نظر دين درباره دنيا
روز شهادت استاد شهيد مرتضي مطهري و روز معلم گرامي باد .موضوع بحث، «دنيا از نظر دين است». البته ما تنها از نظر دين اسلام بحث ميكنيم، مخصوصا نظر ما به منطقي است كه قرآن كريم در اين باب پيش گرفته است، اين منطق لازم است روشن شود، زيرا متداولترين مطلبي كه به عنوان موعظه و نصيحت از زبان دين گفته ميشود همانهاست كه تحت عنوان مذمّت دنيا و بدي دنيا و توصيه ترك دنيا و رها كردن آن گفته ميشود. هر كسي ميخواهد واعظ بشود و مردم را موعظه كند، اول مطلبي كه به ذهنش ميرسد: اين است كه برود جملههايي شعر يا نثر در مذمّت دنيا و پيشنهاد ترك دنيا ياد بگيرد، به همين جهت به اندازهاي كه اين مطلب به گوش مردم خورده هيچ مطلب ديگر به گوششان نخورده است.اين مطلب با تربيت و اخلاق مردم و نوع توجهي كه بايد به مسائل زندگي داشته باشند مربوط است، از اين نظر در درجه اول اهميت است. اگر به طرز خوب و معقولي تفسير شود، در تهذيب اخلاق و عزّت نفس و بلندي نظر و خوشبختي فردي و حسن روابط اجتماعي مردم مؤثّر است، و اگر به طرز نامطلوبي تفسير شود موجب تخدير و بيحس كردن اعصاب و بيقيد كردن آنها و سر منشأ همه نوع بدبختي و بيچارهگيهاي فردي و اجتماعي خواهد شد.تفسير غلط از زهد و ترك دنيا
از قضا تدريجا جانب تفسير دوم چربيده، مواعظ و نصايحي كه تدريجا به شعر يا نثر در اين زمينه پيدا شده غالبا به شكل دوم است و اثر تخدير و بيحس كردن را دارد و اين دو علت دارد: يكي نفوذ برخي افكار و فلسفههايي كه پيش از اسلام بوده و مبتني است بر بد بيني به هستي و جهان و گردش روزگار و بر شريّت آنچه در اين جهان است كه در اثر اختلاط ملتهاي اسلامي در ميان مسلمين شايع شده است. ديگر حوادث تاريخي ناگوار و علل اجتماعي خاصي كه در طول چهارده قرن در محيط اسلامي رخ داد و طبعا مولّد بدبيني و بيعلاقهگي و شيوع فلسفههاي مبني بر بدبيني گرديده است.حالا مستقيما بايد ببينيم منطق قرآن در اين زمينه چيست؟ آيا ميتوان همين فلسفه بدبيني را از قرآن استخراج كرد؟ يا اين كه در قرآن چنين مطلبي يافت نميشود؟زهد در قرآن
در قرآن كريم در عين اين كه از دنيا به عنوان يك زندگاني فاني كه قابل نيست انسان آن را منتهاي آرزو و آخرين مقصد قرار دهد ياد شده: «اَلمالُ والبَنون زِينَة الحيوةِ الدّنيا والباقِيات الصّالِحات خَير عِندَ ربِّكَ ثوابا وَ خيرُ املاً»1 يعني ثروت و فرزندان رونق همين زندگاني دنيا هستند و اما اعمال صالحي كه باقي ميماند بهتر است از لحاظ پاداش پروردگار و از لحاظ اين كه انسان به آنها دل ببندد.قرآن با اين كه دنيا را به عنوان اين كه غايت آمال و منتهاي آرزو باشد قابل و لايق براي بشر نميداند، در عين حال نميگويد: كه موجودات و مخلوقات از آسمان و زمين و كوه و دريا و صحرا و نبات و حيوان و انسان با همه نظاماتي كه دارند و گردشها و حركتها كه ميكنند زشت است، غلط است، باطل است. بلكه بر عكس اين نظام را نظام راستين و حق ميداند و ميگويد: «وَ ما خَلَقْنا السّموات والاَرضَ وَ ما بَينَهُما لاعبين»2 ما آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست به قصد بازي نيافريدهايم. قرآن كريم به موجودات و مخلوقات عالم از جماد و نبات و حيوان قسم ميخورد: «والشّمس وَ ضُحيها والقَمرِ إذا تَليها».3 «والتّينِ والزَّيتون و طورِ سينينَ و هذا البَلَدِ الاَمينِ»4 «وَالعادِياتِ ضَبْحا * فالمورياتِ قَدحا».5 «وَ نَفسٍ و ما سَواها * فَالهَمها فُجورها و تقواها»6 قرآن ميفرمايد «ما تَري في خَلقِ الرّحمن مِن تفاوتٍ فارجِعِ البَصَر هَل تَري مِن فُطورٍ».7اساسا بدبيني به خلقت و آفرينش و به گردش و نظام عالم با فلسفه اسلام يعني با هسته مركزي فلسفه اسلام كه توحيد است سازگار نيست، اين گونه نظريهها يا بايد بر ماترياليسم و ماديّت و انكار مبدأ حقِ حكيمِ عادل مبتني باشد، و يا بر اساس ثنويت و دوگانگي وجود و هستي، همان طوري كه در برخي فلسفهها يا آيينها به دو اصل و دو مبدأ براي هستي معتقد شدهاند: يكي را مبدأ خيرات و نيكيها و ديگري را مبدأ شرور و بديها دانستهاند.اما در ديني كه بر اساس توحيد و اعتقاد به خداي رحمن و رحيم و عليم و حكيم بنا شده جايي براي اين افكار باقي نميماند، همان طوري كه در آيات زيادي تصريح شده است.آن چه به عنوان فنا و زوال دنيا و تشبيه به گياهي كه «در اثر باران از زمين سر ميزند» و بعد رشد ميكند، سپس زرد و خشك ميشود، تدريجا از بين ميرود گفته شده، در حقيقت براي بالابردن ارزش انسان است كه انسان نبايد غايت آمال و منتهاي آرزوي خود را امور مادي و آن چه از شؤون امور مادي است قرار دهد، ماديات دنيا ارزش اين را ندارد كه هدف اعلي باشد. اين جهت ربطي ندارد به اين كه ما دنيا را در ذات خودش شر و زشت بدانيم.به همين جهت است كه هيچ كس از دانشمندان اسلامي ديده نشده كه آن سلسله از آيات را به عنوان بدبيني به خلقت و گردش روزگار توجيه كرده باشد.آيا علاقه به دنيا مذموم است؟
تفسير و توجيهي كه از طرف بعضي براي آن آيات شده يكي اين است كه گفتهاند: منظور اين آيات بدي خود دنيا نيست، زيرا خود دنيا عبارت است از همين اعيان و اشياي زميني و آسماني و هيچ يك از اينها بد نيست، اينها همه آيات حكمت و قدرت پروردگارند و نميتوانند بد بوده باشند، آن چيزي كه بد و مذموم است محبت و علاقه به اين امور است محبت دنيا و علاقه به دنيا بد است، نه خود دنيا. همان طوري كه ميدانيم در زمينه مذمّت و تقبيح محبت دنيا آن قدر به شعر و نثر گفته شده است كه از حدّ احصا خارج است.اين تفسير خيلي شايع است، از غالب اشخاص كه شما بپرسيد معناي بدي دنيا چيست خواهند گفت: معنايش اين است كه محبت دنيا بد است و الاّ خود دنيا كه بد نيست اگر بد بود خداوند خلق نميكرد.اگر دقت بكنيم اين تفسير ـ هر چند خيلي معروف و مشهور است و خيلي مسلم فرض شده ـ بياشكال نيست، و با بيانات خود قرآن وفق نميدهد.زيرا ... بايد ببينيم آيا علاقهاي كه بشر به دنيا دارد علاقه فطري و طبيعي است يعني در نهاد بشر و غريزه بشر اين علاقه گذاشته شده؟ يا بعدها در اثر عوامل خاصي مثلاً به حكم عادت و تلقين يا ساير عوامل در بشر پيدا ميشود؟ مثلاً پدران و مادران به فرزندان، و فرزندان به والدين خود علاقه و محبت دارند، مرد و زن هر كدام به جنس مخالف خود علاقه دارند. هر كسي به مال و ثروت علاقه دارد، به محبوبيت و احترام علاقه دارد، به خيلي چيزهاي ديگر علاقه دارد.اين علاقهها آيا فطري و طبيعي هر كس است يا مصنوعي است و در اثر سوء تربيت پيدا ميشود؟