ضرب المثل هاى درى افغانستان
سيد على ملكوتى ضرب المثل هاى درى افغانستان, گردآورنده عنايت الله شهرانى, ناشر بنياد موقوفات دكتر محمود افشار, 1383 . كار بزرگ و ارزشمندى كه مرحوم علامه على اكبر دهخدا درباره امثال و حكم زبان فارسى پيش از كار سترگ لغت نامه كرد و عموم امثال را از لابه لاى متون نظم و نثر استخراج كرد و از زبان عامه يادداشت برداشت و با تحمل رنج و صرف وقت و ممارست فراوان جمع آورى كرد تا اين سرمايه ادبى و اين دستمايه گرانسنگ اجتماعى ـ فرهنگى صورت تدوين و تأليف يافت. بيان آن به زبان به ظاهر آسان است, اما پى بردن به عظمت كار و سختى و توان فرسايى اين تأليف گرانمايه كه آن مرد سخن متحمل شد چون كار لغت نامه به هيچ وجه آسان نيست. چه آن بزرگمرد در زمانى يك تنه به اين تحقيق ژرف كه پيشينه پيدايش آن بسى فراتر از زبان درى است دست يازيد كه بى مهرى و خشم حكومت عرصه را به او تنگ كرده بود. هجرت از جايى به جايى و نبود آرامشِ روحى كه مستلزم انجام پژوهش است نيز نتوانست آن مرد ميدان ديده ادب فارسى را از تحقيق و جستجو باز دارد. سرانجام مجموعه معتبر امثال و حكم فارسى را با آن كيفيت ممتاز چون گوهرى بى بديل به همه ايرانيان و فارسى زبانان سپرد. كتابِ امثال و حكم علامه على اكبر دهخدا بين سال هاى 1311ـ 1308 به همت مرحوم اعتمادالدوله قراگوزلو( وزير معارف) وقت در چهار مجلد به چاپ رسيد1 و از سال 1339 كه هنگام چاپ دوم آن تا به امروز است به چاپ هاى مكرر رسيده است. پژوهشِ در ضرب المثل ها در ايران بزرگ و كشورهاى فارسى زبان همجوار در اين باره ادامه يافت كه شرح و بسطى جداگانه مى طلبد و جاى آن در اين مقال نيست. آنچه به مناسب اين جا معرفى مى شود ضرب المثل هاى درى افغانستان است از گردآورنده محترم آقاى دكتر عنايت الله شهرانى, فاضل و پژوهشگرى كه زادگاهش كشور افغانستان و شيفته زبان مادرى اش فارسى درى است. ايشان كار پژوهش و جمع آورى ضرب المثل هاى درى افغانستان را از سى وچند سال قبل شروع كرد.2 اين مجموعه كه شامل 8594 ضرب المثل است يك بار در سالِ 1998(م) در كانادا به چاپ رسيد و (يك هزار نسخه آن به جوامع افغان ها در همه نقاط جهان به شمول داخل افغانستان توزيع گرديد3). سپس به پيشنهاد استاد ايرج افشار و موافقت آقاى دكتر شهرانى, اين كتاب امثال درى افغانستان بار ديگر در سال 1383 جزو سلسله انتشارات بنياد موقوفات دكتر محمود افشار به چاپ رسيد. با اين كه در اين دوره كارهاى بسيار ارزشمندى چون امثال و حكم علامه دهخدا و داستان نامه بهمنيارى (كتاب امثال و حكم) مرحوم استاد احمد بهمنيار و ديگران درآمده و باز هم درخواهد آمد, ولى چاپ كتاب پر محتوا و خوب ضرب المثل هاى درى افغانستان فتح بابى است كه در مقام مقايسه به وجوه مشترك ضرب المثل هاى رايج در ايران و فارسى زبانان افغانستان مى توان پى برد. در عين حال (مى توانيم آن گفته و مثالى را بشناسيم كه در كتاب دهخدا نمى يابيم يا اين كه بسيار بگرديم مگر كه در گويش هاى محلى ايران با تفاوت هايى آنها را بشناسيم4). بنابراين نشر اين كتاب مفيد در ايران موقعيتى است مغتنم براى آگاهى و شناخت بيشتر از گنجينه حكمت و معرفت فارسى زبان همسايه (افغانستان) كه همزبانى سبب همدلى است. همان طور كه بيان شد كتاب ضرب المثل هاى درى حاصل زحمات بيش از سى سال