نگاهی کوتاه به اندیشه و وضعیت پست مدرن (2) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

نگاهی کوتاه به اندیشه و وضعیت پست مدرن (2) - نسخه متنی

شهریار زرشناس

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

نگاهي کوتاه به انديشه و وضعيت پست مدرن(2)

اشاره:

اصطلاح پُست مدرنيزم (Post Modernism) يا «پسامدرنيته »، از تعابيري است كه چندي است در قلمرو ادبيات و فرهنگ و مطبوعات و رسانه ها و نيز مباحث تخصصي فلسفي و جامعه شناختي رواج بسياري دارد. با اينكه تعابير پُست مدرنيته و پسامدرنيزم زياد و به كرّات مورد استفاده قرار مي گيرد، اما پرسش در خصوص ماهيت و چند و چون آن ، كمتر صورت گرفته است .

در بررسي مقولة پسامدرنيته ، پاسخگويي به دو سؤال مي تواند راهگشاي ماهيت اين دورة تاريخي و نيز روشنگرِ نسبتِ پيشگامان موج بيداري اسلامي و طليعه داران انقلاب جهاني اسلامي با خصايص و سمتگيريهاي اين دوره و مرزبندي با مروّجان و مبلّغان آن باشد.

اولين پرسش در خصوص پسامدرنيزم ، در نسبت با مدرنيته و روح حاكم بر دوران مدرن است . دومين پرسش به تبيين ويژگيها و خصايص تاريخي ـ فرهنگي پسامدرنيسم ، بويژه در قلمروهاي معرفت شناختي و انديشه سياسي و باورهاي اخلاقي مربوط مي شود.

وقتي پسامدرنيزم را با توجه به ويژگيها و محتواي تاريخي ـ فرهنگي آن شناخته ، مورد بررسي قرار داديم ، به تبع آن مي توانيم دربارة نسبت ميان آرمانهاي انقلاب اسلامي و جوانه هاي بيداري اسلامي و خيزش رويكرد انقلابي جهان اسلام عليه سيطره غرب مدرن ، با آنچه كه انتقادات و اعتراضات پسامدرنيستي ناميده مي شود، داوري و قضاوت نماييم .

اساس كار ما در اين گفتار، بر اختصار و اجمال است ؛ هرچند ظرفيت و قابليتهاي موضوع به گونه اي است كه بحثي مستوفا را مي طلبد. اميد كه امكان و فرصت يك بررسي تفصيلي ، در آينده پديد آيد. ان شاءالله .

الف . سير كاربرد اصطلاح «پست مدرنيزم » به لحاظ لغوي

«چارلز جنكز» از تئوريسينهاي معاصر پسامدرنيسم مي گويد كه كاربرد واژه پسامدرنيسم را مي توان تا دهه 1870 دنبال كرد. ظاهراً اولين بار اين تعبير در عبارات «جان واتكينز چاپمن » (هنرمند بريتانيايي ) و «رودلف پانويتز» و «ژوزف هادنات » به كار رفته است .

«آرنولد توئين بي »، مورخ معاصر انگليسي ، در تقسيم بندي «تاريخ تمدن » خود (كتابي كه در نيمه قرن بيستم نوشته شده است )، مرحله بسط تمدن غربي پس از سال 1875 ميلادي را «پسامدرن » يا «پُست مدرن » مي نامد. رواج كاربرد گسترده و متنوع اين واژه در حوزه هاي مختلف هنر و معماري و فلسفه و ادبيات داستاني و حتي سياست ، به سالهاي دهه 1960 و 1970 ميلادي برمي گردد؛ و با مطرح شدن آراي نويسندگاني چون «ميشل فوكو»، «ليوتار»، «دريدا» و «بودريار»، ابعاد و وسعت و گستردگي بسياري يافته است . در سالهاي پاياني دهة 70 و آغاز دهة 80 ميلادي ، افرادي چون «چارلز جنكز»، «جان بارت »، «اُمبرتو اكو» و «جان رورتي »، هريك به طريقي و در قلمروهايي چون معماري ، مباحث كلامي ، ادبيات و فلسفه ، گرايشهاي پسامدرن را نمايندگي كرده اند. البته معروف ترين و شايد تأثيرگذارترين گرايشهاي فلسفي پسامدرن را مي توان در آراي «ميشل فوكو»، «ژان بودريار»، «ژاك دريدا»، «فرانسوا ليوتار» و از جهاتي در «مارتين هيدگر» و تا حدود زيادي در رويكردهاي جامعه شناختي اعضاي «حلقه فرانكفورت » جستجو كرد؛ كه دربارة آنها سخن خواهيم گفت .

