موضع تعصّب آميز و عنادآلودِ ابن جوزى, موضع تعدادِ قابل توجّهى از علماى اهل سنّت است. از همين روست كه حتّى افراد معتدل ترى, همچون بخارى و مسلم, نيز نه تنها از محدّثان و راويان شيعه دل خوش نيستند, بلكه با اين كه بر عظمت و وثاقت و بزرگوارى ائمه شيعه(ع) اعتراف دارند, ولى عملاً از نقلِ حديث از آن بزرگواران, خوددارى مى كنند؛ چنان كه بخارى در صحيح خود, از نقلِ حديث از امام حسن مجتبى, امام صادق, امام كاظم, امام رضا, امام جواد, امام هادى و امام حسن عسكرى(ع), به طور كلّى خوددارى كرده است.[23] سيوطى با اين كه در اللئالى, بر خلافِ ابن جوزى, احاديث موضوع را در فضايل خلفاى راشدين, يكجا نقل كرده و به هر يك, بابى جداگانه اختصاص نداده است, ولى همانند ابن جوزى, بيشترين بحث را در اين موضوع به فضايل اميرالمؤمنين على(ع) اختصاص داده و در حدود پنجاه صفحه, در اين باره به بحث و تحليل و نقل مطلب, پرداخته است. البته سيوطى از نقل اظهارات ابن جوزى در مقده بيان فضايل على(ع) و منقولات او از شعبى (كه قبلاً گفتيم حاكى از تعصّب و موضعِ عنادآميز ابن جوزى در مقابلِ شيعه است), خوددارى كرده و اين موضعِ سيوطى, دلالت مى كند كه او همانندِ ابن جوزى و برخى ديگر از علماى اهل سنّت, نسبت به شيعه, موضعِ عنادآميزى ندارد و در اين زمينه, با ابن جوزى و امثالِ او هم رأى نيست و در واقع, اين, حاكى از انصاف و موضع خردمندانه و منطقى او در مقابل شيعه است. به طورى كه وعده كرديم, در اين جا به بررسى چند حديث در فضايل امام على(ع) از كتاب الموضوعات ابن جوزى مى پردازيم و سپس, موضع سيوطى را در كتاب اللئالى در قبال ديدگاه هاى ابن جوزى, مورد بررسى قرار مى دهيم. گفتنى است كه به منظور اختصار, از ذكر سلسله راويان حديث, خوددارى مى شود و تنها راوى اخير و يا چند راوى اخير از سند حديث, بيان مى شوند.بررسى احاديث سبقت اسلام آوردن على(ع) بر ديگران
ابن جوزى, ذيل عنوان «حديث تقدّم اسلام آوردن على(ع)» آورده است: ابوايوب انصارى مى گويد: پيامبر اكرم فرمود: لقد صلّت الملائكة على عليّ سبع سنين و ذلك إنّه لم يصلّى معى رجلٌ غيره؛[24] فرشتگان, هفت سال بر على(ع) درود مى فرستاندند, در حالى كه هيچ مردى بجز او با من نماز نمى گزارْد. الف. ابن جوزى مى گويد: اين حديث كه از رسول خدا نقل شده, صحيح نيست؛ زيرا در سلسله سند آن, محمد بن عبيد اللّه قرار گرفته كه يحيى درباره او گفته است: «چيزى نيست» [يعنى شخصِ قابل توجهى نيست] و بخارى نيز درباره وى گفته است: «او منكَر الحديث است».[25] سيوطى در اللئالى, اين حديث را با سند آن, همانند ابن جوزى نقل مى كند و سپس, اشكالِ او را نقل مى كند (كه محمد بن عبيد اللّه, منكر الحديث است)؛ امّا ظاهراً سيوطى با ابن جوزى موافق نيست. لذا به دنبالِ نظر او مى افزايد: من مى گويم كه محمد بن عبيداللّه, از رجال ابن ماجه است. واللّه أعلم.[26] به طورى كه ملاحظه مى شود, سيوطى به سخن ابن جوزى اشكال مى كند كه محمد بن عبيداللّه, از رجال سند سنن ابن ماجة (از صحاح ستّه) است. پس چگونه ابن جوزى او را تضعيف مى كند؟! خصوصاً جمله آخر او (واللّه أعلم) نشان مى دهد كه در وضعى بودنِ اين حديث, ترديد دارد و با نظر ابن جوزى موافق نيست. بنابراين, با توجّه به اين كه سنن ابن ماجة از صحاح ستّه به شمار مى آيد و محمد بن عبيداللّه از رجالِ مورد اعتمادِ ابن ماجه است, لذا اشكال ابن جوزى بر سند حديث و شخص محمد بن عبيداللّه, وارد نيست. در اين جا بايد به سخن سيوطى افزود كه محمد بن عبيداللّه, از رجال شيعى است[27] و شايد اشكال امثال ابن جوزى نيز به همين جهت باشد؛ همچنان كه روشِ برخى از بزرگانِ اهل سنّت نيز چنين بوده است كه به صِرف شيعى بودن راوى, او را متّهم كرده اند. علامه سيد عبدالحسين شرف الدين در كتاب المراجعات, محمد بن عبيداللّه را جزو رجالِ شيعى كه مورد اعتمادِ بسيارى از بزرگان اهل سنّت بوده, ذكر كرده است و درباره او چنين مى نويسد: محمد بن عبيداللّه بن ابى رافع مدنى و پدرش عبيداللّه و دو برادرش فضل و عبداللّه (دو پسرِ ديگر عبيداللّه), وجدش ابو رافع و عموهايش رافع, حسن, مغيره, على و اولاد و نوه هايشان, همگى از سَلَف صالحِ شيعه بوده اند. آنها تأليفاتى دارند كه دلالت مى كند در تشيّع, ثابتْ قدم بوده اند كه ما در مقصد دوم از فصل دوازدهم كتاب الفصول المهمّة, آنها را ذكر كرده ايم. امّا محمد, يعنى شخص مورد بحث, ابن عدى از او ياد كرده است؛ به طورى كه در آخر شرح حال وى در كتاب ميزان الاعتدال آمده است: «او در شمارِ شيعيان كوفه است». ذهبى هنگامى كه شرح حال وى را در ميزان الاعتدال نوشته, در كنارِ نام او حرف «ت.