وقوف شعور برانگیز در مشعر الحرام نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

وقوف شعور برانگیز در مشعر الحرام - نسخه متنی

سید محمدباقر حجتی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید



وقوف شعور برانگيز در مشعر الحرام

خداوند متعال فرمان داده است كه حجاج پس از پايان وقوف در عرفات و بعد از غروب آفتاب، رهسپار مشعرالحرام گردند تا در آنجا وقوفى ديگر را در شبِ دهم ذىالحجه تا ما بعد اذان در پيش گيرند و همه باهم و با حركتى دستهجمعى و دوشادوش يكديگر در سوى اين موقف سرازير گردند.

حاجى بايد بداند با وقوف در عرفات مىتواند توجّه الهى را به خود جلب كند و از همانجا خود را آماده سازد تا بر حريم مشعرالحرام در آيد; و در واقع بر دروازه رحمت وارد شود. نسيمهاى رحمت الهى در اين جايگاه وزيدن مىگيرد و خلعت قبول و پذيرفته شدن در پيشگاه الهى را با اذن دخول در حرم، برتن مىكند.

روانه شدن حاجيان به سان روان شدن آب در رودخانههايى مىنمايد كه آنچنان دل انگيز و ديده نواز است كه دل و جان انسان را از ثقل علايق مادى گسسته و رها مىسازد و سبكبال براى تقرّب به پيشگاه الهى در سوى ملأ اعلى پرواز كنان بر مىفرازد امام صادق(عليه السلام)مىفرمايد:

«وَتَقَرَّبْ إلَيهِ واتّقِهِ بِمُزدَلِفَةَ، واصْعَدْ بِرُوحِكَ إلى المَلأِ الأعْلى بِصُعُودِكَ إلىَالجَبَل»;

«در مزدلفه (مشعرالحرام) در سوى خداوند متعال تقرب جوى و پرواى از او را در
پيش گير و با صعود بر «جبلالرحمه» روح خود را به ملأ اعلى بر فراز و به پرواز درآور.»

اين سير همگانى به همراهِ يكديگر تا جايگاه پرواز و صعود در مشعرالحرام ادامه مىيابد و برج مراقبت الهى پس از چنين رهنوردى و پروازى است كه با روح و جان آدمى ارتباط بر قرار ساخته و مآلا آمادگى مىيابد تا بر جاذبه زمينى و پيوند مادى و خاكى چيره آمده و به طيرانى در ملكوت آسمانها توفيق يابد.

رودخانههاىِ مشعر آهنگيان از عرفات به جوشش و جنبش در مىآيد كه همگى حجاج در اين جريان و نمايش بى نظير و سير و حركت از نظر مبدأ و مقصد و راه ميان آن دو در كنار يكديگر قرار دارند، همه در عرفات بودند و همه بايد به سوى مشعر روند، و همه مىبايد در مشعر وقوف كنند و هيچ قومى را در اين كار بر قومى ديگر امتيازى نيست. خداوند متعالمىفرمايد:

فاذا أفضتم من عرفات فاذكروا الله عندالمشعر الحرام واذكروه كما هَداكُم و ان كنتم من قبله لمِنَ الضّالّين. ثمّ أفيضوا مِن حيث أفاض النّاس واستغفرواالله اِنَّ الله غفورٌ رحيم(1)

«و چون از عرفات باز گرديد، خداى را در مشعر الحرام ياد كنيد. او را ياد كنيد چنانكه شما را راه راست نمود، و پيش از آن شما تحقيقاً به گمراهى دچار آمده بوديد; بنا بر اين از همان راهى كه مردم باز مىگردند شما باز گرديد و از خدا آمرزش را در خواست كنيد كه خداوند آمرزنده و بخشايشگر است.»

ميبدى ذيل تفسير آيه «ثمّ أفيضُوا...» آورده است:

«قريش را مىگويد كه ايشان در افاضت از عرفات، راهى ديگر مىگزيدند كه ما خاصّه اهل شهريم و سكّان حرم و بر زنان خانه; نه با ديگران همراه باشيم. و از مشعر الحرام، راه بگشتند، ايشان را از آن باز زد; آنگه ايشان را فرمود ـ كه با اين مخالفت كه كرديد در افاضت ـ از خداى آمرزش خواهيد كه وى آمرزگار و بخشاينده است».(2)

براى آن كه گزارش مبسوط ترى را ارائه كنيم ياد آور مىشويم:

در دوران جاهليت، قريش و كنانه و جديله و تابعان آنها، خود را با عنوان «حُمْس»ـكه جمع أحمس و حمساء است ـ از ساير قبايل ممتاز وانمود مىساختند «و مىپنداشتند چون در


[
1 ـ البقره 198 ـ 199

2 ـ كشف الاسرار، ج1، ص535 ]

دينوآيين خود از ديگران قوىترواستوارترند و يا آن كه به حمساء; يعنى كعبه پناه مىآوردند»(1)با چنين عنوان; يعنى «حمس» مىخواستند برترى خود را بر ديگر قبايل اظهار كنند. آنها مآلا براى خود امتيازاتى قائل بودند كه از جمله آنها اين بود كه همگام و همراه با قبائل ديگر در عرفات وقوف نمىكردند و از اين نقطه باز نمى گشتند; لذا به آنان پس از اسلام فرمان رسيد تا در رده ديگران و برابر با آنها باز گردند و اين امتياز بىاساس را براى خود قائل نباشند.(2)

بعضى از مورخان در سبب نزول آيه «ثمّ أفيضوا ...» گفتهاند: حمس و قبايل خود برتربين ياد شده در عرفات حضور به هم نمىرساندند و صرفاً در «مزدلفه» (مشعرالحرام) وقوف خود را بر گزار مىكردند، آن هم در حالى كه قبايل ديگر وظيفه وقوف را ايفا مىنمودند. يكى از صحابه ديد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در عرفات وقوف كرده; از اين امر دچار شگفتى گشت و اين جريان براى او ناخوشآيند مىنمود; چرا كه مىدانست آن حضرت در زمره «حمس» به شمار مىرفت و تصور نمىكرد حضرتش با راه و رسم قبيله خود در وقوف، به مخالفت برخيزد و خود را هم سطح و همرهِ قبايل ديگر، موظف به وقوف در عرفات بيند; لذا آيه در خطاب به چنين مردمى ـ كه امتيازات ساختگى و پوشالى بر انديشه آنان حاكم بود ـ فرمود:

