قاعده لطف و وجوب امامت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

قاعده لطف و وجوب امامت - نسخه متنی

علی ربانی گلپایگانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید



قاعده لطف و وجوب امامت

اشاره:

قاعده‏ى لطف، يكى از قواعد مهم كلامى است كه متكلمان عدليه، بسيارى از مسائل كلامى را بر اساس آن تبيين كرده‏اند . از ديدگاه متكلمان اماميه، امامت، از مصاديق اين قاعده‏ى كلامى است . آنان، اين مطلب را در كتب كلامى خويش مورد تحقيق قرار داده‏اند . از سوى ديگر، از طرف مخالفان، اشكالاتى بر اين ديدگاه وارد شده است كه متكلمان اماميه به آن‏ها پاسخ داده‏اند اين نوشتار، در پى آن است كه نخست، تقرير روشنى از قاعده‏ى لطف ارائه دهد، آنگاه چگونگى انطباق آن را بر مسئله‏ى امامت‏بيان كند، سپس اشكالاتى را كه بر اين مطلب وارد شده است، بررسى و تحليل كند .

مهم‏ترين دليل عقلى متكلمان اماميه بر وجوب امامت، مبتنى بر قاعده‏ى لطف است . قاعده‏ى لطف، يكى از قواعد مهم و اساسى در كلام عدليه (اماميه ومعتزله) به شمار مى‏رود . مسايل كلامى بسيارى بر اين قاعده، استوار شده است . وجوب نبوت، عصمت پيامبران، تكاليف شرعى، وعد و وعيد، از جمله مسايل كلامى‏اى است كه از مصاديق و متفرعات قاعده‏ى لطف به شمار مى‏روند . متكلمان اماميه، بر اين عقيده‏اند كه امامت نيز از مصاديق و فروع قاعده‏ى لطف است .

پيش از آن كه برهان لطف بر وجوب امامت را تقرير كنيم، لازم است‏به اختصار، با اين مهم قاعده‏ى كلامى آشنا شويم:

تعريف و اقسام لطف

متكلمان عدليه، عبارت‏هاى گوناگونى را در تعريف لطف به كاربرده‏اند .

برخى از اين تعاريف، چنين است:

1- شيخ مفيد، در تعريف آن گفته است:

اللطف ما يقرب المكلف معه الى الطاعة و يبعد عن المعصية، و لا حظ له فى التمكين و لم يبلغ حد الالجاء; (1)

لطف، آن است كه به سبب آن، مكلف به طاعت نزديك، و از معصيت دور مى‏شود، و در قدرت مكلف بر انجام دادن تكليف، مؤثر نيست و به مرز اجبار نيز نمى‏رسد .

2- ابواسحاق نوبختى، در تعريف لطف گفته است:

اللطف امر يفعله الله تعالى بالمكلف لاضرر فيه يعلم عند وقوع الطاعة منه و لولاه لم يطع; (2)

لطف، امرى است كه خداوند، نسبت‏به مكلف انجام مى‏دهد و مستلزم ضرر نيست، و از وقوع طاعت از مكلف معلوم مى‏شود كه خداوند آن را در حق مكلف، انجام داده است، و اگر آن لطف نبود، وى، اطاعت نمى‏كرد .

3- قاضى عبدالجبار معتزلى، در تعريف لطف چنين گفته است:

ان اللطف هو كل ما يختار عنده المرء الواجب و يتجنب القبيح، او يكون عنده اقرب اما الى اختيار [الواجب] او الى ترك القبيح; (3)

لطف، عبارت است از آن چه انسان به سبب آن، فعل واجب را برمى‏گزيند، و از فعل قبيح اجتناب مى‏كند، يا به انجام واجب و ترك قبيح نزديك‏تر مى‏گردد .

4- سيد مرتضى، در تعريف لطف گفته است:

ان اللطف ما دعا الى فعل الطاعة . و ينقسم الى ما يختار المكلف عنده فعل الطاعة و لولاه لم يختره، و الى ما يكون اقرب الى اختيارها» ; (4)

لطف، آن است كه مكلف را به انجام دادن طاعت دعوت مى‏كند . لطف، بر دو قسم است: يكى آن كه مكلف، به سبب آن، فعل طاعت را برمى‏گزيند، و اگر آن لطف نبود، فعل طاعت را برنمى‏گزيد، و ديگرى آن كه مكلف، به سبب آن، نسبت‏به انجام دادن طاعت، نزديك‏تر خواهد شد .

وى، سپس درباره‏ى جامع ميان اين دو قسم، گفته است:

و كلا القسمين يشمله كونه داعيا;

برانگيزندگى نسبت‏به طاعت، هر دو قسم را شامل مى‏شود .

5- علامه حلى نيز در تعريف لطف و اقسام آن، چنين آورده است:

مرادنا باللطف هو ما كان المكلف معه اقرب الى الطاعة و ابعد من فعل المعصية و لم يبلغ حد الالجاء . و قد يكون اللطف محصلا و هو ما يحصل عنده الطاعة من المكلف على سبيل الاختيار; (5)

مقصود ما از لطف، چيزى است كه مكلف با وجود آن، به فعل طاعت نزديك‏تر، و از فعل معصيت، دورتر خواهد بود . لطف، به مرز اجبار نمى‏رسد . لطف، گاهى محصل است و آن، چيزى است كه به خاطر آن، فعل طاعت از مكلف و به اختيار وى، حاصل مى‏شود .

از عبارت‏هاى ياد شده، نكات ذيل به دست مى‏آيد:

1- لطف، در اصطلاح متكلمان، از صفات فعل خداوند است و به مكلفان اختصاص دارد . به عبارت ديگر، موضوع قاعده‏ى لطف، مكلف است .

البته، بايد توجه داشت كه متكلمان، تكاليف را به دو گونه‏ى عقلى و شرعى تقسيم كرده‏اند و موضوع لطف، تكليف به معناى عام آن است كه تكليف عقلى را نيز شامل مى‏شود . بدين جهت، تكاليف شرعى (وحيانى) را از مصاديق لطف نسبت‏به تكاليف شرعى مى‏دانند: (6)

«التكاليف الشرعية الطاف فى التكاليف العقليه‏» .

2- لطف به «مقرب‏» و «محصل‏» تقسيم مى‏شود . اثر و نتيجه‏ى لطف مقرب، اين است كه زمينه‏ى تحقق يافتن تكليف را از سوى مكلف، كاملا فراهم مى‏سازد . و شرايطى را پديد مى‏آورد كه مكلف نسبت‏به انجام دادن تكاليف نزديك‏تر از وقتى است كه در حق وى لطف تحقق نيافته است، هرچند به انجام دادن تكليف، نمى‏انجامد، اما در لطف محصل، تكليف، از مكلف صادر مى‏شود .

3- جامع مشترك ميان لطف مقرب و محصل، اين است كه هر دو نقش داعويت نسبت‏به تكليف را دارند، با اين تفاوت كه در لطف محصل، داعويت در حدى است كه به تحقق تكليف مى‏انجامد، ولى در لطف مقرب، به اين درجه نمى‏رسد .

