اخلاق و عرفان اسلامی (53) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

اخلاق و عرفان اسلامی (53) - نسخه متنی

محمدتقی مصباح یزدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید





اخلاق و عرفان اسلامى


استاد محمدتقى مصباح



اشاره:


در شماره‏هاى پيشين، شرح بخش‏هايى از سلسله بحث‏هاى اخلاق حضرت استاد در تبيين وصاياى حضرت امام جعفر صادق(ع) به عبدالله بن جندب را به محضر اهل معرفت عرضه داشتيم. اكنون بخش ديگرى از اين روايت‏شريف را تقديم مى‏داريم:



مفهوم خوف و رجاء و تاثير انگيزه در انجام اعمال اختيارى انسان


امام صادق(ع) در بخشى از وصيت‏خود به ابن جندب، نجات يافتگان از عذاب الهى را كسانى معرفى مى‏كند كه خوف و رجاء حقيقى متعادل در دل‏هايشان وجود دارد: «يهلك المتكل على عمله و لا ينجوالمجترء على الذنوب الواثق برحمة‏الله. قلت فمن ينجو؟ قال الذينهم بين الرجاء والخوف كان قلوبهم فى مخلب طائر شوقا الى الثواب و خوفا من العذاب‏»; (1) كسى كه به اعمال خود [اعمال خوب] اتكال دارد، به هلاكت مى‏رسد و كسى هم كه به اميد رحمت‏خداوند، بر انجام گناهان تجرى پيدا مى‏كند نجات نخواهد يافت. [ابن جندب] سؤال كرد پس چه كسى نجات پيدا مى‏كند؟ حضرت فرمودند: كسانى كه حالشان ميان خوف و رجاء باشد [يعنى نه خوف‏شان آن چنان است كه از آمرزش گناهانشان نااميد باشند و نه رجاءشان آن چنان است كه جرات ارتكاب گناه را داشته باشند]. حالت آن‏ها مانند حالت پرنده‏اى است كه دانه‏اى را در منقار دارد [هر لحظه احتمال مى‏رود دانه از منقارش رها شود و يا فرو رود]، هم شوق به ثواب در دل‏هايشان وجود دارد و هم خوف از عذاب.



رواياتى از ائمه معصومين: آمده است كه بيان مى‏دارد در دل مؤمن دو نور وجود دارد; يكى نور خوف و يكى هم نور رجاء كه اگر آن‏ها را در دو كفه يك ترازو قرار دهند، هيچ كدام از ديگرى سنگين‏تر نخواهد بود.



انسان براى انجام كارهاى اختيارى خود حتما بايد انگيزه‏اى داشته باشد. به تعبير فلاسفه، بايد مبادى اراده يعنى حالاتى روحى و قلبى در فرد پديد آيد تا وادار به انجام كارى شود. مهم‏ترين انگيزه‏اى كه باعث مى‏شود تا انسان كارى را انجام دهد و ياامورى را ترك نمايد، احساس لذت و درد است. اگر انسان اطمينان داشته باشد كه با انجام يك كار خاص احساس لذتى برايش فراهم خواهد شد، با انگيزه و اميدوارى آن كار را انجام مى‏دهد و برعكس، براى در امان ماندن از ناراحتى و درد و رنج، يك سرى كارها را ترك خواهد كرد. اين حالت، يك عامل مشتركى است‏بين انسان و حيوان و هر موجودى كه داراى قدرت اراده و اختيار مى‏باشد. احساس لذت و درد در انسان قابل گسترش است; يعنى انسان براى رسيدن به لذت و يا فرار از درد، بايد مقدماتى را انجام دهد. مثلا يك نفر كه از صبح تا شب كار مى‏كند و زحمت مى‏كشد اميد دارد تا لقمه نانى را به دست‏بياورد و با خوردن آن لذت ببرد. فلاسفه بعضا براى اين‏گونه لذت‏هايى كه احتياج به انجام مقدماتى دارد، تعبير «نفع‏» را به كار مى‏برند. مثلا مى‏گويند خوردن دارو نافع است; يعنى صرف خوردن آن لذتى ندارد، بلكه مقدمه‏اى است‏براى اين‏كه انسان به سلامتى برسد. اما انگيزه انجام يك سرى كارها، نه لذت است و نه نفع، بلكه «مصلحت‏» مى‏باشد. مثلا كسى كه بيمارستانى رااحداث‏كرده‏است،نه مستقيما از ساختن آن لذت برده و نه نفعى براى او خواهد داشت، اما كارى است كه مصلحت دارد. او وقتى كه مى‏بيند بيمارانى با بسترى شدن در آن بيمارستان از مرگ حتمى نجات پيدا مى‏كنند و بهبودى مى‏يابند، احساس رضايت و لذت مى‏كند. امورى هم‏چون تحصيل علم و انجام عبادت نيز جزو اين‏گونه كارها مى‏باشند.



