آراء و نظريههاي اصولي حضرت آية اللّه العظمي فاضل لنكراني «دامت بركاته»
علم «اصول فقه» در بين علوم اسلامي از مقام و منزلتي رفيع برخوردار است و اهميّت آن بر كسي پوشيده نيست. اين علم سلسله قواعدي است كه براي استنباط احكام شرعي مهيا شده و تنها علمي است كه با اين هدف تأسيس شده است.روشن است كه دستيابي به احكام شرعي، مقدمه عمل به آنها و تأمين سعادت دنيا و آخرت انسان است. از اين رو، بر مجتهد لازم است اين قواعد را مورد توجه قرار داده و با بحث و بررسي پيرامون آنها و تعيين حدود و ثغور هر كدام در استنباط احكام شرعي از آنها استفاده كند.البته اين قواعد قبل از اين كه به صورت علم مستقلي تدوين شود، در كتاب و سنت به صورت قواعدي بسيط وجود داشته و در مقام استنباط مورد استفاده قرار ميگرفته است. از اين رو، جمعي از بزرگان شيعه با تدوين كتبي مستقل اقدام به جمعآوري رواياتي نمودهاند كه در رابطه با قواعد علم اصول ميباشند؛ از جمله كتاب الفصول المهمّة في اُصول الأئمّة تأليف محدث بزرگوار، محمد بن حسن بن علي بن حرّ عاملي(ره) (م 1104) صاحب كتاب وسائل الشيعه و كتاب الاُصول الاصليّة تأليف علاّمه محدث سيد عبداللّه بن سيد محمدرضا حسيني شبّر(ره) (م 1242)، و كتاب اُصول آل الرسول تأليف سيدميرزا محمدهاشم بن ميرزا زين العابدين موسوي خوانساري (م 1318) را ميتوان نام برد.استفاده از قواعد «اصول فقه» حتي در زمان ائمه(ع) نيز بين اصحاب آن بزرگواران متداول بوده است، زيرا:اولاً: در زمان ائمه(ع) همه شيعيان به آن بزرگواران دسترسي نداشتهاند، در نتيجه بسياري از شيعيان كه در بلاد دوردست زندگي ميكردند، ناچار بودند احكام شرعي را از اصحاب و شاگردان ائمه(ع) دريافت كنند. اصحاب ائمه(ع) نيز با توجه به آنچه از آن بزرگواران فراگرفته بودند، به پاسخگويي به سؤالات مردم ميپرداختند و در مورد مسائل مستحدثهاي كه براي آنان پيش ميآمد، بحث و بررسي ميكردند. بديهي است كه در بين روايات ائمه(ع) وجود عام و خاص، مطلق و مقيّد و روايات متعارض را نميتوان انكار كرد و اصحاب ائمه(ع) براي پاسخگويي به سؤالات مردم ناچار بودند بين روايات جمع كرده و تعارض آنها را برطرف كنند.ثانيا: اخبار علاجيّهاي كه در ارتباط با رفع تعارض وارد شده، داراي اطلاق بوده و زمان خود ائمه(ع) را نيز شامل ميشود.ثالثا: ائمه(ع) معمولاً تحت مراقبت شديد حكومتهاي جائر يا در زندانهاي آنان بودند و حتي شيعياني كه با ائمه(ع) در يك شهر زندگي ميكردند، نميتوانستند آزادانه با آنان ارتباط برقرار كنند و مشكلات خود را با آنان در ميان بگذارند. ترديدي نيست كه در چنين شرايطي، شيعه براي پاسخ سؤالات خود ناچار به نوعي اجتهاد پناه ميبرده است.رابعا: ائمه(ع) به بزرگان اصحاب خود دستور ميدادند كه در مقام فتوا برآيند و به پاسخگويي سؤالات مردم بپردازند و مردم را نيز به آنان ارجاع ميدادند. امام صادق(ع) به ابان بن تغلب فرمود: اجلس في مسجد المدينة و أفت للناس فإنّي اُحبّ أن يُري في شيعتي مثلك.عبدالعزيز بن مهتدي ميگويد: به امام رضا(ع) عرض كردم: إنّي لا ألقاك كلّ وقت، فعمّن آخذ معالم ديني؟ قال: خذ عن يونس بن عبدالرحمان.
تاريخ و تطور علم اصول
قبل از تبيين آرا و انظار حضرت استاد در برخي از موضوعهاي «علم اصول»، به طور گذرا به تاريخ علم اصول و اين كه اولين مصنف اين علم كيست و تصنيفش چيست خواهيم پرداخت.
اولين تصنيف در علم اصول
مرحوم سيدحسن صدر در كتاب تأسيس الشيعه ميگويد: اولين كسي كه در علم اصول [رسالهاي[ تصنيف كرده، هشام بن حكم (م 179) است. ايشان كتاب الألفاظ و مباحثها را تصنيف كرده كه از مهمترين مباحث علم اصول است.سپس يونس بن عبدالرحمان كتاب اختلاف الحديث را تصنيف كرد كه در ارتباط با تعارض خبرين و مسائل تعادل و تراجيح در خبرين متعارضين است. ايشان اين كتاب را از امام كاظم(ع) روايت كرده است.بنابراين، آنچه از كتاب الأوائل سيوطي نقل شده كه اولين مصنّف علم اصول را شافعي ـ از علماي اهل سنت ـ ميداند، غيرقابل قبول است، زيرا شافعي، متأخر از هشام بن حكم و يونس بن عبدالرحمن است.