4- لطف اعم از مقرب و محصل، دو شرط عمده دارد: يكى اين كه نقش در ايجاد قدرت در انجام دادن تكليف ندارد; زيرا، چنان كه گفته شد، لطف، متفرع بر تكليف است و قدرت داشتن مكلف بر انجام دادن تكليف، از شرايط عام تكليف است; يعنى، تا فرد، قدرت نداشته باشد، مكلف نخواهد بود .

ديگرى اين كه لطف، به مرز الجاء و اجبار نمى‏رسد و اختيار را از مكلف سلب نمى‏كند; زيرا، اختيار از ديگر شرايط تكليف به شمار مى‏رود . فلسفه‏ى تكليف، امتحان و آزمايش افراد است تا بتوانند آگاهانه و آزادانه و با تحقق بخشيدن به تكاليف الهى، استعدادهاى خود را شكوفا سازند و به كمال مطلوب دست‏يابند .

لطف و حكمت الهى

مهم‏ترين برهان وجوب لطف برخداوند، مبتنى بر حكمت الهى است; يعنى، ترك لطف، مستلزم نقض غرض است كه با حكمت الهى منافات دارد .

توضيح اين كه به مقتضاى حكيمانه بودن افعال الهى، تكليف، بايد غرض معقولى داشته باشد، غرضى كه با هدف آفرينش انسان هماهنگ باشد . هدف آفرينش انسان، تعالى و تكامل معنوى است كه از طريق انجام تكاليف الهى به دست مى‏آيد . اكنون اگر انجام دادن كارى از جانب خداوند، بدون آن كه به مرز الجاء و اجبار برسد، در تحقق هدف مزبور تاثير داشته باشد، انجام دادن آن، واجب و لازم خواهد بود; زيرا، فاعل حكيم، همه‏ى تدابير معقول و ميسورى را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت، و چون لطف، از جمله تدابير حكيمانه‏ى معقول و ميسورى است كه در تحقق يافتن هدف تكليف مؤثر است، انجام دادن آن به مقتضاى حكمت، واجب و ضرورى مى‏باشد .

محقق طوسى، در عبارتى كوتاه، در اين باره گفته است:

«و اللطف واجب ليحصل الغرض به‏»

لطف، واجب است تا به سبب آن، غرض از تكليف حاصل شود .

ابن ميثم بحرانى، برهان حكمت‏بر وجوب لطف را به صورت مشروح تقرير كرده و چنين گفته است:

اگر اخلال به لطف، جايز باشد، هر گاه فاعل حكيم، آن را انجام ندهد، غرض خود را نقض كرده است، ولى نقض غرض، بر حكيم محال است، پس اخلال به لطف نيز محال خواهد بود، بنابراين، انجام دادن لطف، به مقتضاى حكمت، واجب خواهد بود . وى، سپس در تبيين اين كه چرا انجام ندادن لطف، مستلزم نقض غرض خواهد بود گفته است:

خداوند، از مكلف خواسته است كه طاعت را برگزيند . بنابراين، هر گاه بداند كه مكلف، طاعت را انتخاب نخواهد كرد يابه انتخاب آن نزديك نخواهد شد، مگر اين كه فعل خاصى را در مورد او انجام دهد - با اين فرض كه نه انجام دادن آن فعل بر خداوند مشقت دارد و نه موجب نقص و عيب خواهد بود - به مقتضاى حكمت، انجام دادن آن فعل، واجب خواهد بود; زيرا، انجام ندادن آن، در فرض مزبور، كاشف از آن است كه خداوند، طاعت را از مكلف نخواسته است . در مقام تمثيل، همانند اين است كه فردى، واقعا مى‏خواهد كه شخصى درمجلس ميهمانى او حضور يابد، و مى‏داند كه تا مراسم و تشريفات خاصى را انجام ندهد، وى، به مجلس ميهمانى او حاضر نخواهد شد، واز طرفى انجام دادن آن تشريفات، نه براى او دشوار است و نه موجب نقص و عيبى خواهد بود، در اين صورت، اگر آن عمل خاص را انجام ندهد، نقض غرض محسوب خواهد شد . از نظر عقلا، نقض غرض، سفيهانه است و مخالف حكمت‏به شمار مى‏رود، و چنين كارى بر خداوند متعال، محال است . (7)
اين استدلال، به گونه‏هاى ديگرى نيز تقرير شده است كه براى رعايت اختصار، از نقل آن‏ها صرف نظر مى‏كنيم . (8)

برخى از محققان، در تبيين وجوب لطف، سخنى دارد كه نقل آن را در اين جا مناسب مى‏دانيم:

درباره‏ى تشريع تكاليف دينى، سه فرض متصور است:

1- خداوند، تكاليف را تشريع و به مكلفان ابلاغ كند و مقدمات و ابزار لازم براى انجام دادن آن‏ها را در اختيار آنان قرار دهد، به گونه‏اى كه قدرت بر انجام دادن تكاليف را داشته باشند .

2- علاوه بر آن چه بيان گرديد، مكلفان را در شرايطى قرار دهد كه جز انجام دادن تكاليف، راهى نداشته باشند; يعنى، مجبور به عمل به تكليف گردند .

3- گذشته از ابلاغ تكاليف به افراد و متمكن ساختن آنان برانجام دادن آن‏ها، بدون آن كه آنان را بر انجام دادن تكاليف مجبور سازد، كارهايى را انجام دهد كه در رغبت و اشتياق آنان به رعايت تكاليف الهى مؤثر باشد، مانند اين كه برانجام دادن تكاليف وعده‏ى پاداش فراوان دهد، و يا آنان را بر مخالفت‏با تكاليف، به كيفرهاى سخت اخروى بيم دهد، و يا مجازات‏هاى جانى و مالى دنيوى را مقرر كند .

از فرض‏هاى ياد شده، فرض دوم، از نظر عقل، مردود است; زيرا، با فلسفه‏ى تكليف كه آزمايش انسان‏ها و شكوفا شدن استعدادهاى معنوى آنان است، منافات دارد . فرض نخست نيز با جود و كرم الهى و نيز با حكمت‏خداوند سازگارى ندارد . (9) بنابراين، فرض درست، همان فرض سوم است كه مقتضاى قاعده‏ى لطف است . (10)

فاعل لطف

شكى نيست كه لطف، از صفات فعل خداوند است و از حكمت الهى سرچشمه مى‏گيرد - چنان كه بيان گرديد - ولى فاعل مباشرى آن، هميشه، خداوند نيست، بلكه گاهى فاعل مباشرى و بى واسطه‏ى آن، مكلفان‏اند . از اين روى، متكلمان لطف را از اين نظر كه فاعل مباشرى آن چه كسى است، به سه قسم تقسيم كرده‏اند:

1- لطف، فعل مستقيم خداوند متعال است، مانند تشريع تكاليف دينى، ارسال پيامبران، اعطاى معجزه به آنان، ارائه و نصب دلايل تكوينى و عقلى بر توحيد و معارف الهى و نظاير آن .

