مراتب فقهي مخاطبان سينما
محمد باغستاني انتخاب، 26 و 27/10/80چكيده:
آيا ميتوان در صحنههايي از فيلم براي نشان دادن واقعيت به مخاطب، روابطي را كه شرعا حرام است نشان داد؟ نويسنده معتقد است كه ميتوان با عقد شرعي بين بازيگران و يا با استناد به قاعده ضرورت يا نفي سبيل اين عمل را شرعا مجاز دانست. وانگهي، تأثير هنر بر اخلاق مخاطبان چندان قطعي نيست كه بتوان بدينوسيله به حذف صحنههاي يادشده پرداخت.براي ايجاد حسباورپذيري مخاطبان بايد فيلم بر حسب موضوع خود به واقعيتهاي جامعه انساني همان گونه كه هستند بپردازد، از جمله ارتباطات جنسي زن يا مرد و يا حضور بدون پوشش شرعي زن يا مرد در يك يا چند سكانس فيلم براي القاي تمام واقعيت. در مواردي كه اين سكانسها مشمول حكم حرمت نظر به زن يا مرد مسلمان ميشود فقه چه راهكارهايي براي حل اين مسأله دارد؟چه بسا كه كارگردان بتواند با تمهيداتي يك مفهوم جنسي را بدون نشان دادن صريح و روشن صحنه ارتباط القا كند. تقريبا بيشتر فيلمهاي سينماي انديشه و فرهيخته از اين قبيل هستند. كارگردانان بزرگي چون برتولوچي، آنتونيوني، اسكورسيزي، در فيلمهايي كه ميسازند بهرغم پرداختن به مواضع انساني چون عشق و روابط جنسي تنها به همان اندازه كه رساننده مفهوم مورد نظر است سكانسها را ميچينند و هيچ صحنه اضافي و بيهودهاي وجود ندارد. پرسش ما در حقيقت به توليدات سينمايي چنين كارگرداناني باز ميگردد كه دنبال طرح انديشه در سينما هستند و با دقت تمام اجزاي فيلم خود را برميگزينند.الف) از راه احكام فقهي
چنين به نظر ميرسد كه توليد صحنههاي حرام و نمايش آنها از باب حرمت نظر «ريبه» و «تلذذ» به اجنبيه و اجنبي باشد. فقط به ذكر مطالب مهم اكتفا ميشود: 1. در اينكه پوشانيدن غير وجه و كفين بر زن واجب است از لحاظ فقه اسلام هيچ گونه ترديدي وجود ندارد؛ 2. «مسأله وجوب پوشش» را كه وظيفه زن است از مسأله «حرمت نظر بر زن» كه مربوط به مرد است بايد تفكيك كرد. ممكن است كسي قائل شود به عدم وجوب پوشيدن وجه و كفين بر زن و در عين حال نظر بدهد به حرمت نظر از جانب مرد. 3. در مسأله جواز نظر، ترديدي نيست كه اگر نظر از روي «تلذذ» يا «ريبه» باشد حرام است.بحث حاضر را ميتوان به دو مرحله تفكيك كرد:الف) ساختن و توليد چنين فيلمهايي با چنين سكانسهايي كه خلاف شرع هستند؛
ب) ديدن مخاطبان و تماشاگران و ديگر عوامل توليد. در مورد اول، بر اساس ظواهر ادله اوليه كه به آنها اشاره شد حكم حرمت قطعي اختصاص به «نامحرم» دارد بنابراين اگر اين مشكل برطرف گردد و «محرميت» حاصل گردد عوامل توليد از قبيل بازيگران و گريمورها از حرمت ميرهند و جواز قطعي درباره آنها صادر ميشود. زنان بازيگر در صورتي كه ازدواج نكرده باشند ميتوانند براي ساعت يا ساعتهايي به عقد مردان بازيگر درآيند و نقشهاي متفاوت مورد نياز در برابر آنها را كه نياز به محرميت دارد همچون همسري، مادري يا خواهري و غيره را ايفا كنند و هيچ نياز به عده مورد بحث در فقه هم نخواهند داشت و نيز از آنجا كه دست دادن زن و مرد نامحرم از روي حايل مورد جواز