بدون شك اين علايق، طبيعي و فطري است و در اين صورت چگونه ممكن است بدو مذموم باشد، و وظيفه انسان اين باشد كه اين علايق را از خود دور بكند. همان طور كه مخلوقات و موجودات بيرون از وجود انسان هيچ كدام را نميتوان گفت شر است و خالي از حكمت است، و همان طور كه اعضا و جوارح بدن انسان هيچ كدام بيحكمت نيست، يك رگ ريز، يك عضو كوچك، يك مو در بدن انسان يا حيواني يافت نميشود كه زايد و بيحكمت بوده باشد، همين طور هم در قوا و غرايز و اعضاي روحي انسان، در ميلها و رغبتهاي انسان هيچ ميل و رغبت و علاقهاي طبيعي و فطري نيست كه بيحكمت باشد، هدف و مقصدي نداشته باشد؛ همه اينها حكمت دارد؛ علاقه به فرزند، علاقه به پدر و مادر، علاقه به همسر، علاقه به مال و ثروت، علاقه به پيش افتادن و تقدّم، علاقه به احترام و محبوبيت همه اينها حكمتهاي بزرگي دارد كه بدون اينها اساس زندگي بشر از هم پاشيده ميشود.به علاوه خود قرآن كريم همين محبتها را به عنوان نشانههاي حكمت پروردگار ذكر ميكند؛ مثلاً در سوره روم در رديف اين كه خلقت بشر و خواب و بعضي چيزهاي ديگر را از آيات و نشانههاي حكمت و تدبير خداوند ذكر ميكند، ميفرمايد: «وَ مِن آياتِه ان خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنفسِكُم اَزواجا لِتَسكُنوا اِلَيها وَ جَعَلَ بَيْنَكُم مَوَدَّة و رَحمةً اِنّ فِي ذلِك لآياتٍ لِقَومٍ يَتَفَكّرونَ»8 يعني يكي از نشانههاي پروردگار آن است كه از جنس خود شما آدميان براي شما جفت و همسر آفريد و ميان شما مودّت و محبّت ايجاد كرد، و در اين حقيقت، نشانهها از تدبير و تسخير و حكمت پروردگار است براي كساني كه در اين مسائل فكر كنند.اگر محبت همسر بد ميبود، در اين آيه به عنوان يكي از نشانهها و آثار حكمت و تدابير حكيمانه خداوند ذكر نميشد.مسلّما اين علاقه در طبيعت مردم نهاده شده، و خيلي واضح است كه اين علايق مقدمه و وسيلهاي است براي اين كه امور جهان نظم و گردش منظّم خود را داشته باشد، اگر اين علايق نبود نه نسل ادامه پيدا ميكرد و نه زندگي و تمدن پيش ميرفت و نه كار و كسب و حركت و جنبشي در كار بود بلكه بشري در روي زمين باقي نميماند.راه حلها
اين دو تفسير و دو نظر درباره دنيا، يكي نظر كساني كه عالم دنيا را بالذات عالم شر و فساد و تباهي ميدانند، و يكي نظر كساني كه خود دنيا را خوب ميدانند اما علاقه و محبت به دنيا را بد ميدانند.اما آنها كه به تمام دنيا و هستي با نظر بدبيني نگاه ميكنند و هستي و حيات را شرّ و تباهي ميدانند راه چاره و راه حلي هم براي سعادت بشر و نجات او از بدبختي ندارند مگر پوچيگرايي و خودكشي، سخيفترين سخنان همين سخن است و بدبختترين مردم دنيا هم همين اشخاص هستند. اينها به قول «ويليام جيمز» مانند موشي كه در زير تله جير جير ميكند بايد آه بكشند و ناله كنند.ولي آنهايي كه گفتهاند خود دنيا بد نيست علاقه به دنيا بد است، ميگويند چنين نيست كه بايد سوخت و ساخت، راه حل براي سعادت بشر و نجات او از بدبختي اين است كه با اين علاقهها مبارزه و ريشه آنها كنده شود. آن وقت انسان از چنگال شرور رهايي مييابد و شاهد سعادت را در آغوش ميگيرد.در جواب اين گروه بايد گفت: گذشته از اين كه قوا و ميلها و رغبتهاي طبيعي و فطري كه در روح است طبق يك نظر فلسفي دقيق ـ كه اخيرا روانشناسي هم آن را تأييد كرده ـ قابل قلع و قمع كردن و ريشهكن كردن نيست و حداكثر اين است كه در اثر رياضتها و مجاهدتها پس رانده شود و به شعور باطن بگريزد و بعدا احيانا به صورت خطرناكي از مجراي ديگري بروز و ظهور كند و توليد بيماريهاي روحي و عصبي بنمايد؛ قطع نظر از اين جهت، قطع ريشه علايق صد در صد بر ضرر بشر است، درست مثل اين است كه عضوي از اعضاي او را (دست يا پا يا چشم، يا بيني را) قطع كنند.هر قوه و غريزهاي نيرويي است در وجود انسان و براي ايجاد حركتي و كاري در وجود انسان گذاشته شده، لغو و عبث در خلقت نيست، به چه جهت بايد مركز اين نيرو را خراب كرده و از بين برد؟!منطق قرآن