2- لطف، فعل مكلف در مورد خويش است، مانند تامل و نظر در دلايل و معجزات پيامبران و پيروى از فرمان آنان .

3- لطف، فعل مكلف در مورد ديگران است، مانند تبليغ احكام الهى به مردم از سوى پيامبران، و امر به معروف و نهى از منكر بر مكلفان نسبت‏به هم .

مقتضاى لطف خداوند نسبت‏به مكلفان، در مورد نخست، اين است كه لطف را انجام دهد، و در مورد دوم و سوم، اين است كه انجام دادن لطف را بر مكلفان واجب كند . از آن جا كه در مورد سوم، نتيجه‏اى كه از انجام دادن لطف حاصل مى‏شود، به مكلفان ديگر باز مى‏گردد و نه به فاعل لطف، مقتضاى عدل الهى، اين است كه به فاعل لطف نيز اجر و پاداشى برسد تا بروى ستمى روا نشده باشد . (11)

برهان لطف بر وجوب امامت

اينك كه با قاعده‏ى لطف آشنا شديم، لازم است‏به تقرير برهان لطف در مسئله‏ى امامت‏بپردازيم; يعنى، قاعده‏ى لطف را بر امامت منطبق سازيم .

متكلمان اماميه، بالاتفاق، بر اين عقيده‏اند كه امامت، از مصاديق لطف خداوند است، و چون لطف، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است، امامت نيز واجب است . از طرفى، لطف امامت، از آن گونه الطافى است كه فعل مباشرى و مستقيم خداوند است . (12) و از اين نظر، وجوب امامت، همچون وجوب نبوت است .

بنابراين، در اين جا، دو مدعا مطرح است: يكى اين كه امامت لطف است، و ديگرى اين كه امامت لطفى است كه فعل مستقيم خداوند است، و تعيين امام بايد از جانب خداوند انجام گيرد .

آن چه اينك در پى تبيين آن هستيم، همانا، مطلب نخست است; يعنى، تبيين اين كه امامت; لطف خداوند در حق مكلفان است . از آن جا كه موضوع لطف، تكليف است، و تكليف به عقلى و شرعى (وحيانى) تقسيم مى‏شود، لطف بودن امامت را مى‏توان هم نسبت‏به تكاليف عقلى تبيين كرد و هم نسبت‏به تكاليف شرعى .

هر دوى اين تقريرها و تبيين‏ها، در كلمات متكلمان اماميه يافت مى‏شود .

سيد مرتضى، در تبيين لطف بودن امامت چنين گفته است:

ما، امامت و رهبرى را به دو شرط لازم مى‏دانيم: يكى اين كه تكاليف عقلى وجود داشته باشد، و ديگرى اين كه مكلفان معصوم نباشند . هر گاه هر دو شرط يا يكى از آن دو، منتفى گردد، امامت و رهبرى لازم نخواهد بود .

دليل بر وجوب امامت و رهبرى، با توجه به دو شرط ياد شده، اين است كه هر انسان عاقلى كه با عرف و سيره‏ى عقلاى بشر آشنايى داشته باشد، اين مطلب را به روشنى تصديق مى‏كند كه هر گاه در جامعه‏اى، رهبرى با كفايت و تدبير باشد كه از ظلم و تباهى جلوگيرى و از عدالت و فضيلت دفاع كند، شرايط اجتماعى براى بسط فضايل و ارزش‏ها فراهم‏تر خواهد بود، و مردم از ستمگرى و پليدى دورى مى‏گزينند و يا در اجتناب از پليدى و تبهكارى، نسبت‏به وقتى كه چنين رهبرى در بين آنان نباشد، وضعيت مناسب‏ترى دارند . اين، چيزى جز لطف نيست; زيرا، لطف، چيزى است كه با تحقق آن، مكلفان به طاعت و فضيلت روى مى‏آورند، و از پليدى و تباهى دورى مى‏گزينند، و يا اين كه در شرايط مناسب‏ترى قرار مى‏گيرند .

پس امامت و رهبرى، در حق مكلفان، لطف است; زيرا، آنان را به انجام دادن واجبات عقلى و ترك قبايح برمى‏انگيزد و مقتضاى حكمت الهى، اين است كه مكلفان را از آن محروم نسازد .

اين مطلب، از بديهيات عقلى است و اگر كسى آن را انكار كند، چونان فردى است كه منكر بديهيات شود، و شايستگى بحث و گفت وگوى علمى را از دست‏خواهد داد . (13)

همان گونه كه ملاحظه مى‏فرماييد، سيد مرتضى، لطف بودن امامت را نسبت‏به تكاليف عقلى تقرير كرده است . شيخ طوسى نيز چنين روشى را برگزيده و گفته است:

دليل بروجوب امامت و رهبرى، اين است كه امامت، در حق واجبات عقلى، لطف است; زيرا، اين حقيقت، بر همگان معلوم است كه انسان‏هايى كه معصوم نيستند، هر گاه رهبرى با كفايت نداشته باشند كه معاندان و ستمكاران را تنبيه و تاديب كند و از ضعيفان و مظلومان دفاع كند، شر و فساد در ميان آنان گسترش خواهد يافت، ولى هر گاه رهبرى با اين ويژگى‏ها داشته باشند، وضعيت آنان برعكس خواهد بود و خير و صلاح، در آن جامعه گسترش مى‏يابد و شر و فساد محدود مى‏گردد .

علم به اين مطلب، از بديهيات است كه بر هيچ انسان عاقلى پوشيده نيست و هر كس آن را انكار كند، شايسته‏ى بحث و گفت و گوى علمى نخواهد بود . (14)

ابن ميثم بحرانى، برهان لطف بروجوب امامت را با توجه به تكاليف شرعى تقرير كرده، و گفته است:

ان نصب الامام لطف من فعل الله تعالى فى اداء الواجبات الشرعية التكليفية، و كل لطف بالصفة المذكورة فواجب فى حكمة الله تعالى ان يفعله مادام التكليف بالمطلوب فيه قائما . فنصب الامام المذكور واجب من الله فى كل زمان التكليف; (15)

نصب امام، لطفى است از جانب خداوند در انجام دادن واجبات و تكاليف شرعى، و انجام دادن هر لطفى با ويژگى ياد شده، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است . پس نصب امام از جانب خداوند، تا وقتى كه تكليف باقى است . واجب است .

وى، لطف بودن نصب امام نسبت‏به تكاليف شرعى را هم امرى بديهى تلقى كرده است; يعنى، مطالعه‏ى جوامع بشرى و حالات مكلفان، گوياى اين واقعيت است كه هر گاه رهبرى با كفايت و عادل، رهبرى آنان را برعهده داشته باشد، نسبت‏به رعايت واجبات و محرمات الهى، وضعيت مناسب‏ترى خواهند داشت و اگر چنين رهبرى در ميان آنان نباشد، شرايط، برعكس خواهد بود . بدين جهت، در لطف بودن نصب امام عادل و باكفايت‏براى مكلفان، جاى كم‏ترين ترديد وجود ندارد .