فقهاست ميتوان تمهيداتي مانند گريم و غيره انديشيد كه در عين ايجاد تماس و ارتباط جسمي، حرامي صورت نپذيرد. در اين مرحله، بدون نياز به ادله ثانويه و بر اساس ادله اوليه ميتوان حليت را با تمهيداتي نه چندان دشوار فراهم آورد. ب) تماشا و رؤيت تماشاگران: به رغم تفاوت ديدگاهي كه ممكن است درباره ميزان پوشش شرعي زن و مرد وجود داشته باشد، اما «نظر به ريبه يا تلذذ» قطعا از نظر شرعي حرام تلقي ميشود و ربطي به ميزان پوشش شرعي زنان و نيز تفاوتي ميان محرم و نامحرم (به جز همسران) وجود ندارد. در اين باره بعضي از فقيهان ميان پخش مستقيم فيلم و پخش غير مستقيم آن تفاوت قائل شدهاند و معتقد به حرمت پخش مستقيم صحنههاي خلاف شرع شدهاند. از اين نكته كه بگذريم در استفتاي حضرت امام قدسسره درباره سريال تلويزيوني «پاييز صحرا» كه بدان اشارت رفت، ايشان ساخت و پخش و ديدن صورت آرايش شده زنان را با قيد عدم نظر به ريبه يا تلذذ جائز دانستند. پرسش فعلي ما درباره ديگر روابط زن و مرد در فيلم چون بوسه يا لمس و نيز عريان بودن بعضي از قسمتهاي بدن ميباشد كه بر اساس فيلمنامه ضروري هستند و به طور طبيعي ممكن است موجب تهييج شهوت و يا جلب نظر يا ريبه و تلذذ بينندگان شود.در اين باره ميتوان با قاعده «ضرورت» كارشناسان را استثنا كرد و با قاعده نفي سبيل احتمالاً همه تماشاگران را و اما قاعده ضرورت در فقه از قواعد اصلي و حاكم است يعني در هنگام اقتضا و ضرورت تقريبا همه احكام از حالت حرمت به حليت تبديل ميشوند مادامي كه ضرورت باقي باشد؛ مانند جواز اكل ميته كه در حالت عادي حرام و در حالت اضطرار جائز، بلكه واجب خواهد بود. آيا در اين هنگام براي كارشناسان سينمايي و دانشجويان و پژوهشگران در اين رشته براي كسب تخصص و شناخت عميقتر تأثيرات فيلم بر روي بينندگان با موضوعات مختلف نميتواند نوعي ضرورت تلقي شده و مجاز شود همان گونه كه براي پزشك مجاز ميشود؟اما قاعده نفي سبيل، يكي از قواعد مسلم فقه اسلامي و مستند به دلايلي چون آيه «لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَي الْمُوءْمِنينَ سَبيلاً»1 است. هرگونه حكمي كه از ناحيه آن، موجبي براي علو و سلطنت كافر بر مسلم باشد به مقتضاي اين آيه شريفه مرفوع است. به مقتضاي اين قاعده هر عقد و پيمان و هر قراردادي به حسب طبع اوليهاش اگر موجب علو و عزت و شرف كافر بر مسلم بشود منفي است. در ساير اطلاقات و عمومات اوليه نيز هر جا كه اطلاق و عموم سبب عزت كافر و ذلت مسلم شود اين قاعده آن را نفي ميكند. در حال حاضر كه كفار از طريق رسانههاي ارتباطي چون ماهواره به انتقال انديشهها و فراوردههاي خود ميپردازند، به هر ميزان بتوان با اين توليت فرهنگي مقابله كرد واجب و ضروري است. بنابراين با گزينش فيلمهاي سينماي انديشه بدون سانسور اگر بتوان به جريان آزاد و مستقل سينما پيوست و با اين ولايت فرهنگي مخالفت نمود و نيز از طريق توليد فيلمهاي جذاب داخلي كه آزادانهتر روابط زن و مرد را بر اساس فيلمنامه نشان دهد ميتوان هر چه بيشتر در برابر ولايت فرهنگي كفار مقاومت كرد.
