يک لحظه زيستن - گیاه و سنگ نه، آتش نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

گیاه و سنگ نه، آتش - نسخه متنی

نادر نادرپور

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید














يک لحظه زيستن

باران دوباره کوفتن آغاز کرده بود

بر شيشه هاي پنجره ي کوچک
اتاق

خاکستر سپيد هزاران خيال
دور

دامن گشوده بود به ويرانه ي
اجاق

من آمدم به سوي تو ، بي هيچ
آرزوي

بي هيچ اشتياق

زاغان ، درون کوچه ي تاريک آسمان

پر مي زدند مست

اين ، نعره مي کشيد که دست سياه شب

خورشيد را ربود

آن ، نعره ميکشيد که مشت
درشت کوه

خورشيد را شکست

پوشيده بود چشمه ي ماه از غبار
ابر

شب ، کور بود و پنجره کور و ستاره کور

مي سوخت در اجاق فرزوان چشم تو

رؤياي روزهاي خوش و قصه هاي دور

برخاستي که حلقه کني دست خويش
را

بر گرد گردنم

اما دلم به گفتن حرفي
رضا نداد

تا پرسم : اين تويي و ، تو
گويي که : اين منم

يک لحظه بي اشاره و
يک لحظه بي سخن

با هم گريستيم

يک لحظه در کنار هم و
بي خبر ز هم

مانديم و زيستيم

باران گريه کوفتن آغاز کرده بود

بر شيشه هاي پنجره ي ديدگان تو

چون بغض در گلوي شب بي صدا
شکست

آميخت سرگذشت من و داستان تو

ما چون دو برگ همزاد از شاخ
يک درخت

بر خاک ريختيم

با هم به سرزمين بهاران گريختيم

اما چو باد حيله گر از راه دررسيد

ما را فريب داد و به
دنبال خود کشاند

آنگه ز ياد برد و به خاک
سيه نشاند

باران دوباره کفتن
آغاز کرده بود

بر شيشه هاي پنجره ي کوچک
اتاق

خاکستر سپيد هزاران خيال دور

دامن گشوده بود به ويرانه ي
اجاق

بيرون پنجره

دور از اتاق من

دور از اجاق من

چون کرکسي گرسنه در آفاق
لعلگون

پر مي گشود ابر

در چشم آفتاب

منقار تيز خويش به خون شسته بود
ابر

از لاشه هاي سوخته ي برگ هاي
پير

دل کنده بود و چشم فروبسته بود ابر

پر مي گشود ابر










/ 55