آن چيزي كه از قرآن كريم استفاده ميشود اين نيست كه اساسا علاقه و محبت به كائنات بد است، و راه چاره هم اين تعيين نشده كه علايق و محبتها را بايد سركوب كرد. آن مطلب، مطلب ديگري است و راه چاره هم غير اين است.آن چه قرآن آن را مذموم ميشمارد علاقه به معناي بسته بودن و دلخوش بودن و قانع بودن و رضايت دادن به امور مادي دنيوي است، قرآن ميفرمايد: «المال والبَنون زِينة الحيوةِ الدّنيا والباقياتُ الصّالحات خَير عِندَ ربّك ثوابا وَ خَير املا»9 يعني ثروت و فرزندان مايه رونق زندگي همين دنياست، و اما اعمال صالح كه باقي ميمانند از نظر پاداش الهي و از نظر اين كه انسان آنها را هدف و ايدهآل قرار دهد بهترند. پس سخن در هدف و ايدهآل و كمال مطلوب است.قرآن كريم اهل دنيا را اين طور وصف ميكند: «الّذين لايَرجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالحيوةِ الدّنيا وَ اِطْمانّوا بِها والّذينَ هُم عَنْ آياتِنا غافُلون».10آنهايي كه اميدوار به ملاقات ما نيستند و رضايت دادهاند به زندگي دنيا و به آن آرام گرفتهاند و آنها كه از آيات ما غافلند. در اين آيه سخن از مذموم بودن و رضايت دادن و قانع شدن و آرام گرفتن به ماديات است، اين وصف اهل دنيا است به معناي مذموم آن.يا ميفرمايد: «فَاعْرِضْ عَنْ مَن تَولي عَنْ ذِكرِنا وَ لَمْ يُرد الاّ الحيوة الدّنيا ذلك مبلَغهُم مِن العِلم»11 يعني رو بگردان از آنها كه به قرآن پشت كردهاند و جز زندگي دنيا نميخواهند و حدّ علمي و سطح فكري آنها همين قدر است. باز هم سخن درباره افرادي است كه جز دنيا هدف و مطلوبي ندارند و سطح فكرشان از ماديات بالاتر نيست.يا ميفرمايد: «زيّن للناس حُبّ الشّهوات مِن النّساء والبنينَ والقناطير المقنطرةِ مِن الذّهبِ والفضّةِ والخَيل المسوّمَةِ والانعامِ والحرثِ ذلك مَتاع الحيوة الدنيا»12 علاقه به شهوات از قبيل زن و فرزندان و طلا و نقره و اسبان عالي و چهارپايان و كشت و زرع در نظر اينها جلوه كرده است، اينها كالاي دنيا است، و عاقبت نيك با خدا است. در اين آيه نيز سخن از صرف ميل و رغبت طبيعي نيست، سخن در اين است كه محبت به مظاهر شهوت در نظر بعضي از مردم زينت داده شده و بزرگتر و زيباتر از آن چه كه هست جلوه داده شده و افراد را به خود مشغول و مفتون كرده است و به صورت كمال مطلوب درآمده است. يا ميفرمايد: «ارضيتم بالحيوة الدّنيا مِن الآخرةِ فَما مَتاع الحيوةِ الدّنيا في الآخرةِ الاّ قليلٌ»13 آيا به دنيا به عوض آخرت رضايت دادهايد؟ دنيا نسبت به آخرت جز اندكي نيست.همه اينها انتقاد از دلخوشي و رضايت و قناعت به علايق دنيوي است.فرق است بين علاقه به مال و فرزند و ساير شؤون زندگي دنياوي و بين قانع بودن و رضايت دادن و غايت آمال قرار دادن اينها. وقتي كه نقطه هدف، جلوگيري از انحصار و محدود شدن بشر به علائق مادي باشد راه چاره سركوب كردن و قطع و بريدن علايق طبيعي مادي و منهدم كردن اين نيروها نيست، بلكه راه چاره آزاد كردن و به كار انداختن يك سلسله علايق ديگري است در بشر كه آنها بعد از علايق جسمي پيدا ميشوند و احتياج به تحريك و احيا دارند.