ق» گذاشته است كه اشاره به نويسندگانِ سنّى است كه احاديثِ وى را نقل كرده اند و در ادامه, ذكر نموده كه او از طريق پدرش از جدش حديث نقل مى كند و مندل و على بن هاشم, از او حديث نقل مى كنند. من مى گويم: حبّان بن على, يحيى بن يعلى و غير از اينها نيز از او روايت كرده اند كه محمد بن عبيداللّه, گاهى از برادرش عبداللّه بن عبيداللّه نيز روايت مى كند؛ چنان كه افراد متتبّع, از آن آگاه اند. طبرانى نيز در المعجم الكبير با سند از محمد بن عبيداللّه بن ابى رافع, از پدرش, از جدش نقل كرده است كه پيامبر(ص) به على(ع) فرمود: نخستين كسانى كه وارد بهشت مى شوند, من و تو و حسن و حسين هستيم. ذرّيّه ما پشت سرِ ما و شيعيانِ ما از راست و چپِ ما, نخستين گروهى هستند كه وارد بهشت مى گردند.[28] ب. طريق دوم: ابن جوزى, بعد از نقل طريق اوّل و ردّ آن, طريق ديگرى را نقل مى كند كه پيامبر اكرم فرمود: صلّى عَلَيَّ الملائكة و على عليِّ بن أبى طالب سبع سنين ولم يصعد أو لم ترفع شهادة أن لا اله الاّ اللّه من الأرض الى السماء الاّ منّى و من عليّ بن ابى طالب؛[29] فرشتگان, هفت سال بر من و بر على بن ابى طالب درود مى فرستادند, در حالى كه شهادت لا اله الاّ اللّه, از زمين بالا نمى رفت, جز از سوى من و على بن ابى طالب. ابن جوزى, درباره اين طريق نيز مى گويد كه «ابن عدى گفته است: عبّاد [راوى حديث], ضعيف و از غاليان شيعه است» و «عقيلى درباره او گفته است: او ضعيف است و از اَنَس, نسخه اى روايت مى كند كه همه احاديثِ آن نسخه, از احاديثِ منكر است و همه آنچه كه در فضايل على نيز روايت كرده, از احاديث منكر است» و «ابو حاتم رازى نيز درباره او گفته است: جداً ضعيف الحديث و منكر الحديث است و از على روايت نقل كرده است». همچنين اشاره مى كند كه منهال بن عمرو, از عبّاد بن عبداللّه اسدى روايت كرده است كه على بن ابى طالب(رض) فرمود: أنا عبداللّه و أخو رسوله و أنا الصديق الأكبر لايقولها بعدى الاّ كاذب, صلّيت قبل الناس سبع سنين. و معتقد است كه اين حديث نيز موضوع است و متّهم به وضعِ آن, عبّاد بن عبداللّه است؛ امّا شعبه, حديث منهال را ترك كرده است.[30] ج. طريق ديگر: سيوطى در اللئالى, ضمن حذف بر خى از اسناد, طريق دوم و نظر ابن جوزى را در ردّ آن, بيان مى كند و سپس مى افزايد: من مى گويم كه مؤلف ميزان الاعتدال گفته است: اين حديث, دروغى آشكار است.[31] سيوطى در ادامه, اين حديث را از طريق ديگرى از ابوذر نقل مى كند كه پيامبر اكرم فرمود: فرشتگان, برمن و بر على, هفت سال قبل از آن كه بشرى اسلام آورد, درود مى فرستادند.[32] سپس مى افزايد: «واللّه أعلم». با توجّه به اين كه اين طريقِ اخير كه سيوطى نقل كرده, در كنز العمّال[33] و ساير مجامع حديثى نيز آمده است و او بعد از نقلِ اين طريق, متعرّض رجال و متن حديث نشده و در پايان با لفظِ «واللّه أعلم» جمله را تمام كرده است, ظاهراً او موضع ابن جوزى را قبول نداشته و در صحّت نظرها و اقوالِ او ترديد داشته است. لذا به نظر مى رسد نقل اين طريق توسطِ او, به خاطرِ نفيِ آراى ابن جوزى بوده باشد. د. طريق چهارم: سيوطى, در ادامه ضمن حذفِ برخى اسناد, طريق ديگرى را كه ابن جوزى آورده, مى آورد و از منهال بن عمرو از عَبّاد بن عبداللّه اسدى چنين نقل مى كند كه على(ع) مى فرمود: أنا عبد اللّه و أخو رسوله و أنا الصديق الأكبر لايقولها بعدى الاّ كاذب, صلّيت قبل الناس سبع سنين.