اولين كسي كه علم اصول را در مقام استنباط به كار گرفت :
ظاهرا اولين كسي كه در مقام استنباط به علم اصول توجه كرده و بر آن استناد كرده است، شيخ بزرگوار حسن بن علي بن أبيعقيل(ره) ـ معاصر مرحوم كليني و علي بن بابويه و از مشايخ جعفر بن محمد بن قولويه و شيخ مفيد ـ ميباشد. ابن ابيعقيل اولين كسي است كه فقه را تهذيب كرد و نظر و استنباط را به كار گرفت و در ابتداي غيبت كبري، بحث از اصول و فروع را تنقيح كرد و به آن قوام بخشيد و كتاب المتمسك بحبل آل الرسول را در فقه تأليف نمود.سپس اين روش توسط ابن جنيد اسكافي ادامه يافت. ابن جنيد از چهرههاي سرشناس طايفه اماميّه و از بزرگان شيعه و افاضل قدماي اماميه است. تصنيفات ابن جنيد به حدود پنجاه كتاب ميرسد كه از جمله آنها كتاب كشف التمويه و الإلباس علي اغمار الشيعة في أمر القياس و كتاب إظهار ما ستره أهل العباد من الرواية عن أئمّة العترة في أمر الاجتهاد است. ايشان كتاب تهذيب الشيعة لأحكام الشريعة را نيز تصنيف كرد كه دربردارنده جميع مباحث فقه است و حدود بيست جلد ميباشد.پس از اين دو بزرگوار، نوبت به شيخ جليل القدر محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد(ره) (م 413) رسيد. ايشان كتابي در اصول فقه تأليف كرد كه با وجود اختصار، دربردارنده مباحث مهمّ علم اصول ميباشد.سپس نوبت به سيد مرتضي(ره) (م 436) معروف به علم الهدي و شيخ طايفه ابوجعفر محمد بن حسن طوسي(ره) (م 460) رسيد. اين دو بزرگوار، از شاگردان شيخ مفيد و اركان طايفه اماميه و افراد زبردست در فنون مختلف اسلامي و داراي تأليفات با ارزش و تصنيفات گرانسنگ در اكثر علوم اسلامي ميباشند. سيد مرتضي كتاب الذريعة إلي اُصول الشريعة و شيخ طوسي كتاب عدّة الاُصول را تأليف كردند. سيد بحرالعلوم(ره) ميگويد:كتاب عدّة الاُصول، بهترين كتابي است كه در علم اصول تصنيف شده است.جلالت شأن، عظمت مقام، كثرت تأليفات و استنباطات و فتاواي شيخ طوسي(ره) به حدي بود كه احدي از شاگردان ايشان جرأت نقد نظريات او را پيدا نكرد، از اين رو پس از ايشان، استنباط و اجتهاد تا حدّي به ركود و خاموشي گراييد.اين حالت به همين شكل ادامه پيدا كرد تا نوبت به محمد بن ادريس حلّي(ره) (م 598) صاحب كتاب السرائر رسيد. ابن ادريس بحث و انتقاد را زنده كرد و باب استنباط و اجتهاد را ـ پس از ركود و انسداد ـ گشود.پس از ابن ادريس، نوبت به محقق حلّي(ره) (م 676) صاحب كتاب شرايع الإسلام و سپس نوبت به علامه حلّي(ره) (م 726) رسيد. اين دو بزرگوار ـ كه به «فاضلان» معروفند ـ اساس بحث و استدلال را استحكام بخشيدند و در فقه و اصول كتابهاي زيادي تأليف كردند. محقّق حلّي كتابهاي نهج الوصول إلي معرفة الاُصول و معارج الاُصول را در زمينه علم اصول تأليف كرد. علامه حلّي نيز كتابهاي بسياري تأليف كرد كه مهمترين آنها كتاب نهج الوصول إلي علم الاُصول است.سپس جمعي از بزرگان اصحاب ـ مانند فخر المحقّقين(ره) (م 771)، فرزند علامه حلّي ـ به شرح كتاب نهج الوصول إلي علم الاُصول پرداختند و اين كتاب تا زمان شهيد ثاني(ره) محور درس و بحث علما بود.سپس شهيد ثاني(ره) (م 965) كتاب تمهيد القواعد و شيخ جمالالدين حسن(ره) (م 1011) ـ فرزند شهيد ثاني ـ كتاب معالم الدّين را تأليف كردند. اين كتاب به جهت تعبير سليس و جمع زيبا و سهولت استفاده از آن، تا زمان ما محور درس و بحث در ابتداي شروع در علم اصول قرار گرفت كه مورد اقبال علما واقع شد و شروح و حواشي متعدّدي بر آن نوشته گرديد كه بهترين آنها كتاب هداية المسترشدين تأليف شيخ محمدتقي اصفهاني(ره) (م 1248) ـ برادر صاحب فصول ـ است. و نيز در همين دوره، مرحوم محقّق قمي (م 1231) كتاب قوانين الاُصول و مرحوم شيخ محمدحسين اصفهاني (م 1250) كتاب الفصول الغرويّة في الاُصول الفقهيّة را تأليف كردند.با توجه به مقدمه بودن علم اصول براي علم فقه و عدم موضوعيّت آن، به نظر ميرسد در اين دوره بيش از حدّ نياز به علم اصول توجه شده است.