ما و جهان معاصر
استاد مهدي هادوي، شاگرد ممتاز دبيرستان خوارزمي تهران، پس از قبولي در رشته مهندسي برق و الكترونيك دانشگاه صنعتي شريف، تحصيلات غير رسمي حوزوي خود را آغاز كرد. از سال 1359 به طور رسمي در قم به تحصيل علوم حوزوي مشغول شد و اكنون از استادان عاليترين دوره آموزشي حوزه علميه قم (خارج فقه و اصول) به شمار مي آيد. استاد هادوي عضو شوراي بررسي متون علوم انساني و رئيس گروه فقه و حقوق است. ايشان همچنين در برخي از علوم جديد مانند اقتصاد، كلام جديد، فلسفه علم و فلسفه هنر مطالعات و تحقيقاتي گسترده دارد كه بخشي از آنها در قالب كتب و مقالات عرضه شده است. ايشان به دو زبان انگليسي و عربي تسلط كامل دارد. مهارت در زبان انگليسي و كاربرد كامپيوتر، به وي امكان داده است تا نخستين پاسخگوي ايراني مسائل اسلامي در شبكه جهاني كامپيوتري (اينترنت) باشد. استاد هادوي به عنوان نماينده ايران در اجلاس بين المللي اديان در سال 2002 بانكوك شركت كرد. او ضمن ارتباط با مراكز ديني و علمي كشورهاي مختلف اروپايي و آسيايي در تأسيس مراكز فرهنگي اسلامي از جمله انجمن اهل بيت(ع) سوئيس، انجمن محمديه تايلند و مراكز اسلامي هلند مشاركت داشته است. باسپاس از اين كه فرصتي را به نشريه پرسمان داديد، قبل از ورود به موضوع بحث، توضيح دهيد اصولاً ويژگي جهان معاصر چيست؟ تا وقتي از جايگاه دين اسلام در جامعه معاصر سخن ميگوييم، معلوم باشد جهان و جامعه معاصر مورد نظر ما چه جامعهاي است. به طور خاص آيا شما جهاني شدن را از شاخصههاي جهان معاصر ميدانيد؟ به نظر من، در تحليل شاخصههاي جهان معاصر، قبل از هر چيز بايد به اين نكته اشاره كنيم كه دنياي معاصر دنياي ارتباطات است. در دنياي معاصر اين امكان فراهم شده است كه در كوتاهترين زمان از اخباري كه در گوشه و كنار جهان اتفاق ميافتد، باخبر شويم. تحقق چنين امري اين ذهنيت را ايجاد كرده است كه جهان امروز، به لحاظ اطلاعات، واقعا به يك دهكده كوچك تبديل شده است؛ اما به نظر من اين تحليل تحليلي ظاهري و نادرست است و با واقعيت بسيار تفاوت دارد. درست است كه تكنولوژي ارتباطات اين امكان را فراهم آورده كه ما از هر حادثهاي در كوتاهترين زمان ممكن مطلع شويم، اما بايد توجه داشت كه مجاري انتقال اطلاعات در دست قدرتهاي خاصي قرار دارد. در واقع آنها هستند كه تصميم ميگيرند چه اطلاعاتي و به چه شكلي منتقل بشود و چه اطلاعاتي اصلاً منتقل نشود. البته اين بدان معنا نيست كه آنها كاملاً بر اخبار و اطلاعات مسلط هستند و هيچ اخباري خارج از تصميم آنها به مردم نميرسد؛ ولي جريان غالب انتقال اطلاعات را آنها تعيين ميكنند. اين تكنولوژي ايدهاي را كه سالها پيش توسط دانشمندان سياسي يا اقتصادي مطرح شده بود، مجددا احيا كرد؛ براي مثال شخصي به نام «الكساندر» حدود 50 سال قبل در كتاب «انقلاب الكترونيك» بر اساس اطلاعات علمي در مورد پيشرفتهاي انسان در صنعت الكترونيك اين ايده را مطرح ميكند كه در آينده بايد مركزي براي اداره جهان وجود داشته باشد. در واقع ايشان به نحوي تعبير سلطه سياسي جهاني را در قالب دموكراتيك آن مطرح ميكند؛ به اين شكل كه مثلاً نمايندگان تمام كشورهاي جهان در مجموعهاي گرد آيند و درباره امور جهاني تصميم گيري كنند و تصميمات اخذ شده را از طريق امكانات الكترونيكي به اطلاع تمام مردم جهان برسانند. اين انديشه بعدها در آثار انديشمندان سياسي ظهور پيدا كرد و كمكم جوانههاي بحث globalization يا همان جهاني شدن آشكار شد. البته بايد به اين نكته اشاره كنم كه ايده حكومت جهاني ايدهاي، جديد نيست. اين ايده، قبل از اين كه به عنوان يك فكر بشري مطرح باشد، به عنوان يك انديشه ديني در اديان مطرح بوده است. اين ايده، به دليل پيدايش امكانات سختافزاري، به طور اكيد در دنياي معاصر مورد توجه قرار گرفت و به ويژه قدرتهايي كه اين ابزار را در اختيار داشتند، بيشتر به تحقق عيني آن پرداختند.