علي رغم اينكه اصطلاح پسامدرنيسم نزد افراد و يا گرايشهاي مختلف مربوط به پسامدرنيزم يكسان به كار نمي رود، اما همة آنها در اين نكات كه پسامدرنيسم بيانگر بحرانِ مدرنيته و روحِ مضطرب و بيمار تمدن غربي و دورانِ انحطاط آن مي باشد، مشترك و متفق القول اند.

در پسامدرنيته ، بي اعتقادي و فقدان يقين و پلوراليسم سوفسطايي مآب نسبي انگار به نهايت خود مي رسد و رويكردِ سلبيِ انتقاديِ مضطرب و مأيوس و فاقد چشم انداز روشن ايجابي اي كه به نفي مباني و اصول مدرنيته برخاسته است ، به روشني مشاهده مي شود. (1) درواقع آنچه كه تحت عنوان گرايشهاي پسامدرن ظاهر مي گردد، بيانگر وجود حس شديد انحطاط غرب مدرن و خودآگاهي نسبت به آن در انديشة متفكران ، و ميل به عبور از مدرنيته و در عين حال يأس و سردرگمي و بن بست ناشي از فقدان يك چشم انداز روشن ايجابي ـ كه علي القاعده بايد معنوي باشد ـ براي جايگزيني آن است . لذا، روح پسامدرن ، هم معترض و هم تخريبگر و شكاك و بي سرانجام و مأيوس و سردرگم ، و لبريز از حس نااميدي ناشي از رسيدن به بن بست مي باشد.

«چارلز جنكز» اين وضعيت صرفاً سلبي و سردرگم و در عين حال انتقادي پسامدرنيسم را اين گونه بيان مي كند: «ما مي خواهيم از مدرنيته ، كه ديگر موجب رضايت و خشنودي ما و كافي براي نيازها و مشكلاتمان نيست ، فراتر رويم . اما نمي دانيم و مشخص نيست كه داريم به كجا مي رويم .» (2)

در بحث و بررسي راجع به پُست مدرنيته ، به اين نكتة مهم بايد توجه كرد كه به دليل صرفاً سلبي و انتقادي بودن گرايشهاي موسوم به پسامدرنيسم و فقدان وجه ايجابي در آنها و نيز به دليل حضور گرايشهاي پررنگ و نيرومند سوفسطاييگري و نسبي انديشي و كثرت و تنوع چشم گير آراي مختلف در اين قلمرو و نيز به سبب خردگريزي و نظم ناپذيري ذاتي اين انديشه و سيّاليت خاصش ، ارائه تعريفي دقيق از آن ممكن نيست ، و آنچه مي آيد، صرفاً بيان اصلي ترين وجوه و شئون مشترك در مجموعة آراي منسوب به انديشة پسامدرن ، جهت تقريب به موضوع است .

ب . پسامدرنيته چيست ؟

تفكر اومانيستي غرب مدرن ، از هنگام ظهور آن در اواخر قرن چهاردهم ميلادي و آغاز رنسانس تا قرن هفدهم ، «دوران تكوين » خود را مي گذراند. حاصل اين دورة تكوين و نقطة اوج آن ، تأسيس راسيوناليزم خودبنياد نفسانيت مدار (سوبژكتيويستي ) دكارتي است كه به گونه اي تام و تمام ، تبلور روح استيلاجو و استكباري فلسفه مدرن غربي است .

از نيمة دوم قرن هفدهم و بويژه سراسر قرن هيجدهم ، دوران تكوين تفكر مدرن و ظهور آن به صورت يك ساختار تمدني است . در اين مرحله از بسط تفكر اومانيستي ، كه مي توان آن را دوران «تثبيت مدرنيته » ناميد، بزرگ ترين انقلابهاي ليبرال ـ بورژوايي مدرن ظهور مي كند و ساختار سكولاريستي علوم جديد، بويژه در قلمرو علوم انساني ، سامان مي گيرد. در اين دوره است كه كاسْت (caste) روشنفكري سكولاريست مدرن شكل مي گيرد و دورة موسوم به «عصر روشنگري » و «تنوير افكار» پديدار مي گردد. در اين دوره ، خِرَد ابزاري اومانيستي ، خوش بين و اميدوار است ، و وعده هايي در خصوص تحقق «بهشت زميني » و «جهاني فارغ از جنگ و خشونت » و «حاكميت صلح و پيشرفت و برابري و آزادي » با محوريت عقلِ خودبنيادِ اومانيستي بشر سر مي دهد.

