اخلاق و سياست
دكتر سيد محمد ثقفى در عرصه اجتماع و زمينه سياسى، سؤالاتى مطرح هستند كه هر شهروندى ضرورت دارد، پاسخ آنها را بداند: 1. چه كسانى بر آنها حكومت مىكنند؟ 2. نحوه انتخاب آنان چگونه است و اقتدار سياسى به چه كيفيت، اِعمال مىشود؟ 3. افراد كشور، تحت سلطه سياسى چه رژيمى هستند؟ اگر پاسخ چنين پرسشهايى در ذهنيّت شهروندان، روشن نباشد، دموكراسى در آن مملكت، مفهومى نخواهد داشت. شناسايى و درك مسايل سياسى، لازمه سياست است. از اين جهت، پروفسور ريمون آردن، اين ارتباط را در تعريف علم سياست بيان مىكند: «مطالعه روابط قدرت، ميان افراد و گروهها و بررسى سلسله مراتب كه قدرت سياسى را در داخل جوامع گوناگون و متعدد ايجاد مىكند، علم سياست است(1)». آيا در روند وجود اين روابط ميان افراد و گروهها، رعايت يك سلسله اصول هدفدار و قواعد اخلاقى، ضرورى است يا حاكم و فرمانروايان در اداره كشور و سلطه بر فرمانبران، هرگونه رفتارى را مىتوانند پياده نمايند؟ پاسخ به اين سؤال بستگى دارد كه حاكم و فرمانروايان، چه برداشتى از امر حكومت و مسأله اداره كشور داشته باشند؟ اگر حاكمان، مسأله سياست را يك موضوع رقابتى و به دستآوردن سلطه تفسير كنند، طبيعى است كه آنها براى بيرون كردن رقيب از صحنه سياسى و به دستآوردن قدرت، به هر راه ممكن، تمسّك خواهند جست؛ و اين چيزى است كه در نظر عالمان علم سياست، مطرح است؛ زيرا آنان، سياست را جز «رقابت» در عرصه سياسى، چيز ديگرى نمىدانند(2). اين نظر بيشتر در آراء و انديشههاى فيلسوفان عصر جديد ديده مىشود كه سياست و بازى سياست را به دست گرفتن قدرت در عرصه اجتماع و بيرون كردن رقيب در نبرد زندگى، «تنازع بقا» مىدانند(3). در اين تفسير، زندگى، عرصه تنازع، و سياست، زمينه رقابت يا خصم فرضى است. در اينگونه تفسيرها، نه حكومت به دنبال تربيت جامعه است و نه امر سياسى، مسؤوليتآور و يك موضع تعهدى و وجدانى و اخلاقى است.
نظريه متفكّران مسلمان
اما در نظر متفكران مسلمان، سياست، يك موضوع مسؤوليتدار و جامعه، جامعهاى هدفدار است كه براى رسيدن به آن جامعه مطلوب، رعايت اصول اخلاقى در امر زمامدارى لازم است. ما نظريه سه نفر از عالمان اسلامى در تعريف سياست را مىآوريم: 1. ابونصر فارابى، رابطه فرماندهى و فرمانبرى و خدمات حكومت خوب را «سياست» مىداند و از نظر او حاصل خدمات، سياست است. از ديد فارابى، حكومت خوب، آن حكومتى است كه بتواند افعال و سنن و ملكات ارادى را كه در پرتو آنها مىتوان به سعادت حقيقى رسيد، در مردم جايگزين كند و حكومتى كه سعادت پندارى ايجاد مىكند، رياست جاهلى يا «حكومت جاهليّت» است(4). 2. امام محمد غزّالى از متفكران نامدار، در صفحه 54 جلد يكم كتاب احياءالعلوم در كلّيت فعاليتهاى بشرى مىگويد: «مقاصد خلق، مجموع است در دين و دنيا و نظام دين منوط است به نظام دنيا، چه دنيا، مزرعه آخرت است و وسيلهاى است رساننده به حضرت بارى سبحانه و تعالى. براى هركس كه دنيا را وسيله و منزلت سازد نه وطن و قرارگاه. و كار دنيا منظم نشود، مگر به اعمال آدميان. و اعمال و حِرَف و صناعت ايشان از سه قسم بيرون نيست». در قسم اول، غزّالى، چهار صنعت كشاورزى، پارچهبافى، بنايى و سياست را نام مىبرد كه زندگى اجتماعى بدين چهار شغل بسته است. از نظر غزّالى، سياست همه فنون و شغلها قرار دارد(5)». روشن است كه تعريف غزّالى از سياست، بسيار وسيع و گسترده بوده و از ديد او، سياست تنها دانشى است كه زندگى صلحجويانه را به مردمان مىآموزد و راه رهايى در دنياى ديگر را نيز نشان مىدهد. 