«ثمّ أفيضوا من حيث أفاض النّاس...» مبنى بر اين كه چنين جايگاههايى چنان تفاوتهاى بىبنياد را از ميان برمىدارد; چنان كه بناى همه امتيازات طبقاتى و جز آنها را درهم فرو مىريزد، و تشخصها را در اختيار برابرى و مساوات قرار مىدهد. از آن پس تمام قبائل عربى وقوف در عرفات را رعايت مىكردند.(3)

تاريكى شب به هنگام وقوفِ در مشعر، همه امتيازات بىاساس را زير پرده خود پنهان مىسازد و مبارزه با اختلاف طبقاتى و نژادى و قبيلهاى را پوچ و عارى از واقعيت اعلام مىكند و واقفان در عرفات را در اين جايگاه دركنار هم فراهم مىآورد تا همگى در يك منطقه محدود، خويشتن را در دل و جان و دست و زبان براى نبرد با شيطان، مسلح و مجهز سازند و بكاوند و سنگريزهها را از دل خاك بيرون كشند; و اگر دل را در ستيز با شيطان آماده كردند اين سلاح راـهر چند كه ريز استـدسته جمعى فراهم آورند كه با تمام كوچكى و سبكى خود، اگر به سوى شيطان و جمرات غول پيكر نشان روند، جثه برافراشته آنها را زير خروارها سنگريزه مىتوانند به راحتى خفه سازند. مزدلفه از «ازدلاف» به معناى تجمع وتقدم اخذ شده است كه پراكندههايى از مردم را در خود فراهم مىآورد و يا سنگهاى پراكنده را فراهم آورند و بايد از

[
1 ـ فرهنگ نفيسى، ج2، ص1281

2 ـ فى ظلال القرآن، ج1، ص200

3 ـ تاريخ العرب قبل الاسلام، ج6، ص382; روح البيان، ج1، ص317; زاد المسير، ج1، ص194 و 195; الاساس فيالتفسير، ج1، ص467 ]

اين نقطه به سوى شيطان پيش رانند و از اين رهگذر از فاصله خويش باخدا بكاهند و آماده گردند تا سدّى ميان آنها و خداوندگار مهربان آنها جدايى برقرار ساخته و اين سد را با رمى در جمرات در هم فرو ريزند.

«مزدلفه» از اين رهگذر جايگاه تقرب به خدا و چنانكه اشارت رفت نقطه صعود و پرواز به سوى ملأ اعلا مىباشد و سرانجام به شعورى بارور مىشود كه دوست و دشمن خود را شناسايى كرده و آماده شود تا دشمن را از سر راه قرب به پروردگارش طرد كند.

در اين پايگاه درك و شعورى در واقفان به هم مىرسد كه در همه مواقف چه پيش از مشعر و چه پس از آن بدان هشدار داده شد كه ميان هيچيك از آنها با ديگرى فرق و امتيازى نيست; چرا كه در اينجا درست احساس مىكند كه مال و ثروت و لباس فاخر و خَدَم و حَشَم و هيچ عامل امتياز آفرينى جز شمارى سنگريزهها در اختيار ندارد و صرفاً در صدد آن است كه در نبرد با شيطان و هوسها، از ديگران پيشتاز باشد و وقوف در مشعر را به ويژه بايد مانند ساير مناسك، شعارى شعور آفرين دانست. براى كسب اين شعور بايد در رده همه اقوام قرار گرفت; چرا كه قبلا به خاطر اين كه با افكار جاهلى امتيازى در خود احساس مىكردند، در ضلالت و گمراهى و فقدان شعور لازم به سر مىبردند و با راه بردن با ديگران از عرفات بدين نقطه، بايد اين شعور واحساس در آنها پديد آيد كه ميان آنها و ديگران هيچ امتيازى جز تقوا نمىتواند حاكم باشد; تقوايى كه عامل اساسى ازدلاف و قرب به حضرت بارى تعالى است و در اينجا است كه تساوى خود با ديگران را بايد كاملا درك كند. قشيرى مىگويد:

در آيه «ثمّ أفيضوا من حيث أفاض النّاس ...» اشاره به اين است كه تو خود را به چيزهايى از قبيل شكل ظاهرى و پوشاك و يا مزاياى ديگر كه ميان تو و ديگران تفاوت بر قرار مىسازد، شناسايى نكنى; بلكه خود را به سان يكى از آحاد بشناسى. اگر به ذهن تو خطور كند كه كارى انجام دادى و يا به تو يا براى تو يا با تو چيزى است، از خدا گذشت و آمرزش را در خواست كن و به باز سازى ايمان خود بپرداز كه چنين پندارى شركى خفى است كه با جان و روح تو عجين گشته است.(1)

چنانكه ملا عبدالرزاق كاشانى طى تفسير آيه: «فاذا أفضتم من عرفات فاذكروا الله عند المشعر الحرام...» مىگويد:

«وقتى كه خود را از مقام معرفتِ تامهاى ـ كه مرزِ نهايى مناسك حج و اساس و مرجع آن

[
1 ـ لطائف الاشارات، ج1، ص166 و 167 ]

است; چنانكه نبىّ گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمود: «الحجّ عرفة» ـ برمىفرازيد، خداى را در مشعر الحرام ياد كنيد; يعنى: جمال حق را در جايگاه سرّ روحى كه «خفى» نام دارد شهود كنيد; چرا كه ذكر در اين پايگاه عبارت است از شهود و مشعر نيز به عنوان جايگاه شعور، احساسِ جمال و زيبايى، محرَّم است و نامحرم را سزا نيست كه بدان نايل گردد.(1)

از شعور و شهود در مشعر تا دستيابى به مُنا در مِنا:

روز دهم ذىالحجه، خدا آشنايان در عرفه و شاهدان جمال حق در مشعر بايد پس از طلوع آفتاب در منا درآيند و وقوفى ديگر را در مدتى درازتر در آن آغاز كنند. در اينجا صرف وقوف و درنگ و انديشيدن كافى نيست; بلكه بايد حاجيان دست به كار گردند و آرزوهاى بلند خود را با خدا در ميان گذارند. جبرائيل نزد ابراهيم در اين جايگاه; يعنى «منا» آمد و به او گفت:

«تَمُنَّ عَلى رَبِّكَ ما شِئتَ، فَتَمنّى إبراهِيمَ فينَفسِهِ أنْ يَجْعَلَ اللهُ مَكانَ ابنِهِ إسماعيلَ كَبْشاً يَأمُرُهُ يَذبحه فِداءً لَهُ; فَأَعطيمُناه».(2)

«از پروردگارت آنچه را مىخواهى آرزو كن. ابراهيم پيش خود آرزو كرد خدا به جاى فرزندش اسماعيل گوسفندى را مقرر كند تا به او فرمان دهد آن را به منظور بازخريد اسماعيل قربانى كند و ابراهيم به اين آرزوى خود رسيد و آن را بدو اعطاكرد.»

تضحيّه و قربانى

گذرى بر تاريخچه قربانى در جوامع بشرى:

انديشه تقرب به معبود از رهگذر تقديم قربانيها و وسيله قرار دادن آن براى خواستههاى جهان خاكى و بر طرف ساختن حوادث سهمگين و توسل به آن، براى جلب منافع و دفع و پيشگيرى از آسيبها و زيانهاى فردى و اجتماعى، همراه با آفرينش انسان و همزبان با آن بوده و همواره در مراحل مختلف تفكر دينى، ملازم انسان به شمار مىرفت و تا وقتى عقايد و عبادات بر سر پاست استمرار دارد. هيچ دينى از اديان، فاقد چنين شعارى نبوده و زندگانى هيچ ملتى بدون چنين شعارى در طول تاريخ به چشم نمىخورد. عبادت توتميسمها و مجوس و بت پرستان و صابئين و مانوىها و ستاره پرستان و گروههايى كه جانورانى را مىپرستند، با

[
1 ـ تفسير القرآن الكريم، منسوب به محيى الدين العربى، ج1، ص123

2 ـ علل الشرايع، ج2، ص435; عيون أخبار الرضا، ج2، ص91; بحار الانوار، ج12، ص108 و ج26، ص99، نقل از حج الانبياء والائمه، ص39]

قربانى توأم بوده است. چنانكه قربانى در شريعت و آيين يهود و مسيحيت و نيز مسلمين وجود دارد. ما در اين شعار در ساده ترين مظاهر تدين و پريشان ترين نمودهاى ديندارى در تاريخ اطلاع داريم. چنانكه مىدانيم شعار قربانى در پيشرفتهترين و دقيقترين و استوارترين اشكال و صور تديّن وجود دارد. بهترين دليل بر قدمت اين شعار و گسترش آن، همه صحف و كتب آسمانى پيشين است كه مسأله قربانى در آنها جلب نظر مىكند. گويا مسأله قربانى با فطرت بشر و سرنوشت او عجين بوده و اين شعار فطرى را در طول تاريخ نگاهبانى مىكرده است. علاوه بر اينها قرآن كريم يكى از اشكال و صور قربانى را براى ما تصوير مىكند كه عملا همزمان با آدم ابوالبشر(عليه السلام) روى داده است، آنجا كه مىفرمايد:

وَاتلُ عَلَيْهِمْ نَبَأ ابنَيآدم إذْ قرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أحدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلَ مِنَ الآخر، قال لأقْتُلَنَّكَ، قالَ إنّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقين(1)

«و داستان دو فرزند آدم (هابيل و قابيل) را بر آنها بخوان، آنگاه كه قربانى كردند و اين قربانى از يكى از آن دو قبول (پيشگاه الهى) واقع شد و از آن ديگرى قبول نشد. (قابيل به هابيل) گفت: قطعاً تو را (چون كه قربانى تو مقبول افتاد) مىكشم. هابيل گفت: خدا قربانى را از كسانى كه پرهيز كارند و از خدا پروا مىكنند مىپذيرد.»

اين عبادت خونين و خون رنگ، مصايب و آسيبهاى هولناك فراوانى را در طول تاريخ پديد آورد، چه بسيار مادران فرزند از دست داده و كودكان بى سر پرست و يتيم و زنانى بى همسر را باعث گشت و نيز چه بسيار افراد بىگناهى كه در راه قربانى، طعمه آتش و يا ماهيان دريا شدند و نيز فراوانند در تاريخ، پدرانى كه فرزندان خود را از رهگذر قربانى به آلهه پيشكش كردهاند و با دست خود، جان فرزندان خود را ربودند و همچنين شمار زيادى از افراد در طول تاريخ بشريت حتى فرزندان خويش را زنده به گور كرده و يا آنها را براى رضاى معبود خويش به دريا و غرق شدن در آن وا مىسپردند، و قربانيهاى خرافى، بسيارى از شهرها را به ويرانى كشانده و ملتهايى را به نابودى سوق داده است.

اين غايلههاى سوء از آن رو بوده است كه قربانى در كهنترين اشكال و صور خود و در ميان گروههاى بزرگى از اقوام بدوى و متمدن، انسانها را ـ بر حسب اختلاف امتها و اديان و اثر پذيرى از اوضاع و احوال و عوامل و اسبابى كه بر محيط آنان حاكم بود و آنان را به قربانى فرا مىخواند ـ در اين رهگذر فدا مىكردند. منتهى محيط حاكم، آنها را بر آن مىداشت كه

[
1 ـ المائده: 27 ]

قربانىهاى خاصى را در نظر گيرند، گاهى دختران و احياناً كودكان و زمانى جوانان و به هنگامى سالخوردگان را به خاطر اين كه قربانى انجام گيرد سر مىبريدند و يا از طرف ديگر موجبات مرگ آنها را فراهم مىكردند. با تحقيق و بررسى اين حالات ميان امتهاى مختلف و مراحل گوناگون زندگانى آنان به اين نتيجه مىرسيم كه عمده قربانيها ـ كه عبارت از انسانها بودهاند ـ دو گروه ديگر را تشكيل مىدادند: اطفال; اعم از پسر يا دختر و به ويژه نخستين فرزندى كه از آنها به دنيا مىآمد و گروه ديگر عبارت از دختران باكره بودهاند.