برخى از متكلمان اماميه، بدون اين كه از تكليف عقلى يا شرعى سخنى به ميان آورند، به تبيين لطف بودن وجود امام و رهبر عادل و با كفايت پرداخته‏اند و ياد آور شده‏اند كه وجود چنين پيشوايى، در جامعه‏ى بشرى، نقشى مؤثر و تعيين كننده در گسترش خير و صلاح دارد، چنان كه نبود چنين پيشوايى، زمينه ساز گسترش فساد و تباهى در جوامع بشرى خواهد بود .

ابوالصلاح حلبى در تقريب المعارف و سديدالدين حمصى در المنقذ من التقليد و علامه‏ى حلى در كشف المراد و فاضل مقداد در ارشاد الطالبين، چنين روشى را برگزيده‏اند . (16)

نكته‏اى كه يادآورى آن در اين جا لازم است، اين است كه امامت و رهبرى كه متكلمان اماميه به عنوان مصداق لطف الهى در مورد مكلفان مطرح كرده‏اند معناى عام آن است كه شامل امامت و رهبرى پيامبران الهى نيز مى‏شود . بنابراين، امامت‏به معناى خاص آن كه رهبرى امت اسلامى به عنوان خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، از مصاديق امامت و رهبرى به معناى عام آن است . سيد مرتضى، دراين باره گفته است:

لا فرق بين ان يكون الرئيس الذى اوجبناه منبئا يوحى اليه و متحملا شريعة و بين ان لا يكون كذلك . . . لانا انما نوجب الرئاسة المطلقة (17)

در مورد پيشوايى كه ما آن را واجب مى‏دانيم، فرقى نمى‏كند كه به وى وحى شود و صاحب شريعتى باشد ياچنين نباشد .

ابوالصلاح حلبى نيز مسئله‏ى وجوب رهبر در جامعه‏ى بشرى را - كه لطف خداوند در حق مكلفان به شمار مى‏رود - قبل از بحث نبوت مطرح كرده است . وى، آن گاه به بيان شرايط چنين رهبرى پرداخته، و سپس از نبوت و امامت، به عنوان دو مصداق آن ياد كرده و گفته است

و هذه الرئاسة قد تكون نبوة و كل نبى رسول و امام اذا كان رئيسا، و قد يكون امامة ليست‏بنبوة (18)

اين رهبرى - كه مصداق لطف و حكمت الهى است - گاهى در قالب نبوت است، و هر پيامبرى كه عهده‏دار رهبرى جامعه‏ى بشرى است، رسول و امام است، و گاهى به صورت امامت است‏بدون اين كه داراى مقام نبوت باشد .

با توجه به نكته‏ى ياد شده، روشن مى‏شود كه تكليف مورد نظر در اين بحث - كه امامت‏به عنوان لطف نسبت‏به آن به شمار مى‏رود - همان تكليف عقلى است . آرى، در خصوص امامت‏به معناى خاص آن، تكليف مى‏تواند عقلى يا شرعى باشد; يعنى، امامت، هم لطف است نسبت‏به تكاليف عقلى و هم لطف است نسبت‏به تكاليف شرعى (وحيانى .)

پاسخگويى به اشكالات

بر برهان لطف بر وجوب امامت، از سوى مخالفان، اشكالاتى مطرح شده است كه متكلمان اماميه به آن‏ها پاسخ داده‏اند . در اين قسمت از بحث، به نقل و بررسى اين اشكالات و پاسخ‏هاى آن‏ها مى‏پردازيم .

قبل از نقل و بررسى اشكالات، يادآورى اين نكته لازم است كه اين اشكالات، عمدتا، از طرف متكلمان معتزلى كه قاعده‏ى لطف را قبول دارند، ولى امامت را از مصاديق آن نمى‏دانند، مطرح شده است .

مخالفت كسانى چون اشاعره كه اساسا به قاعده‏ى لطف معتقد نيستند، در اين مسئله، مخالفت مبنايى است و ما، در اين جا، با مسلم دانستن قاعده‏ى لطف در باره‏ى وجوب امامت‏سخن مى‏گوييم . اشكالات منكران قاعده‏ى لطف، و بلكه منكران حسن و قبح عقلى را بايد در جاى ديگر مورد نقد و بررسى قرار داد . (19)

نكته‏ى ديگر اين كه اين اشكالات، به صورت مفصل، در كتاب المغنى قاضى عبدالجبار معتزلى مطرح شده است و سيد مرتضى در كتاب الشافى فى الامامة، به تفصيل، به آن‏ها پاسخ داده است . پس از او، ديگر متكلمان اماميه در كتاب‏هاى كلامى خود، همه يا برخى از آن‏ها را نقل و نقد كرده‏اند . ما، در اين بحث، با استفاده از اين منابع ارزش‏مند، اشكالات و ايرادات در باب تطبيق قاعده‏ى لطف بر امامت را بررسى خواهيم كرد .

اشكال نخست; مصالح مترتب بر رهبرى، به معناى عام آن، كه مورد قبول عقلاى بشر است، مصالح دنيوى، مانند برقرارى امنيت و عدالت اجتماعى و حل و فصل مسايل و مشكلات مربوط به زندگى اجتماعى بشر است، در حالى كه قاعده‏ى لطف، مربوط به مصالح دينى است; يعنى، آن چه موجب اين مى‏شود كه افراد، خدا را اطاعت كرده و از معاصى الهى بپرهيزند . (20)

پاسخ; در اين كه حكومت و رهبرى عادلانه و با كفايت، زمينه‏ساز آسايش و رفاه مردم و تامين منافع و مصالح دنيوى آنان مى‏گردد، شكى نيست، ولى برقرارى عدالت و امنيت در جامعه و دفاع از حقوق مظلومان و ضعيفان، صرفا، منافع و مصالح دنيوى به شمار نمى‏رود، بلكه از مهم‏ترين مصالح دينى است . به نص قرآن كريم، يكى از اهداف بعثت پيامبران الهى عليهم السلام، برقرارى عدل و قسط در زندگى بشر بوده است . «ليقوم الناس بالقسط‏» (21) و اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود:

«هر امتى كه از حقوق ضعيفان دفاع نكند و حق آنان را از توانگران بازنستاند، بهره‏اى از قداست ندارد . (22)

اشكال دوم; استناد به سيره‏ى عقلا درباره اهميت، و لزوم وجود رهبر در جامعه‏ى بشرى، به خودى خود، حجيت‏شرعى ندارد، تا آن را مبناى وجوب امامت‏به عنوان رهبرى دينى به شمار آوريم; زيرا، عقلاى بشر، چه بسا امورى را كه از نظر شرع پسنديده يا واجب نيست، پسنديده و واجب مى‏شمارند . (23)

پاسخ; ضرورت وجود رهبر در جامعه‏ى بشرى، صرفا، يك امر عرفى و عقلايى نيست، بلكه سيره‏ى متشرعه نيز بر آن جارى بوده است . بدين جهت، مسلمانان، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دراين باره كه جامعه‏ى اسلامى به رهبرى دينى نياز دارد، اندكى درنگ نكردند . ما، در بحث‏هاى گذشته، يادآور شديم كه يكى از وجوهى كه متكلمان اسلامى بر ضرورت امامت‏به آن استدلال كرده‏اند، سيره و روش امت اسلامى از آغاز تاكنون بوده است .