[34] سپس, سخن ابن جوزى را در ردّ اين حديث مى آورد كه او گفته است: «اين حديث, موضوع است و آفت آن, عبّاد است و شعبه, منهال را ـ كه ناقل حديث از عبّاد است ـ, ترك كرده است». سيوطى, سپس ضمن مخالفت با ابن جوزى, به نقدِ آراى او مى پردازد و مى نويسد: من درباره منهال مى گويم بخارى و صاحبان سنن اربعه, از او روايت كرده اند و ابن معين درباره او گفته «ثقه است» و [ذهبى] در ميزان الاعتدال گويد: «شعبه, از او روايت مى كرد و سپس در آخر, وقتى گفته شد كه از منزل او صداى غنا شنيده شده است, روايتِ از او را ترك كرده است» و [ظاهراً ذهبى] گفته است: «اين, موجبِ رها كردن شيخ نمى شود». امّا درباره عبّاد, با اين كه ابن المدينى حديث او را ضعيف مى داند, ولى ابن حبّانْ او را جزو ثقات آورده است. [ذهبى] در ميزان الاعتدال گويد: اين حديث, به دروغ به على بسته شده است و حاكم در المستدرك, روايت مى كند كه ابوالعباس محمد بن يعقوب, از حسن بن على بن عفان, از عبيداللّه بن موسى, از اسرائيل, از ابى اسحاق, از منهال بن عمرو, اين روايت را نقل كرده است و سپس مى گويد: اين حديث بنابر شروط شيخين [بخارى و مُسلم] صحيح است. در عين حال, ذهبى در التلخيص, به دنبال سخن حاكم مى گويد: «عبّاد, ضعيف است». واللّه أعلم.[35] البته روشن است كه سخن ذهبى, به دليل موضع ضدّ شيعيِ او اظهار شده است؛ وگرنه دليلى بر ضعيف بودنِ عبّاد, وجود ندارد. ظاهراً سيوطى نيز با نظر او موافق نيست. لذا پس از نقل سخنِ او مى گويد: «واللّه أعلم». هـ. طريق پنجم: ابن جوزى, در ادامه از طريق ديگر, از اجلح بن سلمة بن كهيل, از حبّه بن جوين نقل مى كند كه او گفت: از على شنيدم كه مى فرمود: من پنج يا هفت سال [ترديد از راوى است] پيش از آن كه مردى از اين امّت, خداى ـ عزّ و جلّ ـ را بپرستد, او را همراه با رسول خدا مى پرستيدم.[36] ابن جوزى, در مقام رد مى گويد: اين حديث نيز بر على بسته شده است؛ زيرا حبّه, به اندازه يك حبّه (يك دانه غلّه) ارزش ندارد؛ چرا كه او بسيار دروغگوست. يحيى درباره او گفته است: «حديثش چيزى [قابل توجّه و معتبر] نيست». سعدى گفته است: «او غير قابل اعتماد است». ابن حبان نيز درباره او مى گويد: «در تشيّع, غالى و در حديث, واهى بود». امّا درباره اجلح, احمد گفته است: «بجز حديثِ منكر را روايت مى كرد». ابو حاتم رازى گفته است: «حديثش قابل احتجاج نيست». ابن حبان نيز گفته است: «آنچه را كه مى گفت, نمى فهميد».[37] سيوطى در اللئالى, ضمن نقل اين طريق, خلاصه نظر ابن جوزى را درباره آن, چنين تبيين مى كند كه اين طريق, وضع شده است. اجلح, منكر الحديث و حبّه در حديث, واهى و در تشيّع, غالى است. سپس در نقدِ قول ابن جوزى درباره اجلح, چنين مى گويد: [صاحبان] سننِ اربعه, از او روايت كرده اند. ابن معين و عِجلى, او را توثيق كرده اند. ابو حاتم مى گويد: «قوى نيست و نسايى او را تضعيف مى كند» و ابن عدى مى گويد: «او شيعه راستگوست».[38] او همچنين درباره حبّه مى گويد: اكثراً او را تضعيف كرده اند؛ ولى عجلى او را تابعى و ثقه مى داند و طبرانى مى گويد: «گفته مى شود كه او صاحب روايت است». ابن عدى مى گويد: «درباره او منكرى نديده ام كه از حدّ [شرع] تجاوز كند».[39] ابن جوزى به دنبال نقلِ طُرُق گوناگون اين احاديث و ردّ همه آنها مى افزايد: از جمله چيزهايى كه اين احاديث را ابطال مى كند, اين است كه آنها مخالف با تقدّم اسلام آوردن خديجه, زيد و ابوبكرند و همچنين با اسلام آوردنِ عمر در سال ششم مخالف اند؛ پس چگونه اين احاديث مى توانند صحيح باشند؟![40] شگفتا از ابن جوزى كه تقدّم اسلام آوردن برخى را قطعى مى داند و تقدم اسلام آوردن على(ع) را نمى خواهد بپذيرد! آيا اين موضع, جز تعصّب ورزيِ بى مبنا و فرار از پذيرش حقيقت است؟ و. طريق آخر: سيوطى, ضمن بيان سند طريقِ ديگرى, اين حديث را بدون بيانِ متن آن, به حاكم نسبت مى دهد و مى گويد كه ذهبى در تلخيص المستدرك, به دنبال سخن حاكم مى گويد: خديجه و ابوبكر و بلال و زيد, در ابتداى بعثتِ رسول خدا به او ايمان آوردند و همراه با او خداى را عبادت مى كردند… شايد [حسّ] شنواييِ [ناقلان حديثْ] اشتباه كرده باشد: و على گفته باشد «من در حالى كه هفت ساله بودم, همراه با رسول اكرم, خداى را عبادت مى كردم» و راوى, آنچه را كه شنيده, درست ضبط نكرده است.