با استفاده از تاريخ اين نتيجه نيز به دست مىآيد كه اكثر قربانيها ـ گذشته از دو گروه ياد شده ـ متشكل از اسراى جنگى و بردگان و گناهكاران بودهاند و به لحاظ كثرت ـ از نظر قربانىـ اين گروه در نوبت دوم قرار داشتهاند. با توجه به اين نكته كه در حالاتى نه چندان اندك و كوتاه قربانيها عبارت از طبقات بالا و ممتاز بوده اند; بسيار اتفاق افتاده كه ملتهايى پادشاهان خود را براى معبودان خود قربانى مىكردند.

اگر مقدارى بيشتر تاريخ را بكاويم مىبينيم مناسباتى كه موجب قربانيهايى اين چنين مىگشت فراوان روى مىداد، و مكرر جلب نظر مىكرد و جلوگيرى از قربانى ـ آنگاه كه موجبات آن وجود داشت ـ از نگاه اين اديان خرافى، كار بسيار زشت و خطرناك و گناهى نابخشودنى به شمار مىرفت و از نظر آنها آسمان از هم شكافته مىشد!، و خشم آلهه را بر مىانگيخت و عذاب و كيفر اين آلهه همه افراد جامعهاى را كه در امر قربانى كوتاهى مىكردند دامنگير مىشد.

وقتى همه اين جريانها را در نظر گيريم به آسانى باز مىيابيم كه اين نوع پرستش در كهنترين شكل خود چگونه بر گزار مىشد كه بايد آن را عامل بزهكاريها و نابوديها و منشأ مصايب و آلام و آسيبها و نگون بختيها به حساب آورد. دليل بر اين فاجعه در تاريخ زندگانى انسان، همين بس كه قبائل آزتك «Azteques» به تنهايى ـ كه ساكنان اصلى سرزمينهاى مكزيك بودهاند ـ تا زمانى نه چندان دور قربانيهايى را پيشكش مىكردند كه شمار آنها به حدود پنجهزار نفر در سال مىرسيد.

عواملى از چنين فجايع هول انگيز پيشگيرى كرد كه نمونههايى چند از آنها را ياد مىكنيم:

ـ پيشرفت انديشه دينى و گسترش آن.

ـ اصلاح اشتباهات و پيرايش از خطاهايى كه در تفكر دينى در مراحل ابتداى آن راجع به

درك آلهه و در خواست رضاى آلهه بدان دچار آمده بودند.

ـ پديد آمدن اين تفكر در جامعه كه بايد معبودان خود را از سخت دلى و تشفى و نياز به پيشكش كردن قربانى از انسانها منزه دانسته و بىنيازى آنها از جهان و آنچه در جهان است را درباره آنها باور دارند.

ـ گسترش علوم و شرايع آسمانى و كتب مقدس.

همه اين عوامل دست به دست هم دادند تا به حيات انسانها و جان آنها احترام گذارند. و به اين چهره توحش در امر قربانى خاتمه داده و اشكال ديگرى از قربانى را جايگزين آن سازد كه از خلق و خوى صحيح بيگانه نيست و با مقتضيات يك زندگانى توأم با آبادانى و حيات مطبوع انسانها ناسازگار نباشد.

مآلا قربانيهايى پديد آمد كه به جاى انسانها، جانورانى از قبيل گاو و گوسفند و بز و انواع پرندگان را قربانى مىكردند.

انواع ديگرى از قربانيها نيز ظهور كرد كه مستلزم ريختن خون نبوده است; مانند: تقرب به وسيله گياهانى چون گندم و خوشه دانهها و آرد مخلوط به روغن و نيز تقرب به وسيله چيزهايى كه از محصول گياهان از قبيل نان و خمير وامثال آنها فراهم مىآمد.

ظهور دوره زراعت و كشاورزى در ايجاد اين تطوّر، آثار قابل توجهى به جاى نهاد. زراعت، بسيارى شؤون اخلاقى و طبيعت و مزاج روحى انسانها را تهذيب كرد و از رهگذر آن خوراكيهاى گياهى و نباتى از نظر كميت رو به ازدياد نهاد و از مصرف گوشت كاسته شد و حالت توحش از ميان رفت و مزاج روحى آدميان اعتدال يافت و طبع سركش و توسن انسان رام و آرام گشت و احساساتش داراى رقت و ظرافت شد و در نتيجه، سازمان ديگرى كه به انسانيت نزديك بود و با مقتضياتِ زندگانىِ معقول و عمران و آبادانى متناسبتر بود جاى بسيارى از سنتهاى خونين و عقايد آميخته با توحش را اشغال كرد. لذا قربانى كردن انسانها و يا جانوران تدريجاً ـ پس از ظهور دوره كشاورزى ـ رو به كاهش نهاد و به جاى قربانى كردن آنها از رهگذر گياهانى كه از خوشه غلّهها و نان خمير و جز آنها تشكيل مىشد، در تقرب خويش بهره مىجستند.

بدينسان نوع عجيبى از قربانى پديد آمد كه عبارت از قربانى اَشكال و مجسمهها و يا قربانى سمبليك بوده است; مانند قربانى كردن مجسمهها و تصويرهاـكه اين نوع عبادت و
تقرب نزد بسيارى از جوامع كهن و نو، رو به رواج و انتشار نهادـو مانند ريختن خون از برخى اعضاى قربانى، بدون آن كه به حيات او خاتمه دهند. از اين رويّه در بسيارى از معابد يونان و به ويژه در مورد آلهه «ارتميس» بهره مىجستند و از آن پيروى مىكردند و يا مانند اكتفا و بسنده كردن به قربانيهاى سمبليك كه نشانه راه و رسم كهن به شمار مىرفت. درميان بعضى از قبائل هندى به عنوان مثال در امر قربانى، پس از فوت مَرد، پشتهاى از هيزم را فراهم مىآوردند و همسر او را كنار اين پشته هيزم مىنهادند و هيزمها را مشتعل مىساختند و آتش به اين همسر سرايت مىكرد و هر دو را مبدل به خاكستر مىنمود.