اين مقطع ، زمان شكوفايي بسترهاي نظري اكثر ايدئولوژيهاي غربي ، و دوران غلبه تام و تمام «ليبراليسم كلاسيك » است . در اين دوران است كه فيلسوفاني چون «جان لاك »، «ژان ژاك روسو»، «دنيس ديدرو»، «فرانسوا ولتر» و بويژه «امانوئل كانت »، سوبژكتيويسم دكارتي را بسط و تفصيل بخشيده ، در هيئت يك جهان بيني سكولاريستي و بشرسالارانه (به جاي خدامداري ) معرفت شناختي و اخلاقي و سياسي و حقوقي تدوين مي كنند. به همين دليل است كه كانت را «فيلسوف تثبيت مدرنيته » ناميده ، و برخي متفكران ، او را اصلي ترين چهرة فلسفه مدرن عصر روشنگري دانسته اند.

آثار اين خوش بيني «دورة تثبيت » و اعتقاد به راسيوناليزم نفسانيِ خودبنياد را، تا نيمة قرن نوزدهم نيز مي توان در فلسفه غربي مشاهده كرد. در نيمه اول قرن نوزدهم ، فلسفة «هگل »، كه در امتداد ايده آليسم «من محور» و خودبنيادانه «فيشته » ظهور كرده بود، به عنوان آخرين فلسفه بزرگ اومانيستي غربِ مدرن ظهور مي كند.

«فردريش ويلهلم هگل » كه به سال 1831 م . درگذشته است ، خود نيز دريافته بود كه فلسفة مدرن مبتني بر نفسانيتِ خودبنياد، در او به تماميت رسيده است . البته هگل گويا به آيندة چشم انداز تفكر اومانيستي خوش بين بوده است . اما به هرحال ، بر اساس نحوي حس دروني ، دريافته بود كه افقهاي فلسفة بشر انگار، ديگر به پايان خود رسيده است .

پس از هگل ، فلسفه اومانيستي در سراشيبي انحطاط آشكار قرار گرفت . جلوه هايي از اين فروپاشي را مي توان در انتقادات معنوي «كي يركه گور» نسبت به «عقلگرايي هگلي » و پس از آن نيست انگاري مضطرب و متزلزل «شوپنهاور» (متوفي به سال 1860 م .) مشاهده كرد.

با ظهور فلسفه «نيچه »، كه چونان آيينه اي بازتاباننده روحِ خود ويرانگر نهيليسمِ اومانيستي و حكايتگر انحطاط آن (گاه همراه با روايتي انتقادي ) است ، عصر بحرانِ آشكار و انحطاط فراگير و عيان در تفكر و اركان تمدن غربي ظهور مي كند؛ دوراني كه به «پُست مدرنيزم » يا پسامدرنيته معروف گرديده است . «ديو رابينسون »، «فردريش نيچه » را «اولين پُست مدرن بزرگ » مي نامد، (3) و برخي مورخان تاريخ فلسفه ، كتاب «فراسوي نيك و بد» (1885) او را اولين اثر فلسفي مهم پسامدرن مي دانند.

پسامدرنيسم (پست مدرنيزم ) مرحله بسط نهايي ، و واپسين دوران حيات مدرنيته و روزگار انحطاط فراگير و خودآگاهي نسبت به بحران انحطاط است . درواقع در پسامدرنيزم ، بحرانِ تمدنِ مدرن ، به گونه اي خودآگاهانه و نيز در قالب هنر و ادبيات و معماري و فلسفه ظاهر گرديده است . هرچه پسامدرنيزم بسط مي يابد، آثار و شئون بحرانِ انحطاطي ، در همة ساختارهاي تمدني غرب مدرن وسعت مي گيرد و تعميق مي يابد و شدّت مي گيرد.