ب) از راه كشف مناط حكم (نقد اخلاقي)
فقيهان مناط حرمت نظر در چنين مواردي را حفظ اخلاق عمومي جامعه ميدانند. و نقد آنها بر توليد و تماشاي فيلمهايي كه اخلاق عمومي جامعه را خدشهدار ميسازند از حيث رتبه در رديف نقدهاي اخلاقي قرار ميگيرد.در دنياي مدرن فرض رايج اين است كه هنر هر چه باشد از درجهاي از خودمختاري برخوردار است و گستره خاص خود را دارد و بايد ابتدا بر اساس ارزشها و معيارهاي خاص خود مورد داوري قرار گيرد كه همان تفاوت زيباشناسي و اخلاقي است. در جهان باستان چنين فرضي (فرض خودمختاري هنر) مورد پذيرش نبود؛ بلكه فرض مسلم اين بود كه شاعران همچون آموزگارانند و هنر داراي تأثيرات اخلاقي بر مخاطبان خود است. ما همچنان حوزههاي اخلاقي و سياست را جدا فرض ميكنيم يعني اعمالمان را نسبت به يكديگر در مقام فرد از نقشمان به عنوان شهروندان دولت متمايز ميانگاريم. باستانيان به چنين تمايز قاطعي قائل نبودند. بنابراين فرضشان اين بود كه تأثيرات هنر هم به لحاظ سياسي و هم به لحاظ اخلاقي واجد اهميت است.تفاوت هنر و تبليغات: معمولاً بين هنر و تبليغات فرق مينهند؛ زيرا هنر موفق از پيچيدگي و غنايي برخوردار است كه با يك پيام اخلاقي يا سياسي ساده جور درنميآيد. جاي انكار نيست كه هنر در القاي ارزشها و رهيافت تأثير دارد؛ زيرا ميتواند بر زاويه ديد ما نسبت به زندگي نافذ باشد؛ براي مثال فيلم خشن ميتواند رهيافتي را القا كند كه خشونت را همچون پاسخي پسنديده در برابر تهديد يا آسيب مينگرد، ولي چنين تأثيراتي اجتنابناپذير نيست؛ زيرا اگر قبل از رفتن به سينما رهيافت ديگري در ذهن ما شكل گرفته باشد و از خشونت بيزار باشيم، اين بيزاري همچنان حفظ خواهد شد و تأثير يك فيلم خشن را تعديل يا زايل خواهد كرد. تأثير كارهاي هنري بر ارزشها و نگرشها اغلب ظريف، غير مستقيم و فقط با باريكانديشي قابل درك است. درست است كه موردهاي معروفي از آثار بسيار موفق وجود دارد كه تأثيرشان فوري و مستقيم است. ليكن رابطه هنر با ارزشها و نگرشهاي زندگي حقيقي معمولاً اين چنين مستقيم نيست. اگر قبول داشته باشيم كه هنر ميتواند بر ارزشها و نگرش هاي ما تأثير بگذارد نبايد از سانسور جانبداري كنيم. تأثير هنر بر بزرگسالان كمال يافته از اين نظر كاهش ميپذيرد كه شخصيت آنان پيشاپيش تا حد زيادي شكل يافته است. اين تأثير بر كودكان و نوجوانان كه منش اخلاقيشان همچنان در حال پرورش يافتن است بسيار نيرومند است. بنابراين از نگاه فقيهانه ميتوان بار ديگر پرسيد كه اگر ملاك حرمت تصاوير سينمايي حفظ ارزشهاي اخلاقي باشد با توجه به مباحث مطرح شده درباره تأثيرات يك فيلم هنري كه به طور مستقيم بر ارزشها و باورهاي ديني و اخلاقي مخاطبان اثر نميكند بلكه كاملاً به پيشزمينههاي ذهني مخاطبان و تفسيرهاي آنان باز ميگردد، آيا نميتوان پرسيد كه به لحاظ قدرت درك و تشخيص مخاطبان گوناگون ميتوان تفاوت در حكم قائل شد و با تقسيمبندي مخاطبان، حكم شرعي را مترتب نمود؟ چنان كه درباره حرمت حفظ و مطالعه كتب ضلال فقيهان فتوا به حرمت دادهاند ولي براي گروهي كه اهل تشخيص باشند اين كار را جايز يا حتي واجب ميدانند، در مسأله كنوني نيز ميتوان مخاطبان ويژه را با همين ملاك رخصت داد.