* يكى از انواع قربانيها نوعى خيال پردازى بوده است. پارهاى از مردم بلغارستانـبر سبيل عادت معمولـوقتى كه مىخواستند بنا و ساختمان جديدى را آغاز كنند، در انتظار نخستين عابرى به سر مىبردند كه از كنار آن بنا عبور مىكرد و سايه او را با نخ اندازه مىگرفتند و اين نخ را زير اولين خشتى مىنهادند كه آن را در بناى ساختمان استفاده مىكردند. اين كار را نوعى قربانى مىپنداشتند و اين پندار و خيالشان از ديدگاه آنها از اين جهت قوت مىگرفت كه بر اين باور بودند كه صاحب اين سايه به زورى از دنيا خواهد رفت. اين قربانى عجيبترين قربانى است كه با نوع قبلى از نظر دلالت بر مطلوب، متفاوت به نظر نمىرسد. هر دو را بايد تمثيل و نشانه و رمز و سمبل همان قربانى انسانها بر شمرد كه در دوران كهن معمول بوده است.

پيشكشها و قربانيها از نظر سبكها و راه و رسم، مختلف بوده. چنانكه نوع اين قربانيها متفاوت نشان مىداد. جز اينكه مشهورترين سبك و شيوه و رايجترين آنها در ميان جوامع، تقديم و پيشكش كردن قربانيها به آلهه بوده كه همه آنها و يا شمارى از آنها را به آتش مىفكندند تا دودهاى آن در اطراف و فضاى قربانگاهها و معابد بر فرازد و پخش گردد; دودهايى كه در طبقات فضاـچنانكه در اسفار عهد قديم آمدهـآلهه را به شگفتى مىآورد. اين روش تنها روشى بود كه عهد قديم در عمده قربانيها آن را تأييد مىكرد. حتى در قربانيهايى كه متشكل از گياهان و فرآوردههايى از آن; از قبيل نان و خمير بوده است. چنانكه اصحاحات اول و دوم و ششم و هفتم و... از سفر «لاويين» گوياى همين مطلب است و قسمت عمدهاى از اختصاص فقرات اين سفر به بيان انواع قربانى و احكام و ادعيه و اوقات و روشهاى پيشكش كردن قربانى اختصاص دارد. نبايد در اين باره تعجب و ترديدى به خود راه داد; زيرا
اين سفر در بيان وظايف لاويين است و لاويين، افراد قبيلهاى از قبائل بنىاسرائيل بوده و از فرزندان «لاوى» ـ كه يكى از پسران يعقوب بوده ـ به شمار مىرفته اند. در اين سفر، حقوق آنان و نيز وظايفى را كه در برابر ساير بنى اسرئيل بر عهده شان نهاده شده بود آمده است. مهمترين وظايفى كه به آنها منوط مىگشت نظارت بر قربانگاه و عمل قربانى و پذيرش و تأييد و تقديم و پيشكش كردن قربانى بوده است.

* يكى ديگر از شيوههاى پيشكش كردن قربانى بسنده كردن به ذبح و ريختن خون بوده است و اين شيوه را اسلام در قربانى عيد اضحى و در هدى حج و ذبيحههاى كفّاره تأييد كرده است. كفارهاى كه به علت عدم ايفاى وظيفه مربوط به پارهاى از مناسك حج و يا به خاطر عدم تمكن از قيام به بعضى وظايف و يا عوامل ديگر، حاجى بدان مكلف مىشد.

* شيوه ديگر در قربانى، زنده به گور كردن بود. از اين شيوه گروهها و قبايل زيادى; مانند قبيله «كنده»، «طيىء»، و «تميم» پيروى مىكردند.

* يكى از رسوم و شيوههاى ديگر در قربانى، غرق كردن در رود خانههاى مقدس بوده است چنانكه اين شيوه ميان مصريان قديم معمول بود.

* شيوه ديگر، خفه كردن و بستن مجارى تنفس قربانى بوده است.

* همچنين شيوه ديگر از قبيل شكنجه دادن با وسائل و ابزارهاى خاصى است كه معمول مىگرديد.

* افكندن از جايگاههاى مرتفع نيز يكى از رسوم قربانى به شمار مىرفت.

* چنانكه انتحار اختيارى از رهگذر پرت كردن خود از مكانى مرتفع و هم چنين رسوم ديگرى در امر قربانى مورد عمل قرار مىگرفت.

* اما آن چيزهايى كه مردم بدانها تقرب مىجستند ـ پس از تتبع و بررسى اين نوع از انواع پرستش در ميان جوامع مختلف و شرايع گوناگون ـ چنين نتيجه مىگيريم كه به طوايفى پناه مىآوردند كه ما از اين پس گزارش مىكنيم:

1 ـ در مسأله قربانى، ميان آلهه و بتها از لحاظ مقدار اهتمام، تفاوت وجود داشت و شديدترين اهتمام در امر قربانى، عبارت بود از «آتش» ميان زردشتيان و «ستارگان و رودخانهها» نزد مردمى كه به پرستش آنها روى مىآوردند.

2 ـ تقرب به قدّيسان و اوليا از رهگذر قربانى در جوامع زيادى جلب نظر مىكند. همواره در
منطقه «صعيد» در سرزمين مصر قربانيهايى نذر مىكنند و اين قربانيها را به اوليا پيشكش مىنمايند. به ويژه به «سيد احمد بدوى» كه در روستاها و آباديهايى از مصر، بزهايى را ـ كه به «عُجُول السيد = بزهاى سيد احمد بدوى» نامبردار مىسازندـبراى او نذر مىكنند و در باره اين بزها تيمار و پذيرايى زيادى به عمل مىآوردند. و كشاورزان آن را همسنگ با تقديس، مورد احترام قرار مىدهند و به هيچوجه آزارى بر آنها روا نمىدارند. حتى اگر به چريدن محصول زراعى ديگران هجوم آورند و يا بر كسى آسيب وارد سازند اين بزها را رنجه نمىدارند. اين بزها را به «طنطا» در كنار زادگاهِ سيداحمد بدوى سوق مىدهند تا نزديك مزار او آنها را ذبح كنند. نيازى به توضيح ندارد كه اعمالى اين چنين به عنوان وظيفه الزامى، مورد تأييد شريعت اسلام نمى باشد.