گذشته از اين، اصولا، بحث كنونى، مربوط به اين نيست كه ضرورت حكومت و رهبرى مورد اتفاق عقلاى بشر است، بلكه بحث، در اين است كه تجربه‏ى تاريخى به روشنى بر اين حقيقت گواهى مى‏دهد كه وجود رهبرى صالح و با كفايت در جامعه‏ى بشرى، نقش تربيتى فوق العاده دارد و جامعه را به سوى معنويت و صلاح هدايت مى‏كند . در نتيجه، وجود چنين رهبرى، مصداق لطف خداوند در حق مكلفان است . اين كه عقلاى بشر نيز، پيوسته، به ضرورت وجود رهبر در جوامع انسانى اهتمام داشته‏اند، به دليل همين تاثير گذارى مهم و بى‏ترديد رهبرى صالح و با كفايت در حاكميت‏خير و صلاح در جامعه‏ى بشرى بوده است .

اشكال سوم; اين مطلب كه وجود رهبر و پيشواى صالح و با كفايت در جامعه‏ى بشرى، از عوامل هدايت جامعه به سوى خير و صلاح است و امرى است لازم و اجتناب‏ناپذير، پذيرفته است، اما از بديهيات به شمار نمى‏رود; زيرا، مورد اتفاق همه‏ى عقلا نيست و در ميان متفكران وعقلاى بشر، كسانى بوده‏اند كه حكومت و رهبرى را مايه‏ى شر و فساد دانسته و آن را نپذيرفته‏اند . عده‏اى از خوارج و برخى از متكلمان معتزلى، چنين ديدگاهى داشته‏اند . در ميان امت‏ها و ملت‏هاى ديگر نيز چنين ديدگاهى داشته است . (24)

پاسخ; ضرورت وجود حكومت و رهبرى در جوامع بشرى، چيزى نيست كه بتوان با مخالفت‏هاى برخى از خوارج ياكسانى از معتزله آن را مورد ترديد قرار داد . با تامل در گفتار و دلايل مخالفان حكومت ورهبرى، روشن مى‏شود كه آن چه موجب چنين برداشت نادرستى شده است، يكى فهم نادرست از ظواهر دينى بوده است مانند برداشت‏خوارج از «لاحكم الا لله‏» ، زيرا حكم را به زمامدارى تفسير مى‏كردند چنان كه امام على عليه السلام در رد سخن آنان فرمود:

«نعم لاحكم الا لله لكن هولاء يقولون لا امرة الا لله، و لابد للناس من امير» (25)

آرى، حكم مخصوص خداوند است، ولى ايشان مى‏گويند، زمامدارى مخصوص خداوند است، درحالى كه مردم به زمامدار (بشرى) نياز دارند .

و ديگر، تحليل نادرستى است كه از حكومت‏هاى خودكامه و مستبد شده است; يعنى، حكم موارد و مصاديق نامطلوب حكومت و رهبرى، به اصل اين مقوله سرايت داده شده است . چنين افرادى، گرفتار مغالطه‏ى خاص و عام و مقيد و مطلق شده‏اند، و حكم خاص را به عام سرايت داده‏اند .

گواه روشن بر اين كه حكومت و رهبرى، يكى از ضرورت‏هاى حيات اجتماعى بشر است، اين است كه كسانى چون خوارج كه شعار «لا حكم الا لله‏» را سر مى‏دادند، در عمل، دست‏به برنامه ريزى و تنظيم امور و انتخاب رهبر زده‏اند . گزارش‏هاى تاريخى نيز، هرگز، از جامعه‏اى خبر نداده است كه فاقد نظام سياسى و رهبرى بوده باشد .

اشكال چهارم; چنين نيست كه امامت و رهبرى براى همه‏ى افراد بشر، لطف به شمار آيد; زيرا، در ميان انسان‏ها، كسانى يافت مى‏شوند كه اگر به حال خود رها شوند، چه بسا بيش‏تر به رعايت احكام الهى اهتمام مى‏ورزند تا اين كه از آنان خواسته شود از فردى خاص به عنوان رهبر جامعه پيروى كنند . حتى ممكن است اين امر براى افرادى گران باشد و موجب تعدى و طغيان آنان گردد . پس نمى‏توان امامت را مصداق لطف الهى دانست; زيرا، لطف، آن است كه در حق همه‏ى مكلفان لطف باشد، نه در حق برخى از آنان . (26)

پاسخ; اگر چنين اشكالى برلطف بودن امامت وارد باشد، بر لطف بودن نبوت نيز وارد خواهد بود; زيرا، چه بسا كسانى، پذيرش رهبرى پيامبران براى آنان سنگين بود، لذا به كفر و طغيان گرايش پيدا كردند . بويژه آن كه پيامبران، غالبا، از نظر زندگى دنيوى، در شرايط نامطلوبى به سر مى‏بردند، بدين جهت، اشراف و توانگران (مترفان)، از پذيرش رهبرى آنان امتناع مى‏ورزيدند .

حل اين مشكل، به اين است كه نبوت و امامت را با توجه به ماهيت نوعى بشر بسنجيم كه از اين نظر زمينه ساز هدايت و رستگارى و رشد و بالندگى بشر است، اما چون علت تامه‏ى هدايت انسان‏ها نمى‏باشد، و بشر مى‏تواند در مقابل آن موضع مثبت‏يا منفى انتخاب كند، آنان كه گرفتار صفت استكبار و نخوت و غرور شيطانى گرديده‏اند، نه تنها از چراغ هدايت نبوت و امامت استفاده‏اى نكرده‏اند، بلكه بيش از پيش، به وادى ضلالت فرو افتاده‏اند . اين، انحراف نتيجه‏ى سوء اختيار خود آنان است .

اگر وجود منحرفان و گناهكاران را ناقض لطف بودن امامت‏بشماريم، ناقض لطف بودن نبوت، بلكه هر مصداق ديگرى از لطف خواهد بود . اين، همان شبهه‏اى است كه منكران اصل قاعده‏ى لطف نيز مطرح كرده‏اند، و طرفداران قاعده‏ى لطف، به آن پاسخ داده‏اند . پاسخ آنان، همان است كه يادآور شديم; يعنى، تبهكارى و انحراف اهل ضلالت و معصيت، ناشى از سوء اراده واختيار خود آنان است .