مؤلف است. مجموعه اى از مثال شامل مناطق درى زبان سرزمين افغانستان كه شماره آنها از هشت هزار مثل افزون است. مجموعه اى با اين عظمت و كيفيت درخور تحسين است چه علاوه بر دريچه اى از شناخت گوشه اى از ادبيات و نحوه بينش و تفكر مردم افغانستان, نمادى از اخلاق اجتماعى و جامعه شناسى و روابط افراد در زندگى اجتماعى مردم آن سرزمين است. كوشش و همت آقاى دكتر شهرانى را در جمع آورى و تدوين و تنظيم مى ستاييم و ارج مى نهيم. * در بررسى كتاب كه خوش بختانه از بدو تا ختم ضرب المثل ها يكى يكى مطالعه شد امثال نغز و كميابى به چشم خورد كه نمونه آشكار سخن حكمت آميز و مصلحت برانگيز است. شمارى از اين امثال يادداشت شد و به اختصار به پاره اى از آنها اشاره مى شود: آب خوش بى تشنگى ناخوش بود. آبِ جو نيست آبِ روست. ابله گفت و لوده باور كرد (لوده: احمق). از جوانى تا پيرى از پيرى تا به كى.5 بنده اى كه بخرند و بفروشند آزادتر است از بنده شكم. به خاطر يك بته گل صد بوته خار آب مى خورد. با خدا كار است ما را ناخدا در كار نيست. پيش آيد ار در پستى توان خميده گذشت (در پست: در كوتاه). خرگه ليلى بلند و دست مجنون كوته است. دست پر آبله قابل بوسيدن است (آبله: تاول از شدت كار). دل از دل آب مى خورد, ماهى از دريا. ز فطرت جلوه دارد جمالش ساده چون آهو نه زلفش شانه مى خواهد نه چشمش سرمه در صحرا. و بسيارى از امثال حكمت آموز و دل نشينى كه مجال عرضه همه آنها نيست. * مطالب مندرج در كتاب تنها امثال نيست. (تعبير و جملات حكمتى و كنايتى به زبان فارسى كه در ميان افغانان رايج است6) در جابه جاى كتاب وجود دارد. اين جاست كه بحثى با عنوان همسانى و ناهمسانى كنايه ها با ضرب المثل ها پيش مى آيد كه اصلى مهم و درخور توجه است. به نظر مى رسد گروهى از كنايات با ضرب المثل ها از يك آبشخور آب مى خورند, به بيانى ديگر همسانى و وجه مشترك دارند يعنى هنر و ديد عاقبت نگر ضرب المثل در كنار ظرايف و نكته سنجى كنايه با هم كارسازند و اثربخش. بنابراين كنايه و تمثيل در زبان و بيان مردم پا به پاى هم پيش مى روند. چه بسا پيش مى آيد كه نكته اى تمثيل است و در عين حال كنايه هم هست:7 مثل زهر مار است: بسيار تلخ است (ضرب المثل). زهر مار بودن: بدعُنق و عصبانى بودن, اوقات تلخ داشتن (كنايه). در كتاب ضرب المثل هاى درى افغانستان مواردى مى توان ديد كه داراى دو جنبه است: ضرب المثل و كنايه: مار زخمى/166, دو تعبير از آن مستفاد مى شود: مثل مار زحمى است (ضرب المثل); مار زحمى بودن يعنى خشمگين و كينه توز بودن. به مواردى چند كه در زير مى آيد مى توان هر دو وجه را (مثل ـ كنايه) اطلاق كرد: نمك خوردى و نمكدان شكستى/180 نمك خوردن و نمكدان شكستن. نان ناخورده آبروى ريخته/181 نان ناخوردن و آبروى ريختن. نهال بيرون باغ است/183 نهال بيرون باغ بودن . اين دو جنبه همسانى پاره اى محدود و معدود از تمثيل ها و كنايه را مى رساند. اما اين همسانى ها كلى و عمومى نيست. عموم كنايات از جهت مفهوم و كاربرد از ضرب المثل ها جدايند و استقلال تام دارند, به عبارت ديگر كنايات بخشى مستقل, جدا از مثل ها هستند و به طور مطلق مفهوم كنائى دارند. مؤلف محترم كتاب ضرب المثل هاى درى افغانستان چون شمارى از گردآورندگان امثال در زبان فارسى اين دو مقوله را ـ امثال و كنايات ـ با