3 ـ راه و رسم و عادت تقرب به مردگان از رهگذر قربانى ـ به خاطر ارضاى آنها و ترس از خشم آنها نسبت به زندهها ـ در ميان گروه زيادى از جوامع انسانى در دوران قديم و متأخر و به ويژه نزد مصريان كهن رايج بوده است. اين راه و رسم، رسوبهاى زيادى در سنتهاى معمول مصريان در برابر مردگانشان حتى در دوران معاصر به جاى نهاده است.

گذشته از اينها از دير باز، مردم بر اين باور بودند كه از طريق قربانيها فوايد و عوايدى مادى نصيب آنان مىگردد. از ديدگاه پارهاى از جوامع، اين اعتقاد در آنها پديد آمده بود كه آلهه و بتها در غذاىخود از گوشتهاى قربانيها و يا قسمتى از آن سود مىجويند و نفعى عايد آلهه مىگردد، لذا نزد اين جوامع خوردن تمام گوشت اين قربانيها و يا تناول بخشى از آنها حرام بوده است و نيز شمارى از گروهها كه از بين انسانها براى آلهه و مردگان قربانى پيشكش مىكردند اين قربانيهاى انسانى را به عنوان بردگان و نوكران به استخدام گرفته و از آنها در رفع نيازهاى خويش بهره مىجستند و حتى شمارى از جوامع كهن، آلهه خود را با صفاتى از قبيل سخت دلى و علاقه به خونريزى و لذت بردن از جان كندن قربانيها منسوب و متهم مىساختند. لذا قربانيهايى به آنها تقديم مىكردند تا اين تمايل عصبى آنان را به خونريزى آرام ساخته و از شرّ و گزند آلهه در امان باشند و حيات جوامع را از اين راه تأمين و ضمانت كنند.

قربانى در شريعت اسلام

آيين مقدس اسلام به تمام اين افسانهها و خرافات خاتمه داد و قربانى را به عنوان
مظهرى از مظاهر تقواى الهى و سپاس از نعمت و طاعت از فرمان خدا مقرر كرد و آن را به صورت فرصتى در احسان به فقرا و تهيدستان و نيكى به بينوايان خاطر نشان ساخت. قرآن كريم را به اين حقيقت، اشارتى است، آنجا كه مىفرمايد:

1 ـ فَكُلُوا مِنْها وَأطعِمُوا البائِسَ الفَقيرَ(1)

«از اين قربانى بخوريد و به افراد بىنوا و تهيدست اطعام كنيد.»

2 ـ لَنْ يَنالَ اللهَ لُحُومُها وَلا دِماؤُها ولكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ(2)

«گوشتها و خونهاى قربانى به خدا نمى رسد، بلكه اين تقواى شما است كه خدا در خور آن است كه به او برسد.»

در آيه اخير، خداوند متعال ميان قربانى و تقواى قلوب، پيوند و ارتباطى را خاطر نشان مىسازد; تقوايى كه هدف نهايى مناسك حج است. اين مناسك و شعائر صرفاً رموزى است كه توجه ربّالبيت و خانه خدا و طاعت از او را گوياست و در لابلاى خود يادگارانى كهن از دوران ابراهيم(عليه السلام) و دعاهايى را كه آن حضرت خوانده بود در بردارد; يادگاران طاعت و انابه و توجه به خداوند از آغاز پيدايش «امّتِ مسلمه». بنابراين مناسك حج و دعا و نماز به صورت يك حقيقت سازنده بايد تلقى گردد.

راههايى كه حاجى به عنوان «هدى» در پايان ايام احرام انتخاب مىكند رواست از آن سودمند گردد و اگر بخواهد مىتواند قبل از قربانى چون مركبى از آن استفاده كند، و از شير آن بنوشد تا به جايگاه خود; يعنى قربانگاه برسد و سپس به ذبح و قربانى آن دست يازد و از گوشت آن بخورد و به بائس فقير (تهيدستان وبينوايان) اعطا و اطعام كند.

اين قربانىها كه قرآن كريم از آن ياد مىكند شعارى معروف و رايج در ميان جوامع مختلف به شمار مىرفت، منتهى اسلام آن را در روند صحيح و سازنده قرار داد چرا كه از رهگذر آن، توجه حاجى به سوى خداى يگانه بايد معطوف شود و ماسواى او را بايد جداً ناديده گيرد و در اين طريق راهى را جز راه رسيدن به خدا نپويد.

3 ـ وَلِكُلِّ اُمَّة جَعَلنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسم اللهِ على ما رَزَقَهُم مِنْ بَهيمَةِ الأنعامِ فإلهُكُم إلهٌ واحِدٌ فَلَهَ أسلموا وَبشّر المُخْبِتينَ. الّذين إذا ذَكرَ الله وَجِلَتْ قُلُوبِهِمْ والصّابِرينَ عَلى ما أصابَهُمْ والمُقيميالصّلوةَ ومِمّا رَزَقناهُم يُنفِقُونَ.(3)

ترجمه آن را در ضمن گزارش زير مىبينيد:

[
1 ـ الحج: 28

2 ـ الحج: 27; با استفاده از مقاله «الاضحية والقرابين» از دكتر عبدالواحد وافى (مجله رسالةالاسلام، شماره 40ـ44، ص398).