سرانجام اين كه نوبت به شيخ انصاري(ره) (م 1281) و پس از او نوبت به مرحوم محقّق خراساني (م 1329) ـ از شاگردان شيخ انصاري ـ رسيد. شيخ انصاري كتاب فرائد الاُصول معروف به «الرسائل» و محقّق خراساني كتاب كفاية الاُصول را تأليف كردند. اين دو بزرگوار، تنقيح و تهذيب و ترتيب مطالب را به نحو زيبا و اعجابآوري انجام دادند، به گونهاي كه اين دو كتاب به عنوان كتاب درسي حوزههاي علميّه قرار گرفت و شروح و حواشي متعدّدي بر آنها نگاشته شد.پس از آن، جمعي از بزرگان شاگردان شيخ انصاري و محقق خراساني به تدقيق و تحقيق در نظريات ايشان پرداخته و تأليفات و نظريات با ارزشي نيز ارائه كردند كه بلندي مرتبه آنها را نميتوان انكار كرد. از جمله اين افراد ميتوان شيخ علي قوچاني (م 1333)، شيخ عبدالكريم حائري (م 1355)، ميرزا حسين نائيني (م 1356)، ميرزا ابوالحسن مشكيني (م 1358)، شيخ محمد حسين غروي اصفهاني معروف به «كمپاني» (م 1361)، شيخ ضياء الدين عراقي (م 1361)، حاجآقا حسين بروجردي (م 1380) ـ كه درود و رحمت خداوند بر آنان باد ـ را نام برد.سپس نوبت به طبقه بعدي رسيد كه از جمله آنان حضرت امام خميني(ره) (م 1367 ه·· .ش) و مرحوم آية اللّه خويي (م 1413) ميباشند. اين دو بزرگوار با دقّت و موشكافيهاي عالمانه علم اصول را رونقي تازه بخشيدند و در زمينه مسائل اصولي، نظريّات باارزشي ارائه نمودند.پس از آن، نوبت به بزرگان ديگري رسيد كه از جمله آنان فقيه اهلبيت(ع) و اصولي متبحّر، حضرت آية اللّه العظمي فاضل لنكراني ـ دام ظلّه ـ است.ايشان از شاگردان مبرّز مرحوم آية اللّه العظمي بروجردي و حضرت امام خميني(ره) ميباشند و در روش بحث اصولي، از اين دو بزگوار متأثر ميباشند.آية اللّه العظمي فاضل لنكراني ـ دام ظلّه ـ همانند استادان خود، مطالب را از اصل مورد ملاحظه قرار داده و به ريشهيابي اساس آن ميپردازند. به همين جهت، گاهي مناقشه در اساس مسأله، ضرورت بررسي فروع مترتب بر آن را نيز مرتفع ميسازد.اما مباني مهمي كه ايشان مبتكر آن بوده يا به تبعيّت از بزرگان ديگر اختيار كردهاند، بسيار است كه در ذيل به بعضي از آنها اشاره ميكنيم.
ديدگاه حضرت استاد در علم اصول
1. موضوع علم اصول
مشهور ـ كه از جمله آنان محقّق قمي(ره) صاحب قوانين است ـ موضوع علم اصول را ادلّه اربعه با وصف دليليت اين ادلّه ميدانند.صحاب فصول(ره) كلام مشهور و محقّق قمي(ره) را مورد اشكال قرار داده ميگويد: راه حلّ اين است كه «وصف دليليّت» را از موضوع علم اصول برداشته و موضوع را «ذات ادلّه اربعه» قرار دهيم.مرحوم آخوند با توجه به اين كه موضوع علم را «جامع بين موضوعات مسائل آن علم» ميداند و ارتباط بين موضوع علم و موضوعات مسائل را به مانند ارتباط بين كلّي و افراد و طبيعي و مصاديق ميشمارد، موضوع علم اصول را قدر جامع بين موضوعات مسائل علم اصول ميداند و ميفرمايد: «لازم نيست اين قدْر جامع داراي عنوان و نام مشخصي باشد».امام خميني(ره) كلام مرحوم آخوند را مورد اشكال قرار داده و ميفرمايد: در مورد علومي كه منزوي هستند ميتوان چنين حرفي زد، ولي در رابطه با علمي كه اين همه مورد توجه بزرگان بوده، نميتوان اين گونه حرف زد.مرحوم آية اللّه بروجردي با توجه به اين كه موضوع علم را «جامع بين محمولات» ميداند، موضوع علم اصول را عنوان «الحجّة في الفقه» ميداند.امام خميني(ره) اگر چه مبناي مرحوم بروجردي در مورد موضوع علم ـ يعني جامع بين محمولات ـ را نپذيرفت، و موضوع علم را «جامع بين موضوعات مسائل» دانست، ولي در مورد موضوع علم اصول، نظريه مرحوم بروجردي را پذيرفت: موضوع علم اصول، عنوان «الحجة في الفقه» است.