پس در حقيقت تعليمات ديني براي بيدار كردن شعورهاي عاليتري در انسان است و آن شعورها در غريزه و فطرت بشر هستند، و چون عاليترند و از مقام عالي انسان سرچشمه ميگيرند ديرتر بيدار ميشوند و احتياج به تحريك و احيا و بيدار كردن دارند، آن شعورها مربوط به معنويات است.هر علاقهاي چشمهاي است از روح انسان كه باز ميشود و جاري ميگردد. مقصود دين، بستن چشمههاي محسوس مادي نيست، مقصود باز كردن و كوشش براي جاري ساختن چشمههاي ديگر است، يعني چشمههاي معنويات، و يا به عبارت ديگر هدف، محدود كردن و كم كردن نيروهاي محسوس از آن مقدار كه در متن خلقت به دست حكمت پروردگار آفريده شده نيست، بلكه هدف آزاد كردن يك سلسله نيروهاي معنوي است كه احتياج به آزاد شدن دارد. با يك مثال ساده مطلب را توضيح ميدهيم:انسان فرزندي دارد و او را به مدرسه ميفرستد، وقتي كه ميبيند آن بچه تمام علاقه و همتش به بازي و شكم خوارگي است ناراحت ميشود و او را مورد عتاب قرار ميدهد، او را بازيگوش و شكمخواره ميخواند، و با اين عناوين او را ملامت ميكند، زيرا ميل دارد كه در آن بچه علاقه به درس و كتاب و خواندن و نوشتن پيدا بشود؛ اين علايق طبعا از علاقه به بازي و خوراك ديرتر در بچه پيدا ميشود، به علاوه احتياج دارد به تحريك و تشويق، غريزه علم در هر بشري هست در عين حال بايد آن را تحريك كرد.ولي اين دليل نيست كه پدر ميخواهد فرزندش اساسا رغبتي به بازي و رغبتي به غذا و استراحت نداشته باشد، اگر روزي احساس كند كه ميل به بازي يا به غذا از بچه سلب شده فوقالعاده ناراحت ميشود و آن را دليل بر يك نوع بيماري ميگيرد و به طبيب مراجعه ميكند، زيرا ميداند بچه سالم در عين حال كه بايد به مدرسه و كتاب علاقه داشته باشد، بايد نشاط داشته باشد و به موقع بازي كند، به موقع غذا بخورد، پس وقتي كه پدر فرزند را به عنوان بازي گوش يا شكمو ملامت ميكند در حقيقت از حصر و انحصار علاقه او به بازي يا خوردن نالان است.ريشه اين منطق در جهان بيني اسلامي
اين منطق كه قرآن كريم درباره دنيا و منع حصر علايق به دنيا و ماديات دارد به سبب يك نوع نگرش قرآن است درباره جهان و درباره انسان. قرآن كريم از نظر جهان، نشأت وجود را منحصر به نشئه مادي و دنياوي نميداند، با اعتراف به عظمت اين دنيا در درجهاي كه هست به نشئه ديگر كه بسي عظيمتر و وسيعتر و فسيحتر است قائل است، نشئه دنيا در برابر او چيزي به شمار نميرود! و از نظر انسان ميگويد زندگاني منحصر به نشئه دنيا نيست، در نشئه آخرت هم حياتي دارد، پس قهرا انسان در نظر قرآن با اين كه از ميوههاي درخت همين دنيا است، دامنه وجود و حياتش تا ماوراء دنيا هم گسترده شده، قهرا اين انسان با اين اهميت نبايد هدف نهايي خود را دنيا و ماديات قرار دهد، خود را به دنيا بفروشد علي (ع) ميفرمايد: «وَ لبئس المتجران تري الدّنيا لنفسِكَ ثَمنا» بد معاملهاي است كه خود را به دنيا بفروشي.پس همان طوري كه يك فصل از فصول جهان بيني و فلسفه قرآني؛ يعني فصل توحيد چنان كه در آغاز سخن عرض كردم اجازه نميدهد كه ما با چشم بدبيني به دنيا و جهان محسوس نگاه كنيم، يك فصل ديگر از فصول جهان شناسي و فلسفه قرآني ايجاب ميكند كه هدف اعلي و غايت آمال انسان بالاتر از دنيا و ماديات باشد، و آن فصل، فصل معاد و انسان است.اخلاق و دنيا پرستي