اصولا، بايد لطف‏هاى نوعى و عمومى را از لطف‏هاى فردى و خاص، جدا ساخت . نبوت و امامت، وعد و وعيد و امر به معروف و نهى از منكر و نظاير آن‏ها، لطف‏هاى عمومى و نوعى‏اند; يعنى، امورى هستند كه با توجه به ماهيت و صفات عمومى بشر، مى‏توانند زمينه ساز هدايت‏بشر باشند، ولى ممكن است در هدايت‏برخى از انسان‏ها، لطف‏هاى ويژه‏اى نيز در كار باشد، اين لطف‏هاى خاص، نسبت‏به افراد مختلف، متفاوت خواهد بود . بحث كنونى ما، درباره‏ى چنين الطافى نيست .

اشكال پنجم; اگر امامت، لطف به شمار آيد، بايد عموميت داشته باشد; چرا كه امامت - چنان كه گذشت - از الطاف عمومى ست‏بنابراين بايد امامت را در حق همه‏ى مكلفان لطف دانست، كه اگر تمايلات حيوانى و شيطانى‏شان مانع نشود، از لطف مامت‏بهره‏مند خواهند شد . لازمه‏ى عموميت لطف امامت اين است كه در حق خود امام نيز لطف باشد، ولى اين فرض، باطل است; زيرا به تسلسل در امامت مى‏انجامد . (27)

پاسخ; موضوع لطف، مطلق مكلف يا تكليف نيست، بلكه مكلفى است كه زمينه‏ى فساد و انحراف در او وجود دارد، و مى‏دانيم كه چنين شرطى در امام وجود ندارد; زيرا، يكى از شرايط امام، عصمت است . پس امام تخصصا، از قاعده‏ى لطف بيرون است و نياز نداشتن امام به امامى ديگر، موجب تخصيص در قاعده‏ى لطف امامت نخواهد بود . لطف نبوت نيز در حق ديگران است، نه در حق خود پيامبر . (28)

اين شبهه، مانند شبهه‏اى است كه برخى از فلاسفه‏ى غرب بر برهان اثبات وجود خدا بر پايه‏ى اصل عليت و معلوليت وارد كرده‏اند . آنان مى‏گويند اگر هر پديده‏اى علت و آفريننده مى‏خواهد، وجود خداوند نيز به علت و آفريننده نياز دارد .

پاسخ اين شبهه، اين است كه خداوند، پديده يا معلول نيست كه به خالق و آفريننده احتياج داشته باشد . قانون عليت، مربوط به موجودات ممكن الوجود و نيازمند است و واجب الوجود بالذات را شامل نمى‏شود .

اشكال ششم; اگر لطف بودن امامت‏بدان جهت است كه در گرايش مردم به طاعت و دورى گزيدن آنان از معصيت نقش مؤثرى دارد، لازم است در هر شهر و ديارى، امامى از جانب خداوند تعيين گردد، و لازمه‏ى آن، تعدد امام در يك عصر و زمان است; در حالى كه اجماع مسلمانان بر اين است كه امام، در هر زمان، يكى بيش نيست . (29)

پاسخ; تعدد امام، با صفات ويژه‏اى چون عصمت، منع عقلى ندارد، ولى دليل نقلى و اجماع، بر وحدت امام دلالت مى‏كند . بر اين اساس، لازم است در هر شهر و ديارى رهبر و پيشوايى الهى وجود داشته باشد، ولى امام الكل، يكى بيش نيست . او، افراد شايسته‏اى را به عنوان واليان و رهبران مناطق مختلف تعيين مى‏كند، در نتيجه، امام الكل، از دو طريق، به رهبرى امت اسلامى مى‏پردازد، يكى بى‏واسطه، و ديگرى با واسطه . اين، روشى است كه در عصر پيامبران الهى عليهم السلام نيز به كار گرفته شده است . در ميان عقلاى بشر نيز همين روش جارى بوده است . (30)

اشكال هفتم; مقتضاى قاعده‏ى لطف، جز اين نيست كه امامت واجب است . اين قاعده، بر اين مطلب دلالت ندارد كه وجوب امامت، «وجوب على الله‏» است، بلكه ممكن است وجوب على الناس باشد; زيرا، فاعل لطف، گاهى خداوند است . مانند مبعوث كردن پيامبران، و گاهى مكلفان‏اند، مانند امر به معروف و نهى از منكر، پس چه مانعى دارد كه لطف بودن امامت از قسم دوم باشد . بنابراين، ، بر اساس قاعده‏ى لطف، نمى‏توان نظريه‏ى شيعه را در باب امامت اثبات كرد . (31)

پاسخ; بحث كنونى، ما در اين است كه امامت، مقتضاى حكمت و لطف خداوند است، اما اين كه فاعل مستقيم آن، خداوند است‏يا مكلفان، مسئله‏ى ديگرى است كه بايد در جاى خود بررسى شود . از ديدگاه اماميه، نصب و تعيين امام، فعل مستقيم خداوند است و امام، بايد از جانب خداوند معين شود; زيرا، چنان كه در بحث‏هاى آينده خواهد آمد، يكى از مهم‏ترين صفات امام، عصمت است، و عصمت امام را كسى جز خداوند نمى‏داند .

اشكال هشتم; به فرض قبول اين كه امامت لطف است، نمى‏توان وجوب آن را وجوب تعيينى دانست; زيرا، وجوب تعيينى لطف، در صورتى است كه لطف، جايگزين نداشته باشد، اما مى‏توان فرض كرد كه لطف امامت، بدل و جايگزينى دارد، بنابراين، وجوب آن، تخييرى خواهد بود، مانند وجوب خصال كفارات است، و اين، برخلاف مذهب اماميه است . (32)

پاسخ; براى امامت نمى‏توان جايگزين تصور كرد; زيرا، امامت، چنان كه گذشت، يكى از نيازهاى جامعه‏ى بشرى است، و چيز ديگرى نمى‏تواند جايگزين آن شود . بدين جهت است كه هيچ جامعه‏اى رانمى توان يافت كه در آن، امامت و رهبرى وجود نداشته باشد . اگر چه در صفات و خصوصيات رهبر و شيوه‏ى تعيين آن، اختلافاتى مشاهده مى‏شود، ولى در اصل ضرروت آن اختلافى نيست . لطف امامت، از اين نظر، مانند لطف معرفت، و لطف پاداش و كيفر است كه همه‏ى معتقدان به قاعده‏ى لطف، قبول دارند كه آن‏ها لطف معين‏اند و بدل و جايگزين ندارند .

ممكن است گفته شود: «عصمت را مى‏توان بدل لطف امامت‏به شمار آورد; زيرا، همان گونه كه لطف امامت، برانگيزنده به سوى طاعت و بازدارنده از معصيت است، عصمت نيز چنين است .»