اما با توجه به اين كه «حجّة» در مسائل علم اصول به عنوان محمول قرار ميگيرد و ايشان موضوع علم را «جامع بين موضوعات مسائل» ميداند، براي تطبيق عنوان «حجّة» بر «جامع بين موضوعات مسائل» ميفرمايد: مسائل علم اصول، از مسائل واقعي تكويني ـ مثل «زيد قائم» ـ نيست كه ما مجبور باشيم «زيد» را موضوع و «قائم» را محمول بدانيم، بلكه از امور اعتباري است، به همين جهت فرقي بين «خبرالواحد حجّة» و «الحجّة خبرالواحد» نيست، بلكه چه بسا موضوع قرار دادن «حجّة» بهتر از محمول قرار دادن آن باشد، زيرا خداوند متعال براي احكام و قوانين خود، حجتهايي در اختيار ما قرار داده و آنچه براي ما مجهول است، مصاديق اين حجّتها است و ما از طريق علم اصول ميخواهيم به اين مصاديق برسيم، مثلاً نميدانيم آيا اين حجّت در ضمن خبر واحد تعيّن دارد يا نه؟ پاسخ قائلين به حجّيت خبر واحد، مثبت و پاسخ منكرين حجيت، منفي است.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ ضمن پذيرفتن اصل نظريّه مرحوم بروجردي، اشكال امام خميني(ره) بر مرحوم بروجردي را نيز پذيرفته است، ولي راه حل امام خميني(ره) را مورد مناقشه قرار داده و ميفرمايد: ما هيچ انگيزهاي نداريم كه مسأله اصولي را قلب كرده و مثلاً به جاي «خبر الواحد حجّة» بگوييم: «الحجّة خبرالواحد»، بلكه با باقي ماندن مسأله بر اصل خود ميگوييم: «حجّةٌ» درمسأله «خبرالواحد حجّةٌ» غير از «الحجّة في الفقه» است، زيرا «حجّةٌ» در مسأله اصولي داراي تنوين نكره است و به معناي «واحدٌ من مصاديق الحجّة» ميباشد، ولي در «الحجّة في الفقه»، طبيعي و كليِ حجّت مطرح است. در اين صورت، مصداقيت «خبرالواحد» نسبت به «الحجّة في الفقه» قويتر از مصداقيت «حجّةٌ» نسبت به «الحجّة في الفقه» است، چون مراد از «الحجّة في الفقه» حجّتهاي روشن و واضح است، نه حجّت مبهم. مثل اين كه بگوييم: موضوع علم اصول «الحجّة الواضحة في الفقه» است. و اگر ما چنين تعبيري را به كار ببريم، «خبرالواحد» به عنوان مصداق «الحجّة الواضحة» است و «حجّةٌ» مصداق آن نميباشد، زيرا «حجّةٌ» همراه با تنوين نكره و به معناي «أحد الحجج» است و داراي ابهام است و تعيّن ندارد و براي ما روشن نيست.
2. تعريف علم اصول
براي علم اصول، تعاريفي ذكر كردهاند:مشهور معتقدند: علم اصول، علم به قواعد ممهَّده براي استنباط احكام شرعي است.مرحوم آخوند عقيده دارد كه تعريف مشهور «ظنّ انسدادي بنابر حكومت» و «اصول عمليه جاري در شبهات حكميه» را شامل نميشود، لذا در تعريف علم اصول فرموده است:الأولي تعريفه بأنّه صِناعة يعرف بها القواعد التي يمكن أن تقع في طريق استنباط الأحكام أو التي ينتهي إليها في مقام العمل.تعريف مرحوم آخوند، مورد اشكال بزرگاني چون محقق اصفهاني(ره)، مرحوم نائيني و امام خميني(ره) واقع شده است.بر اين اساس، محقق نائيني(ره) در تعريف علم اصول فرموده است:علم اصول، علم به كبرياتي است كه اگر صغريات را به آنها ضميمه كنيم، حكم كلّي الهي استنتاج ميشود.يكي از اشكالات وارد بر تعريف مرحوم نائيني اين است كه اين تعريف، شامل بعضي از قواعد فقهيه نيز ميشود.محقق عراقي(ره) در تعريف علم اصول فرموده است:قواعد اصولي قواعدي هستند كه يكي از خصوصيات زير را ـ به طريق منع خلو ـ دارا باشند:1. راه را براي تشخيص حكم باز ميكنند؛2. وظيفه عملي مكلّف را مشخص ميكنند؛3. كيفيت تعلّق حكم به موضوع خود را مشخص ميكنند.اين تعريف نيز مورد اشكال امام خميني(ره) و ديگران واقع شده است.آية اللّه خويي(ره) در تعريف علم اصول فرموده است:علم الاُصول هو العلم بالقواعد التي تقع بنفسها في طريق استنباط الأحكام الشرعيّة الكليّة الإلهية من دون حاجة إلي ضميمة كبري أو صغري اُصولية اُخري إليها.يكي از اشكالات اين تعريف اين است كه اين تعريف مستلزم دور است، زيرا علم ما به كبراي اصوليه متوقّف بر علم به تعريف علم اصول و علم به تعريف علم اصول متوقّف بر علم به كبراي اصوليه است.امام خميني(ره) در تعريف علم اصول فرموده است:علم الاُصول هو القواعد الآلية التي يمكن أن تقع كبري استنتاج الأحكام الكليّة الفرعيّة الإلهيّة أو الوظيفة العمليّة.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ ضمن ردّ اشكالات تعريف امام خميني(ره) و پذيرفتن اشكالات وارد بر ساير تعاريف، به دفاع از تعريف امام خميني(ره) پرداخته و تعريف ايشان را بهترين و محكمترين تعاريف براي علم اصول ميدانند.