دهه هاي پاياني قرن نوزدهم و يا با دقت بيشتر، سال 1900 (سال مرگ نيچه و آغاز قرن بيستم ) را مي توان دوره آغاز پسامدرنيسم و غلبه تام و تمام آن دانست . بنابراين ، پسامدرنيسم ، مرحله اي از تاريخ بسط مدرنيته است . منتها مرحله اي كه به جاي خوش بيني و اميدواري عصر روشنگري و يقين اومانيستي دكارتي ـ كانتي ، ترديد در اصول و مبادي تمدن غربي و نيز مباني نظري مدرنيته ، و گونه اي يأس و شك انديشي اضطراب آلود و پرترديد و حس نااميدي و يأس و بي اعتقادي نسبت به سوبژكتيويسم و راسيوناليزم ، حاكم گرديده است . به زبان ساده ، پسامدرنيزم مرحله انحطاط فراگير غرب مدرن و خودآگاهي نسبت به اين بحران انحطاطي است .

پسامدرنيزم ، تداوم همان روح نيست انگاري اومانيستي است ، كه به انكار خويش برخاسته است . انديشه پسامدرن ، آيينه تمام نماي بحران و انحطاط ساختاري و فراگير تمدن غرب مدرن است . «كريگ اوئنر»، در توصيف پسامدرنيسم ، چنين مي نويسد: «پسامدرنيسم اتفاقي است كه دقيقاً در دوران سقوط ] و انحطاط [ سيطره مدرنيته رخ داده است .» (4)

اگر بخواهيم دقيق سخن بگوييم ، پسامدرنيته اساساً همان دورانِ انحطاط و ويراني و احتضار غرب مدرن است . «ژان بودريار»، يكي از تئوريسينهاي اصلي پست مدرنيسم ، مي گويد: «بشر، امروز قطعاً در وضعيت پسامدرن به سر مي برد.» «فرانسوا ليوتار»، بي اعتقادي و فقدان ايمان به هر نوع حقيقت يا ـ به تعبير او ـ هرگونه «روايت كلان » و «فرا روايت » و شكاكيت ملازم آن را، از ويژگيهاي پسامدرنيسم مي داند. «فردريك جيمسون »، در بياني متأثر از نگرشِ ماركسيستي ، پسامدرنيته را محصول وضعيت اجتناب ناپذير واپسين دوره سرمايه سالاري مي داند.

بودريار مشخصه دوران پسامدرنيته را گسستگي ميان تصويري كه رسانه ها و علوم از جهان ارائه مي دهند با واقعيت عيني ، و سلطه «وانموده هاي وهم آلود بي ارتباط با واقعيت » مي داند. «ديويد هاروي » در كتاب «وضعيت پسامدرنيته » (سال 1989) معتقد است : پُست مدرنيزم محصول تشديد نيروهاي ويرانگري است كه خود ملازم نظام سرمايه سالاري مدرن مي باشند و اينك به گونه اي ساختارشكنانه عليه آن عمل مي نمايند.

ويژگيهاي عمومي «انديشه و دوران پسامدرن » به عنوان واپسين مرحله بسط تمدن غربي و آيينه انحطاط و زوال آن را مي توان اين گونه فهرست كرد:

1. انديشه پُست مدرن نسبت به مفروضات و اصول و مباني تفكر مدرن ، رويكرد انتقادي و ترديدآميز و انكارآلود دارد. به عنوان مثال ، مفروضاتِ مدرنيستي اي چون اعتقاد به «ترقي و پيشرفت تاريخي »، اعتقاد جزم انديشانه به علوم مدرن و واقع نمايي آن و نيز اعتقاد به اصالت عقلِ اومانيستي مدرن (راسيوناليسم سوبژكتيويستي اي كه با دكارت در فلسفه ظهور مي كند و در كانت به اوج ، و در هگل به تماميت خود مي رسد) به طور جدّي و به صور مختلف مورد نفي و انكار قرار مي گيرد. در انديشه هاي «مارتين هيدگر»، «ميشل فوكو»، «ژاك دريدا» و تا حدودي نويسندگان كتاب «ديالكتيك روشنگري » («ماكس هوركهايمر» و «تئودور آدورنو») صور و مراتب مختلف اين نفي و انكارها را شاهديم .

2. انديشه پُست مدرن اساساً سلبي و انتقادي است . روحِ اين رويكرد، نقد مفروضات و يقينيات مدرن است . درواقع رويكرد پسامدرن ، گويي طوفاني از ترديد و شك و انكار به جانِ ميراثِ عقل مدرن افكنده است ، و به تعبير نيچه ، دارد با پتكِ نفي و انكار، تاريخ انديشه غربي را مورد هجوم قرار مي دهد.