پاسخ، اين است كه بحث ما، درباره‏ى مكلفان غير معصوم است و امامت، در حق چنين مكلفانى، لطف است . آنان، معصوم نيستند تا گفته شود، عصمت جايگزين امامت است . با فرض معصوم بودن مكلف، موضوع مسئله‏ى لطف در باب امامت، منتفى خواهد شد . (33)

اشكال نهم; در صورتى مى‏توان گفت، امامت لطف در حق مكلفان است كه سبب اين باشد كه مكلفان، طاعت رااز آن جهت كه طاعت الهى است، انجام دهند و معصيت را از آن جهت كه معصيت‏خداوند است، ترك كنند، درحالى كه برگزيدن طاعت و دورى از معصيت‏به خاطر وجود امام و رهبر مقتدر و مدبر، در حقيقت، به خاطر ترس از مجازات‏هايى است كه در صورت تخلف، به دست امام بر مكلفان وارد مى‏شود . بنابراين، امامت، اگر هم لطف باشد، لطف در امور دنيوى خواهد بود، نه لطف در امور اخروى و تقرب به خداوند . (34)

پاسخ; اولا، اگر اين اشكال بر لطف بودن امامت، وارد باشد، بر ديگر اقسام لطف، مانند پاداش، كيفر، سلامتى، بيمارى، توانگرى، فقر، . . . نيز وارد خواهد بود; زيرا، همه‏ى اين موارد، لطف در حق مكلفان است، و در ايجاد انگيزه در آنان براى انجام دادن طاعات و ترك معاصى، مؤثرند، با اينكه مكلف، براى دريافت پاداشى يا فرار از عقوبت، طاعت را برمى گزيند و از معصيت پرهيز مى‏كند.

ثانيا; خوف از مجازات دنيوى يا اخروى و طمع در پاداش‏هاى دنيوى يا اخروى كه لطف در حق مكلفان است، از قبيل داعى بر داعى‏اند; يعنى، فرض، اين است كه مكلف، به خداوند ايمان دارد و اطاعت از او رابرخود لازم مى‏شمارد، اما ممكن است تحت تاثير غرايز و تمايلات واقع شود و به جاى اطاعت از خداوند، از نفس اماره و شيطان اطاعت كند . نقش لطف، در اين جا، اين است كه او را به اطاعت از خداوند برمى‏انگيزد; يعنى، او، اطاعت‏خداوند را برمى‏گزيند، هر چند ممكن است اين گزينش، به خاطر به دست آوردن منافع دنيوى يا اخروى و يا رهايى از مضرات دنيوى يا اخروى باشد .

آرى، آن كسى كه مى‏خواهد به عالى‏ترين درجات كمال راه يابد، بايد دراطاعت و بندگى، جز به رضايت‏خداوند نينديشد و حتى از پاداش و كيفر اخروى هم چشم فرو بندد . البته، اين گونه افراد، بسيار اندك اند و نمى‏توان باچنين مقياسى درباره‏ى نوع مكلفان سخن گفت . عبادت اين گروه، عبادت احرار و آزادگان است، در حالى كه عبادت ديگران، يا از قبيل عبادت تجار و يا از قبيل عبادت بردگان است . (35)

اشكال دهم; هر گاه موضوع لطف در باب امامت، وجود مكلف غير معصوم است، بايد بتوان مكلفى را فرض كرد كه نه امام باشد و نه ماموم . مانند اين كه درعصر پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام معصوم عليه السلام، فرد معصوم ديگرى هم وجود داشته باشد . شيعه، معتقد است كه امام حسن و امام حسين عليهما السلام در زمان امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، از صفت عصمت‏برخوردار بودند و موارد ديگر . . . ، در حالى كه اجماع امت اسلامى، بر اين است كه هر مكلفى، يا امام است و يا ماموم . بنابراين، قاعده‏ى لطف در باب امامت، با اجماع ياد شده، ناسازگار خواهد بود . (36)

پاسخ; وجه نيازمندى به امام، منحصر در لطف بودن امامت در انجام دادن واجبات و ترك محرمات نيست تا محظورى كه گفته شد، لازم آيد، بلكه امامت، فوايد و آثار ديگرى، مانند تعليم معالم دين و احكام شريعت و پيروى از او در مكارم اخلاق و سير و سلوك معنوى دارد . اين آثار و فوايد، برمواردى كه ذكر شد، مى‏تواند مترتب باشد . بنابراين، نظريه‏ى لطف درباب امامت، مستلزم عقيده‏اى برخلاف اجماع امت اسلامى نيست . (37)

قاعده لطف و غيبت امام

اشكال يازدهم; اماميه، به غيبت امام اعتقاد دارد و وجه غيبت را اين مى‏داند كه مكلفان به وظايف خود نسبت‏به امام كه اطاعت و انقياد از او و نصرت و يارى دادن او است عمل نكردند، بلكه در صدد قتل وى برآمدند . از طرفى، لطف بودن امام، مشروط به اين است كه امام در ميان مردم حضور داشته و دست رسى به او امكان‏پذير باشد . بنابراين، در عصر غيبت، لطف بودن امام در حق مكلفان، تحقق نخواهد پذيرفت .

درست است كه سبب انتفاى لطف امامت در فرض مزبور، عصيان مكلفان است، ولى خداوند مى‏داند كه آنان عصيان خواهند ورزيد، درنتيجه، ثمره‏ى لطف بر وجود امام مترتب نخواهد شد . هر گاه چنين باشد، انجام دادن لطف بر خداوند، واجب نيست . بنابراين، اعتقاد به غيبت امام، با لطف بودن امامت، سازگارى ندارد; يعنى، لازمه‏ى آن، اين است كه ايجاد امام از طرف خداوند، واجب نباشد و اين، برخلاف اعتقاد اماميه در مورد وجوب امام در هر زمان است . (38)

پاسخ; اين اشكال، يكى از معروف‏ترين شبهاتى است كه مخالفان بر عقيده‏ى شيعه در باب امامت وارد كرده‏اند . به گمان آنان، اعتقاد به وجوب امامت در هر زمان، از يك سو، و اعتقاد به جواز غيبت امام، از سوى ديگر، دو عقيده‏ى ناسازگارند، در حالى كه يكى از اساسى‏ترين شرايط درستى يك عقيده، اين است كه در درون آن، ناسازگارى وجود نداشته باشد . به عبارت ديگر، انسجام و سازگارى، يكى از اساسى‏ترين شرايط درستى يك نظريه است . با دقت كافى در اين مسئله، بى‏پايگى اين شبهه روشن خواهد شد . براى آن كه اين حقيقت، كاملا، روشن شود، نكاتى را يادآور مى‏شويم:

1- چنين نيست كه وجود امام هرچند غايب، به هيچ وجه، در حق مكلفان لطف نباشد، زيرا، اعتقاد به اين كه امام اگر چه غايب است، ولى از گفتار و رفتار مردم آگاه است و اصولا، غيبت او ، به اين صورت نيست كه در نقطه‏اى دور از مردم زندگى كند و از مردم به كلى بى خبر باشد، مى‏تواند نقش مؤثرى درگرايش انسان‏ها به سوى فضيلت و معنويت و دورى از تباهى و معصيت داشته باشد . پس وجود او، به خودى خود، لطف در حق مكلفان است، هر چند تصرف او در امور و رهبرى دينى و سياسى او، در فرض حضور، لطف ديگرى است .