توجه به اصل استقلال و جدايى مفهوم هر يك در كنار هم آورده است و حال آن كه مَثَل و كنايه جدا از هم در رسته و جايگاه خود بايد جاى گيرند. به مواردى چند از ده ها كنايه در سراسر كتاب كه به تساهل در سلك امثال آمده و به حق جايگاهى جدا از آنها دارد به اختصار و گزيده اكتفا مى شود: آب در شير انداختن. آب نىآوردن و كوزه شكستن. آتش به خانه زنبور زدن. اَو در زير پوست دويدن (اَو= آب). از بيد سيب گرفتن. با پنبه حلال كردن. پا در ميان گذاشتن. جگرخور است. چشم تنگ است. خاك بخور آب نگه دار. دندان به جگر بگير. زبانش مو برآورد. سرش به تنش بار شد. شمع در بزم كوران سوزانيدن. عقل پيشش پس آمد. غوره نشده مويز. قيامت كرد. كار كردن خر خوردن يابو. گل به گلستان بردن و زيره به كرمان بردن.8 لب گزيدن. مال دادن و جان دادن. نافش را چرب كردند. هر دو پا را به يك موزه كرد. يك زاغ چهل زاغ.9 * مطلبى كه تذكر آن بايسته است وجود پاره اى اصطلاحات و واژه هايى مى باشد كه معناى آنها براى فارسى زبانان ايران مفهوم نيست و احتياج به توضيح دارد: برابر دوغت پاغُندَه10 بزن/41. نظير كلماتى چون (پاغُندَه) بسيار به كار رفته است كه گذشته از اديبان و زبان شناسان و آشنايان به زبان فارسى افغانستان و تاجيكستان فارسى زبانانِ امروزى ايران به اين واژه ها آشنايى ندارند. اين قبيل كلمات خاص درى زبانان افغانستان بهتر بود معنا مى شد. * مناسب بود مثل هاى مكرر و با چند روايت ذيل يك شماره مى آمد نه با شماره اى جدا و مشخص: 1793 . بُزَك بُزَك نمير كه آب از كرمان برسد. 1794 . بزك بزك نمر كه جو كلفگان مى رسد. 1795 . بزك بزك نمير كه جو لغمان مى رسد. 1796. بزك بزك نمير كه بهار مى رسد. 1797 . بزك بزك نمير كه بهار مى آيد (خربوزه و خيار مى آيد) هرات. * مؤلف دانشمند كه عاشق زبان فارسى و به تعبير خودشان زبان درى است شمارى از تركيبات پر معنا و جمله هاى حكيمانه را كه به ظاهر جزو ضرب المثل ها محسوب نمى شود در كتاب خود آورده است: (يك عده تركيبات روزمره و بعضى مصطلحات گرچه به طور دقيق ضرب المثل نيست بايد درج گردد, چنانچه در اين مجموعه نيز درج است, زيرا از آن روحيه هاى عوام نمايندگى مى كند كه به زمينه ضرب المثل ارتباط11 دارد). هرچند اين تركيبات و جمله هاى پندآميز و تأثيرپذير بنا به گفته ايشان بيشتر مؤكداً جزو امثال نيست حسن سليقه و ديدگاهشان پذيرفتنى و نظرشان درخور احترام است. * در اين مجموعه شعر و نثر استاد سخن سعدى به عنوان مَثَلِ ناب زبان فارسى و شاعرانى چون حافظ, بيدل, ناصر خسرو و ديگر سرايندگان جابه جا آمده و نامشان نيز در كنار اثرشان مضبوط است, ولى در موارد متعددى نام صاحب اثر نيامده است. اين سهوالقلم يا تسامح به هر علتى كه باشد سؤال برانگيز است و عموماً خواننده را سردرگم مى كند, به جهت آن كه نام شاعر يا نويسنده با توجه به روشنى و وضوح نام صاحب اثر الزاماً ذكركردنى است. نگارنده در بررسى كتاب از ابتدا تا انتها به اين كوتاهى توجه داشت تا آن جا كه فرصت يافت و دفتر شعر بعضى از شاعران را در اختيار داشت نام تعدادى از شاعرانى را كه شعرشان ضرب المثل شده بود و نامشان به هر جهت قيد نشده بود با صرف وقت يافت و ثبت كرد: در تأييد ضرب المثلِ (از ماست كه بر ماست)/23 بيت اول و آخر قطعه معروف ناصرخسرو قباديانى را گردآورنده براى اثبات نظر خود آورده, در حالى كه كافى نيست و منظور برآورده نمى شود جز آن كه تمامى شعر ثبت گردد:
روزى ز سرسنگ عقابى به هوا خاست
ناگه ز يكى گوشه ازين سخت كمانى
در بال عقاب آمد آن تير جگردوز
زى تير نگه كرد پر خويش برو ديد
گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه برماست
وز بهر طمع پرّ به پرواز بياراست
تيرى ز قضاى بد بگشاد برو راست
وز ابر مرو را به سوى خاك فرو خواست
گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه برماست
گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه برماست
در محفل خود ره مده همچو منى را
افسرده دل افسرده كند انجمنى را
افسرده دل افسرده كند انجمنى را
افسرده دل افسرده كند انجمنى را
عاشقان كشتگان معشوقند
بر نيايد ز كشتگان آواز
بر نيايد ز كشتگان آواز
بر نيايد ز كشتگان آواز
/43 سعدى
بورياباف اگرچه بافنده است
نبرندش به كارگاه حرير
نبرندش به كارگاه حرير
نبرندش به كارگاه حرير
/46 سعدى
خواجه در بند نقش ايوان است
خانه از پاى بند ويران است
خانه از پاى بند ويران است
خانه از پاى بند ويران است
/79 سعدى
گربه مسكين اگر پر داشتى
تخم گنجشك از جهان16 برداشتى
تخم گنجشك از جهان16 برداشتى
تخم گنجشك از جهان16 برداشتى
دانى كه چه گفت زال با رستم [گُرد]
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
دندان كه در دهان نبود خنده بدنماست
دكان بى متاع چرا واكند كسى
دكان بى متاع چرا واكند كسى
دكان بى متاع چرا واكند كسى
زبان بريده به كنجى نشسته صم و بكم
به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم19
به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم19
به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم19
زن بد در سراى مرد نكو
هم در اين عالم است دوزخ او
هم در اين عالم است دوزخ او
هم در اين عالم است دوزخ او
/ 114 سعدى
زنِ خوب فرمانبر پارسا
كند مرد درويش را پادشاه
كند مرد درويش را پادشاه
كند مرد درويش را پادشاه
سخن در دهان خردمند چيست
كليد در گنج صاحب هنر
كليد در گنج صاحب هنر
كليد در گنج صاحب هنر
/ 118 سعدى
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نيكان گرفت [و] مردم شد
پى نيكان گرفت [و] مردم شد
پى نيكان گرفت [و] مردم شد
بر سر لوحِ او نوشته به زر
جور استاد به ز مهر
جور استاد به ز مهر
جور استاد به ز مهر
پدر/ 125 سعدى
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
قناعت توانگر كند مرد را
خبر كن حريص جهانگرد را
خبر كن حريص جهانگرد را
خبر كن حريص جهانگرد را
146 سعدى
كوزه چشمِ حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد28 پر دُر نشد
تا صدف قانع نشد28 پر دُر نشد
تا صدف قانع نشد28 پر دُر نشد
(اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال)
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل29 بايدش
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل29 بايدش
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل29 بايدش
اين دغل دوستان كه مى بينى
مگسانند گرد شيرينى30
مگسانند گرد شيرينى30
مگسانند گرد شيرينى30
من آنچه شرط بلاغ است با تو مى گويم
تو خواه از سخنم پند گير [و] خواه ملال
تو خواه از سخنم پند گير [و] خواه ملال