[41] سيوطى در ادامه نقد, گويا نظر ذهبى را نيز همچون نظر ابن جوزى بى پايه مى داند و بدون پرداختن به سخن آنها, از دو منبعِ ديگر, مجدداً اين حديث را بيان مى كند و مى نويسد: طَبَرانى در المعجم الأوسط گفته است:«على گفت: خداوندا! به راستى تو مى دانى كه احدى از اين امّت, قبل از من تو را نپرستيده است. به يقين, شش سالْ پيش از آن كه احدى از اين امّتْ تو را بپرستد, من تو را مى پرستيدم». احمد بن حنبل نيز در مسند خويش با سند, از حبّه عِرنى نقل مى كند كه گفت: «على را بر فراز منبر ديدم كه مى گفت: خداوندا! اعتراف نمى كنم كه از اين امّت, بنده اى تو را پيش از من پرستيده باشد, بجز پيامبرت. به يقين, هفت سالْ پيش از آن كه مردمْ نماز بگزارند, من نماز گزارده ام». واللّه أعلم.[42]پاسخ ما
آشكار است كه ذهبى نيز همانند ابن جوزى, موضعِ ضدّ شيعى و متعصبّانه اى دارد. او وقتى از انبوه احاديثى كه بر سبقت و تقدّم ايمان امام على(ع) دلالت دارند, نمى تواند فرار نمايد, تلاش مى كند به توجيه آنها بپردازد كه مثلاً شايد راويان و ناقلانِ اين احاديث, اشتباه كرده باشند و در واقع, امام على(ع) گفته باشد: «من هفت ساله بودم كه ايمان آوردم» و راويان, به اشتباه نقل كرده باشند كه: «من هفت سالْ پيش از اسلام آوردن ديگران, اسلام آوردم و نماز مى گزاردم». در پاسخ او بايد گفت: اولاً روايات بسيارى حاكى است كه على(ع), هفت يا شش يا پنج سالْ پيش از ديگران اسلام آورده و همراه با پيامبر اكرم, نماز گزارده است كه سيوطى نيز ظاهراً براى مخالفت با ذهبى, دو روايت ديگر را از منابع معتبر, نقل كرده است. تنها در منتخب كنز العمّال, سه روايت آمده كه حاكى است امام على(ع), هفت يا شش سال پيش از اسلامِ آوردن ديگران, مشغولِ نمازگزارى و پرستش خداوند بوده است.[43] ثانياً اگر توجيه ذهبى را بپذيريم كه ممكن است يك راوى يا راويانْ اشتباه كرده باشند و در واقع, امام على(ع) فرموده باشد: «هفت ساله بودم كه به همراه پيامبر(ص) خدا را عبادت مى كردم», باز مشكلى حل نمى شود و اتفاقاً همين فرض, بر صحّت روايات مزبور دلالت خواهد داشت و هيچ تعارض و تناقضى نخواهد بود تا آن روايات را احاديث موضوع بدانيم؛ به طورى كه ابن ابى الحديد, در مقدمه شرح نهج البلاغة, به گونه اى محقّقانه, ابتدا به ماجراى بر عهده گرفتن سرپرستى على(ع) توسط پيامبر اكرم در كودكى اشاره مى كند كه در آن هنگام, امام على(ع) شش ساله بوده است و از آن دوران, على(ع) تحت تربيت مستقيم پيامبر(ص) قرار گرفته و در خانه آن حضرت, زندگى مى كرده است. اين شارح دانشمند, سپس مى گويد كه اين مطلب, مطابق با سخن على(ع) است كه فرمود: «من هفت سال پيش از آن كه احدى از اين امّت, خدا را عبادت نمايد, او را عبادت مى كردم», و سخن ديگر امام كه فرمود: «كنت أسمع الصوت و أبصر الضوء سنين سبعاً».[44] سپس مى افزايد: رسول خدا در آن هنگام, ساكت بود و اجاره انذار و تبليغ از سويِ خداوند نداشت. از اين رو, اگر سنّ امام على(ع) در روز اظهارِ دعوت پيامبر(ص), سيزده سال بوده باشد و سپردن او توسط پدرش به رسول اكرم, در شش سالگيِ او باشد, به يقينْ صحيح خواهد بود كه هفت سال پيش از همه مردم, خدا را پرستيده باشد. كودك شش ساله, اگر داراى قدرت تمييز باشد, عبادت او صحيح است, با اين كه عبادتِ امثال او, تعظيم و اجلال و خشوع قلب و فروتنى جوارح است كه چنين مواردى در ميان كودكان, وجود دارد.[45] ثالثاً به فرض, احاديثى كه دلالت دارند امام على(ع), شش يا هفت سالْ پيش از اسلام آوردن ديگران, خدا را عبادت مى كرده, صحيح نباشند, اوّلين مؤمن بودنِ او و سبقت ايمان آوردن او بر ديگران, قابلِ ترديد نيست؛ به طورى كه ابن ابى الحديد درباره آن حضرت مى گويد: من درباره مردى كه در مسير هدايت, گوى سبقت را از همگان ربوده و در هنگامى كه همه ساكنان زمين, سنگ مى پرستيدند و خالق هستى را انكار مى كردند, او به خداوند ايمان داشته و او را مى پرستيده است, چه بگويم؟ احدى بر او در يكتاپرستى سبقت نجست, مگر آن كسى كه در هر خوبى بر همگان پيشى جسته است, يعنى محمد, رسول خدا.