برزخ نزولى منفصل
در فلسفه ى مشا همان طور كه تجرد مثال متصل انكار شد، وجود برزخ منفصل نزولى نيز نفى مى شود و بر اين ادعا دلايلى را هم اقامه مى كنند. محقق لاهيجى در كتاب گوهر مراد مى گويد:«وبالجمله قول به عالم مثال مخصوص اشراقيان و عارفان است و اينان در اثبات اين مدعا به مكاشفه استناد مى كنند. امّا پوشيده نيست كه غايت كشف، بر فرض صحت، مشاهده اين صور است. امّا حكم به اينكه صور ياد شده به ذوات خود قايم اند، نه به موجود درك كننده اى از موجودات علوى سماوى و در بيرون از ذهن موجودند، حكمى است كه از قوه ى واهمه صادر مى شود و حال آن كه برهان قايم است بر اينكه نفوس افلاك به جزييات و به صور جزييات در نفوس افلاك عالم اند. پس كشف صحيح بيش از اين حكم نمى كند كه نفس ناطقه مجرد در اثر رياضت، اتصالى روحانى به نفس فلكى پيدا كرده بعضى از صور مرتسم در آن نفس فلكى را مشاهده مى كند و چون نفس مكاشف آن صور را از ذات خود خارج مى بيند گمان مى كند كه آن صور در خارج از ذهن موجودند.»
سپس محقق لاهيجى مى افزايد:
«نزد حكماى مشا نه تنها دليلى بر وجود عالم مثال در دست نيست، برهان بر امتناع وجود اين عالم قايم است; چرا كه هر چه قابل قسمت باشد به ماده محتاج است. پس وجود صورت مقدارى بدون ماده محال است.»(233)
استدلال دوم آنان به اين سخن باز مى گردد كه تشخصات و تمايزات افراد يك نوع مستند به ماده است و بدون ماده هيچ گونه تكثرى امكان پذير نيست.
پاسخ اين دو استدلال، آن گونه كه از كلام صدرالمتألهين استفاده مى شود اين است كه براى تجرد يك صورت، لازم است كه آن صورت از خواص وجود مادى هم چون داشتن ماده ووضع و جهت مادى مبرّا باشد. با در نظر گرفتن تجرد قوه ى خيال و فاعليت نفس نسبت به صورت هاى خيالى آشكار مى شود كه صورت هاى يك نوع مى توانند موجود باشند در حالى كه متكوّن از جهات و تخصصات قابلى نيستند; مثلا وقتى نفس يك مقدار خاص را به دو قسمت تقسيم مى كند، از آنجا كه چنين صورت هايى مركب از ماده و صورت نيستند تا انقسام در ماده ى آن ها واقع شود و آن ماده صورت جديدى را بپذيرد، بلكه هر يك از مقدار بزرگ و دو مقدار كوچك صورتى منزه از ماده و عين تصور نفس و اراده او مى باشند، پس وقتى مقدار خيالى بزرگ را به دو قسم كوچك تقسيم مى كنيم، در حقيقت دو مقدار خيالى كوچك و جديدى در نفس خود انشا كرده ايم، نه اينكه مقدار خيالى بزرگ تر را تقسيم كرده باشيم تا به ماده ى قابل نياز افتد.(234)
بدين ترتيب مى توان گفت: وجود عقلى يك نوع نمى تواند متعدد باشد. زيرا تعدد افراد يك نوع به جهات خارج از نوع هم چون داشتن ماده يا احكام ماده وابسته است، امّا وجود مثالى و طبيعى يك نوع مى تواند داراى افراد متعددى باشد. البته اين كثرت در صورت هاى طبيعى از ناحيه انفعالات مادى و قابلى بوده و در صور مثالى مستند به جهت فاعلى است; يعنى بنابر قول به عقول عرضيه و مُثُل افلاطونى، هر عقل عرضى از جهات متكثره اى برخوردار است كه مى تواند منشأ صورت هاى مثالى بى شمارى باشد.