محروم شدن از اين لطف، ناشى از سوء رفتار مردم است و به امام يا خداوند متعال، باز نمى‏گردد . محقق طوسى گفته است:

«وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا» . (39)

2- لطف، در باب امامت، در حقيقت از سه لطف تشكيل مى‏شود:

الف) لطفى كه فعل خداوند است . آن، عبارت است از آفريدن امام و اعطاى منصب امامت‏به او .

ب) لطفى كه فعل امام است . آن، عبارت است از اين كه امام، منصب امامت را پذيرا شود و براى تحقق بخشيدن به آن، آمادگى داشته باشد .

ج) لطفى كه فعل مكلفان است . آن، اين كه آنان، امامت امام را پذيرا شوند و از او اطاعت كنند و او را يارى دهند

اقسام ياد شده بر هم ترتب دارند; يعنى، تا لطف نخست تحقق نيابد، نوبت‏به لطف دوم نمى‏رسد و تا لطف دوم تحقق نيابد، لطف سوم تحقق نخواهد يافت . بر اين اساس، از آن جا كه لطف سوم، فعل مكلفان است، آن چه به خداوند مربوط مى‏شود، اين است اطاعت از امام و يارى دادن او را بر آنان واجب كند . و چون فعل لطف بر خداوند واجب است، پس واجب كردن اطاعت از امام و يارى دادن او، مقتضاى لطف خداوند، و واجب است . از طرفى، اين تكليف، بدون اين كه امام را بيافريند و منصب امامت را به او بدهد، تكليف مالايطاق است . و اين نوع تكليف كردن، برخداوند محال است . بنابراين، فرض نيافريدن امام; خلاف موازين عدل و حكمت الهى است .

از طرفى، چنين نيست كه بر وجود امام غايب، هيچ گونه اثرى از آثار لطف مترتب نباشد، پس نمى‏توان گفت: «در چنين فرضى، لطف برخداوند واجب نيست .»

3- اصولا، يكى از آثار حكيمانه‏اى كه بر وجود رهبران الهى، اعم از پيامبر و امام، مترتب است، اتمام حجت‏بر مكلفان است . ممكن است همه‏ى مكلفان، نسبت‏به حجت‏هاى الهى بر بشر، معصيت ورزند، ولى اين امر باعث نمى‏شود كه آفريدن آن حجت و فرستادن او به سوى مردم، بى فايده و لغو باشد; چرا كه اگر خداوند، حجت‏خود را بر بشر تمام نكند، ممكن است آنان در مقام احتجاج بگويند:

«پروردگارا! اگر حجت‏خود را بر ما تمام مى‏كردى، ما راه عبادت و بندگى را برمى‏گزيديم‏» . (40)

قرآن كريم، درباره‏ى يكى از اهداف بعثت پيامبران، فرموده است:

«رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعدالرسل‏» . (41)

بحث درباره‏ى آثار و فوايد وجودى امام غايب، به فرصت و مجال بيش‏ترى نياز دارد كه بالطف پروردگار، در آينده به صورت جامع الاطراف، اين مسئله را بررسى خواهيم‏كرد .

1) النكت الاعتقادية، ص 31 .

2) الياقوت فى علم الكلام .

3) شرح الاصول الخمسة، ص 351 .

4) الذخيرة فى علم الكلام، ص 186 .

5) كشف المراد، ص 254 .

6) همان، ص 273 .

7) قواعد المرام، ص 117، 118 .

8) ر . ك: الياقوت فى علم الكلام; الذخيرة فى علم الكلام، ص 193، 194 .

9) زيرا مقتضاى جود و كرم خداوند اين است كه زمينه‏هاى هدايت آنها را در حد عالى فراهم سازد، چنان كه مقتضاى كمت‏خداوند اين است كه آنچه در تحقق غرض از آفرينش انسان و فلسفه‏ى تكليف مؤثر است، به شرط اين كه به حد اجبار نرسد و با ديگر قوانين حكيمانه‏ى الهى منافات نداشته باشد، را محقق سازد .

10) آية الله شعرانى، ترجمه و شرح كشف المراد، ص 460 .

11) كشف المراد .

12) ارشاد الطالبين، ص 178 .

13) الذخيرة فى علم الكلام، ص 409، 410 .

14) الغيبة، ص 4، 5 .

15) قواعد المرام، ص 175 .

16) تقريب المعارف، ص 95; المنقذ من التقليد، ج 2، ص 240; كشف المراد، ص 490; ارشاد الطالبين، ص 328 .

17) الذخيرة فى علم الكلام، ص 409 .

18) تقريب المعارف، ص 102 .

19) جهت آگاهى از اشكالات مربوط به قاعده‏ى حسن و قبح عقلى و قاعده‏ى لطف و پاسخ آن‏ها به كتاب القواعد الكلامية از نگارنده‏ى اين سطور رجوع شود .

20) المغنى، قسم الامامة، ج 1، ص 30; الذخيرة فى علم الكلام، ص 411; المنقذ من التقليد، ج 2، ص 241 .

21) حديد: 25 .

22) نهج البلاغة، بخش نامه‏ها شماره 53

23) المغنى، الامامة، ج 1، ص 29 .

24) المغنى، ج 1، ص 29، 30، 31 .

25) نهج البلاغة، خطبه 40 .

26) المغنى، الامامة، ج 1، ص 25 .

27) المغنى، الامامة، ج 1، ص 25 .

28) ر . ك: الذخيرة فى علم الكلام، ص 414; المنقذ من التقليد; ج 2، ص 245; الشافى فى الامامة، ج 1، ص 53

29) المغنى، ج 1، ص 25 .

30) الذخيرة فى علم الكلام، ص 412، 413; المنفذ من التقليد، ص 250، 251 .

31) المغنى، الامامة، ج 1، ص 26 .

32) المنقذ من التقليد، ج 2، ص 242، 243 .

33) همان، ص 250 .

34) المنقذ من التقليد، ج 2، ص 251 .

35) اشاره به اين سخن امام على عليه السلام است كه فرمود: ان قوما عبدواالله رغبة، فتلك عبادة التجار، و ان قوما عبدواالله رهبة، فتلك عبادة العبيد، و ان قوما عبدوا الله شكرا، فتلك عبادة الاحرار . نهج البلاغة، حكمت 237 .

36) المنقذ من التقليد، ج 2، ص 247 .

37) همان، ص 250 .

38) المنقذ من التقليد، ج 2، ص 252 .

39) كشف المراد، مبحث امامت، ص 491 .

40) طه: 134 .

41) نساء . 165 .

/ 1