3. انديشه پسامدرن صرفاً داراي وجه سلبي و انتقادي نسبت به مدرنيته است ؛ و وجه ايجابي و جانشين و سازنده اي را ارائه نمي دهد. از اين روست كه پسامدرنيسم آدمي را در جهاني پر از شك و ترديد و در حالتي تماماً معلق و اسير بي معنايي و بي سرانجامي رها مي كند. جوهر انديشه پسامدرن ، نسبي گرايي سوفسطايي مآبانه است .

4. متفكران پُست مدرن غالباً توجه خاصي به مقوله «زبان » دارند. آنان حقيقت و باطني معنوي و يا شأن واقع نمايي براي زبان قائل نيستند، و بر اساس يك نظريه مبتني بر قراردادي بودن زبان و رويكردي تماماً نسبي انگارانه ، و به سبب بي اعتقادي به وجود ماهيت و حقيقت ثابتي براي امور و اشيا، «زبان » را عبارت از يك نظام بازيِ تابع اهواي نفساني مي دانند.

ريشه هاي اين نگرش به زبان ، در تفسير اومانيستي مدرن از زبان وجود داشته ، كه در پسامدرنيته ، نتايج افراطيِ نسبي انگارانه و شكاكانه خود را عيان كرده است . درواقع انديشه پُست مدرن ، تفسير نسبي انگارانه زبان را دستمايه اي براي تبليغ نئوسوفسطاييگري شكاكانه قرار داده است ، و ضمن اينكه منكر وجود نسبتي ميان زبان و حقيقت مي گردد (و اساساً به وجود حقيقتي قائل نيست )، منكر وجود معنايي واحد و نهايي براي يك متن و يا نظامي عقلگرايانه در ادراك و فهم و دستگاه معرفتي و زباني بشر مي گردد.

«زبان » در نگرش غالب پسامدرنيستها، از همان افقي مورد توجه قرار مي گيرد كه نيچه از آن سخن مي گفت . يعني يك «ابداع بي معنا» براي تحقق اراده معطوف به قدرت بشر. از اين رو، بازار هرمنوتيك نسبي انگار در اين انديشه ، رونق بسيار دارد.

5. انديشه پسامدرن تقريباً در تمامي گرايشهاي خود، اعتقادي به وجود حقيقت ثابت و يا امكان دريافت معرفت مطلق ندارد. (هرچند شايد از جهاتي بتوان مارتين هيدگر را از اين قاعده و نيز اصل سوفسطايي مآبانه بي اعتقادي به وجود نسبتي ميان زبان و حقيقت مستثنا دانست . البته در خصوص نسبت ميان تفكر هيدگر و پسامدرنيسم بحثهايي وجود دارد، كه به آن اشاره اي خواهيم كرد.)

6. انديشه پسامدرن ، تكنولوژي مدرن و بويژه جهتگيري ويرانگر آن نسبت به محيط زيست را مورد انتقاد شديد قرار مي دهد و نسبت به خِرَد ابزاري مدرن و مظاهر آن (تكنولوژي ، بوروكراسي ، نظام گفتماني علوم مدرن ) رويكردي انتقادي دارد.

7. گرايشهاي پررنگ آنارشيستي و ستيز با عقلگرايي بديهي و طبيعي ، در آراي پسامدرنيست هايي چون «ميشل فوكو»، «ژاك دريدا» و «ليوتار»، وجود دارد. «دريدا» را به دليل اعتقاد افراطي به نسبيگرايي بي بنياني ، كه قاعدتاً به نفي و انكار خود مي انجامد، نيز به دليل عدم اعتقاد به وجود «حقيقت » يا تحقق هر نوع امكان «معرفت »، به ياد «گرگياس » سوفسطايي باستاني منكر حقيقت و وجود و معرفت ، «گرگياس قرن بيستم » ناميده اند.

8. پسامدرنيسم در قلمرو اخلاقيات ، به وجود هيچ اصل ثابت اخلاقي اعتقاد ندارد؛ و به تبع نيچه ، اخلاق را تبلور اراده نفساني استيلاجوي معروف به قدرت بشر، و يك نيرنگ و دروغ عملگرايانه مي داند. از اين رو، در آراي فيلسوفاني چون «فوكو»، «دريدا» و يا «ليوتار»، نمي توان خط تمييز روشني ميان «خوب و بد» و «خير و شر» ترسيم كرد؛ و همه چيز در يك خلا معلق بي معنا و نيست انگاري سيّال و سرگردان ، رها شده است .

