نقاب و نماز - گیاه و سنگ نه، آتش نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

گیاه و سنگ نه، آتش - نسخه متنی

نادر نادرپور

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید














نقاب و نماز

ز لابلاي ستون ها ، سپيده بر
مي خاست

و من در آينه ، خود را نگاه مي
کردم

بسان تکه مقواي آبديده ي زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط
تهي شده بود

سرم چو حبه ي انگور
زير پا مانده

به سطح صاف بدل گشته
بود و حجم نداشت

و در دو گوشه ي ان صورت مقوايي

دو چشم بود که از پشت مردمک هايش

زلال منجمد آسمان هويدا بود

ز پشت شيشه ، افق را نگاه
مي کردم

سپيده از رحم تنگ تيرگي مي
زاد

و آسمان سحرگاهان

بسان مخمل فرسوده ، نخ نما شده بود

ستاره ها ، همه در خواب
مي درخشيدند

و من ، به بانگ خروسان ،
نماز مي خواندم

حضور قلب من از من رميده
بود و ، نماز

به بازي عبث لفظ ها بدل
شده بود

و لفظ ها همگي از خلوص ،
خالي بود

نماز ، پايان يافت

و من در آينه ، تصوير خويش
را ديدم

حصار هستي ام از هول نيستي
پر بود

هوار حسرت ايام ، بر
سرم مي ريخت

و من ، چو برج خراب از هراس
ريزش خويش

به زير سايه ي نسيان پناه مي
بردم

وزان دريچه که از عالم غريبي
من

رهي به سوي افق هاي آشنايي
داشت

بدان ديار مه آلوده راه مي بردم

بدان ديار مه آلوده

که آفتاب در آن نور لاجوردي داشت

و برگ و ساقه ي گل ها به رنگ
باران بود

پناه مي بردم

در آن ديار مه آلوده ،
روز جان مي داد

و من ، نگاه به سيماي ماه مي
کردم

و بازگشت هزاران غم گريخته
را

چو گله هاي گريزان سارهاي
سياه

ز لابلاي ستون ها نگاه مي
کردم

در آن ديار مه الوده روز
جان مي داد

و شب چو کودکي از بطن روشني
مي زاد

من از سپيده به سوي غروب مي
راندم

و با صداي مؤذن ، نماز مي خواندم

حضور قلب من از من رميده
بود و ، نماز

به بازي عبث لفظ ها بدل شده
بود

و لفظ ها همگي از خلوص خالي بود

نماز ، دير نپاييد

و نيمه کاره رها شد

و من در آينه ، تصوير خويش را ديدم

بسان تکه مقواي آبديده ي زرد

نقاب صورتم از رنگ و
خط تهي شده بود

و برق ناخوش چشمم ز تب
خبر مي داد

سکوت آينه ، سنگين بود

و من ، به خواب فرورفتم

وقاب آينه از ژس من
تهي گرديد

نسيم ، پنجره را بست

و بانگي از دل آيينه تهي
برخاست

که اي بي خواب فرورفته

نقاب مندرس خويش را ز چهره
برانداز

و آن نماز رها کرده را دوباره
بياغاز

دهان پنجره ، از مژده ي سحر
پر بود

سپيده از رحم تنگ
تيرگي مي زاد

من از غروب به سوي
سپيده مي راندم

و با صداي خروسان ، نماز مي خواندم











/ 55