گذشته از اينها يك فصل ديگر هم در اسلام هست كه آن نيز ايجاب ميكند كه از اهميت دادن به ماديات كاسته شود و آن فصل تربيت و اخلاق است، اين قسمت را ساير مكاتب تربيتي هم قبول دارند كه براي تربيت اجتماعي بشر و براي آمادگي بشر براي زندگي اجتماعي بايد كاري كرد كه افراد، هدف و ايدهآل معنوي داشته باشند و به ماديات حرص نورزند، آتش حرص و طمع هر اندازه تيزتر بشود موجب عمران و آبادي اجتماع كه نميشود سهل است، موجب خرابي و ويراني اجتماع هم ميگردد.از نظر سعادت يك فرد هم هر چند نبايد افراط كرد و مانند برخي از فلاسفه گفت كه سعادت و خوشي در ترك همه چيز است اما بدون شك طبع مستغني و بياعتنا يكي از شرايط اوليه سعادت است.اين جا به يك توضيح ديگر نيازمنديم. ممكن است كسي تصور كند كه از آن چه گفتيم كه منظور جلوگيري از انحصار و محدود شدن علايق بشر به ماديات است، اين توهّم پديد آيد كه بايد هم خدا را دوست داشت و هم دنيا را، هم ماده را كمال مطلوب قرار داد و هم معنا را يعني نوعي شرك. خير، منظور اين نيست. منظور اين است كه انسان يك سلسله عواطف و دلبستگيهاي طبيعي به اشيا دارد كه اينها بر اساس حكمتهايي در انسان آفريده شده و همه انبيا و اوليا از اين گونه عواطف بهرهمند بودهاند و خداوند را بر آنها شكر ميكردهاند و اينها نه قطع شدني است و نه فرضا قطع شدني باشد، خوب است كه قطع شود.انسان ظرفيت ديگري دارد ماوراي اين ميلها و عواطف، و آن ظرفيت كمال مطلوب داشتن است، ايدهآل داشتن است. دنيا و ماديات نبايد به صورت ايدهآل و كمال مطلوب درآيد، محبتي كه مذموم است اين گونه محبت است. ميلها و عواطف يك نوع استعداد است در بشر و به منزله ابزارهايي براي زندگي هستند، اما استعداد كمال مطلوب داشتن استعداد خاصي است كه از عمق انسانيت و جوهر انسانيت سرچشمه ميگيرد و از مختصات انسان است. پيامبران نيامدهاند ميلها را و عواطف را از بين ببرند و سرچشمه آنها را بخشكانند بلكه آنها آمدهاند دنيا و ماديات را از صورت كمال مطلوب خارج نمايند و خدا و آخرت را به عنوان كمال مطلوب عرضه نمايند. و در حقيقت انبيا كه ميخواهند نگذارند كه دنيا و ماديات از جايگاه طبيعي خود، يعني مورد رغبت و ميل و عاطفه بودن، كه جايگاه طبيعي است و نوعي پيوند طبيعي ميان انسان و اشيا است خارج شده نقل مكان دهد و در آن جايگاه مقدس كه قلب ناميده ميشود و هسته مركزي وجود انسان است و ظرفيت انساني اوست، كانون كشش او به سوي لايتناهي است، بنشيند و بالطبع مانع پرواز انسان به سوي كمال لايتناهي گردد.اين كه در قرآن كريم وارد شده «ما جعل الله لِرَجلٍ مِن قلبين فِي جَوفه»14 يعني خداوند در اندرون كسي دو دل قرار نداده، به منظور اين نيست كه مردم يا بايد به خدا علاقه داشته باشند يا به غير خدا از زن و فرزند و مال و غيره، مقصود اين است كه مردم بايد يك هدف اعلي و منتهاي آرزو داشته باشند، دو چيزي كه با هم جمع نميشود اين است كه منتهاي آرزو خدا باشد يا ماديات دنيوي، و الاّ صرف علاقه به چند چيز در آن واحد خيلي واضح است كه ميسّر است.1 ) كهف (18) آيه46.
2 ) دخان (44) آيه38.
3 ) شمس (91) آيه1.
4 ) تين (95) آيه1.
5 ) عاديات (100) آيه 1 ـ 2.
6 ) شمس (91) آيه7 ـ 8.
7 ) ملك (67) آيه3.
8 ) رعد (13) آيه3.
9 ) كهف (18) آيه46.
10 ) يونس (10) آيه7.
11 ) نجم (53) آيه29.
12 ) آل عمران (3) آيه14.
13 ) توبه (9) آيه38.
14 ) احزاب (33) آيه4.