از سوي ديگر، آيا نيت هنرمند (كارگردان يا فيلمنانهنويس) ميتواند فيلم او را داراي احكام شرعي متفاوت نمايد، يعني اگر با نيت خير، شر را نمايش دهد و يا با نيت شر خير را عرضه كند، دو نوع حكم متباين در انتظار فيلم او خواهد بود؟ نيت چنان كه در احكام عبادي ركن تلقي ميشود در همه رفتارهاي انساني نيز كاربرد دارد. نيت است كه بين اشتباه برداشتن چيزي و دزديدن آن چيز، بين قتل غير عمد و جنايت تفاوت ايجاد ميكند. در حوزه زبان، نيت رابطه نزديكي با معنا دارد. هنگامي كه حرف ميزنيم نيتمان اين است كه معني كلماتمان را منتقل كنيم و فرضمان اين است كه آن نيت بر شنوندگان مامعلوم ميشود. در اين صورت اگر در مجموعه يك فيلم سكانسهاي شري وجود داشت: اولاً در باب قضاوت درباره آنها نيازمند ديدن همه فيلم و بلكه همه آثار هنرمند مذكور هستيم تا بتوانيم نيت او را درك كنيم. ثانيا در فقه موردي وجود دارد(مثل دروغ مصلحتآميز) كه به فتواي همه فقيهان هر چند وسيله نامشروع است، اما به سبب ترتب مصلحت بر آن ارتكابش مجاز ميشود. آيا در اين مورد نيز ميتوان وجود مصلحتي به نام استفاده از رسانه برتر و رساندن يك مفهوم اخلاقي در نهايت فيلم را تصور كرد؟اشاره
چنان كه پيداست مقاله يادشده از نظر مضمون و محتوا با فضاي كلي نشريه بازتاب انديشه چندان هماهنگ نيست. درج اين مقاله نه به لحاظ مضمون، بلكه بيشتر از جهت نوع نگاه و شيوه برخورد با مسائل اجتماعي و فقهي است. همان طور كه نويسنده محترم نيز اشاره كرده است، مسأله يادشده (رابطه هنر و اخلاق) يكي از مباحث ديرين در تاريخ انديشه هنري است و به يقين ميتوان گفت كه تا عصر رنسانس در اروپا ـ كه پردههاي اخلاق و معنويت آشكارا دريده شد ـ انديشمندان و هنرمندان معمولاً حرمتهاي اخلاقي را در حريم هنر پاس ميداشتند. ظهور سينما در قرن بيستم ـ بهويژه در آمريكا ـ اين پرسش را به طور جدي مطرح ساخت و گروههاي مختلف را به واكنش واداشت. در تاريخ سينما، هاليوود را پايهگذار ناهنجاريهاي اخلاقي در هنرهاي تصويري ميدانند كه حتي جامعه آمريكا و اروپا را به شدت برانگيخت.در سينماي پس از انقلاب اسلامي نيز اين پرسش بار ديگر مطرح شد و موافقت و مخالفت با سانسورهاي اخلاقي در سينما و تلويزيون بالا گرفت. نويسنده تلاش دارد كه با استنادات فقهي و دلائل كارشناسي، جواز توليد و تماشاي صحنههاي جنسي و امثال آن را تا حدودي اثبات كند. اگر از مباحث پراكنده و مفصل و گاه آشفتگي در استدلالها و استنتاجها بگذريم،2 بهتر است با نگاهي به مدعا و دلائل ايشان، به بازنگري در اين گونه تحليلها بپردازيم.1. مدعاي اصلي نويسنده در خصوص احكام شرعي «روابط زن و مرد در فيلم چون بوسه يا لمس و نيز عريان بودن قسمتهايي از بدن ميباشد كه بر اساس فيلمنامه ضروري هستند و به طور طبيعي ممكن است موجب تهييج و يا جلب نظر يا ريبه و تلذذ بينندگان شود». نويسنده براي جواز اين صحنهها، نخست عقد شرعي بازيگران را تجويز ميكند و آنگاه كه دشواري و ناكارآمدي اين راه حل را در غالب مواد براي سازندگان و براي بينندگان مشاهده ميكند، به دو قاعده ضرورت و نفي سبيل استناد ميجويد. اين استناد براي كساني كه اندكي با فقه و دانش سينما آشنا باشند، شگفتانگيز است. از نظر موضوعشناسي ميتوان بسيار سخن گفت و نشان داد كه پيشفرض نويسنده درباره ضرورت چنين صحنههايي نه از