تكنولوژي ارتباطي و به خصوص كاناليزه شدن جريان انتقال اطلاعات آثار سياسي و فرهنگي خاصي را هم در پي دارد؛ براي مثال ميبينيم امروزه رسانههاي غربي با نوع تبليغات خود بعضي از مفاهيم فرهنگي غرب را در جوامع ديگر القا كردهاند و از اين راه ميكوشند نوعي شبيه سازي فرهنگي در كل جهان ايجاد كنند. گسترش مفاهيمي مثل «دموكراسي»، «حقوق بشر»، «حقوق زن» و حتي ظهور پديدههاي مختلف رواني و اجتماعي مشابه در كشورهاي مختلف جهان، همه نتيجه همين نوع تبليغاتي است كه در جهان وجود داشته است. در حوزه اقتصاد كه شايد مهمترين بخش جهاني شدن در آن تجلي پيدا كرده است، تلاش قدرتها متوجه اين بوده و هست كه مجاري اقتصاد جهان را به دست گيرند. البته ظاهر اين اقدامات چنين است كه گويا آنها صرفا ميخواهند روابط متناسب با دنياي جديد را در فعاليتهاي اقتصادي كشورهاي عضو ايجاد كنند؛ اما وقتي به دقت به اين ضوابط نگاه ميكنيم، ميبينيم اين ضوابط و قوانين طوري طراحي گرديده كه در نهايت كشورهاي ثروتمند ثروتمندتر و كشورهاي فقير فقيرتر ميشوند.ميخواهم نتيجه بگيرم كه مجموعه امكانات سختافزاري امكان ايجاد سلطه جهاني درحوزه اقتصاد و سياست را فراهم آورده و اين امكان اين اشتياق را در صاحبان قدرت تقويت كرده است كه زمينههاي فرهنگي و اجتماعي حكومت جهاني را نيز فراهم كنند. اين تصويري است كه به طور كلي ميتوان از جهان معاصر داشت. شما بيشتر به ساختار اجتماعي جهان معاصر اشاره كرديد. يكي ديگر از عناصري كه ما ميتوانيم در جهان معاصر روي آن تأمل داشته باشيم، «انسان معاصر» است. ميخواهيم بدانيم انسان معاصر چه ويژگيهايي دارد و چه نيازهاي جديدي پيدا كرده است؟ در مورد ويژگيهاي انسان معاصر بايد به اين نكته اشاره كنم كه منظور ما از انسان معاصر انساني است كه اغلب امكانات جهان معاصر در اختيار او قرار دارد و به همين خاطر، در معرض اطلاعات بسيار قرار ميگيرد. يكي از خصلتهاي چنين انساني، به نظر من، نوعي ترديد در رسانهها است. امروزه اين اعتقاد در ذهن انسانها ايجاد شده است كه رسانهها بيش از آن كه واقع نما باشند، واقع سازند و سعي دارند با ايجاد ذهنيت در مخاطبان اهداف خاصي را دنبال كنند. يك نمونه عيني اين مدعا را براي شما نقل كنم. يكي از سؤالهايي كه من در غالب مصاحبههايم با رسانههاي بينالمللي از خبرنگاران ميپرسم اين است كه چرا تصويري كه شما در رسانههاي خود از ايران ارائه ميدهيد با آن چه در واقع هست و ما ايرانيها از نزديك شاهد آن هستيم، اين قدر فرق دارد؟ غالب خبرنگاران در جواب سؤال من ميگفتند: اتفاقاً شخصيتهاي مملكت خودمان نيز همين عقيده را دارند و آنها هم از نحوه انتقال اخبار و اطلاعات ناراضياند. اين حرف نشان ميدهد اعتماد عمومي به رسانههاي جمعي در جوامع توسعه يافته كم شده است. بنابراين، بياعتمادي به رسانهها در واقع يك بُعد از ويژگيهاي انسان معاصر است.