3. ثواب و عقاب در واجب نفسي و غيري
يكي از مسائلي كه در كفايه و كتب اصولي ديگر، در ذيل بحث واجب نفسي و غيري مطرح شده، مسأله ثواب و عقاب در واجب نفسي و غيري است.مرحوم آخوند ميفرمايد: يكي از فرقهاي واجب نفسي و غيري اين است كه در واجب نفسي، ثواب و عقاب مطرح است، ولي در واجب غيري مطرح نيست.در اين جا در رابطه با «طهارات سهگانه»، نسبت به اموري كه مشروط به اين طهارات است اشكال مهمّي مطرح شده و آن اين است كه واجبات غيريه، از واجبات توصّليه ميباشند و قصد قربت در آنها اعتبار ندارد، زيرا واجبات غيريه، وجودشان كالعدم است و چيزي كه وجودش كالعدم است نميتواند مقرّب باشد؛ در حالي كه طهارات سهگانه با وجود اين كه واجب غيري هستند، قصد قربت در آنها معتبر است.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ در اين جا تحقيق مبسوطي در زمينه ثواب و عقاب مطرح كرده و ضمن بررسي اشكال فوق ميفرمايند:بعضي از محقّقين خواستهاند راهي براي اثبات عباديت طهارات سهگانه درست كنند: مرحوم عراقي خواسته است از راه امر غيري، عباديت طهارات سهگانه را درست كند. مرحوم نائيني معتقد است: «امر همان طور كه نسبت به اجزا، انبساط و تبعّض پيدا ميكند، نسبت به شرايط هم انبساط و تبعّض پيدا كرده و هر شرطي به تنهايي متعلّق بعض الامر قرار ميگيرد، در نتيجه امر متعلّق به شرايط، همان امر نفسي متعلّق به مأمور به است و عباديت شرايط را درست ميكند».بعضي نيز از راه ديگر وادر شدهاند.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ پس از ردّ راههاي مذكور، راه حلّي ارائه كرده و ميفرمايد: مستشكل و كساني كه در مقام جواب از اشكال برآمدند اين مطلب را مسلّم گرفتند كه «عبادت نياز به امر دارد، زيرا عبادت، قصد قربت ميخواهد»، درحالي كه ما نيازي به مطرح كردن امر نداريم تا دچار اشكال شويم. آري، اگر قصد قربت به معناي انجام عمل به داعي امر متعلّق به آن باشد، براي عباديت عبادت، نياز به امر داريم، اما اگر قصد قربت به معناي «إتيان الشيء بداعي كونه مقرّبا للعبد إلي مقام المولي» يا «بداعي كونه حسنا» و يا «بداعي كونه ذامصلحة» باشد، عباديت نيازي به امر نخواهد داشت. بر اين راه، هيچ يك از تالي فاسدهاي راههاي ديگر وارد نميشود.ثمره فقهي اين راه در فرق وضوي قبل از وقت و وضوي بعد از وقت، در تعلّق و عدم تعلّق امر غيري ظاهر ميشود؛ البته در صورتي كه امر غيري را بپذيريم. وضوي قبل از وقت، متعلّق امر غيري واقع نشده است، زيرا قبل از وقت، امر نفسي به ذي المقدّمه تعلّق نگرفته است. اما وضوي بعد از وقت ـ بنابر قول به وجوب مقدّمه ـ متعلق امر غيري واقع شده است. و تعلق و عدم تعلق امر غيري ارتباطي به عباديت وضو ندارد.
4. ثمره بحث صحيح و اعم
در ارتباط با ثمره بحث «صحيح و اعم» گفته شده است: صحيحي در صورت شك در جزئيت و عدم جزئيت چيزي نميتواند ـ براي رفع جزئيت ـ به اطلاقات لفظيّه تمسك كند، ولي اعمّي ميتواند. بر اين ثمره، سه اشكال وارد شده است كه اگر بتوان از آنها جواب داد، ثمره بسيار مهمي حفظ خواهد شد و إلاّ بحث صحيح و اعم ثمرهاي نخواهد داشت جز مثال نذر ـ كه مرحوم آخوند مطرح كرده است ـ و اين هم نميتواند به عنوان ثمره يك مسأله اصولي مطرح شود.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ اشكالات مذكور را مورد مناقشه قرار داده و به دفاع از نظريّه مذكور پرداخته و ميفرمايد: در فقه آثار زيادي بر اين ثمره مترتب شده است.
