قضاوت و زهد
دكتر احمد بهشتى همانطورى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام زندگى را -چه در دوره خلافت و چه قبل از خلافت- به زهد و پارسايى گذرانيده است، از كارگزاران و قضات نيز انتظار دارد كه زندگى را به زهد و پارسايى بگذرانند. او زهد را در دو كلمه از قرآن(1) خلاصه كرده است: يكى اينكه انسان از آنچه از دست داده، اندوهگين نشود و ديگرى آن كه به خاطر آنچه به دست آورده، دلبستگى و شادمانى نداشته باشد(2). زهد دو طرف دارد. يك طرف آن، دريغ نخوردن و ناله و شيون سرندادن بر آنچه از دست رفته و ديگرى شادمانى نكردن و عربده مستانه نكشيدن بر آنچه به دست آمده است. اگر كسى يك طرف را بگيرد و يك طرف را از دست بدهد، زهدش ناقص و يكجانبه است. كسى كه بر آنچه از دست مىدهد، ناله و آه و افسوس سرمىدهد، كى حاضر مىشود كه با مال و اولاد و بستگان و جان خويش در راه خدا جهاد كند و احيانا چيزى از ارزشهاى دنيا را از دست بدهد؟ او دلبسته همينهاست و فدا كردن آنها برايش بسيار گران و سنگين و غيرقابلتحمّل است. كسى كه به خاطر به دست آوردن يك نعمت ظاهرى، خود را گم مىكند و مست و مغرور مىشود، معلوم است كه براى به دست آوردن آن از هيچ كوششى خوددارى نمىكند و حاضر است كه به خاطر آن، دين و ايمان خود را فدا كند. ديدگاه امام در مورد حكومت
روزى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام زمام امور سياسى و دينى امّت را به دست گرفت، به واسطه رفتار عثمان و اطرافيان -مخصوصا امويان- تمايل به زندگى اشرافى و گرايش به تجمّلات، بر كارگزاران حكومت و اطرافيان آنها غالب شده بود؛ زيرا از يكسو، اموال بسيار زيادى به سوى مركز خلافت سرازير شده بود و از سوى ديگر به خاطر حيف و ميل بيتالمال و بذل و بخششهاى بىحساب و كتاب خليفه، اموال فراوانى در دست نورچشمىها و افراد متنفّذ قرار گرفته بود و مهاركردن اينها و بازپس گرفتن بيتالمال غارت شده از آنها، كار سادهاى نبود. به ويژه آنكه معاويه هم در مركز شامات بر اريكه قدرت نشسته بود و به هيچوجه حاضر نمىشد كه از خليفه منصوب پيامبر صلىاللهعليهوآله و منتخب مردم اطاعت كند. به همين جهت بود هنگامى كه مردم از حضرتش درخواست كردند كه پذيراى مسؤوليت زمامدارى شود، فرمود: «مرا بگذاريد و به ديگرى روى آوريد كه ما به استقبال وضعى مىرويم كه چند رويه و داراى رنگهاى گوناگون است(3)». او در آن خطبه تاريخى خود، از ترديدها و ناپايدارى دلها و بىثباتى عقلها و ضخامت و تيرگى ابرهاى فراگير فتنه و مبهم بودن راه راست و هموار زندگى صحيح فردى و اجتماعى و سياسى خبر داد و با درايتى بىنظير، اوضاع آشفته آينده را ترسيم كرد و با قاطعيت اعلام داشت كه اگر عهدهدار مسؤوليت شود، به راهى مىرود كه با علم و دانش خود آن را ترسيم مىكند و به تشويق و ملامت اين و آن و انتقادات بىجا و غيرخيرخواهانه بها نمىدهد. پس بهتر است كه او را به حال خود بگذارند، تا همچون افراد عادى در ميان مردم زندگى كند و ممكن است در اطاعت از زمامدار برگزيده مردم، از همگان جدىتر و استوارتر باشد. آرى در چنين شرايطى است كه فرمود: «أنا لكم وزيرٌ خيرٌ لكم منّى أميرٌ(4)». «من اگر وزير شما باشم، بهتر است كه امير شما باشم». ديدگاه حضرتش اين است كه حكومت، از ضروريات زندگى اجتماعى است، زندگى اجتماعى، نيز براى بشر ضرورت دارد. نه زندگى اجتماعى تعطيلپذير است و نه تشكيل حكومت، قابل اجتناب. مردم، زمامدار مىخواهند. لازم است كه زمامدار، شايسته و عادل باشد. اگر اين شرطها تحقق نيابد، باز هم حكومت، به هر شكلى باشد، تحقق مىيابد. او در پاسخ خوارج كه مىگفتند: حكومت از آنِ خداست، فرمود: «لابدّ للنّاس مِنْ أميرٍ بَرٍّ أو فاجرٍ(5)». «مردم را از داشتن زمامدار، گريزى نيست، خواه زمامدار نيكوكار يا بدكار». البته ضرورت حكومت، مجوز اين نيست كه مردم احساس مسؤوليت نكنند و نسبت به اين امر مهم و حياتى و حسّاس، بىتفاوت باشند. اينجاست كه در ديدگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام مبنى بر مردمسالارى دينى يا دموكراسى اسلامى ضرورت پيدا مىكند. پيدا بود كه در آن شرايط، تنها خود آن حضرت، گزينه مردمسالارى دينى بود و شخص ديگرى صلاحيت نداشت كه بر مسند حسّاس حكومتى كه هم دينى باشد و هم مردمى، تكيه زند. اما چنين حكومتى، سختىها و مشكلات فراوانى دارد تنها چيزى كه مىتواند از كمّيّت و كيفيّت آن بكاهد، پايمردى و خلوص و همراهى و همكارى مردم است كه در آن شرايط، به دشوارى قابل تحقق بود. پس يا بايد مردم، خود را براى چنين حكومتى آماده كنند، يا اگر آماده نيستند، شخص ديگرى انتخاب كنند كه در اين صورت، انتخاب چنين شخصى، خارج از ضوابط مردمسالارى دينى است؛ ولى اگر آن شخص با رأى قاطع مردم بر سر كار آيد، بايد نام حكومتش را حكومت دموكراتيك يا مردمسالارانه گذاشت، آن هم نه از نوع آنچه در دنياى امروز مطرح است كه در حقيقت بايد نامش را نمايش فيلم بىمحتواى مردمسالارى گذاشت. امام عليهالسلام در اين باره فرمود: «و لعلّى أَسْمَعُكُمْ و أَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُموهُ أَمْرَكُمْ(6)». «شايد نسبت به كسى كه شما زمام امورتان را به او مىسپاريد، از شما گوشبه فرمانتر و مطيعتر باشم». چه زيبا و لطيف و دلنشين است اين كلام حضرت كه راه و رسم حكومت مردمسالارى را به انسانها نشان مىدهد و خود نيز براى تقويت و حمايت آن، اعلام آمادگى مىكند! او با عبارت «من ولّيتموه» نشان مىدهد كه حكومت را بايد مردم روى كار بياورند. طبعا اگر مردم، ديندار باشند، كسى را بر سر كار مىآورند كه ضوابط و شرايط دينى در او جمع باشد و اگر ديندار نباشد، چنين كسى را بر سر كار نمىآورند؛ ولى در هر حال نبايد از حق انتخاب، چشمپوشى كنند. اگر اين دو قسم حكومت، تحقق نيافت، نوبت مىرسد به سلطه جبّارانه ديكتاتورها و آنهايى كه شيوهاى جز خونخوارى و جنايت ندارند. مشكلات چهارگانه حكومتها