ويژگي ديگر انسان معاصر، سرخورده و مأيوس بودن وي از دستاوردهاي بشري است. انسانها، قبل از تجربه امكانات موجود در عصر حاضر، فكر ميكردند علوم و فنون جديد ميتواند مشكلات مختلف اجتماعي و فردي بشر را حل كند؛ اما امروزه ارتباطات جهاني موجب شده تواناييهاي موجود در جهان و آثار و نتايج آن در دسترس همه قرار گيرد و اين مطلب براي همگان روشن شود كه اين تواناييها نتوانستهاند و حتي در آينده هم نميتوانند به ادعاهاي جريان روشنگري قرن 17 به بعد جامه عمل بپوشانند. اين حقيقت باعث شده انسان معاصر به معنويت و امور غيبي و ديني بازگشت مجدد داشته باشد. بشري كه تا چندي پيش فكر ميكرد دين هيچ مشكلي را حل نخواهد كرد و به تعبير برتراندراسل، روزگار دين به پايان رسيده است! دوباره با اين بحث مواجه شده كه بعضي از مسائل را از طريق غير دين نميشود حل كرد. هانتينگتون، استاد علوم سياسي معاصر در دانشگاه هاروارد و صاحب نظريه «برخورد تمدنها»، در سال 2000 ميلادي در دانشگاه زوريخ عنوان كرد كه بشر در قرن بيستم در تلاش بود خود را از دين رها كند؛ اما در دو دهه آخر قرن بيستم ما شاهد بازگشت بشر به سمت دين و احياي مجدد دين در جوامع هستيم؛ به طوري كه ميتوان قرن بيست و يكم را قرن «نوزايي اديان» نام گذاشت. ميشل فوكو، يكي ديگر از فيلسوفان غربي با اين كه نه مسلمان است و نه اطلاعات چنداني راجع به مسلمانها و ايرانيها دارد، علاقه زيادي به انقلاب اسلامي ايران داشت و به همين دليل چند مرتبه به ايران سفر كرد.حرف فوكو اين بود كه امروزه غرب در يك بنبست معنوي قرار گرفته است و دين ميتواند اين بنبست را بشكند و بشر را از مشكلات روحي و معنوي عصر حاضر نجات دهد. پس در شرايطي كه دين به حاشيه رفته و بيديني به عنوان يك ارزش حتمي در جامعه پذيرفته شده بود و شخصيتهاي مطرح علمي اصرار داشتند بيديني خود را اظهار كنند، كمكم شرايطي مطرح شد كه دينداري به عنوان يك ارزش معرفي گشت و طوري شد كه امروزه شاهد هستيم حتي آدمهايي كه ما احساس ميكنيم ملحدند، سعي ميكنند به الحاد خودشان چهرهاي ديني دهند. به نظر من، اين حادثه بسيار بزرگي است كه در تاريخ بشر اتفاق افتاده و مسير كل بشر را تغيير داده است و نقش انقلاب اسلامي در توجه بشر به دين بسيار با اهميت است. پس، به طور خلاصه، ترديد و بياعتمادي به رسانهها و نااميدي نسبت به علوم بشري و احساس نياز مجدد به امور معنوي از ويژگيها و شاخصههاي انسان معاصر به شمار ميآيد. تاكنون دو ويژگي از جهان معاصر مورد بررسي قرار گرفت. در بعد اجتماعي حضرت عالي به ساختار كلان جامعه معاصر اشاره كرديد و اين كه اين ساختار جهاني به يك حكومت جهاني و فراگير در عرصههاي مختلف سياسي و اقتصادي و... نياز دارد. در بعد فردي هم به ويژگي مهم احساس نياز مجدد انسان به معنا و هويت اشاره فرموديد و اين كه انسان امروز به اين نتيجه رسيده است كه در عرصه اجتماعي و فردي نياز دارد تا به شكلي بازگشتي جديد به دين داشته باشد. حال ميخواستيم، با توجه به اين دو ويژگي، ببينيم اسلام در ميان ساير اديان چه ويژگيهاي برتري دارد كه ميتواند بر اساس آن به اين دو نياز فردي و اجتماعي پاسخ مناسب دهد؟ اگر بخواهيم با كوچكترين عبارت اسلام را در بين اديان ديگر معرفي كنيم، بايد بگوييم اسلام تصويري معقول از دنيا و آخرت عرضه كرده است كه جايگاه تمام امور فردي و اجتماعي بشر در آن به گونهاي ديده شده و سعي دارد بشريت را هم در امور دنيايي و هم در امور اخروي و معنوي رشد دهد و به تكامل برساند. امروزه در ساير اديان ما شاهد نوعي گرايش به آخرت هستيم كه با دنيا و امور دنيوي و مادي سر ناسازگاري دارد. البته در اسلام هم مذاهب مختلفي وجود دارد كه هر كدام براي خود تفسيري از اسلام عرضه كردهاند، ولي نابترين و زلالترين تفسير از اسلام را ما در مكتب اهل بيت(ع) شاهديم؛ اين به لحاظ نظري. اما به لحاظ عملي من اين نكته را عرض كنم كه يكي از نمودهاي توانايي اسلام را در اجلاس بين المللي اديان كه در سال جاري در بانكوك بر پا شد، شاهد بوديم. در اين اجلاس، منشور شوراي رهبران ديني جهان توسط نمايندگان كشورهاي مختلف از جمله ايران تصويب شد و به امضا رسيد. اين سازمان سازماني مستقل است كه در حوادث بينالمللي با سازمان ملل همكاري خواهد داشت. به نظر من، تاسيس اين سازمان نشان ميدهد نقش دين در حوادث بينالمللي و مسائل جهاني روز به روز افزايش مييابد و اين احساس پيدا شده كه اگر رهبران ديني توانايي خود را به كار گيرند، ميتوانند در حل مسائل بينالمللي نقشي مؤثر داشته باشند.