بنابراين، مى‏توانيم بگوييم هر كارى كه يك موجود زنده با اراده انجام مى‏دهد، براى اين است كه به يك امر مطلوبى برسد و يا از امور نامطلوب در امان باشد. در امور مطلوب، تحقق خير و صلاح انسان و جامعه ملاك عمل است و متقابلا در امور نامطلوب پرهيز از درد، ضرر و كارهايى كه به صلاح جامعه نيست مدنظر مى‏باشد.



گاهى اوقات انسان براى به دست‏آوردن برخى از امور مطلوب هيچ تلاشى نمى‏كند. مثلا براى همه ما مطلوب است كه نفس بكشيم تا زنده بمانيم، اما هيچ تلاشى براى آن انجام نمى‏دهيم. در حالى كه گاهى اوقات براى رسيدن به امرى مطلوب بايد مقدماتى فراهم كنيم تا در آينده از نتايج آن بهره ببريم. اگر بدانيم كه تحقق يك كارى اصلا امكان‏پذير نيست، براى رسيدن به آن هيچ‏گاه تلاش نمى‏كنيم، اما اگر يقين داشته باشيم كه آن كار شدنى است و يا حتى احتمال تحقق آن را هم در آينده بدهيم، حتما براى آن تلاش خواهيم كرد. به وجود آمدن چنين حالتى در انسان، «اميد» يا «رجاء» نام دارد. رجا، يعنى اين‏كه انسان به تحقق يافتن امرى مطلوب، كه يقين دارد يا احتمال مى‏دهد در آينده به وقوع مى‏پيوندد، اميد داشته باشد. در مقابل، خوف يعنى اين‏كه انسان از تحقق يافتن امرى نامطلوب، كه يقين دارد يا احتمال مى‏دهد در آينده به وقوع بپيوندد، ترس و واهمه داشته باشد.



بنابراين، انسان همواره براى انجام دادن و يا انجام ندادن اعمال اختيارى خود، به دو عامل اميد و ترس توجه دارد; اميد به اين‏كه در اثر يك كار خوب، امرى مطلوب حاصل مى‏شود و ترس از اين‏كه در اثر يك كار بد، امرى نامطلوب تحقق مى‏يابد. البته هر كدام از دو عامل اميد و ترس داراى دو وجه مى‏باشد; يعنى انسان هم مى‏تواند اميد داشته باشد كه امر مطلوبى حاصل شود و هم اميد داشته باشد كه امر نامطلوبى دفع گردد. مثلا انسان هم مى‏تواند اميد داشته باشد كه سلامتى‏اش را به دست آورد و هم اميد داشته باشد كه بيمارى‏اش برطرف شود. از سوى ديگر، انسان هم مى‏تواند از اين‏كه امر مطلوبى از دست‏برود و يا امر نامطلوبى حاصل شود ترس و واهمه داشته باشد; مثلا هم از اين‏كه سلامتى‏اش از بين برود، و هم از اين‏كه ناخوشى و مرضى پيدا كند، بترسد.



رابطه ميزان شناخت افراد با اميدها و ترس‏ها


اميد و ترس افراد به ميزان شناخت و معرفت و نيازهايى كه درك مى‏كنند بستگى دارد. مثلا ترس و اميد يك كودك دو سه ساله فقط در محدوده خواسته‏هايى كه دارد شكل مى‏گيرد. او هيچ وقت نسبت‏به مسائل بين‏المللى، مسائل اجتماعى، مسائل معنوى و اخروى و... ترس و اميدى ندارد; زيرا هيچ تصورى از آن‏ها ندارد. و يا مثلا، از يك سو، افراد عادى از بيمارى، فقر، گرفتارى‏هاى زندگى و... ترس دارند و از سوى دگير، اميد دارند كه پول‏دار بشوند و همسر خوب، خانه خوب و موقعيت اجتماعى خوبى به دست آورند. افرادى كه يك مقدار معرفت‏شان بيش‏تر است، مسائل معنوى را هم در نظر مى‏گيرند. براى مثال، از اين‏كه عقل و ايمان‏شان از بين برود مى‏ترسند و اميد دارند كه بر معرفت و ايمان‏شان افزوده شود. كسانى هم كه به آخرت ايمان دارند، به ثواب‏هاى اخروى اميد دارند و از عذاب‏هاى اخروى مى‏ترسند.