[46] ابن ابى الحديد, سپس مى افزايد: بيشترِ محدّثان, بر اين عقيده اند كه ايشان در پيروى از رسول خدا و ايمان به او, اوّلين انسان بوده است و در اين زمينه, جز اندكى [از محدّثان], مخالفت نورزيده اند. ايشان خود فرمود: «أنا الصديق الأكبر و أنا الفاروق الأول, أسلمت قبل إسلام الناس و صلّيت قبل صلاتهم». كسى كه به كتاب هاى اهل حديثْ مراجعه نمايد, اين مطلب را حقيقت مى يابد و به وضوح خواهد دانست. واقدى و ابن جرير طبرى, بر اين باور بوده اند و اين, عقيده اى است كه صاحب كتاب الاستيعاب [, ابن عبدالبَرّ نَمِرى قُرطُبى], آن را ترجيح داده و تأييد كرده است.[47] در ميان مورّخان, نه تنها واقدى و طبرى چنين نظرى دارند؛ بلكه اين مسئله از متواترات تاريخ است و ساير مورّخان نيز بر اين عقيده اند كه از جمله آنها: يعقوبى,[48] مسعودى, [49] ابن اسحاق و ابن هشام[50] هستند. در ميان محدّثان نيز بايد اعتراف نمود كه اين احاديث, يا متواتر و يا حدّاقل, قريب به تواترند و اگر از نظر لفظى متواتر نباشند, از نظر معنوى, قطعاً متواتر هستند. علامه امينى, از ده ها تن از صحابيان بزرگ و تابعيان, با استفاده از منابع غير شيعى, سخنانى را در تأييد اين مطلبْ بيان مى كند[51] و علامه جعفر مرتضى عاملى, پنجاه و نُه نفر از آنها را در كتاب خويش, نام برده است.[52] علامه جعفر مرتضى, بر اين مدّعا دلايل ديگرى نيز اقامه كرده است كه ما از ذكر آنها در اين جا خوددارى مى كنيم.[53] بدين ترتيب, بايد پذيرفت كه ادّعاى سبقت غير على(ع) در اسلام آوردن, بعد از عهد خلفاى چهارگانه و پس از شهادت امام على(ع) ساخته شده است؛ در دورانى كه معاويه به بلاد تحت سلطه خود نوشت: از هيچ فضيلت على(ع) نگذريد, مگر اين كه مشابه آن را براى ساير اصحاب, ذكر كنيد.[54]حديث خصايص هفتگانه على(ع)
در الموضوعات مى خوانيم: بشر بن ابراهيم انصارى, براى ما از ثور بن يزيد, از خالد بن معدان, از معاذ بن جبل, حديث كرد كه او گفت: پيامبر اكرم فرمود: «يا على ! أخصمك بالنبوّة و لانبوّة بعدى و تخصم الناس بسبع ولا يحاجّك فيه أحد من قريش: أوّلهم ايماناً و أوفاهم بعهد اللّه و أقومهم بأمر اللّه و أقسمهم بالسّوية و أعدلهم فى الرعية و أبصرهم بالقضية و أعظمهم عند اللّه مزيّة يوم القيامة».[55] ابن جوزى, به دنبال نقل اين حديث مى گويد: اين حديث, موضوع است و متّهم به وضع, بشر بن ابراهيم است كه ابن عَدى و ابن حبّان, درباره او گفته اند: «او حديث وضع مى كرد و به افراد ثقه نسبت مى داد». سيوطى در اللئالى, ضمن نقل اين حديث, خلاصه نظر ابن جوزى را درباره اين حديثْ نقل مى كند و سپس در مقام نقد مى نويسد: اين حديث, طريقِ ديگرى هم دارد [كه ضعف سند طريقِ قبلى را ندارد] و آن طريق, چنين است: ابو نعيم براى ما حديث كرد از محمد بن مظفّر, از عبداللّه بن اسحاق اَنماطى, و او از قاسم بن معاويه انصارى, از عصمة بن محمد, از يحيى بن سعيد انصارى, از ابن مسيّب, از ابى سعيد خُدرى كه او گفت: رسول خدا در حالى كه با دست, ميانِ دو كتف على زد, به او فرمود: «اى على! تو هفت ويژگى دارى كه در روز قيامت, احدى نمى تواند درباره آنها با تو احتجاج كند: تو اوّلين كس از ايمان آورندگان هستى؛ و نسبت به عهد الهى, باوفاترين شخصى؛ و در اوامر الهى, استوارترين هستى؛ و نسبت به رعيّت, نرم خوترين هستى؛ و در تقسيم بالسويه, بهترين فردى؛ و در قضاوت, داناترين هستى؛ و در مزيّت و برترى در قيامت, از همه بالاترى». واللّه أعلم.[56] به طورى كه مشاهده مى شود, سيوطى در اين جا نيز در سخن ابن جوزى تشكيك مى كند و طريق ديگرى را براى نقل حديثِ ابن جوزى انتخاب مى كند و در پايان , باز هم مى گويد: «واللّه أعلم».حديث صدّيق و فاروق بودن على(ع)
سيوطى با حذف برخى راويان از سند, حديث چهارم را از كتاب الموضوعات, چنين نقل مى كند: حدّثنا عبّاد بن يعقوب, حدّثنا ابن هاشم, حدّثنا محمد بن عبيداللّه بن أبى رافع, عن أبيه, عن جدّه أبى رافع, عن أبى ذرٍّ, عن النبيّ(ص) أنّه قال لعلى بن أبى طالب: «أنت أوّل من آمن بى, و أنت أوّل من يصافحنى يوم القيامة, و أنت الصديق الأكبر, و أنت الفاروق تفرّق بين الحق و الباطل, و أنت يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الكفّار».