نقطه نظر فرهنگي و اجتماعي قابل قبول است و نه از نظر فنون و تكنيكهاي سينمايي. نشان دادن واقعيتها هميشه مستلزم باز نمود آنها به طور كامل نيست بلكه با استفاده از اِلِمانهاي تصويري، تروكاژهاي سينمايي، اصول هنري مونتاژ و... ميتوان ـ پيام را با ايجاد انگاره يا احساس خاص بدون نشان دادن صحنههاي عيني، القا كرد. اين نكته در تاريخ سينماي جهان و ايران نمونههاي فراوان و موفقي دارد. ظاهرا ذهنيت نويسنده متأثر از مكتب رئاليسم در ادبيات و هنر غرب و نيز نظريه «بازنمود» در دانش زيباييشناسي3 است كه البته نقدهاي فراواني بر آنها وارد شده است و اكنون ديگر چندان اعتباري ندارند.اما از نظر فقهي، برداشت نويسنده محترم از «ضرورت» و «نفي سبيل» آن قدر سطحي و غير علمي است كه نياز به بحث ندارد. با فرض نويسنده، ميتوان همه احكام اوليه را با اندك احتمالي در ضرورت آن، زير پا گذاشت. وانگهي، قاعده ضرورت ـ در مواردي كه به كار ميآيد ـ براي آن است كه مكلف خود را از شرايط اضطراري برهاند نه آنكه همچنان با ضرورتتراشي به ورطه حرمتهاي شرعي و رذائل اخلاقي فروتر رود. جالب اين است كه نويسنده، استفاده از اين گونه صحنهها را كه به اعتراف خود ايشان «به طور طبيعي موجب تهييج و يا جلب نظر و ريبه و تلذذ بينندگان ميشود» براي نفي ولايت فرهنگي كافران لازم و ضروري ميشمارد. ظاهرا ايشان ندانستهاند كه «ولايت فرهنگي كفار» با ابزارها و عناصري صورت ميگيرد و با استفاده از عناصر غير اخلاقي دشمن، هرگز نميتوان به مقابله فرهنگي با او پرداخت، بلكه وارد شدن در اين مسير، راهي جز ذلت و انحراف را به دنبال نخواهد داشت.2. به نويسنده محترم بايد خاطرنشان كرد كه سينماي غرب نيز از آغاز با همين توجيهات به وادي ابتذال گام نهاد، به طوري كه امروزه انديشمندان و فرهنگ دوستان غربي را هم ياراي جلوگيري از اين سيل بنيانكن نيست. چنان كه تجربه سينماي پس از انقلاب نشان داده است، ميتوان با آثاري انساني و اخلاقي كه بر بنياد فطرت پاك بشري استوار است، مخاطبان فراواني را به خود جلب كرد و گستره ولايت الهي را تا دورترين نقاط جهان امتداد بخشيد.3. نويسنده با اشاره به سينماي انديشهاي غرب، در مورد كارگردانان بزرگ معاصر اروپا به گونهاي اغراقآميز آنان را ستوده و معتقد است كه در آثار آنها هيچ سكانس زائدي وجود ندارد و تنها با همان صحنهها ميتوان پيام را القا كرد. در حالي كه بر آگاهان پوشيده نيست كه در بين آثار همين كارگردانان نيز كارهاي سبك و كممايه وجود دارد و چنين قضاوتي را حتي خود آنان در حق خويش ندارند. اساسا اين داوريهاي مطلقگرايانه و يك جانبه را در حوزه هنر، به ويژه در عرصه سينما كه هنري متنوع و قابل انعطاف و خلاقيتپذير است، پسنديده و شايسته نيست.4. نويسنده با اين ادعا كه تأثير اخلاقي هنر و سينما بر مخاطبان قطعي و يقيني نيست و عوامل گوناگون ديگر نيز در اين زمينه نقش دارند، حذف سكانسهاي حرام را نادرست و فاقد توجيه علمي ميداند. وي معتقد است كه اين گونه تأثيرات تابع ذهنيت و شخصيت مخاطب است. حال آنكه مخاطبان اصلي سينما غالبا تودههاي مردم و افراد معمولي جامعه هستند و آثار مخرب صحنههاي غير اخلاقي بر آنان پوشيده نيست. حتي نميتوان انكار كرد كه تكرار اين صحنهها و حرمتشكنيها در شخصيت خواص نيز مؤثر ميافتد. آنجا كه حضرت يوسف عليهالسلام عاجزانه خود را ناتوان ميشمارد و به خداي خويش پناه ميبرد و «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ»4 ميگويد، چگونه نويسنده محترم باجرأت و جسارت از عدم تأثير اين صحنهها بر بزرگسالان سخن ميگويد؟ وانگهي، ايشان گمان كرده است كه براي ممنوعيت اخلاقي يا حرمت شرعي در اين گونه موارد لزوما بايد به طور يقين چنين تأثيرات مخربي را اثبات كرد، حال آنكه احتمال عقلايي و قابل توجه نيز كافي است.5. ايشان با تفكيك هنر از تبليغات معتقد است كه «هنر موفق از پيچيدگي و غنايي برخوردار است كه با يك پيام اخلاقي يا سياسي ساده جور درنميآيد». و با رويارو قرار دادن نگرش جهان باستان و دنياي مدرن، اظهار ميدارد كه «در دنياي مدرن فرض رايج اين است كه هنر هر چه باشد از درجهاي از خودمختاري برخوردار است و گستره خاص خود را دارد و...» و حتي گامي فراتر مينهد و سياست را نيز از اخلاق جدا ميكند: «ما همچنان حوزههاي اخلاقي و سياست را جدا فرض ميكنيم، يعني اعمالمان را نسبت به يكديگر در مقام فرد از نقشمان به عنوان شهروندان دولت متمايز ميانگاريم. باستانيان به چنين تمايز قاطعي قائل نبودند، بنابراين فرضشان اين بود كه كه تأثيرات هنر هم به لحاظ سياسي و هم به لحاظ اخلاقي واجد اهميت است». البته ترديدي نيست كه هنر همچون فلسفه و علم داراي ويژگيها و ساختار ويژهاي است ولي اين «تمايز قاطع» كه نويسنده مطرح ميسازد و بريده از اخلاق و دين، براي هنر نظام ارزشي مستقلي را تعريف ميكند، سرانجام به نظريه «هنر براي هنر» ميانجامد كه ريشه در فرهنگ و هنر سكولار دارد. آنچه ايشان به «باستانيان» نسبت ميدهد، همان نظريهاي است كه در همه اديان و مكاتب عمده بشري مورد پذيرش و پيروي بوده است و غربيان تنها در دوره مدرنيته به راهي ديگر رفتهاند. با اين نگرش به هنر، ديگر نيازي نيست كه نويسنده محترم به جستوجوي راه حلهاي ديني و شرعي باشد، بلكه با تفكيك حوزه هنر از دين و اخلاق ميتوان دخالت اين دو را در آن عرصه ممنوع دانست.6. در اين مقاله، بارها به تشبيه و تمثيلهايي تمسك شده است كه از نظر منطقي ناموجه است. براي مثال، ايشان توليد و تماشاي چنين صحنههايي را با مطالعه كتب ضلال براي پاسخگويي مقايسه كرده است، حال آنكه از اين مقايسه تنها ميتوان استنباط كرد كه براي رد و مقابله با اين گونه فيلمها، تنها صاحبنظراني كه در صدد پاسخگويي هستند، ميتوانند به تماشاي بعضي از آثار در حد ضرورت بپردازند. به زعم نويسنده، آيا ميتوان گفت كه نگارش و توزيع كتب ضلال جايز است؟7. اما آنچه نويسنده درباره رابطه نيت و اثر هنري گفته شده است، سخت سست و بيپايه است. البته بيگمان نيت هنرمند در محتواي اثر هنري تأثير دارد ولي نميتوان ارزش هنري يا اخلاقي اثر را بر اساس نيت هنرمند صورت داد. به اصطلاح، «حسن فعلي» را از «حسن فاعلي» بايد تفكيك كرد؛ يك عمل زشت و غير اخلاقي به دليل ناداني يا اشتباه نويسنده هيچگاه ارزش منفي خود را از دست نميدهد. براي داوري شرعي و اخلاقي نسبت به يك سكانس فيلم نه تنها نياز به نيت سازنده نيست، بلكه مراجعه به ساير آثار او هم ضرورتي ندارد. 1. نساء: 141 2. البته اين بخشهاي مقاله را از تلخيص كنوني حذف كردهايم. 3. aesthetics 4. يوسف: 53