در اين اجلاس بين المللي، هيأت ايراني بحمد الله توانست چنان مؤثر باشد كه دبير كل شورا ميگفت شما ايرانيها همه جا رهبري را به دست ميگيريد. البته اين نكته را هم بيان كنم كه اين توانايي به خاطر ايراني بودن ما نيست. هويت ديني و مذهبي ما اين قدرت را به ما بخشيد كه بتوانيم در اجلاس رهبران ديني و مذهبي جهان چنين نقشي ايفا كنيم. جالب است بدانيد، مواضعي كه در آن اجلاس توسط هيأت ايراني مطرح شد، از طرف رهبران بودايي و يهودي و مسيحي و ساير اديان ديگر مورد حمايت قرار گرفت. در حالي كه ما خود ميدانستيم اين مواضع به لحاظ تئوريك با مباني آن اديان تعارض داشته و دارد؛ مثلاً من در يكي از سخنرانيهايم گفتم كه ما معتقديم رهبران ديني نه تنها بايد مستقل از رهبران سياسي تصميم بگيرند و در مسائل بين الملل نقش داشته باشند، بلكه بايد رهبران سياسي با هدايت و راهنمايي رهبران ديني درباره مسائل بين الملل تصميمگيري كنند و در واقع ديانت بايد مسير سياست را تعيين كند. خوب اين عقيده بر اساس انديشه شيعي كه معتقد است حكومت و سياست بخش غير قابل تفكيك اسلام است، كاملاً قابل قبول مينمايد؛ اما بر اساس مفاهيم ادياني كه اصلاً هويت اجتماعي ندارند و صرفا در نوعي آداب فردي خلاصه ميشوند، ادياني مثل هندويسم، بوديسم، جينيسم و...، اين حرف اصلاً قابل پذيرش نيست. تحليل خود من اين است كه پذيرش چنين ايدهاي توسط رهبران اين اديان به خاطر اين است كه آنها وقتي به فطرت طبيعي خودشان مراجعه ميكنند، در مييابند كه بين اين دو گزينه كه رهبران سياسي هدايت كننده رهبران ديني باشند يا رهبران ديني هدايت رهبران سياسي را برعهده داشته باشند، دومي قابل قبولتر است. به هر حال، در آن اجلاس ـ با اين كه يكي دو ساعت مانده به اظهار نظر درباره منشور سازمان، آن را به دستمان رساندند ـ هيأت ايراني توانست بيشترين سهم را در اصلاح منشور و تهيه بيانيه نهايي داشته باشد. اين به خاطر آمادگي و توانايياي است كه اسلام و به صورت خاص مكتب اهل بيت(ع) براي حضور در صحنههاي اجتماعي سياسي براي ما فراهم كرده است؛ و از طرف ديگر، ساير اديان نيز براي چنين حضوري در عرصه بين المللي آمادگي نظري نداشتند.در حال حاضر، حضرت عالي شرايط بين المللي را براي معرفي و گسترش اسلام و به خصوص مكتب تشيع چگونه ارزيابي ميكنيد؟هر گاه فرصتي پيش آمده كه اسلام در سطح جهاني معرفي شود، گرايش به آن به طور چشمگيري افزايش يافته است. يك نمونه را خدمتتان عرض كنم. دولتمردان امريكايي چند سال بعد از پيروزي انقلاب در ايران احساس كردند كه اسلام در امريكا در حال گسترش است و اين امر ميتواند در دراز مدت براي امريكا خطرناك باشد. اين بود كه آمدند و تبليغات عليه اسلام را شروع كردند؛ براي مثال در اين مقطع زماني فيلمهاي زيادي عليه اسلام و اسلام گرايي ساخته و پخش شد. با اين همه تبليغاتي كه غرب عليه اسلام انجام داد، اسلام در غرب در حال گسترش بود. اين گسترش باعث شد كه براي مثال دولت كلينتون سياست بهبود روابط با مسلمانان را اعلام دارد و به رسانههاي جمعي فرصت دهد