3. عبدالرحمن كواكبى از نادره انديشمندان جهان اسلام است كه كتاب او را مىتوان مانيفست نهضت مشروطيت ناميد، در كتاب «طبيعت استبداد»، اثر جاودانى خود مىگويد: «چون تعريف علم سياست آن است كه كارهاى مشترك به مقتضاى حكمت نمايند طبعا و قهرا اولين مبحثهاى آن و مهمترين آنها، بحث استبداد خواهد بود(6)». در اين تعريف، روش اداره عقلانى و از روى حكمت جامعه، سياست است؛ ولى از آنجا كه كواكبى با استبداد، خصومت دارد و از آن رنج مىبرد، تلاش مىكند كه در كتاب خود راههاى مبارزه با «ديو استبداد» را نشان دهد و با شمردن انواع استبداد و رابطه آن با مفاهيم: «استبداد و دين»، «استبداد و علم»، «استبداد و اخلاق»، «استبداد و تربيت»، «استبداد و ترقى» و ديگر انواع آن، استبداد را نابود سازد. انسان كيست؟
اين سؤال را شايد انسان، دقيقا از نخستين روزهاى شناخت خود، از خود داشته است. شاهد اين مسأله، طرح اين سؤال در نخستين ظهور گامهاى انديشه در جامعه بشرى بوده است كه در جمله معروف سقراط حكيم: «خود را بشناس» آمده است. البته آن روز، آن حكيم به اين سؤال، پاسخ معنوى، آسمانى، ملكوتى داده است كه در شعر حافظ شيراز تجلى يافته بود:
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خرابآبادم
آدم آورد در اين دير خرابآبادم
آدم آورد در اين دير خرابآبادم
هبطت اليك مِن المحلّ الأرفع
ورقاء ذات تعزيز و تمنع(7)
ورقاء ذات تعزيز و تمنع(7)
ورقاء ذات تعزيز و تمنع(7)
فلسفه ماكياول
به عقيده ماكياول، در كتاب «پرنس» هر وسيلهاى كه براى رسيدن حاكم به هدف خويش مفيد باشد، موجّه است و توسل به وسايل زير جهت تثبيت يا حفظ حكومت، مجاز است: 1. زور؛2.شدت عمل؛3.مكر و حيله؛4.سوء نيّت؛5.رياكارى؛6.تبليغات(پروپاكاند)(8). على عليهالسلام مرد سياست و اخلاق
برخلاف همه اين انديشهها، على عليهالسلام ، شهسوار اسلام و تربيتيافته خاندان وحى، نخستين مؤمن جامعه صدر اسلام و يار و ياور پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در همه عرصههاى نبرد و زندگى، آنجا كه زمام امور خلافت را به دست گرفت، از روز نخست، اصول سياسى خود را توأم با اخلاق اعلام كرد. اصولاً او آمده بود تا اخلاق را با سياست يكى كند؛ گرچه پيمودن اين راه به شكست او انجامد. اينك شواهد: 1. وقتىكه بعد از قتل عثمان، مردم مسلمان (مهاجر و انصار) به خانه او ريختند كه زمام امور را به شايستهترين فرد امّت بسپارند، او نخست امتناع كرد و مشاور بودن خود را بهتر از امامت و زمامدارى دانست و فرمود: «لأنْ أكون وزيرا خيرٌ مِنْ أنْ أكونَ اميرا(9)». او سپس پذيرش خلافت را در اثر احساس مسؤوليت در برابر احقاق حق مظلوم و گرفتن حق آنها از ظالمان دانست و اگر آشكار ساخت كه به چنين رسالتى نپردازد، هرگز به وظيفه و تعهّد خود در برابر خداوند، قيام نكرده است. 2. عزل معاويه يكى از شروط انقلابيّون بود. به نقل مسعودى در «مروج الذّهب»، ابن عباس مىگويد: وقتى كه از زيارت مكّه برگشتم ديدم پنج روز است كه عثمان كشته شده است. درِ خانه امام عليهالسلام رفتم كه به حضورش برسم؛ گفتند: مغيرة بن شعبه پيش امام است. پشت در خانه نشستم و ساعتى در انتظار ماندم تا اينكه مغيرة بيرون آمد و به من سلام كرد و گفت: كِى آمدى؟ گفتم: همين الآن رسيدهام. آنگاه خدمت امام رسيدم و به حضرتش سلام كردم. امام پرسيد: طلحه و زبير را كجا ملاقات كردى؟ گفتم: در منزل نواصف (نام محلى ميان مكه و مدينه). گفت: همراه ايشان چه كسى را ديدى؟ گفتم: ابوسعيد حارث بن هشام همراه عدهاى از قريش. گفت: آنها حتما خروج مىكنند كه خون عثمان را طلبكار شوند. به خدا آنها خودشان قاتلان عثماناند. گفتم: از موضع مغيرة بن شعبه برايم بگوييد. چرا پيش شما آمده بود؟ گفت: او بعد از دو روز از قتل عثمان پيش من آمد و خواست كه با من خلوت نمايد. خواسته او را انجام دادم و مجلس خلوتى ترتيب دادم. مغيرة گفت: خيرخواهى، ارزان است و شما ماندگار مردم هستيد و من به شما خيرخواهم. من چنين مشورت و صلاح مىبينم كه واليان عثمان را امسال ابقاء نمايى. پس از آنكه يك سال گذشت و آنها با تو بيعت كردند و كار خلافت (تو) استحكام يافت؛ آن وقت با تصميم قاطع و اختيار تامّ هر كه را دوست دارى ابقاء مىنمايى و نگه مىدارى و هر كه بخواهى عزل مىنمايى. گفتم: «واللّه لا أداهِنَ فى دينى و لا أعطى الرّياءِ فى أمرى»: «به خدا در دينم هرگز سازشكارى و تسامح نمىكنم و هرگز در كار خلافت ريا نمىنمايم». گفت: اگر چنين كارى انجام دهيد و خيرخواهى و مشورت را رد كنيد؛ هر كس را مىخواهيد عزل كنيد، معزول داريد؛ اما معاويه را ابقاء كنيد؛ زيرا او آدم جسورى است و در ميان شاميان نفوذ دارد. از طرف ديگر، براى مردم هم دليل و حجّتى در دست داريد؛ زيرا عمر (خليفه دوم) پيش از شما او را در شام حكمران قرار داده بود. گفتم: نه! به خدا هرگز معاويه را حتى دو روز هم مهلت نمىدهم. امام عليهالسلام گفت: او از پيش من بيرون رفت و سپس برگشت و گفت: قبلاً من خيرخواهى خود را با شما در ميان گذاشتم و شما امتناع كرديد و در كار خلافت، نظرى داريد. نظر شما صائب است و حق با شماست. جايز نيست كه در كار خلافت به خدعه و نيرنگ پردازيد و در آن حيله كنيد. ابن عباس مىگويد: به امام عليهالسلام عرض كردم: در نظر نخستين، مغيرة، تو را خيرخواهى كرده؛ امّا در نظر آخرى، غش و تدليس نموده است. من هم چنين صلاح و مشورت مىبينم كه معاويه را تثبيت نماييد. اگر او با تو بيعت كرد، من به عهده مىگيرم كه او را از جايگاهاش (شام) بركنار نمايم. امام عليهالسلام گفت: نه! به خدا با او به جز شمشير سخن نمىگويم. گفتم: يا اميرالمؤمنين! شما مرد شجاعى هستيد؛ امّا سخن رسولاللّه صلىاللهعليهوآله را نشنيدهايد كه مىفرمايند: «الحرب خدعة» (جنگ، حيله است)؟ گفت: بلى! گفتم: به خدا اگر سخن و مشورت مرا باور فرماييد، من بعد از ورود آنها (پذيرش دعوت شما) آنها را از قدرت و صحنه بيرون مىكنم كه هرگز نفهمند كه آيندهشان چه خواهد بود و به كجا مىروند. بىآنكه به شما ايرادى وارد شود و خطايى صورت گيرد. گفت: يابن عباس! لستُ مِنْ هنياتك و لا مِنْ هنيات معاوية فى شىءٍ تُشيرُ بِهِ عَلَىَّ بِرَأْىٍ فإذا عَصَيتك فأطعنى. «من تابع آراى سست و بىپايه تو و معاويه نيستم كه به رأى و نظرتان عمل كنم. اگر مخالف نظر تو كارى انجام دادم تو لازم است كه اطاعت كنى». گفتم: انجام مىدهم. آسانترين كارى كه من انجام مىدهم اطاعت است(10). نظريه محمود عقاد
استاد محمود عقاد، نويسنده و محقق باانصاف مصرى مىگويد: برخى از ناقدان امام عليهالسلام مىگويند كه امام، على بن ابىطالب عليهالسلام مرد شجاعى بود اما او سياستمدار نبوده است. و به نظر مصلحتانديشان به مانند مغيرة بن شعبه و ابن عباس گوش فرا نداده است. اين تهمت در ميان اصحاب امام عليهالسلام حتى در ميان دشمنان او نيز شايع بوده است و همچنان حتى بعد از عصر امام عليهالسلام ، ادامه دارد. اما اين ناقدان از خود نپرسيدهاند كه چرا امام عليهالسلام چنين كارى انجام داده است؟ آيا او مىتوانست به جز اعتقاداتش به چيز ديگرى عمل كند؟ اگر چنان انجام مىداد عاقبت امر به كجا مىرسيد؟ آيا معاويه قيام نمىكرد و يا اصحاب طمع، دل به دنيا نمىبستند و ساكت مىماندند؟ جاى دارد كه اين منتقدان از خود، اين سؤال را بپرسند. سياستمدارانى كه با امام عليهالسلام اختلاف نظر دارند، از ساحل به دريا نگاه مىكنند و هرگز به دريا از منظر كشتىبان كه كشتى را در عمق تندبادها و امواج دريا هدايت مىكند، نگاه نكردهاند. همه مسايل يادشده، قابل بحث و تأمّل است. به نظر ما، امام عليهالسلام نظرش درست بوده است و مخالفان و مشيران هرگز به درستى نظر او واقف نبودند. به نظر ما، على عليهالسلام از دو جهت حق داشت و نظرش صائب بود: 1. او بارها به عثمان انتقاد كرده بود كه معاويه را عزل كند. تثبيت معاويه، توسط عثمان از مهمترين انتقادات انقلابيّون بوده است. جايى كه عثمان انتصاب از طرف عمر را در تثبيت معاويه عذر مىآورد، و امام عليهالسلام آن را نمىپذيرفت، اگر او معاويه را تثبيت مىكرد، طرفدارانش (انقلابيون) چگونه داورى مىكردند؟ و مردم چه مىگفتند؟ 2. اساسا انقلابيّون با او شرط كرده بودند كه بعد از تسليم خلافت، استثمارگران را عزل نمايد. انقلابيّون با طلحه و زبير هنگام تخلّف آنها، با صلح مدارا نكردند و آنها را با هجوم خود از پاى درآوردند. چگونه با معاويه كه تخلّفاتش دهها برابر آن دو صحابه بود، مىساختند و راضى مىشدند كه اوضاع به حال خود باقى بماند و هيچ تغيير و تحوّلى صورت نگيرد؟ امام عليهالسلام هرگز زير بار تخلّف از وعده خود نمىرفت. آرى! امام عليهالسلام مرد عمل بود و نه وعده و وعيد. (محمود عباس عقاد، عبقريّة الامام على، از مجموعه «العبقريّات الاسلامية»، ص 760-759، دارالكتاب العربى، بيروت، 1971). او در سياست، سازشكارى نداشت و نمىخواست كه براى رسيدن به قدرت مانند هر انسان فرصتطلبى، از امكانات موجود گرچه به ناحق، استفاده كند و براى گذراندن چند روزى از حكومت دنيايى كه در نظر او، سخيفتر و بىارزشتر از آب بينى بز بود، ارزشى را زير پا بگذارد و جنايتكارى را تثبيت كند. او حكومت و سياست را پذيرفته بود تا حق را به حقدار برساند و اصول مكتبى را تحكيم كند. او مردم را براى حق مىخواست؛ ولى مردمان (آن روز) او را براى دنياى خود مىخواستند. چنين است سرنوشت رجال بزرگ تاريخ كه حتى در آخرين نفسهاى خود نيز، ارزشها را ناديده نمىگيرند و جام شوكران را انتخاب مىكنند كه خلاف قانونى مرتكب نشوند. او بارها فرموده بود كه: به خدا! معاويه از من باهوشتر نيست. او حيله مىكند و تزوير مىنمايد و اگر نبود كه ارتكاب اين دو، وجدانا حرام است، من سياستمدارترين مردم بودم. 1. دكتر رضا علوى، اصول علوم سياسى، ج 1، ص 30، انتشارات اميركبير، تهران، 1348. 2. همان. 3. براى اطلاع بيشتر در اين زمينه به فصول چهارم و پنجم كتاب ياد شده مراجعه شود. 4. ابونصر فارابى، آراء اهل مدينه فاضله، ترجمه دكتر سجادى، ص 245، انتشارات حكمت، تهران، 1365. 5. ابوحامد غزّالى، احياء علومالدين، ترجمه مؤيدالدين محمد خوارزمى، به كوشش حسين خديوجم، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ص 108-107، تهران، 1348. 6. عبدالرحمن كواكبى، طبيعت استبداد، ترجمه عبدالحسين نيزارى قاجار، تصحيح محمدجواد صاحبى، ص 209، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1363. 7. دكتر علىاصغر حلبى، تاريخ فلسفه ايرانى، ص 215، انتشارات زوار، 1361. 8. دكتر رضا علومى، اصول علوم سياسى، ج1، ص 124 - 123. 9. ابن واضح، يعقوبى، تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 52. 10. على بن الحسين المسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 356-355، دارالاندلس، بيروت، 1965.