فلسفه ارسال دين، براى اين است كه دايره اميدها و ترس‏ها را گسترش دهد; يعنى به انسان بفهماند كه فقط نبايد از گرسنگى، بيمارى، صاعقه و... ترسيد، بلكه بالاتر از اين‏ها بايد از اين‏كه به انسانيت انسان لطمه بخورد، روح و قلب انسان آلوده و سياه شود، عذابى از ناحيه خداوند در دنيا و آخرت به انسان برسد و از همه مهم‏تر، خداوند از انسان ناراضى شود و به او اعتنايى نكند، ترسيد. همه افراد به يك اندازه از اين مسائل نمى‏ترسند. مثلا، بچه‏ها اين‏گونه ترس‏ها را به هيچ وجه درك نمى‏كنند; زيرا آن‏ها نمى‏دانند براى چه خداوند از ما ناراضى مى‏شود. انسان‏هايى كه در درجات اول ايمان قرار دارند، از عذاب‏هاى آخرت و جهنم مى‏ترسند، اما ترس كسانى كه در مراتب عالى‏تر ايمان هستند، با آن‏ها فرق مى‏كند; مثلا اين‏گونه افراد مى‏ترسند كه محبوب‏شان از آن‏ها دلخور شود يا اين‏كه خداوند ديگر به آن‏ها اعتنايى نكند. البته، بچه‏ها هم توانايى درك بعضى مسائل در اين حد را دارند. براى مثال، وقتى پدر يا مادرشان با آن‏ها قهر مى‏كنند، تا حدودى دليل آن را مى‏فهمند. هيچ تنبيهى براى كودك بدتر از بى‏توجهى و قطع نوازش و مهر و محبت مادرى نيست. بالاترين نياز فطرى انسان اين است كه خداوند به او عنايت داشته باشد.



قرآن كريم يكى از بزرگ‏ترين عذاب‏هاى الهى در روز قيامت را سخن نگفتن خداوند با افراد شقى ذكر كرده و مى‏فرمايد: «... و لايكلمهم الله ولاينظر اليهم يوم القيامة و لايزكيهم و لهم عذاب اليم‏» (آل‏عمران: 77) اين عذاب، از هر عذاب جهنمى بدتر است. شايد ما الان به خوبى درك نكنيم كه اين چه نوع عذابى است، اما آن وقتى كه اين نياز را در وجودمان احساس كرديم و از عنايت‏خداوند (سخن گفتن و نگاه و توجه خدا) محروم شديم، آن‏گاه خواهيم فهميد كه چه نعمتى را از دست داده‏ايم.



بنابراين، خوف و رجاء منحصر به امور دنيايى نيست; يعنى فقط امورى را كه در دنيا از آن‏ها مى‏ترسيم يا به آن‏ها اميد داريم شامل نمى‏شود، بلكه ما با بالا بردن معرفت‏مان بايد بفهميم چه چيزهايى ترسيدنى و چه چيزهايى اميد بستنى است.



خوف و رجاء از خدا، عامل حركت انسانى


ما علاوه بر اين‏كه بايد از برخى امور بترسيم، بايد از كسانى هم كه ممكن است اين ترس از ناحيه آنان صورت گيرد حساب ببريم. مثلا، ما علاوه بر اين‏كه بايد از عذاب آخرت بترسيم، بايد از كسى كه اين عذاب را ممكن است وارد كند نيز حساب ببريم و او را بشناسيم. براى مثال، يك وقت انسان مى‏ترسد از اين‏كه مبادا مبتلا به وبا، سرطان و يا ايدز گردد و يك وقت نيز كسى را مى‏شناسد كه مى‏تواند عذابى را بر او وارد و يا از او دفع كند. از اين‏روى، شناخت پيدا كردن نسبت‏به كسى كه توانايى وارد كردن عذاب و يا دفع آن را دارد، امرى لازم و ضرورى است. كسانى كه اعتقاد به معاد دارند; يعنى به زندگى پس از مرگ و نيز عذاب و ثواب آخرت معتقدند اما نمى‏دانند كه اختيار اين عذاب‏ها وثواب‏هادر دست كيست، در واقع خداوند را نمى‏شناسند. از شواهد و قراين موجود چنين به دست مى‏آيد كه در هزاران سال قبل، انسان‏هايى مى‏زيسته‏اند كه به عالم آخرت معتقد بوده و مى‏دانسته‏اند كه در آن‏جا گرسنگى و ناراحتى‏هايى هست. برخى از باستان‏شناسان در كاوش‏هاى خود به خوشه‏هاى گندمى برخورد كرده‏اند كه همراه با اجساد انسان‏هايى كه گويا از افراد سرشناس زمان خود بوده‏اند، دفن شده بودند. در واقع آن‏ها با اين‏كار خود خواسته‏اند تا هنگام زنده شدن مردگان در عالم پس از مرگ، براى رفع گرسنگى خود از اين گندم‏ها تناول كنند تا از گرسنگى تلف نشوند!