تصويري مثبت از اسلام عرضه كنند؛ به عبارت ديگر، دولت كلينتون به اين نتيجه رسيد كه چون تعداد مسلمانان امريكا به طور روز افزون در حال افزايش است، شدت دشمني با اسلام موجب ميشود پايگاه مردمي دولت امريكا تضعيف گردد. همين مسأله مجددا موجب تشديد جريان اسلام گرايي در غرب و به خصوص در امريكا شد. مسأله مهم ديگر قضيه يازده سپتامبر است كه به نظر من نشان داد جرياناتي كه در مجموع به نفع سياست خاص اسرائيليها است، سعي دارند در جهت كنترل گرايش به اسلام در سطح جهاني وارد عمل شوند؛ به عنوان نمونه سال گذشته پيش از 11 سپتامبر وقتي خبرنگار نيويورك تايمز مصاحبهاش با من تمام شد، به او گفتم: كه اين سياستهاي امريكا نسبت به ايران به نفع خود امريكا است؟! گفت: نه. گفتم: پس چرا امريكا بر اين سياستها كه به ضرر خود امريكا است، اصرار دارد؟! گفت: به خاطر يك لابي قوياي كه مانع ميشود امريكا سياستهايش را تغيير بدهد. گفتم: آيا لابي يهود؟ گفت: بله. گفتم: شما به عنوان خبرنگار نيويورك تايمز در اين زمينه چيزي مينويسيد؟ گفت: نه! من اگر امروز بنويسم، فردا اخراج ميشوم - درست همين را تعبير كرد - يعني يك لابي قوي وجود دارد كه به صورت يك اهرم فشار روي امريكا عمل ميكند.همان طور كه ميدانيد، بعد از قضيه يازده سپتامبر تبليغات وسيعي عليه مسلمانها در امريكا شروع شد و سعي گرديد مسلمانان به عنوان عامل اصلي اين حادثه معرفي گردند. جالب است بدانيد اين جَوّ تبليغاتي كه صهيونيستها براي مسلمانها ايجاد كردند نيز باعث شد دوباره توجه به اسلام شدت پيدا كند. آمار نشان ميدهد بعد از يازده سپتامبر تقريبا در مدت 100 روز 000/100 نفر از مردم در سطح جهان مسلمان شدند. نمونه ديگر آن كه بعد از واقعه يازده سپتامبر كتابهاي اسلامي در سري پرفروشترين كتابهاي غرب قرار گرفت. البته از آنجا كه رسانهها و تكنولوژي ارتباطي عمدتا در اختيار غربيها و به خصوص امريكاييها و صهيونيستها است، آنها جهت دادن به اين گرايش اسلام خواهي را در دستور كار خود قرار دادند. در اينجا بايد به اين نكته اشاره كنم كه در حال حاضر دو جريان مهم خبري در جهان، در خصوص معرفي انحرافي اسلام، وجود دارد. يك خط به طور دائم سعي دارد از اسلام به عنوان منشأ خشونت عليه بشريت ياد كند و خط ديگر سعي دارد مفاهيمي خاصي را كه با مباني توسعه طلبانه غربي تعارض نداشته باشد، به عنوان مفاهيم اسلامي در بين مردم رواج دهد؛ نمونه تلاش در خط اول هانتينگتون بود كه نظريه برخورد تمدنهايش چند سالي مهجور واقع شده بود. هانتينگتون بعد از يازده سپتامبر شروع كرد به احياي مجدد نظريه برخورد تمدنها و دائم در سخنرانيها و مقالاتش به اين مطلب ميپردازد كه برخورد تمدنها به صورت جدي دارد رخ ميدهد و آن تمدني كه جلوي تمدن غربي ايستاده تمدن اسلامي است. نمونه تلاش دوم هم نشرياتي مثل گاردِيَن هستند كه ميكوشند در قالب نشريات مستقل، يك سري مفاهيم را كه به نظر آنها با قدرت و سلطه غربي ناسازگار نيست، به عنوان مفهوم اسلامي قابل دفاع، به طور وسيع مطرح ميكنند؛ مثلاً مفهومي كه اخيرا بر آن تأكيد ميورزند، مفهوم اسلام اروپايي است كه ارزشهاي جهان معاصر را ـ حتي اگر با مفاهيم بنيادي اسلامي در تعارض كامل باشد ـ ميپذيرد؛ نمونهاي از اين اسلام اروپايي را در حال حاضر در كشوري مثل هلند شاهديم؛ كشوري با 5/15 ميليون نفر جمعيت كه 5/1 ميليون نفر آنان مسلمانند. جالب است بدانيد دولت هلند از سال 1995، با تغيير سياست خود، مسلمانان مهاجر را هلندي خواند و در تلويزيون خود ساعاتي را براي پخش برنامههاي اسلامي در اختيار مسلمانان قرار داد. اما در عين حال اروپاييان به ترويج و گسترش مفاهيمي كاملاً ناسازگار و در تضاد با معارف اصيل اسلامي ميپردازند. اين طرح، به نظر من، يكي از خطرناكترين سياستهايي است كه غرب در حال حاضر دنبال ميكند. به نظر من، همه اين ترفندها به خاطر احساس خطري است كه آنها از اسلام دارند و اين ناشي از قدرت اسلام در عرصه تحولات اجتماعي است. دليل من اين است كه شما هيچ كدام از اين ترفندها را درباره اديان ديگر نميبينيد.