مىتوان مشكلات يك حكومت را در چهار چيز خلاصه كرد: قضايى، اقتصادى، دفاعى و فرهنگى. مشكلاتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام براى نظام مردمسالارى دينى كه جز خودش كسى شايستگى قبول مسؤوليت رهبرى و اداره آن را نداشت، پيشبينى مىكرد، خارج از امور چهارگانه فوق نبود. متأسفانه بعد از رحلت رهبر بزرگ اسلام و با توجه به افزايش روزافزون جمعيت مسلمانان، كار فرهنگى آنچنانى صورت نگرفته بود؛ به همين جهت مسلمانان از نظر فرهنگى رشدى نداشتند. به خصوص كه نقل احاديث نبوى، سانسور بوده و حضرتش هم به مدت 25 سال -به حكم ضرورت- چارهاى جز سكوت و گوشهگيرى نداشته و اگر احيانا با او مشورتى مىشد يا به تذكرات خيرخواهانهاش توجه مىكردند، نه به خاطر مصالح اسلام و امّت بود، بلكه انگيزههاى ديگرى دخالت داشت. هرچند انگيزه آن حضرت، خدمت به اسلام و امّت اسلامى براى تحصيل رضاى حق بود. مشكل اقتصادى، چشمگير است. در آن شرايط، فاصله طبقاتى و تمركز ثروت در دست افراد وابسته به دستگاه خلافت، بيداد مىكرد و طبعا مبارزه با مفاسد اقتصادى، مشكلات بسيارى داشت، آنهم براى كسى كه مىفرمود: «واللّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قد تُزَوِّجَ بِهِ النّساءُ و مُلِكَ بِهِ الإماءُ لرددتُهُ(7)». «سوگند به خدا، اگر ببينم كه (اموال عمومى) به مهر زنان يا بهاى كنيزان رفته، آن را بازمىگردانم». امام عليهالسلام سياستش بر مبناى عدالت اقتصادى بود و حقيقتا باور داشت كه اگر مردم عدالت را برنتابند، ستم را بر خود سختتر و ناهموارتر مىيابند و آنچه براى زندگى مردم گشايش و آسايش و خوشبختى به ارمغان مىآورد، همانا عدالت اقتصادى است(8). مشكل دفاعى نيز از مشكلات آينده نظام مردمسالارانه علوى بود. او به خوبى مىدانست كه حكومتش با قيامها و شورشهاى غلط و جاهلانه يا هواپرستانه روبهرو مىشود و اين مردماند كه بايد يار و مددكار حضرتش در جنگهاى آينده باشند؛ ولى تجربه ثابت كرد كه در شورش جمل و سركشى معاويه و ستيزهخواهى خوارج جاهل، ياران آگاه و مخلص و فداكار، اندك بودند.
مدار شريح قاضى
اكنون سخن بر سر مشكلات قضايى است. نظام مردمسالارى علوى بايد از قضاتى سالم، عادل، بصير و به دور از تجمّلات زندگى مادّى برخوردار باشد. اگر نظام قضايى، هماهنگ با سياستهاى اجرايى و دفاعى و فرهنگى علوى نباشد و خود نغمه ناموزونى ساز كند كه با تمام مبانى حكومتى امام پرهيزكاران ناسازگار باشد، چه خواهد شد؟ اگر شريح را كه دستپرورده عثمان و عثمانيان بود، افرادى مغرض يا ناآگاه بر حضرتش تحميل كنند و او ناگزير شود كه او را ابقا كند، چه پيش مىآيد؟ طبعا اگر مردم، ديندار باشند، كسى را بر سر كار مىآورند كه ضوابط و شرايط دينى در او جمع باشد و اگر ديندار نباشد، چنين كسى را بر سر كار نمىآورند؛ ولى در هر حال نبايد از حق انتخاب، چشمپوشى كنند. اگر اين دو قسم حكومت، تحقق نيافت، نوبت مىرسد به سلطه جبّارانه ديكتاتورها و آنهايى كه شيوهاى جز خونخوارى و جنايت ندارند. متأسفانه چنين شد و فردى چون شريح در دستگاه قضايى به كارش ادامه داد. او كه در مركز حكومت علوى بر مسند قضاوت تكيه دارد، سمت برترى نسبت به ساير قضات دارد. او در حكم قاضىالقضات و رئيس قوه قضائيه است. بنابراين، الگوى ساير قضات است. با چنين ابزارهاى قضايى سستنهاد، چگونه ممكن است كه عدل بىهمتاى علوى تحقق يابد و جلوى مفاسد اقتصادى و ريخت و پاشها و تعديات و تجاوزات -به هر نحوى كه باشد- گرفته شود. البته اميرالمؤمنين