5. اقسام امر
مرحوم آخوند اوامر را بر سه قسم ميداند:1. امر واقعي اولي، مثل «صلّ مع الوضوء» در خطاب به واجد الماء؛2. امر واقعي ثانوي يا امر اضطراري، مثل «صلّ مع التيمّم» در خطاب به فاقد الماء؛3. امر ظاهري، مثل «صلّ مع استصحاب الطهارة» در خطاب به كسي كه شاك است و اصل عملي استصحاب در مورد او جريان پيدا ميكند.امام خميني(ره) ـ به تبعيّت از مرحوم آية اللّه بروجردي ـ اين كلام مرحوم آخوند را مورد مناقشه قرار داده و ميفرمايد: «ما وقتي ادلّه اين احكام را به ضميمه ادله شرايط و خصوصيّات معتبر در اينها ملاحظه ميكنيم، [مي بينيم كه] اصلاً مسأله تعدّد امر مطرح نيست».امر «اقيموا» به طبيعت صلاة، به صورت خطاب به همه متوجه شده است. از اين رو اختلافي كه بين واجد ماء و فاقد ماء و شاك در بقاي وضو وجود دارد، در ارتباط با امر نيست، بلكه در ارتباط با خصوصيّاتي است كه در متعلّق امر دخالت دارد؛ يعني ما امري به نام امر اضطراري نداريم، «صلّ مع التيمّم» نداريم، بلكه در مقابل اقيموا الصّلاة يك آيه داريم كه ميفرمايد: يا أيّها الّذينَ آمنوا إذا قُمتم إلي الصّلاة... اين آيه شامل همه ميشود، عنوانش إذا قمتم إلي الصّلاة است بدون فرق بين واجد ماء و فاقد ماء؛ ولي ميگويد: وقتي خواستيد آن نماز مأمور به را انجام دهيد، در درجه اول وضو بگيريد و اگر آب نبود تيمّم كنيد. آيا اين معنايش اين است كه در مورد تيمّم امر خاصي داريم؟ خير. آيه ميخواهد بگويد كه اين صلاة مأمور به، نسبت به جميع [افراد] خصوصيتش اين است كه اگر انسان واجدالماء باشد بايد وضو بگيرد و اگر فاقد الماء باشد بايد تيمّم كند.اما اين مسأله به واجد الماء و فاقد الماء تمام نميشود، بلكه در مورد حالات مختلفي كه در نماز وجود دارد (نماز نشسته، خوابيده و...) نيز مطرح است. آيا ما ميتوانيم ملتزم شويم كه براي هر يك از حالات مختلف نماز و اجزاي آن، امر مستقلي وجود دارد؟در ارتكاز متشرعه هم اين معنا ظهور دارد، يعني اگر از واجد الماء سؤال كنند شما چه تكليفي را امتثال ميكنيد؟ ميگويد: تكليف اقيموا الصلاة را، و اگر از فاقد الماء هم اين سؤال را بپرسند، همين جواب را خواهد داد. در تمام حالات مختلف نماز هم، همه مكلّفين خود را امتثال كننده اقيموا الصلاة ميدانند.در اوامر ظاهريه نيز مسأله همين طور است. مثلاً در باب استصحاب، صحيحه زراره وقتي ميخواهد مسأله استصحاب را بيان كند، لحنش اين است كه با توجه به آيه شريفه يا أيّها الّذين آمنوا إذا قمتم إلي الصّلاة... معلوم ميشود «كسي كه يقين به وضو داشته و الان شك در بقا دارد، نبايد يقين را با شك نقض كند»، يعني «او الان باوضو است». صحيحه زراره ميخواهد بگويد: «همان شرطيتي را كه آيه وضو براي وضو مطرح ميكند، براي او حاصل است و لازم نيست وضوي ديگري تحصيل كند».ادلّه امارات نيز ـ كه آنها هم به عنوان اوامر ظاهريه مطرحند ـ نميخواهند تكليفي غير از تكليف واقعي جعل كنند.بدين ترتيب، نميتوان مسأله تعدّد اوامر و تنوّع آنها را ـ آن گونه كه مرحوم آخوند و جماعت ديگري مطرح كردند ـ پذيرفت.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ اين نظريّه را پذيرفتهاند.
6. انحلال و عدم انحلال خطابات عامّه
يكي از مسائل مورد بحث در اصول اين است كه آيا خطابات عامّه ـ مثل اقيموا الصلاة ـ به تعداد افراد مكلفين، انحلال پيدا ميكند؟ يا اين كه چنين انحلالي وجود ندارد و بيش از يك خطاب عام وجود ندارد؟حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ ميفرمايد: در اين جا قرينهاي وجود دارد كه در خطابات عامّه، مسأله انحلال وجود ندارد. آن قرينه اين است كه ما ميدانيم افرادي با اين خطابها مخالفت ميكنند كه ما از اين افراد به «عاصي» تعبير ميكنيم. و «عاصي» به كسي گفته ميشود كه تكليف متوجه او شده و او مخالفت كرده باشد. در حقيقت، توجّه تكليفْ در معناي عصيان اخذ شده است. بنابراين از عنوان «عاصي» كشف ميكنيم كه همان طور كه تكليفْ متوجه غير عصاة ـ يعني اطاعت كنندگان ـ شده، متوجّه عصاة هم گرديده است؛ در حالي كه اگر انحلال در كار بود، بايد ملتزم شويم كه عصاة مكلّف نيستند، زيرا خداوند ميداند كه اين افراد تكليف را امتثال نميكنند و توجّه تكليف به عاصي، با علم مولا به عصيان، صحيح نيست.اين مسأله، نه تنها در مسأله ترتب بلكه در موارد ديگر نيز مورد ابتلا است. كه در اين جا به دو مورد آن اشاره ميكنيم.
1. مسأله تكليف كفّار نسبت به فروع:
كفّار همان گونه كه مكلّف به اصولند نسبت به همه فروع دين هم مكلّف ميباشند.اگر تكاليف عامّه، انحلال پيدا كند، تكليفي كه از اين انحلال متوجه كفّار ميشود لغو خواهد بود، زيرا او معتقد به چيزي نيست تا بخواهد با مخاطب قرار گرفتن به خطاب وجوبي آن را انجام دهد؛ اما اگر انحلال را نپذيرفتيم، چنين مشكلي وجود نخواهد داشت. مخصوصا با توجه به اين كه مسأله كفر، منحصر به تيره و نژاد خاصي نيست كه بتوان آن تيره يا نژاد را به گونهاي از خطابات عامّه خارج كرد؛ لذا چارهاي جز خطابات عامّه نيست.