خوب تا اينجاي بحث از بازگشت مجدد بشر به دين و معنويت صحبت كرديد و ويژگيهاي دين اسلام را بيان داشتيد.
حال اين سؤال مطرح خواهد شد كه به طور خاص ويژگيهاي برتر مكتب تشيع براي پاسخ به نيازهاي جهان معاصر چيست؟
ببينيد، به نظر من، يكي از راههاي آشنايي با قابليتهاي يك تفكر در مقام عمل اين است كه دريابيم چه مخالفتهايي از لحاظ كمي و كيفي با آن ميشود. همان طور كه ميدانيد بعد از شكلگيري حكومت اسلامي در ايران و طرح انديشه شيعي در عرصه اداره اجتماعي، سعي شد تا انديشه شيعي به عنوان يك خطر در جهان اسلام مطرح گردد. برخوردهاي تند برخي از دولتهاي اسلامي با شيعيان و تبليغات وهابيان عليه تشيع نمونهاي از اين تلاشها است. قضيه يازده سپتامبر شكست بسيار بزرگي براي انديشه سلفي و وهابي شد و تمام زحماتي كه آنها كشيدند تا خود را به عنوان چهره اصلي اسلام معرفي كنند، به شدت مخدوش ساخت. شكست انديشه سلفي باعث شد يكدفعه انديشه شيعي مورد توجه دوباره جهان اسلام قرار گيرد و به عنوان الگويي كه برخوردش از يك طرف معقول و منطقي و از طرف ديگر مستقل و غير وابسته است، معرفي شود. شاهد اين مدعا حملات گستردهاي است كه در اين چند ماه توسط وهابيها عليه تشيع سامان داده شده است؛ و يك نمونهاش تبليغات وسيعي است كه سلفيها براي زائرين عمره ما و به صورت خاص براي دانشجويان شروع كردند. سعي آنها اين است كه با انتشار كتابهايي در نقد تشيع و متناسب با روحيات جوانان دانشجو و حتي با تشكيل جلساتي در اين مورد، با شگردهاي خاص تبليغاتي خود، دانشجويان را با بحران فكري و عقيدتي روبه رو كنند. نمونه ديگر از توجه به تشيع، گسترش مفاهيم شيعي در جهان معاصر و به خصوص رواج و احياي انديشه مهدويت است؛ انديشهاي كه در دهه گذشته اكثر مسلمانها اطلاعي از آن نداشتند، امروز به صورت يك امر مورد توجه در آمده و در رأس سؤالات جهان اسلام قرار گرفته است. سال گذشته من با يك مهندس فيليپيني صحبت ميكردم كه ميگفت من نشانههاي ظهور امام زمان(عج) را ميبينم و يقين دارم يا خودم يا فرزندانم ظهور حضرت را خواهند ديد. او ميگفت من بچههايم را به گونهاي تربيت ميكنم كه براي ظهور آن حضرت آماده باشند. شما، اگر به سايتهاي اسلامي مراجعه كنيد، درمييابيد كه يكي از سؤالات جدي در اين سايتها راجع به موضوع مهدويت است. همه اين مسائل و شواهد نشان دهنده گرايش به تشيع و قابليت آن در پاسخ به نيازهاي جهان معاصر است.در اين قسمت از بحث كه فرموديد مكتب اهل بيت در بعد نظري از يك انسجام قوي برخوردار است، حرفي نيست. آيا در عرصه عينيت بخشيدن به اين نظام تئوريك هم ما توفيقاتي داشتهايم؟ آيا شواهدي را ميتوانيد ارائه كنيد كه نشان دهد مكتب اهل بيت(ع) براي پاسخ به نيازهاي انساني در عرصه اجتماعي (عرصه وحدت بخشي به جامعه) و در عرصه فردي (عرصه ارائه معنا و پاسخ به نيازهاي روحي انسان معاصر) توانايي قابل ملاحظهاي دارد؟ در اين مورد بايد عرض كنم كاستيهايي كه ما در اين چند سال در مديريت كشورمان داشتيم، اين احساس را در ما ايجاد كرد كه مشكل ناتواني ما در اداره موفق مملكت ناشي از ضعف نظري ما است؛ اما كاستيهاي موجود در عرصه عينيت بخشيدن به انديشه ديني به عوامل مختلفي برميگردد. يك عامل اين بود كه ما تصور روشن و كاربردي از تعاليم مكتب اهل بيت در حوزه مسائل اجتماعي نداشتيم. ما فكر ميكرديم با اين مقدار توشهاي كه از معارف اهل بيت(ع) داريم ميتوانيم به راحتي يك حكومت را اداره كنيم و اين تصور غلطي بود. البته اين نكته را هم بايد يادآوري كنم كه در اين 20 سال كه از عمر انقلاب اسلامي ميگذرد، كار نظري بسيار گستردهاي در زمينه استخراج مباني مديريتي از ديدگاه اسلامي صورت گرفته است؛ ولي متأسفانه اين دستاوردها آن طور كه بايد و شايد معرفي نشده است. مشكل دوم اين بود كه ما همان مقدار شناختي را هم كه درباره مكتب اهل بيت(ع) داشتيم به درستي معرفي نكرديم. اين مسأله باعث شد نتوانيم همين مقدار شناخت را در عرصه عمل محقق كنيم. اعتقاد من اين است كه معرفي درست يك ايده بستر مناسبي براي تحقق عيني آن فراهم ميآورد. البته ما بايد قبول كنيم عوامل بيروني اعم از تبليغات خارجي و فشارهاي اقتصادي و سياسي هم در مشكلاتي كه در اين زمينه پيش آمد، نقش جدي داشتند؛ به عبارت ديگر، ما براي عملي كردن معارف ديني در فضايي آرام قرار نداشتيم. از يك طرف ميخواستيم كشور بحران زده ايران زمان شاه را به يك كشور مستقل، از لحاظ سياسي و اقتصادي، تبديل كنيم و از طرف ديگر با جنگ تحميلي مواجه شديم و... . اينها واقعيتهاي غير قابل انكاري است كه در محقق نگرديدن انديشه شيعي نقش داشتهاند؛ ولي تمام مسأله اين نبود كه ما تحت فشار بوديم. به نظر من، حتي اگر شرايط بيروني هم مناسب بود به واسطه نقصهايي كه در داخل خودِ ما به لحاظ تئوريك و عملي وجود داشت، اين انديشهها نميتوانست به درستي در عمل محقق گردد. البته اين نكته را هم يادآوري كنم كه بسياري از چيزهايي كه در مورد ناتواني مكتب شيعه در اداره اجتماع گفته ميشود آن گونه كه وانمود ميشود، نيست؛ يعني درست است كه ما در حوزه عينيت بخشيدن به مفاهيم ديني و به صورت خاص مكتب اهل بيت(ع) باكاستي مواجه بوديم؛ ولي اين را هم بايد قبول كنيم كه ما در خيلي از حوزهها تجربههاي خيلي موفقي از عينيت بخشيدن به مفاهيم ديني داشتهايم.اگر مشكلات مكتب تشيع را ـ در پاسخ به نيازهاي اجتماعي و فردي كه در داخل مملكت با آن روبه رو شدهايم ـ با آن دو ويژگي جهان معاصر مقايسه كنيم، ما را با وضعيت بحراني بسيار حادتري روبه رو ميسازد. اگر در مملكتي كه هنوز تمام تجليات جهاني شدن در آن ظاهر نشده ما با چنين مشكلات نظري و عملي مواجه باشيم، چگونه خواهيم توانست در جهان معاصر كه واقعا يك جهانِ جهاني شده است ادعايي داشته باشيم. در چنان شرايطي، اين مشكلات بيشتر خودش را نشان ميدهد. اين طور نيست؟ من معتقدم اگر ما با واقعيتهايي كه در جهان معاصر وجود دارد بيشتر آشنا بوديم و به تعبيري شاخصههاي جهاني شدن در ما بيشتر بروز پيدا كرده بود، بيشتر ارزش مفاهيم اسلامي و مكتب اهل بيت(ع) را درك ميكرديم؛ به تعبير ديگر، ما هنوز آن حالتي را داريم كه غربيها در اوايل قرن بيستم داشتند؛ براي مثال ما ميبينيم برخي از جوانان ما اصرار دارند خودشان را در ظاهر شبيه نمادهاي غربي بكنند، در حالي كه جوانان غربي كه از آن نمادها خسته و نااميد شدهاند و در جست و جوي نمادهاي جديدند. در جلسهاي كه با تعدادي از جوانان شيعه انگليسي داشتم، بحثي درباره وضعيت دين در دنياي معاصر مطرح شد. در اين نشست، يكي از جوانان گفت اين يك واقعيت است كه در جهان غرب مردم دارند به دين روي ميآورند و به صورت خاص به اسلام و به صورت اخص به مكتب اهل بيت(ع). در حالي كه در كشورهاي اسلامي اين جور نيست. اين جوان شيعي ميگفت كشورهاي غير اسلامي نقاط ضعف مكاتب بشري را بيشتر احساس كردهاند تا كشورهاي اسلامي؛ به همين دليل جوانان كشورهاي اسلامي هنوز فكر ميكنند در غرب خبرهايي هست.