9. نهيليسم پسامدرن ، مبنايي سوفسطايي و تماماً شكگرايانه و رويكردي ويرانگر نسبت به همه اصول و معيارها و موازين و آرمانها و اعتقادات و ايدئولوژيها (به تعبير ليوتار: «فراروايت ») دارد، و بر پايه رفتاري ساختارشكنانه ، صورتِ خودويرانگر گرفته ، به انكار خويش و تماميت تمدن مدرن ، و اساس و مباني بديهي و فطري زندگي بشر مي پردازد. البته ميزان و مراتب اين نيست انگاري خودويرانگر، در همه گرايشهاي انديشه پسامدرن ، يكسان و به يك ميزان نيست . اساساً پسامدرنيته ، گرفتار تزلزل و اضطراب و يأس و حس بحران و هراس ، و حال و هوايِ ترسناك مرگي غريب و بي معناست .

10. پسامدرنيزم در ساختارهاي اجتماعي و اداري خود، به دليل تعميق «نيست انگاري خودويرانگر»، موجب از هم گسيختگي هاي اجتماعي ، شدت يابي فروپاشي نظامهاي خانوادگي ، گسترش وحشتناك بحرانهاي رواني و اخلاقي ، و احساس بي معنايي و سرگرداني و لااباليگري و هرزه گردي ، كاهش ضريب مسئوليت پذيري و وجدان كاري و انضباط اخلاقي در كارمندان ، و تشديد هولناك حس بيگانگي و تنهايي و بي هويتي و اضطرابِ وجودي مبهم و فراگير در جوامع غربي گرديده است .

11. اقتصاد پسامدرن ، كه با سر و صداهاي تبليغاتي در خصوص «جابه جايي قدرت از سرمايه به دانايي » و ظهور «انقلاب الكترونيك » و «موج سوم »، هياهويِ عجيبي براي پنهان كردن ماهيت سرمايه سالارنه و بهره كشانه خود به راه انداخته است ، درواقع همان سرمايه سالاري مدرن است ، كه بويژه از دهه هاي شصت و هفتاد قرن بيستم ميلادي ، بيش از پيش رويكردي نئوليبرالي و به شدت مصرفي و مبتني بر استفاده از تمامي ظرفيتهاي تكنوكراتيك در پيش گرفته است .

«انقلاب الكترونيك » و «موج سوم »، ماهيت غارتگرانه و بهره كشانه و تكاثرآلود و سودجويانه و انباشتگر سرمايه سالاري را تغيير نداده است ؛ بلكه فقط با گسترش دامنه سيطره سرمايه ، و تقليل «معرفت » به «اطلاعات پراكنده و انبوه » اما فاقد بار بينشي ، حل كردن كامل تفكر در تكنيك ، و بسط اتوماتيسم ، و تحريك ديوانه وار حس مصرف و ميل به سودجويي و پول سالاري ، مصاديق «سرمايه » و منطق سودانگار و سوداگر آن را از صرف كالاهاي توليدي يا پول در گردش و اعتبارات بانكي و امكانات تكنولوژيكي و منابع طبيعي (نظير زمين ، جنگل ، معادن ...)، به اجزاي بدن انسان و «اخبار» و مجموعة انبوه اما بسيار پراكنده اطلاعاتِ سطحي و بي مايه ژورناليستي (كه «آلوين تافلر» اصرار دارد آنها را «دانايي » بنامد) گسترش داده است . به علاوه ، به دليل كم فروغ شدن بيش از پيش عقلانيت ابزاري و بحرانهاي عديده اي كه تكنولوژي و تكنوكراسي و اتوماتيسم پديد آورده (و در بسياري از موارد، موجب اخراجهاي گسترده كارگران و كاهش امنيت شغلي طبقات فرودست ، و افزايش فاصله فقير و غني و تعميق حس «فقر مدرن » گرديده )، عملاً سازماندهي اجتماعي «كار ـ سرمايه » را در اقتصادهاي كشورهاي امپرياليستي ، دستخوش بحران كرده است . كه علايم و نشانه هاي آن ، در بحرانهاي مزمن ركودي ـ تورمي اقتصادهاي امپرياليستي در دهه هاي پاياني قرن بيستم ، و ركود بي سابقه و فراگير و همزمان اقتصاد كشورهاي ژاپن ، اتحاديه اروپا و آمريكا، عيان گرديده است .