عليهالسلام تا سر حدّ امكان، خود، بر امور قضايى اشراف داشت و دكّة القضاى حضرتش در مسجد كوفه، همچنان به عنوان سندى گويا از تلاشهاى آن حضرت پابرجاست. شريح كاملاً تحت نظر و مراقبت شخص امام بود. حضرتش نه تنها بر داورىها و احكام صادره وى نظارت داشت، بلكه تمام كارها و خريدها و هزينههاى زندگى شخصى او را مراقبت مىكرد، تا مبادا كارى كند كه با نظام اجرايى و قضايى و حكومتى عادلانه آن بزرگوار، ناهمخوان و نامتناسب باشد. از نظر امام، مهم اين بود كه قاضى سابقهدار كوفه، زهد و پارسايى و قناعت پيشه كند؛ گو اينكه از مسند قضاوت سوءاستفاده نكند و به رشوه و هدايايى كه معمولاً صاحبان مقام را در معرض خطر قرار مىدهد، آلوده نشود. اگر شريح به خاطر تجاوز از مرز قناعت و زهد، مورد مؤاخذه قرار گيرد، به خاطر پيشگيرى است. كسى كه در پى تجمّلات و زرق و برق و ظواهر زندگى باشد، قطعا در معرض خطر است. به خصوص كه تأمين همه خواستههاى مادّى از راه خواستههاى حلال و در آمدهاى مشروع و مباح، ممكن نخواهد بود. حضرتش نخست او را از اينكه در خريد خانه 80 دينارى از مال حرام و سرمايههاى بادآورده نامشروع استفاده كرده باشد، برحذر داشته و توصيه كرده است كه از مال ديگران و پولهاى حرام استفاده نشود: «إذا قد خَسِرْتَ دارَ الدُّنيا و دار الآخرة». «كه در اين صورت هم خانه دنيا را تباه كردهاى و هم خانه آخرت را». چرا تباهى خانه دنيا و آخرت؟
اين سؤال براى هر خوانندهاى مطرح است كه چگونه شريح با خريد خانهاى اشرافى، نه تنها خانه آخرت كه خانه دنيا را هم تباه كرده است؟ او به هر ترفندى كه به كار گرفته، حداقل صاحب خانه دنيا شده و چند روزى بر توسن مراد نشسته و سرانجام ديده بر هم مىنهد و با دست خالى رهسپار عالمى مىشود كه در آنجا -به خاطر تخلّف از تكاليف و وظايف يك قاضى متعهد- خانهاى كه در آن بيارامد و به نعمتهاى آن جهان سرگرم و دلگرم و بانشاط گردد، برايش فراهم نيست. پاسخ سؤال، روشن است. مگر مدت اقامت شريح در آن خانه دنيوى چقدر است؟ درست است كه او نسبتا عمرى طولانى داشته است؛ ولى مگر نه عاقبت بايد بميرد و با سختى و ندامت دل از همه تعلقات بركَند و به زير خاك برود؟ او در حال جان كندن به ياد ثروتهايى كه گردآورده مىافتد، همان ثروتهايى كه از حلال و حرام و شبههناك گردآمده و گناه جمعآورى آنها بر دوشش مانده و اكنون بايد از آنها جدا شود و پى سرنوشت شوم خود برود. «تبقى لمن وراءَهُ ينعمونَ فيها و يَتَمَتَّعونَ بها فَيَكونَ المُهَناءُ لغيرهِ و العِبْءُ على ظهرِهِ و المرءُ قد غلقَتْ رهونُهُ بها فهوَ يَعَضُّ يَدَهُ ندامةً». «اموال براى ديگران بر جاى مىماند، تا از آن بهرهمند شوند و فايده گيرند. راحتى و خوشى اموال براى ديگران و كيفرش بر دوش اوست و او در گرو آن اموال است و دست خود را از پشيمانى مىگزد». به راستى يك عمر خوشى و لذّت و عيش و نوش، نمىتواند جبران سختىها و حسرتها و ندامتهاى لحظه جاندادن و ارتحال را بكند. كدام خسران و زيان، از اين بدتر و سختتر و ناگوارتر است؟ انسان عاقل هرگز بر چنين حياتى دل نمىبندد! هشدار از بىاعتبارى دنيا