3 ـ الحج: 34 و 35 ]

اسلام احساسها و روندها و راه و رسمها را به هم مأنوس و متحد مىسازد و رويكرد همه آنها را به خدا محدود مىگرداند. از همين جا به روند آفرينى در احساس و شعور و جنبش و عبادت و حركت و عادت در سوى اين وجهه يگانه عنايت دارد. با اين كار است كه زندگانى با صبغه عقيده و ايمان رنگ مىگيرد و بر همين اساس است ذبائحى كه نا بسمله و يا به نام غير خدا قربانى مىشوند حرام اعلام شده است و بايد حتماً نام خدا به هنگام قربانى آنها بر زبان آيد تا ياد خدا به عنوان هدف بارز و نمودار، تلقى گردد. و گويا اين قربانى كردن به آهنگ ياد خداوند انجام مىگيرد: وَلِكُلِّ اُمَّة جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذكُرُوا اسم اللهِ على ما رَزَقَهُم مِن بَهيمَةِ الأنعامِ; «براى هر امتى راه و رسمى را در عبادت مقرر كرديم تا به خاطر دامهايى كه خداوند به آنها ارزانى داشته خداى متعال را ياد كنند.»

به دنبال اين سخن، قرآن كريم بر وحدانيت خدا تأكيد و آن را تأييد مىكند: فَإلهُكُم إلهٌ واحِدٌ; «پس معبود شما معبودى يگانه است.» آنگاه به تسليم و اسلام در برابر خداى يگانه فرمان مىدهد: فَلَهُ أسلِمو اين اسلام و تسليم، اسلام و تسليم اجبارى و اضطرارى نيست; بلكه اسلام و تسليم و اطمينان و آرامش است.

وبَشِّر المُخبَتين الذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم; «به تواضع پيشگان نويد ده، آن كسانى كه وقتى از خدا، ياد مىشود قلوبشان سرشار از بيم و ترس مىگردد»، و به مجرد ياد نام خداوند وجل و خشيت خدا درون و احساس آنان را متحرك و پويا مىسازد.

والصابرين على ما أصابهم; «به آنچه بر آنها وارد مىآيد صبر و شكيبايى در پيش گيرند»، و از سوى آنان اعتراض بر قضاى الهى در باره آنها وجود ندارد.

والمقيمى الصلوة; «بر پادارندگان نمازند» و خداى را آنگونه كه سزاست عبادت مىكنند.

وممّا رزقناهم ينفقون; «از آنچه به آنها ارزانى داشتيم در باره ديگران هزينه مىكنند»، و براى خاطر خدا در انفاق آنچه در اختيار دارند به هيچوجه بخل و دريغى را روا نمىبينند.

و بدينسان ميان عقيده و شعائر، پيوند بر قرار مىسازد و اين شعائر ريشه در عقيده دارد و بر آن مبتنى است. شعائر نيز تعبير و جلوهاى از اين عقيده و رمز و نشانه آن است. مهم اين است كه سراسر زندگانى و تحركات و جنبشهاى آدمى با چنين مايهاى عقيدتى رنگآميزى شود و توان و قدرت و نيز روند و راه و رسم او همبستگى يابند و روح و جان آدمى در ره گيريهاى گوناگون، دستخوش پريشى و از هم گسيختگى نشود.(1)

[
1 ـ فى ظلال القرآن، ج4، ص2422 و 2423 ]

سر انجام به اين نتايج تاريخى و عرفانى مىرسيم كه قربانى، يك امر بى سابقهاى نبوده كه اسلام از نو آن را بنياد كرده باشد، از زمان ابوالبشر تا ظهور اسلام، شيوهاى بود كه مستمراً با انواع گوناگون، معمول و متداول بوده است. خداوند متعال براى هر امتى مناسكى را در قربانى مقرر فرمود و نيز مناسك ويژهاى در ايام مخصوص يا عبادات و اوامر و نواهى قالبى و قلبى و رياضتهاى بدنى و نفسانى رابنياد كرد. جمله ليذكروا الله على ما رزقهم من بهيمة الأنعام اشاره به آن دارد كه هدف همه عبادات و تمام انتفاعات و التذاذات، ياد كردن خدايى است كه بايد صرفاً او را مورد پرستش قرار داد. اگر عبادات انسان، گوناگون است نبايد سر از اختلاف و شكاف و كينه بر آورد، چون معبود شما در اين عبادات، يگانه است و اين حقيقت بايد انسانها را بر محور خود متحد سازد. «فله اسلموا» بايد منقاد و مطيع فرمان خدا بود تا جانهاى سالم از هر گونه آفات و بندهايى كه لجاج و عناد را موجب مىشود در خود بپرورانند. اينجاست كه بايد رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به كسانى كه خويشتن را در برابر عظمت الهى حقير احساس مىكنند و در آنها نرمش و انعطاف و خشوع به هم مىرسد، مژده و نويد دهد و نيز به كسانى كه گشاده دل و صابرند و بليّات را رهيده از جزع و شكوه و ناله به جان مىخرند و قضاى الهى را با آغوشى باز پذيرا هستند. صبر بدين معنا است كه انسان حالت عادى و نخستين خود را بپايد و از آن نگاهبانى كند و هيچ رويدادى چنان حالت رام و آرام را دگرگون و طاغى نسازد و با اقامه نماز توجه خويش را به خداوند استمرار بخشد و روزيهايى را كه خدا بدو ارزانى داشته است از رهگذر انفاق در اختيار ديگران قرار دهد و بدينسان نعمت و منت او را سپاس دارد.(1)

«پس فرمان او را بپذيريد و قربان را به شرك آميخته نسازيد»، «و بشارت ده اى محمد، فروتنان را به بزرگىِ آن سرا، يا ترسكاران را به رحمت بىمنتهى» يا «مژده ده مشتاقان را به سعادت لقاء كه هيچ مژدهاى از اين فرح افزاتر نيست» چون اينان خداى را از رهگذر قربانى هدى و نفس خود شناختند و خشيتشان فزونى گرفته است:




  • هر كه را نور تجلى شد فزون
    خشيت و خوفش بود از حد برون



  • خشيت و خوفش بود از حد برون
    خشيت و خوفش بود از حد برون



لذا صبر را پيشه كنند و در شدايد ننالند:




  • اگر به لطف بخوانى مزيد الطاف است
    و گر به قهر برانى درون ما صاف است



  • و گر به قهر برانى درون ما صاف است
    و گر به قهر برانى درون ما صاف است



درون حج گزاران واقعى با تسليم شدن در برابر اوامر الهى زلال مىگردد و «فله أسلموا» را

[
1 ـ نكـ: بيان السعاده، ج3، ص77 ]

رمزى بايد دانست به چنين سلامت و صفاى روح و جان كه جز ره دوست نجويند و پوياى ماسوى الله نباشند.