بنابراين، اسلام فقط منادى وجود جهانى پس از مرگ و اين‏كه در آن‏جا عذاب‏ها و ثواب‏هايى وجود دارد نيست، بلكه اسلام درصدد آن است تا به انسان بفهماند كه اختيار اين عذاب‏ها و ثواب‏ها در دست‏خداست; اگر مى‏خواهيد به آن عذاب‏ها مبتلا نشويد، بايد از خدا بترسيد. البته، اين ترس اصالتا ناشى از اعمال خود افراد در اين دنياست; يعنى اگر انسان‏ها كار بدى‏بكنند، مبتلا به عذابى مى‏شوند كه آن عذاب را خداوند بر آن‏ها نازل خواهد كرد. انسان بايد ترس از خدا داشته باشد تا هم به امور نامطلوب و ناپسنديده دنيا و آخرت مبتلا نشود و هم امور مطلوب و پسنديده دنيا و آخرت را به دست آورد و اين امر، تنها در پرتو اطاعت از خداوند امكان‏پذير است.



عامل حركت انسانى در قالب معرفت اسلامى، خوف از خدا و رجاء از خدا است. دو عامل خوف و رجاء موجب مى‏شود تا انسان‏ها بر حسب مراتب ايمان و معرفت‏خود، به عبادت خدا بپردازند; عبادت برخى افراد به دليل ترس از عذاب جهنم است و كسانى كه از درجات ايمان بالاترى برخوردارند، از ترس اين‏كه مبادا از چشم خدا بيفتند عبادت خدا مى‏كنند: «فهبنى... صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك‏»; اگر بر عذابت صبر كنم، چطور مى‏توانم بر فراقت صبر كنم؟



حد نصاب خوف و رجاء


خوف و رجاء امرى تشكيكى و ذومراتب است و داراى حد نصابى است كه حداقل مرتبه آن را بايد مؤمن داشته باشد. اگر اميد انسان به رحمت‏خداوند به گونه‏اى باشد كه فكر كند كارهاى او ديگر دخالتى در آن ندارد و آن‏قدر رحمت‏خدا واسع است كه همه را مى‏آمرزد، باعث مى‏شود تا انسان گستاخ شود و از ارتكاب گناهان باكى نداشته باشد. اين اميد، در واقع يك رجاء كاذب است و واقعيت ندارد; زيرا خداوند از روى اعمال خود افراد، آن‏ها را مى‏آمرزد و به بهشت مى‏برد و يا عذاب نموده و به جهنم مى‏برد. بنابراين، داشتن مرتبه‏اى از خوف كه مانع از گناه مى‏شود و نيز حدى از رجاء كه موجب انجام اعمال خوب مى‏گردد، واجب و لازم است. البته، بين اين دو عامل بايد توازن برقرار باشد; يعنى اگر رجاء طورى باشد كه بر خوف غلبه كند و خوف كم شود به حدى كه ديگر انگيزه ترك گناه در انسان باقى نماند، انسان مبتلا به گناه مى‏شود كه در آن هلاكت است. اگر خوف هم بيش از رجاء باشد خطاست; يعنى فرد نبايد فكر كند كه چون مرتكب گناهى شده است‏حتما خدا او را به جهنم خواهد برد. چنين فردى بايد توبه كند و با انجام كارهاى خوب، به رحمت و آمرزش خداوند اميد و رجاء داشته باشد.



مراتب ديگرى از خوف و رجاء مخصوص كسانى است كه درجه ايمان و معرفت‏شان بيش‏تر است. معرفت اين‏گونه افراد بعضا تا بدان‏جا مى‏رسد كه حتى مى‏توانند سرنوشت‏خودشان را ببينند و از اين‏كه خداوند در آن عالم چه چيزهايى به آن‏ها خواهد داد، خبر دار شوند. البته، شايد تصور اين حالت‏براى ما مشكل باشد. كسانى هم هستند كه صرف توجه به صفات جلاليه الهى موجب خوف‏شان مى‏شود و يا از اين‏كه خداوند چه عذاب‏هايى دارد، لرزه به اندام‏شان مى‏افتد.