امّا راه صدرالمتألهين در اثبات عالم خيال منفصل اين است كه شكى نيست كه در عالم ماده شىء محسوسى به نام انسان موجود است كه داراى ماده و عوارض مشخصى است و انسان طبيعى نام دارد. از سوى ديگر همين انسان در خيال متصل همواره با مقدار و شكل و خصوصيات شخصى موجود است; هر چند در ضمن ماده خارجى نيست. هم چنين عقل توان آن را دارد كه انسان را با جميع امورى كه مشتمل بر آن است به نحو معقول ادراك كند. بنابراين انسان وجودى در طبيعت دارد كه آن نه محسوس بالذات و نه معقول است; و وجودى در حسّ مشترك و خيال داراست كه فقط محسوس است، و وجودى در عقل دارد كه به اين اعتبار فقط معقول است. بر اين اساس مى توان گفت: برهان دلالت مى كند بر اينكه وجود محسوس همان وجود حس و احساس كننده است و وجود معقول همان وجود جوهر عقلى است; يعنى عاقل و معقول در وجود متحدند و اگر عاقل جوهرى مجرد است معقول او نيز چنين است. پس صور محسوس موجود در عالم خيال نيز عين وجود قوه ى خيال است، پس آن صور نيز جوهر مى باشند; چون با جوهر (قوه خيال) در وجود متحدند. بنابراين معلوم مى شود كه انسان، مثالى جوهرى، قايم به ذات در عالم اشباح دارد، همان گونه كه مثالى عقلى و قايم به ذات در عالم عقول دارد. البته اين حكم بر همه ى موجودات عالم طبيعت سايه مى افكند; يعنى براى هريك از اين موجودات سه نحوه وجود متصور است: عقلى، مثالى و مادى.(235)
راه ديگرى را كه مى توان در اثبات عالم مثال منفصل پيمود بدين شرح است:
عوالم كلى وجود به سه جهان تقسيم مى شود: زيرا يا عالمى است كه موجودات آن از قوه و استعداد برخوردارند، يا عالمى است كه موجودات آن فاقد قوه و استعداد بوده كمالات خود را از ابتداى خلقت به همراه دارند. در صورت دوم يا از ماده و آثار آن چون كمّ و كيف و ساير اعراض مادى منزه اند يا تنها از ماده منزه است نه از آثار آن، عالم اول را عالم ماده و عالم دوم را عالم عقل و عالم سوم را عالم مثال مى نامند. بنابراين با پذيرش اصالت و تشكيك وجود و تقسيم آن به عوالم سه گانه كه از حيث شدّت و ضعف در طول يك ديگرند، معلوم مى شود كه رابطه اين سه عالم رابطه علىّ و معلولى است; يعنى عالم عقل معلول بلاواسطه حق تعالى و علت امكانى عالم مثالى است و عالم مثال معلول عالم عقل و علت امكانى عالم ماده است.(236)
البته اين سخن به ملاحظه ى تفصيل اسباب و در نظر گرفتن جنبه امكانى آن هاست، و گرنه به ملاحظه ى جنبه وجوبى كه جنبه ى حقيقى است خدا علت حقيقى وجود همه اشياست و علتى جز ذات وجوبى نيست.
عارفان نيز وجود عالم مثال منفصل نزولى را پذيرفته و در اثبات آن چنين استدلال كرده اند:
«از آنجا كه مرتبه وجودى عالم ارواح مقدم بر عالم اجسام است و وساطت ارواح در رسيدن امداد و فيض الهى به اجسام ضرورى است، پس بايد بين اين دو عالم وجه ارتباطى كه حاكى از مناسبت است وجود داشته باشد، در حالى كه بين اجسام مركب و ارواح بسيط تباين ذاتى برقرار است و هيچ مناسبت و در نتيجه هيچ ارتباطى بين آن ها متصور نيست; قهراً رشته ى تأثير و تأثر و امداد و استمداد بين اين دو عالم قطع مى شود. از اين رو خداوند سبحان، عالم مثال را كه جامع بين اين دو عالم است خلق كرد تا مصحح ارتباط عالم ارواح با عالم اجسام باشد و امر تأثير و تأثر و وصول امداد و تدبير از رهگذر آن ممكن شود.»(237)
قيصرى شارح فصوص الحكم در باب برزخ منفصل نزولى مى گويد:
«حق اين است كه در هر يك از عوالم روحانى عقلى و مثالى حقايقى جوهرى موجودند و به حسب هر يك از عوالم براى آن ها صورتى است. پس هر عين ثابت و هر جوهر مجرد عقلى صورتى مثالى مطابق با كمالات خود در عالم مثال دارد، زيرا هر حقيقتى بهره اى از اسم ظاهر دارد. لذا در خبر صحيح وارد شده كه رسول الله(ص) جبرئيل (ع) را در سدرة المنتهى در حالى كه شش صد بال داشت، رؤيت كرد. اين عالم مثالى مشتمل بر همه اشياى موجود در عالم ماده است و صورت هاى مادى ظهورات موجودات برزخى اند.»(238)