اگر بخواهيم روي يك نمونه از موفقيتهاي عملي انقلاب اسلامي ايران انگشت بگذاريم و از آن به عنوان شاخصهاي براي تبليغ دين مبين اسلام و مكتب غني اهل بيت استفاده كنيم، شما به چه نمونهاي اشاره خواهيد كرد؟به نظر من، مسأله الگوي حضور زن در فعاليتهاي اجتماعي يك نمونه از اين موفقيتها است. شما نگاه كنيد كشورهاي اسلامي در مسأله زنان يكي از دو حالت را پيش گرفتند: يا زنان را در حوزه اجتماعي اصلاً دخالت ندادند ـ مثل وضعيتي كه در عربستان وجود دارد و طالبان شكل افراطي آن را اعمال كرد و زنان را حتي از هويت انساني خودشان نيز محروم ساخت ـ و يا به زن اجازه حضور بي قيد و شرط در مسائل اجتماعي و سياسي دادند. نتيجه اين امر فساد و فحشايي است كه در برخي از كشورهاي اسلامي رواج دارد. تجربه ايران نشان داد كه زنان فعال در حوزه اجتماعي و سياسي ميتوانند در عين حال متدين و پايبند به معيارهاي اسلامي باشند. اين يك الگوي بسيار موفق است كه ايران براي حضور زنان در عرصه فعاليتهاي اجتماعي معرفي كرده. اگر اين الگو درست معرفي شود، خيلي از زنان در كشورهاي اسلامي و حتي كشورهاي غير اسلامي توجهشان به آن جلب خواهد شود. سال گذشته در روزنامه «گاردين» خانمي كه قبلاً نماينده مجلس انگلستان بود، مقالهاي نوشت و در آن تجربه اقامتِ خودش در ايران را بيان داشت. وي در مقاله خود نوشت، در مدت اقامتم در ايران شاهد بودم كه زنان ايراني در داخل خانواده و در عرصه اجتماع از حرمتي خاص برخوردارند؛ حرمتي كه زن غربي در خانواده و اجتماع ندارد. ايشان در آن مقاله آمارهايي ذكر كرده و نشان داده است كه تعداد زنان ايراني كه در پستها و سمتهاي اجتماعي حضور دارند، از تعداد زناني كه در انگلستان پستهاي مشابه دارند، بيشتر است. بعد از آن هم به اين نكته اشاره ميكند كه من و امثال من بايد آرزوي بيرون رفتن از خانه در تاريكي شب را به گور ببريم، در حالي كه در ايران به راحتي ميتوانستيم در خيابانها تردد كنيم. به نظر من، وظيفه ما اين است كه اين الگوهاي موفق را شناسايي و به شكلي مناسب به جهان معاصر معرفي كنيم. نمونه ديگر نقش مستقل سياسي ايران در طول اين 23 سال است. در جهاني كه همه كشورها به نوعي به قدرتها وابستهاند، تنها كشوري كه توانسته سياستي مستقل عرضه كند، ايران بوده است. البته ممكن است ما در داخل به ابعاد اين مسأله توجه نداشته باشيم، ولي مردم و دولتمردان كشورهاي ديگر به اين ويژگي كشور ايران اعتراف دارند و آن را مورد ستايش قرار ميدهند. اين موضع مستقل به توانايي نظري مكتب اهل بيت(ع) و جرأت و قدرتي كه ايمان به اين مكتب به ما داده است، برميگردد. يادم هست چند سال پيش مشاور سياسي تايلند به من ميگفت، شاه تايلند مايل است روابط ايران و تايلند بهبود پيدا كند؛ ولي پيوندهاي اقتصادي ما با قدرتهاي غربي و به صورت خاص امريكا به گونهاي است كه اگر بخواهيم به ايران نزديك بشويم، همه هستيمان را از دست ميدهيم. از طرف ديگر، بايد اعتراف كرد موضع ايران در قضيه فلسطين تنها موضعي است كه امريكا و اسرائيل را با مشكل مواجه كرده است. همين امر باعث شده است ما پايگاه مستقل خود در جهان را هنوز هم داشته باشيم. البته باز هم به اين نكته اشاره ميكنم كه ممكن است نگاه داخلي به اين مسأله با نگاه خارجي متفاوت باشد. از اين كه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد متشكريم.