2. مسأله تنجّز علم اجمالي:
مرحوم شيخ انصاري و مرحوم آخوند ميفرمايند: يكي از شرايط تنجّز علم اجمالي اين است كه در شبهه محصوره، بايد اطراف علم اجمالي مورد ابتلاي انسان باشد. و تكليفْ نسبت به آن موردي كه خارج از ابتلاي انسان است لغو ميباشد.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ ميفرمايد: اين حرف در صورتي صحيح است كه در مورد خطابات عامّه قائل به انحلال شويم، امّا اگر مسأله انحلال را نپذيرفتيم، ضرورتي براي شرطيت ابتلا وجود ندارد. بله، بيان اين دو بزرگوار در مورد خطابات خاصّه صحيح است، در حالي كه بحث ما در ارتباط با خطابات عامّه است.
7. نفي شرطيت علم و قدرت نسبت به تكليف
مشهور اين است كه تكاليف داراي شرايط عامّه است كه حداقل دو شرط آن مربوط به عقل است: علم و قدرت.آنچه از اين عبارت فهميده ميشود اين است كه علم و قدرت، مانند ساير شرايط تكليف هستند؛ يعني همان طور كه استطاعتْ شرط وجوب حجّ، و دخول وقت شرط براي وجوب صلاة است، در مورد علم و قدرت نيز همين طور است. اگر قدرت و علم وجود نداشته باشد، تكليف هم منتفي ميشود. با اين تفاوت كه استطاعت و دخول وقت، از شرايط شرعي و علم و قدرت از شرايط عقلي ميباشند؛ ولي از نظر كيفيت و نحوه شرطيت فرقي بين آنها وجود ندارد.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ ميفرمايد: در مورد شرايط شرعي، ما تابع دليل هستيم و كاري به حكم عقل نداريم. اما در مورد شرايط عقلي اين گونه نيست كه اگر عقل بعضي حكم به شرطيت چيزي كرد، ما هم ملزم باشيم آن را بپذيريم، بلكه در اين جا بايد ببيبنيم كه عقل بنا بر چه ملاكي حكم ميكند؟ما وقتي به عقل مراجعه ميكنيم ميبينيم كه عقل ميگويد: «عقاب بلابيان قبيح است»؛ يعني اگر تكليفي براي مكلّف نامعلوم باشد، مولا نميتواند او را عقاب كند. روشن است كه عقاب در مورد مخالفت تكليف مطرح است، پس معلوم ميشود كه تكليفْ متوجه به اين جاهل است. بخلاف غيرمستطيع كه اصلاً تكليف حجّ متوجّه او نشده است تا بخواهد زمينه مخالفت و سپس مؤاخذه فراهم شود. اگر «تكليف بلابيان» را قبيح ميدانست، ما استفاده ميكرديم كه علم و بيان، شرطيت براي خود تكليف دارد و انسان جاهل مكلّف نيست، ولي عقل، مضاف إليه قبح را «عقاب» قرار ميدهد، و عقاب در جايي مطرح است كه مخالفتي صورت گرفته باشد. پس در واقع، عقل حكم ميكند به «قبح عقاب بر مخالفت تكليف مجهول» و اين عبارت بدان معنا است كه انسان جاهل هم مكلّف است و ممكن است مخالفت تكليف از او سربزند.در مورد قدرت هم همينطور است؛ مثلاً آيه شريفه يا ايّها الذين آمنوا كُتب عليكم الصيامُ روزه را بر همه مكلفين ـ حتي بر كفار ـ واجب كرده است. حال اگر كسي عقلاً قدرت بر روزگرفتن نداشته باشد، عقل ميگويد: «چنين كسي در مخالفت معذور است و عقاب او قبيح است»، نه اين كه تكليفْ شامل او نشود. همان عقلي كه «عقاب بلابيان» را قبيح ميداند، «عقاب مع العجز» را هم قبيح ميداند. موضوع قبح در هر دو، عبارت از عقاب است و عقاب در جايي مطرح است كه تكليفي در كار بوده و مخالفتي تحقق پيدا كرده باشد.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ در اين جا ادلّه ديگري بر نفي شرطيت علم و قدرت نسبت به تكاليف مطرح كرده و نتيجه ميگيرند كه آنچه به عنوان اصل مسلّم تلقي شده كه قدرت و علم از شرايط عامّه تكليف است، درست نميباشد، بلكه آنچه مطرح است اين است كه جاهل و عاجز معذورند و عقاب آنان قبيح است، اما تكليف عام، هم به جاهل و عاجز متوجه است و هم به عالم و قادر.