توازن بين خوف و رجاء


كمال انسانيت اين است كه بندگى خدا در تمام وجود انسان ظهور پيدا كند. خوف يكى از ابعاد وجودى انسان است. اين خوف بايد به عنوان عبادت در وجود انسان ظهور پيدا كند. اين خوف حتى در كسانى كه اصلا گناهى مرتكب نشده و يا معصوم‏اند وجود دارد. آن‏ها با اين‏كه مى‏دانند مورد آمرزش خدا قرار مى‏گيرند، اما به دليل توجه‏اى كه به صفت هاريت‏خداوند دارند، فقط قهر خدا را مى‏بينند و خودشان را فراموش مى‏كنند. رجاء آن‏ها نيز در اثر توجه به صفات جماليه خداوند است. البته، در اين مرحله هم ممكن است در وجود بعضى افراد خوف بيش از رجاء ظهور پيدا كند و يا برعكس. كامل‏ترين افراد كسانى هستند كه در وجودشان هر دو عامل خوف و رجاء در حد تعادل وجود داشته باشد.



در اين مورد داستانى را از گفت‏وگوى حضرت‏يحيى(ع)و حضرت عيسى(ع)، كه هر دو پيامبر و تقريبا هم سن و هم زمان يكديگر بوده‏اند، به اين مضمون نقل مى‏كنندكه روزى حضرت يحيى(ع) خطاب به حضرت عيسى(ع) عرض كرد: آيا از عذاب الهى نمى‏ترسيد كه اين‏گونه آرام هستيد؟ حضرت عيسى(ع) نيز در مقابل فرمود: آيا شما به رحمت‏خداوند اميدوار نيستيد كه اين قدر گريه مى‏كنيد؟ اصل ماجرا به اين مطلب برمى‏گردد كه فرزند حضرت زكريا يعنى، حضرت يحيى(ع) از خوف خدا بسيار گريه مى‏كرد به گونه‏اى كه در اثر سوزش اشك چشم‏هايش، صورتش زخم شده بود و گوشت‏هاى صورتش ظاهر شده بود. ايشان آن‏قدر رقيق القلب بود كه اگر حضرت زكريا(ع) قصد موعظه در مسجد را داشت و مى‏خواست از عذاب الهى در آخرت سخن بگويد، مواظب بود كه حضرت يحيى(ع) حضور نداشته باشد; زيرا اگر اين سخنان را مى‏شنيد، آن‏چنان برآشفته مى‏شد كه ديگر نمى‏توانست تحمل نمايد. حضرت يحيى(ع) از بكائين عالم است كه آثار خوف و صفات جلاليه خداوند در او بيش‏تر ظهور را پيدا كرده بود. در مقابل، رجاء و رحمت‏خداوند; يعنى صفات جماليه بيش‏تر در وجود حضرت عيسى(ع) تجلى يافته بود. اگر اين نقل صحيح باشد، چنين برمى‏آيد كه اگرچه حضرت عيسى(ع) و حضرت يحيى(ع) هر دو از پيامبران الهى بوده‏اند، اما صفات جلال و جمال الهى به يك اندازه در آن‏ها ظهور پيدا نكرده بود. در حالى كه پيامبر ما حضرت‏محمد(ص)ونيز ائمه معصومين: افضل از حضرت عيسى(ع) و حضرت يحيى(ع) هستند; زيرا اين صفات هر دو به يك اندازه در آن‏ها متجلى شده بود. البته، اگر بعضا در رواياتى مشاهده مى‏كنيم كه آثار خوف و ترس از عذاب جهنم در نزد تعدادى از حضرات معصومين: بيش‏تر وجود دارد، به دليل توجه به صفات جلاليه خداوند و نيز حالات خاص آنان است. متقابلا وقتى هم كه حالت انبساط پيدا مى‏كنند، فقط صفات جماليه خداوند را مى‏نگرند. اولياء خداوند هم ممكن است‏بعضا توجه بيش‏ترى به صفات جلاليه خدا داشته باشند و يا به صفات جماليه خداوند، اما كامل‏ترين آن‏ها كسانى هستند كه توجه‏شان به صفات جمال و جلال يكسان باشد.



ادامه دارد.




1- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 78



/ 1