[57] سيوطى, سپس قضاوت ابن جوزى را نقل مى كند كه گفته است: «محمد بن عبيداللّه, چيزى نيست و عبّاد, متروك است» و در مقام نقد مى گويد: حافظ ابن حجر [در مجمع الزوائد] در زوائد بزّار مى گويد: «اين سند, سست است و محمد بن عبيداللّه, متّهم [به وضع] است و عبّاد, از بزرگانِ رافضيان است؛ اگرچه در حديثْ بسيار راستگوست». واللّه أعلم.[58] به طورى كه مشهود است, سيوطى آراى ديگران را كه در تناقض با ديدگاه هاى ابن جوزى است, مطرح مى كند و تصريح ابن حجر را بر صدوق (بسيار راستگو) بودنِ عبّاد بن يعقوب, نقل مى كند و در پايان, با جمله: «واللّه أعلم», ظاهراً در قضاوت ابن جوزى تشكيك و ترديد مى نمايد؛ چرا كه معتقد است اگرچه امثالِ عبّاد از شيعيان هستند؛ ولى در عين حال, در ميان بزرگان, به راستگويى مشهور بوده اند و متّهم كردن آنان به وضع حديث, صحيح و منصفانه نيست. درباره محمد بن عبيداللّه نيز قبلاً بحث شد كه او از رجال شيعى است كه مورد اعتماد بسيارى از بزرگانِ اهل سنّت نيز بوده است.حديث وزارت و خلافت على(ع)
در اللئالى مى خوانيم: حدّثنا محمد بن سهل بن أيوب, حدّثنا عمار بن رجاء, حدّثنا عبيداللّه بن موسى, حدّثنا مَطَر بن ميمون الإسكافى, عن أنس مرفوعاً: إنّ أخى و وزيرى و خليفتى من بعدى فى أهلى و خير من أترك بعدى, يقضى دينى و ينجز موعودى, عليّ.[59] سيوطى, بعد از حذف قسمتى از سند و نقل حديث, نظر ابن جوزى را چنين خلاصه مى كند كه: «اين حديث, موضوع است و آفت آن, مَطَر است». او سپس در مقام نقد مى گويد: [ذهبى] در ميزان الاعتدال گفته است: «اين حديث, موضوع است و متّهم به وضع, مَطَر است. عبيداللّه, شخصى مورد اعتماد و شيعى است؛ ليكن با روايتِ اين دروغ, مرتكب گناه شده است». واللّه أعلم.[60] گويا سيوطى در صدد نماياندن مواضع تناقض آميز ابن جوزى و ذهبى است كه با نقلِ اين نظرهاى متعارض و غير قابل دفاع, در آراى ابن جوزى تشكيك مى كند. همان طور كه ملاحظه گرديد, ذهبى, عبيداللّه بن موسى را ثقه و شيعه معرّفى مى نمايد؛ ولى به دليل موضع قبلى و تعصّب ورزى, گويا معتقد است كه فضايل امام على(ع) از اساسْ باطل است و هرچه كه با عقايد و آراى بى پايه و تعصّب آلود او در تعارض باشد, محكوم به كذب است. لذا با اين كه عبيداللّه را ثقه مى داند؛ ولى به خاطر نقلِ اين حديث, او را گناهكار معرّفى مى كند و لابد در نظر او و امثال او, عبيداللّه به خاطر نقل اين حديث, يكباره كذّاب و وضّاع نيز شده است. علامه سيد عبدالحسين شرف الدين, درباره عبيداللّه بن موسى مى نويسد: او اهل كوفه و استاد بخارى در كتاب صحيح بوده است. ابن قتيبه در كتاب المعارف, او را از اصحاب حديث به شمار آورده و تصريح كرده كه شيعه است و در «باب الفرق» از كتاب, كه عدّه اى از رجال شيعه را ذكر كرده, وى را نيز جزو آنان به شمار آورده است. ابن سعد, در جزء ششم [از كتاب الطبقات], شرح حال وى را ذكر كرده و به شيعه بودن او تصريح نموده است و مى گويد: «او احاديثى راجع به تشيّع و صحّت اين مذهب, نقل كرده و به همين جهّت, از نظر عدّه اى از مردم, ضعيف است و احاديثش مورد قبول آنها نيست». وى اضافه كرده است كه او سخت به قرآن, علاقه مند بود و همواره آن را تلاوت مى كرد و از آن, بهره مى گرفت. ابن اثير نيز در كتاب الكامل, او را فقيه شيعى و از اساتيد و مشايخِ بخارى در صحيح مى داند. ذهبى در ميزان الاعتدال, او را استادِ بخارى, ذاتاً موثّق و قابل اعتماد, ولى شيعه و منحرف [از طريق اهل سنّت] مى داند. احمد بن عبداللّه عِجلى, او را عالم به قرآن و يكى از آگاه ترين افراد به قرآن مى داند…. من مى گويم: اهل سنّت و ديگران, در كتب صحاح خود, به احاديثِ عبيداللّه استدلال كرده اند. شما مى توانيدد در صحيح البخارى و صحيح مسلم, احاديثى را كه او از شيبان بن عبدالرحمان نقل كرده است, ملاحظه فرماييد. احاديثى كه او از اعمش, هشام بن عروه و اسماعيل بن ابى خالد نقل نموده, در صحيح البخارى موجود است.