«ديويد هاروي » معتقد است كه «پسامدرنيته ، موجب ايجاد تزلزل در همان اشكال اجتماعي و سياسي اي مي شود كه مدرنيته پديد آورده بود. مشخصه اقتصاد پسامدرن ... بي ثباتي شرايط اقتصادي ، تزلزل الگوهاي استخدام ، و تكثر هويتهاي طبقاتي و سياسي است ... الگوي سازماندهي اقتصادي «پسافورديستي » (كه در دوره پسامدرنيسم ، جانشين نظام متمركز توليد كارخانه اي موسوم به «فورديسم » گرديده ) بسيار نامتمركز است . امروز سرهم سازي قطعات يك خودرو در كارخانه ، نه در يك مكان ، بلكه در مكانهاي متفاوت و توسط نيروهاي كار مختلفي انجام مي شود، كه خود در معرض تغييرات ناگهاني و پيش بيني ناشده اند.» 5

درواقع ، خردگريزي و اراده خودويرانگر نهيليسم پسامدرن ، ساختار اقتصاد سرمايه داري را به سوي هرج و مرج و آنارشي و واگرايي شديدي پيش مي برد كه خود موجب توليد بحرانهاي بسيارِ ناشي از بي برنامگي و از هم گسيختگي در آن گرديده ، نهايتاً انقراض آن را رقم مي زند. درواقع آنچه كه ماركس در قرن نوزدهم درباره خصيصه آنارشيستي توليد در نظام سرمايه داري ليبرال مي گفت و با ظهور «دولتهاي ارشادي » و «اقتصاد نيمه متمركز»، دولتهاي سرمايه سالار از دست آفات و تبعات و عوارض مرگ آفرين آن در امان ماندند، امروز در هيئت اقتصاد از هم گسيخته و رو به واگرايي و به شدت مصرفي دوره پسامدرن ، گويي دارد محقق مي گردد، و بر بي ثباتي و از هم گسيختگي و اضطراب كلي و يأس و سرگرداني حاكم بر اين دوره افزوده است ، و مي افزايد.

ج . نگاهي كوتاه به چند گرايش فكري پسامدرن

انديشه پسامدرن اگرچه با نوع نگرشِ نقادانه نيچه نسبت به تاريخ غرب آغاز گرديد، اما امروزه طيف گسترده اي از آرا را در بر مي گيرد كه در يك طرف آن گرايشهاي منتقد مدرنيتة آميخته با برخي تعابير و ميراث به جا مانده از تعاليم اسطوره اي و رازآميز (كه البته صورتِ ممسوخ يك معنويت نسبي انگار و پلوراليستيك مورد پذيرش تمدن غرب را يافته اند) قرار دارند و در سويِ ديگر طيف گرايشهاي نوسوفسطايي لفّاظ و نيست انگاري ، كه با هر ركن و باور ثابت و روشن اعتقادي ، به عنوان يك «جزم انديشي » مخالفت مي كنند، و در عين حال خود به صورتي جزم انديشانه به ترويج نسبي گرايي بي بنياد خود مي پردازند؛ و با اينكه مثل ليوتار و دريدا، دعوي پرهيز از سيستم سازي دارند، دستگاه پيچيده و بي معنا و به شدت فرماليستي اي از «بازيهاي زباني » پديد آورده اند.

پرداختن به همه اين رويكردها، فرصت و مجالي مبسوط مي طلبد. در اين مقال ، در خصوص چهار گرايش در پسامدرنيسم معاصر غربي ، كه البته به لحاظ تقدم زماني و نفوذ و ميزان تأثيرگذاري در شكل گيري انديشه پسامدرن نقش محوري داشته اند و دارند و هنوز هم در تفكر غربي تأثيرگذار و تعيين كننده اند، به اختصارِ بسيار سخن خواهيم گفت . اين چهار رويكرد را مي توان اصلي ترين گرايشها در انديشه پُست مدرن دانست :

1. رويكرد هيدگري ،

2. رويكرد «مكتب فرانكفورت »،

3. آراي ميشل فوكو،

4. گرايش نيرومند نوسوفسطايي نسبي انديشي در فلسفه معاصر غربي .

/ 1