چه خوب بود شريح، به سادهزيستى و زندگى زاهدانه رئيس حكومت و شخص اول مملكت، توجه مىكرد و دست به كارى كه كارگزاران دولت را به سوى تجمّلپرستى و دلبستگى به زرق و برق دنيا سوق مىداد، نمىزد! اكنون كار از كار گذشته و عملى كه بر خلاف مصالح امّت اسلامى و دولت نوپاى علوى است، صورت گرفته؛ ولى زمان هشدار دادن و موعظهكردن سپرى نگشته و بنابراين، حضرتش بايد به خاطر بيدارى و هشيارى ديگران هم كه باشد، سخنانى پندآموز و عبرتآميز بر زبان آرد، تا هم معاصران را به كار آيد و هم الگويى باشد براى همه دولتمردان در همه عصرها و در سراسر اين كره خاكى. او به شريح قاضى فرمود: «اگر به هنگام خريد خانه نزد من آمده بودى، براى تو سندى مىنوشتم كه براى خريد آن خانه به درهمى، يا بيشتر رغبت نمىكردى». تنظيم سند مالكيّت، از كارهاى ظريف و حسّاس است. تنظيمكنندگان سند، از عباراتى روشن و الفاظى صريح استفاده مىكنند و مساحت و حدود چهارگانه ملك را بهطور دقيق به نگارش درمىآورند تا هيچگونه زمينهاى براى اختلاف و اشتباه پديد نيايد. اينگونه محكمكارىها، همه، جنبه دنيوى و مادى دارد. امّا سندى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام تنظيم كرد، از محكمكارىهايى برخوردار بود كه آخرت را بها مىداد و دنيا را بىاعتبار مىنمود. مادّيّت را كمبها و معنويّت را پرارزش مىساخت. سند تنظيمى امام براى خانه شريح
در سند تنظيمى اميرالمؤمنين عليهالسلام خريدار، بندهاى خوار معرفى و فروشنده، مردهاى آماده كوچ. خانهاى كه خريدارى مىشود، در سراى فريب و در محله نابودشوندگان و كوچه هلاكشدگان قرار دارد. جهات چهارگانه خانه، جز غم و اندوه و حسرت و آه، چيزى به بار نمىآورد. معمولاً تنظيمكنندگان سند خانه، شرق و غرب و شمال و جنوب را معين مىكنند؛ ولى حضرتش جهات چهارگانه را اينگونه ترسيم مىكند: «الحدُّ الأوّلُ ينتهى الى دَواعِى الآفاتِ». «نخستين حدّ آن به آفتها و بلاها منتهى مىشود». «و الحدّ الثّانى ينتهى الى دواعِى المُصيباتِ». «حد دوم آن به مصيبتها منتهى مىشود». «و الحدّ الثّالث ينتهى الى الهوىَ المرْدى». «و حد سوم به هوا و هوسهاى سستكننده منتهى مىشود». «و الحدّ الرّابع ينتهى الىَ الشَّيْطانِ المُغْوى». «و حد چهارم به شيطان گمراهكننده ختم مىشود». به راستى خانهاى كه يك سوى آن آفتها و يك سوى آن مصيبتها و يك سوى آن در معرض سيلاب هواها و هوسهاى ويرانگر قرار دارد و در يك سوى آن شيطان گمراهكننده در كمين است چه جاى دلبستگى و شيفتگى است! جالب اين كه از قضا! درِ خانه در همين سوى گشوده مىشود و هر بار كه صاحب خانه، خارج يا داخل مىشود، با شيطانى كه در كمين نشسته، تا با تير وسوسهها و گمراهكردنها او را نشانه رود، روبهرو مىشود! اين خانه را يك فريبخورده آزمند و يك دلباخته مستمند، از كسى خريده كه خود به زودى از اين سراى فانى رخت مىبندد و به سوى سراى باقى مىشتابد. خريدار، گرفتار آرزوهاى دور و دراز، خانه را به مبلغى خريده كه او را از عزّت و قناعت خارج ساخته و به خوارى و دنياپرستى كشانده است. در اين معامله سفيهانه چه كسى ضامن درك شرعى است؟ فروشنده بىنوايى كه در حال كوچ كردن است يا شخص ثالثى از سنخ همين فروشنده و خريدار؟ خير، هيچكدام! بلكه همان كه اجساد پادشاهان را مىپوساند و جان جبّاران را مىستاند و سلطنت فرعونصفتانى چون كسرى و قيصر و تُبّع و حِمْيَر را به دست نيستى و زوال مىسپارد. آرى همان پروردگار باقى و همان خداى يكتاى لايزال. سرانجام، روزى فرامىرسد كه داورى و قضاوت نهايى صادر مىشود. آن روز را بايد روز زيان و بدبختى تبهكاران ناميد. «و خَسِرَ هُنا لِكَ المُبْطِلونَ(9)». پس چرا جمع مال فراوان و فزونطلبى و چرا بناى كاخها و محكمكارى و تجمّلگرايى و چرا به بهانه داشتن اولاد، به ذخيره پول و زراندوزى و گنجورى و تملّك خانه و زمين و كارخانه و مزرعه پرداختن و از عاقبت كار و روز حساب و مؤاخذه، غافل شدن؟! مگر نه همگى بايد به پاى حسابرسى الهى و جايگاه كيفر و پاداش، رانده شوند؟! آيا سوءاستفاده از قدرت و موقعيت، به آنهمه بدبختىها و سيهروزىها مىارزد؟ «شَهِدَ بِذلِكَ العَقْلُ إذا خَرَجَ مِنْ أسْرِ الهَوى و سَلِمَ مِنْ علائقِ الدّنيا». اگر بنا باشد، پاى هر سندى گواهى امضا كند -و حق هم همين است- سندى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام تنظيم كرده است، گواهش عقل است، آن هم نه عقل سياستمداران حيلهگر و نه عقل اقتصاددانان مالپرست و نه عقل قاضيان شيفته مسند قضاوت و فريفته پول و ثروت و نه عقل مصلحتانديشان دنيادوست و حسابگر و چرتكهاندازان دنياپرست، بلكه عقلى ديگر بايد و خردى ديگر شايد كه از اسارت هواى نفس، آزاد گشته و طوق رقيّت و بردگى از پايش واكنده و از علايق دنيوى به سلامت و مناعت و عزّت نفس و قناعت، وارسته باشد. آرى شاهد عادل همين است. عقل، نعمت بسيار بزرگى است. خواجه عبداللّه انصارى در راز و نيازش گفت: «خدايا! آن راكه عقل ندادى، چه دادى و آن را كه عقل دادى چه ندادى»؟! عقل در هر راهى كه به كار بيفتد، مطلوب است. عقل اقتصادى و عقل سياسى و عقل نظامى و عقل علمى و عقل فلسفى و كلامى، لازمه زندگى انسانى است؛ مشروط بر اينكه پاىبند هوا و هوس و غدر و فجور و گرفتار دام شرور نباشد. مردم نادان، معاويه را به زيركى و هوشيارى و خردمندى سياسى مىستودند و حضرتش را تخطئه مىكردند. او در پاسخ آنها فرمود: «به خدا! معاويه از من سياستمدارتر و عاقلتر نيست؛ ولى او به غدر و خيانت و فجور روى مىآورد». «و لولا كَراهيةُ الغدرِ لكنتُ مِنْ أدْهَى النّاس(10)». «اگر نيرنگ، ناپسند نبود، من (در نظر آن دسته از مردم) از زيركترين افراد بودم». 1. حديد: 23. 2. الزّهد كلّه بين كلمتين من القرآن، قال اللّه سبحانه: «لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم» و من لم يأس على الماضى و لم يفرح بالآتى فقد أخذ الزّهد بطرفيه. (نهجالبلاغه، حكمت 439). 3. دَعُونِى و التَمِسُوا غَيْرى فإنّا مَسَْتقبلُونَ أمْرا لهُ وجوهٌ و ألوانٌ. (نهجالبلاغه، خطبه 90 يا 92). 4. همان. 5. نهجالبلاغه، خطبه 40. 6. نهجالبلاغه، خطبه 90 يا 92. 7. نهجالبلاغه، خطبه 15. 8. إنّ فى العدلِ سعةً و من ضاقَ عليهِ العدلُ فالجورُ عليه أضيقُ(نهجالبلاغه، خطبه 15). 9. مؤمنون: 78. 10. نهجالبلاغه، خطبه 200.