[61] تا كنون بارها روشن شده است كه برخى از عالمانِ متعصّبِ اهل سنّت كه نسبت به شيعه و پيروان اهل بيت(ع) بى مِهر هستند, به صرفِ شيعى بودنِ شخصى, او را متّهم به كذب و يا حدّاقل, تضعيف مى كنند, اگرچه بسيارى از بزرگان اهل سنّتْ او را صدوق و ثقه معرّفى كرده, از وى در كتاب هاى معتبر حديثى خود, مثل «صحاح ستّه» حديثْ نقل كرده باشند. اين گروه متعصّب, سعى نموده اند راويان شيعه را به گونه اى متّهم به كذب و انحراف و ضعف نمايند. ظاهراً ابن جوزى نيز از اين دسته متعصّب است. سيوطى, پس از نقد حديث هشتم از كتاب الموضوعات ابن جوزى و نقل طُرُق ديگرى براى آن و تضعيف و ردّ نظر ابن جوزى, به تناقض گويى او تصريح كرده و مى نويسد: و قال المؤلف [/ابن الجوزى] فى العلل, روى أبوبكر بن مردوية, قال… عن سلمان, عن النبيّ(ص) قال: «أوّل هذه الأمة وروداً عليّ الحوض أولها اسلاماً عليّ بن أبى طالب», ثمّ قال: «محمد بن يحيى منكر الحديث».[62] سيوطى سپس مى افزايد: جاى تعجّب از مصنّف [/ابن جوزى] است كه در كتاب العلل, در باب «فضل على بن أبى طالب» مى گويد: «[در فضايل على] احاديثى وضع كرده اند كه خارج از حدّ و اندازه است و همه آنها را در كتاب الموضوعات آورده ام»؛ در صورتى كه در اين جا غير از آن است كه گفته بود. سپس اين حديث را آورده است و اين, دلالت مى كند كه متن اين حديث, در نظر مصنّف, موضوع نيست. پس چگونه آن را در كتاب الموضوعات آورده است؟! حافظ ابن حجر نيز عيناً همين اشكال را بر او كرده است. از اين رو, گفته اند كه او حديثى را در كتاب الموضوعات آورده و به وضعى بودنش حكم كرده و سپس آن را در كتاب العلل آورده است؛ در حالى كه موضوع العلل, احاديث واهى است و واهى بودن حديث, منجر به اين نمى شود كه حكم به موضوع بودن آن گردد. لذا اين, تناقض است.[63] در ادامه اين باب نيز تا آخر, در اغلب موارد, سيوطى بر نظر ابن جوزى اشكال مى كند و به نقد نظر او مى پردازد و در واقع, در اكثر موارد, مخالفِ نظر اوست. ما به دليل پرهيز از اطاله اين نوشتار, از بررسى ساير احاديث, خوددارى مى كنيم و به نتيجه گيرى مى پردازيم.نتيجه گيرى
1. ابن جوزى, همه احاديثى را كه در كتاب الموضوعات آورده است, در واقع, احاديث موضوع مى داند و در صدد جمع آورى و معرّفى آنهاست؛ امّا در حقيقت, بسيارى از آنها نه تنها «موضوع» نيستند, بلكه حتّى «ضعيف» هم نيستند و حتّى در بسيارى موارد, اين احاديث, «صحيح» هستند. شايد در ميان آنها احاديث «متواتر» (يا حدّاقل: متواتر معنوى) يافت شوند. البته لااقل در فضايل امام على(ع), چنين احتمالى قوى است. امّا سيوطى در كتاب اللئالى, درصددِ جمع آورى احاديث موضوع نيست.احاديثى كه او در آن كتاب آورده, در نظر او نه محكوم به وضع اند و نه محكوم به ضعف؛ زيرا او درصددِ نقد و پالايشِ احاديث الموضوعات ابن جوزى بوده است و در اكثر مواردى كه ابن جوزى حديثى را موضوع مى داند, سيوطى در وضعى بودنِ آن, ترديد و تشكيك مى كند و در صددِ ردّ قول ابن جوزى است. 2ـ بسيارى از قضاوت هاى ابن جوزى نسبت به شيعه و على(ع) و آل او, تعصّب آلود و عنادآميز و همراه با بى مهرى است؛ امّا سيوطى در غالبِ قضاوت هايش, به عكس ابن جوزى, جانب انصاف را رعايت مى كند و هيچ گاه به صرفِ شيعى بودن راويِ يك حديث, آن حديث را همانند ابن جوزى به موضوع بودن, محكوم نمى كند. در عين حال, سيوطى هيچ گاه جانبِ احتياط را رها نمى كند؛ يعنى به گونه اى به نقّادى مى پردازد كه اهل دقّت, به خوبى به اصل مطلب پى مى برند؛ ولى اهل تعصّب, نمى توانند بهانه اى براى ستيز و مخاصمه با او به دست آورند. 3ـ سيوطى در نقد ديدگاه هاى ابن جوزى, شيوه هاى مختلفى دارد و گاهى راويانِ حديث و سلسله رجال سند حديثى را كه ابن جوزى تضعيف كرده و متّهم به وضع نموده است, موردِ مطالعه كامل تر قرار مى دهد و در مقابلِ منقولات و اظهاراتِ ابن جوزى, اقوال بزرگان ديگر را قرار مى دهد كه نظر مخالف داشته اند و راوى يا راويان آن حديث را توثيق كرده اند؛ و گاهى بدونِ پرداختن به راويانِ آن طريق, حديث را از طُرُقِ ديگر روايت مى كند كه رجال آن طريق, متّهم نيستند. گاهى هم به نقل آن حديث از منابع معتبر و جوامع حديثيِ مورد اعتماد اهل سنّت, مثل «صحاح ستّه» مى پردازد, و گاه, راويانى را كه ابن جوزى آنها را متّهم دانسته, به عنوانِ راويانِ مورد اعتماد صاحبان صحاح, معرّفى مى كند. گاهى نيز قضاوت هاى ناصحيح و متعصّبانه ابن جوزى را در كنارِ ساير قضاوت هاى او در آثار ديگرش قرار مى دهد و تناقضات قضاوت ها و اظهارات او را آشكار مى كند. گاه نيز مرجع و منبعى را كه ابن جوزى تحت تأثير آن بوده است, مورد تحقيق و نقّادى قرار مى دهد و اشتباهات, تعارضات و تناقضات آن را آشكار مى سازد.