8. مراتب حكم
مرحوم آخوند معتقد است هر حكمي داراي چهار مرتبه است: مرتبه اقتضاء، مرتبه انشاء، مرتبه فعليت، مرتبه تنجّز.مشهور علماي اصول، گويا به مرحوم آخوند اشكال كردهاند كه:اولاً: مرتبه اول، از مراتب حكم نيست، بلكه در مرتبهاي مقدّم بر حكم قرار دارد.ثانيا: مرتبه تنجّز نيز از مراتب حكم نيست، بلكه در مرتبهاي بعد از حكم قرار دارد.امام خميني(ره) اين معنا را شديدا مورد انكار قرار داده و ميفرمايد:اگر مقصود شما از حكم، همان احكام مدوّن در كتاب و سنت باشد ـ كه ظاهرا هم همين است ـ نتيجهاش اين ميشود كه احكام مذكور در كتاب و سنت، مربوط به كسي است كه عالم و قادر باشد، در حالي كه در هيچ يك از ادلّه احكام، بين عالم و جاهل، قادر و غيرقادر فرقي گذاشته نشده است. در تمام فقه فقط دو مورد پيدا شده كه طبق روايات، بين عالم و جاهل فرق گذاشته شده است: مسأله جهر و اخفات و مسأله قصر و اتمام.امام خميني(ره) پس از اشكال بر مرحوم آخوند و مشهور ميفرمايد:به نظر ما، احكام بر دو نوع است:
1. احكام فعليّه:
و آن احكامي است كه به رسول خدا(ص) وحي شده تا ايشان آنها را اظهار و ابراز كرده و در معرض عمل قرار دهند. در اين احكام، فرقي بين عالم و جاهل، قادر و عاجز وجود ندارد و در فعليت اينها هيچ چيزي ـ به عنوان شرطيت ـ مدخليت ندارد.
2. احكام انشائيّه:
و آن احكامي است كه مصلحتْ اقتضاء نكرده كه رسول خدا(ص) و ائمه(ع) در مقام ابراز و اظهار آن برآيند و تا قبل از ظهور امام زمان(عج) جنبه انشائي دارد و تنها پس از ظهور آن حضرت جنبه فعليت پيدا ميكند.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ اين كلام امام خميني(ره) را پذيرفتهاند.
9. بطلان قاعده «الطبيعة... لا تنعدم إلاّ بانعدام جميع الأفراد»
يكي از قواعد مسلّم نزد فلاسفه، قاعده «الطبيعة توجد بوجود فردٍ ما و لاتنعدم إلاّ بانعدام جميع الأفراد» است. اين قاعده، مبناي بعضي از مسائل (مانند عموميت نكره در سياق نفي) قرار گرفته است.امام خميني(ره) اين قاعده را مورد اشكال قرار داده و ميفرمايد: طبيعي، وقتي با وجود فردمّا موجود شد با عدم آن فرد هم معدوم خواهد شدو مانعي ندارد كه يك طبيعت، در آنِ واحد هم موجود و هم معدوم باشد و مسأله امتناع اجتماع متضادّان و متناقضان، مربوط به وجود واحد در خارج است و اگر معروض متناقضان و متضادان را ماهيت قرار دهيم، اجتماع آنها مانعي ندارد. ماهيت جسم، هم معروض سواد است و هم معروض بياض، زيرا ما هم جسم اسود داريم و هم جسم ابيض.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ اين كلام امام خميني(ره) را پذيرفتهاند.
10. آيا احكام به طبايع تعلّق ميگيرند يا به افراد؟
بعضي از بزرگان ـ مانند مرحوم آخوند ـ خواستهاند از قاعده فلسفي «الماهية من حيث هي هي ليست إلاّ هي لا موجودة و لا معدومة و لا مطلوبة و لا غيرمطلوبة»، عدم امكان تعلّق احكام به طبايع را استفاده كنند، چون ماهيت در مقام ذات ـ كه همان مرحله جنس و فصل است ـ جز خودش چيزي نيست و در مرحله ذات، نه عنوان مطلوبيتْ مطرح است و نه غير مطلوبيت.امام خميني(ره) ميفرمايد: قاعده مذكور، هيچ ارتباطي به اين مسأله ندارد، زيرا مقصود فلاسفه از اين جمله اين است كه ما وقتي ماهيت را در مقام ذات ملاحظه ميكنيم، تنها خودش و اجزاي آن ميباشد و در اين مقام، همه متناقضاتْ از دايره ماهيت خارجند.به عبارت ديگر، اين قاعده در ارتباط با حمل اوّلي ذاتي است، و بحث تعلّق احكام به طبايع ناظر به حمل شايع صناعي است. جمله «ماهية الصلاة واجبة» بدان معنا نيست كه «وجوب، جزء ماهيت صلاة است»، بلكه به اين معنا است كه «ماهيت صلاة، معروض براي وجوب قرار گرفته است».يكي از ثمرات اين مبنا، «جواز اجتماع امر و نهي در مثل صلاة در دار غصبي» است.حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ اين كلام امام خميني(ره) را پذيرفتهاند.
11. ماهيت استعمال مجازي چيست؟
در اين زمينه نظرياتي مطرح است:مشهور معتقدند كه استعمال مجازي، استعمال لفظ در غير ما وضع له، به واسطه يكي از علائق مجازيه است؛ خواه آن علاقه، علاقه مشابهت باشد يا غير آن.سكّاكي معتقد است كه در مورد استعاره، لفظ در همان معناي لغوي خودش استعمال شده است، ولي در اين ميان، تصرّفي عقلي و ذهني صورت گرفته است. آن تصرّف عقلي اين است كه شما وقتي لفظ «اسد» را در «رجل شجاع» استعمال ميكنيد، در ذهن خود ادّعا ميكنيد كه «رجل شجاع» يكي از مصاديق كلّي «حيوان مفترس» است.مرحوم شيخ محمدرضا اصفهاني مسجد شاهي، صاحب كتاب وقاية الأذهان با بيان بسيار جالبي نظريه سكّاكي را نسبت به ساير مجازات نيز تعميم داده است.اين نظريه مورد قبول امام خميني(ره) و حضرت استاد ـ دام ظلّه ـ واقع شده است.