  • عاشقان را گر در آتش مى نشاند قهر دوست
    تنگ چشمم گر نظر از چشمه كوثر كنم(1)



  • تنگ چشمم گر نظر از چشمه كوثر كنم(1)
    تنگ چشمم گر نظر از چشمه كوثر كنم(1)



و در مصايب به نزد كسى جز خدا شكوه نيارند:




  • آشنايان ره عشق اگرم خون بخورند
    ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم(2)



  • ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم(2)
    ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم(2)



و در سر نوشت آفرينى خدا هرگز نمى نالند:




  • حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزى
    كه از آن روز كه در بند توأم دلشادم(3)



  • كه از آن روز كه در بند توأم دلشادم(3)
    كه از آن روز كه در بند توأم دلشادم(3)



و بالاخره اين قربانى به چنان تقرّبى شگرف بارور مىشود و اين جستجو و فداكارى و درنورديدن در چنان بيابان و رسيدن به قربانگاه براى آرميدن دوست در كنار دوست ـ دوستى چون خليلالله ـ ضرورتى است كه از آن گزير و گريزى نيست:




  • بىطلب نَتَوان وصالت يافت آرى كَىْ دهد
    دولتِ حج دست جز راهِ بيابان برده را(4)



  • دولتِ حج دست جز راهِ بيابان برده را(4)
    دولتِ حج دست جز راهِ بيابان برده را(4)



* حلق و تقصير:

حلق (تراشيدن و ستردن موى سر) و تقصير (چيدن مو يا ناخن) از مناسك حج به شمار است كه بايد پس از قربانى كردن و رمى جمره عقبه انجام شود. آدم، ابوالبشر(عليه السلام) با سرتراشيدن، مراسم حج را به پايان برد.

از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) روايت شده كه فرمود:

«أمر جبرئيل أن ينزل بياقوتة من الجنّة فهبط بها، فمسح بها رأس آدم فتناثر الشّعر منه، فحيث بلغ نورها صار حرماً».(5)

به جبرئيل فرمان رسيد كه ياقوتى از بهشت با خود فرو آورد، و او آنرا بر زمين فرود آورد، و به وسيله آن با سر آدم تماس بر قرار ساخته و بر سر او ياقوت مذكور را گذراند، و در نتيجه موى سر آدم از هم پراكند و فرو ريخت و تا آنجا كه نور ياقوت، پرتو خود را مىگستراند و آن

[
1 ـ ديوان حافظ.

2 ـ همان.

3 ـ همان.

4 ـ همان.

5 ـ مسند الامام الهادى، ج1، ص95; تاريخ بغداد، ج12، ص56; نقل از: حج الانبياء والائمه، ص28]

قسمت از محيط پيرامون خود را كه منور ساخت به صورت حرم در آمد.

پيداست كه فقها غالباً حلق و تراشيدن سر را براى كسانى كه براى اولين بار، حج برگزار مىكنند واجب مىدانند. بنابر اين اينگونه افراد طبق فتاوى چنان فقهايى نمىتوانند به تقصير و كوتاه كردن موى سر يا صورت و يا ناخن دست يا پا بسنده كنند. اصولاً حلق داراى فضيلت بيشترى از تقصير مى باشد. از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود:

«حلق و تراشيدن سر در حج از تقصير افضل است; زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در حجةالوداع و عمره حديبيه حلق رأس كرد و موهاى سر خود را تراشيد».(1)

چنانكه از امام سجاد(عليه السلام) نيز روايت شده كه فرمود: «رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى كسانى كه تراشيدن سر را بر تقصير ترجيح دادند سه بار استغفار كرد و براى كسانى كه به تقصير بسنده نمودند يك بار استغفار و طلب آمرزش براى آنها اكتفا كرد».(2) و رواياتى نظاير آن در كتب احاديث جلب نظر مى كند.(3)

اين كار يعنى حلق يا تقصير كه در منى و به قصد قربت و بسمله و رو به قبله و از سمت راست جلوى سرانجام مىگيرد، بهتر است در همان سر زمين زير خاك پنهان گردد، و اين عمل بر طبق روايات حاكى از آن است كه حاجى علاوه بر آنكه درون خود را از هر موانعى براى ذكر خدا مىپيرايد به پيرايش ظواهر نيز روى مىآورد و جمله «ليقضوا تفثهم»(4) را كه در قرآن كريم آمده است امام رضا(عليه السلام) تفسير فرمودند كه حاجى موظف است با چيدن ناخنها و چرك زدايى، خويشتن را پاكيزه ساخته و آنچه كه به خاطر محرم بودن نمىتوانست آن را از خويشتن دور سازد از خود طرد نمايد.(5)

از رهگذر حجى بدينسان، نورانيتى در وجود آدمى پديد مىآيد كه گويا تازه از مادر زاده شدهوپلشتيهاى گناه ونافرمانيهايى كهازپيشبدانها دچار آمده است از وجود او رخت بر مىبندد.

بدين اميد كه خداوند متعال ما را به چنان حجى موفق بدارد و گناهان ما را فرو ريزد، سخن را به پايان مىبرم.

والحمدلله أولاً و آخراً و صلى اللّه على محمد و آله الطاهرين، كتبه بيمناه الداثرة العبدالمفتاق الى رحمة ربه الغافر الغنى محمد الباقر الحسينى المازندرانى المدعو بـ«حجتى» فى يوم السبت، الحادى عشر من شهر محرم الحرام سنة 1417 هـق= 21/3/1375هـش.

[
1 ـ بحارالانوار، ج96، ص301

2 ـ فقيه من لا يحضره الفقيه، ج2، ص276

3 ـ نكـ: الكافى (فروع)، ج4، ص502; تفصيل وسائل الشيعه، ج1، ص187; الجامع الصحيح، بخارى، ج1، ص702

4 ـ سوره حج: 29

5 ـ معانى الاخبار، ص339 ]

/ 1