عضو هيئت علمى دانشگاه امام حسين(ع). [1] . أضواء على السنة المحمّديّة, محمود أبو رَيَّة, نشر بطحاء, بى تا, ص119. [2] . تلخيص مقباس الهداية, عبداللّه المامقانى, تلخيص: على اكبر غفارى, تهران: نشر صدوق, 1369, چاپ اوّل, ص72. [3] . علوم الحديث, ابن الصلاح (ابو عمرو عثمان بن عبدالرحمان شهر زورى), دمشق: دارالفكر, 1418ق/1998م, ص98. [4] . قواعد التحديث, محمد جمال الدين القاسمى, بيروت: دارالكتب العلمية, بى تا, ص150. [5] . علوم الحديث, ص98ـ99. [6] . قواعد التحديث, ص152؛ أضواء على السنة المحمّديّة, ص119. [7] . اللئالى المصنوعة فى الأحاديث الموضوعة, جلال الدين السيوطى, تحقيق: أبو عبدالرحمان صلاح بن محمد بن عويضة, بيروت: دارالكتب العلمية, 1417ق/1996م, چاپ اوّل, ج1, مقدمه محقّق. [8] . منهج النقد فى علوم الحديث, نورالدين عِتر, دمشق: دارالفكر, 1418ق/1997م, ص320. [9] . اللئالى المصنوعة, ج1, مقدمه محقّق. [10] . ر.ك: أصول الحديث, محمد عِجاج الخطيب, بيروت: دارالفكر, 1417ق/1997م, ص437ـ 438؛ منهج النقد فى علوم الحديث, ص318. [11] . أصول الحديث, ص437. [12] . ظاهراً انتشارات دارالفكر, آن را در سه جلد به چاپ رسانيده است. [13] . چاپ دارالكتب العلميةى بيروت كه در اين مقاله, مورد استفاده قرار گرفته است. [14] . علوم الحديث, ص99. [15] . علوم الحديث و مصطلحه, صبحى الصالح, قم: منشورات الرضى ـ منشورات دارالكتاب الاسلامى, چاپ پنجم, ص191ـ292. [16] . القول المسدّد فى الذب عن المسند, ص31 (به نقل از: علوم الحديث و مصطلحه, ص191ـ192). [17] . همان جا. [18] . منهج النقد فى علوم الحديث, ص318. [19] . اللئالى المصنوعة, ج1, ص9, مقدمه مؤلف. [20] . الموضوعات, ابوالفرج عبدالرّحمان بن على بن الجوزى, بيروت: دارالكتب العلمية, 1415ق/ 1995م, چاپ اوّل, ج1, ص252. [21] . همان جا. [22] . همان, ص253. [23] . الفصول المهمّة فى تأليف الأمّة, سيد عبدالحسين شرف الدين, ص168ـ169 (به نقل از: أضواء على السنّة المحمدية, ص311ـ312). [24] . الموضوعات, ج1, ص254ـ255. [25] . همان جا. [26] . اللئالى المصنوعة, ج1, ص294. [27] . رجال النجاشى, قم: انتشارات جامعه مدرسين, بى تا, ص353 (ش94). [28] . المراجعات, قاهره: مطبوعات النجاح, 1396ق/1976م, چاپ هفدهم, ص137. [29] . الموضوعات, ج1, ص254ـ255. [30] . همان جا. [31] . اللئالى المصنوعة, ج1, ص294ـ295. [32] . همان جا. [33] . منتخب كنزالعّمال, على المتقّى الهندى, بيروت: داراحياء التراث العربى, 1410ق/1990م, چاپ اوّل, ج4, ص644. [34] . اللئالى المصنوعة, ج1, ص294. [35] . همان جا. [36] . الموضوعات, ج1, ص254ـ255. [37] . الموضوعات. [38] . اللئالى المصنوعة, ج1, ص254. [39] . اللئالى,همان. [40] . الموضوعات. [41] . اللئالى المصنوعة. [42] . همان, ص294 و 296. [43] . منتخب كنز العمال, ج4, ص653. [44] . شرح نهج البلاغة, ابن أبى الحديد, بيروت: مؤسسه الأعلمى للمطبوعات, 1415ق/1995م, چاپ اوّل, ج1, ص15. [45] . همان جا. [46] . همان, ص21ـ22. [47] . همان جا. [48] . تاريخ يعقوبى, ترجمه: محمد ابراهيم آيتى, تهران: علمى و فرهنگى, 1362ش, ج1, ص379. [49] . مروج الذهب, بيروت: دارالفكر, 1409ق/1989م, ج2, ص283. [50] . السيرة النبوية, بيروت: دارالقلم, بى تا, ج1, ص262. [51] . الغدير, ج3, ص224ـ236 (به نقل از: سيره صحيح پيامبر, جعفر مرتضى عاملى, ترجمه تاج آبادى, قم: مؤسسه فرهنگى انتشاراتى آزاد گرافيك, 1373ق, چاپ دوم, ج1, ص301). [52] . سيره صحيح پيامبر, ج1, ص301ـ302. [53] . ر. ك: همان, ص301ـ315. [54] . النصائح الكافية لمن يتولّى معاوية, ص72ـ74 (به نقل: سيره صحيح پيامبر, ص307). [55] . الموضوعات, ج1, ص256. [56] . اللئالى المصنوعة, ج1, ص296. [57] . همان, ص297. [58] . همان جا. [59] .همان جا؛ نيز, ر.ك: كنزالعمّال, ج13, ص128. [60] . اللئالى المصنوعة, ج1, ص299 [61] . المراجعات, ص122ـ123. [62] . اللئالى المصنوعة, ص299ـ300. [63] . همان جا