تو خواه از سخنم پند گير [و] خواه ملال
توانگرى نه به مال است پيشِ اهلِ كمال
كه مال تا لبِ گور است و بعد از آن31 اعمال
كه مال تا لبِ گور است و بعد از آن31 اعمال
كه مال تا لبِ گور است و بعد از آن31 اعمال
نام نيكو گر بماند ز آدمى
به كزو ماند سراى32 زرنگار
به كزو ماند سراى32 زرنگار
به كزو ماند سراى32 زرنگار
سعديا حب وطن گرچه حديثى است صحيح
نتوان مرد به سختى كه من اين33 جا زادم
نتوان مرد به سختى كه من اين33 جا زادم
نتوان مرد به سختى كه من اين33 جا زادم
هزار نكته باريك تر ز مو اين جاست
نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند
نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند
نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش
هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت
هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت
هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت
هر كه آمد عمارتى نو ساخت
رفت و منزل به ديگرى پرداخت
رفت و منزل به ديگرى پرداخت
رفت و منزل به ديگرى پرداخت
با سيه دل چه سود گفتن وعظ
نرود ميخ آهنى در سنگ
نرود ميخ آهنى در سنگ
نرود ميخ آهنى در سنگ
ييارب مباد آن كه گدا معتبر شود
گر معتبر شود ز خدا بى خبر شود
گر معتبر شود ز خدا بى خبر شود
گر معتبر شود ز خدا بى خبر شود
ترسم كه اشك در غم ما پرده شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
در تنگناى حيرتم از نخوت رقيب
ييارب مباد آن كه گدا معتبر شود
ييارب مباد آن كه گدا معتبر شود
ييارب مباد آن كه گدا معتبر شود
بر بساط نكته دانان خودفروشى شرط نيست
يا سخن دانسته گو اى مرد دانا38 يا خموش
يا سخن دانسته گو اى مرد دانا38 يا خموش
يا سخن دانسته گو اى مرد دانا38 يا خموش
1. امثال و حكم, يادداشت ناشر, ص8 . 2. ضرب المثل هاى درى افغانستان, پيش گفتار, ص14 . 3. همان, ص17 . 4. همان, يادداشت استاد ايرج افشار, ص9 . 5. از جوانى تا پيرى, از پيرى تا بميرى: مثل فارسى. عموم ضرب المثل هاى فارسى و درى افغانى وجوه مشترك دارند. تنها پس و پيش شدن كلمه اى يا حذف و افزودن آن وجه تمايز است و اين امر طبيعى است. اما امثالى كه با لهجه هاى مختلف شهرها و روستاها بيان مى شود اين تفاوت و تمايز به وضوح به چشم مى خورد . 6. يادداشت استاد ايرج افشار, ص9 . 7. ملكوتى, فرهنگواره كنائى و امثال قمى, ص 16 (نشر كتابخانه حضرت آيةالله العظمى مرعشى نجفى ). 8. ( تأملى درباره مثل زيره به كرمان بردن و معادل هاى آن) عنوان مقاله آقاى احمد كتابى در مجله نامه فرهنگستان, شماره22 است . 9. معادل فارسى يك كلاغ چهل كلاغ كردن . 10. ضاغُندَه: گلوله پنبه ندافى شده ر.ك: لغات عاميانه فارسى افغانستان , تأليف عبدالله افغانى نويس (چاپ دوم, مؤسسه انتشارات بلخ, 1369 ). 11. ضرب المثل هاى درى افغانستان, پيش گفتار, ص15 . 12. گلستان, به كوشش خطيب رهبر, ص11 . 13. همان, ص462 . 14. همان, ص153 . 15. همان, ص412 (شعر تحريف شده بود اصلاح گرديد ). 16. همان, ص261 (در كتاب به جاى از, در آمده ). 17. همان, ص63 . 18. به جاى دهان, دهن آمده. مطلع اين غزل قصاب كاشانى چنين است : تا كى به بزم شوق غمت جا كند كسى خون را به جاى باده به مينا كند كسى تذكرةالمعاصرين حزين لاهيجى به نقل از آقاى محمدعلى بيگدلى آذرى . 19. گلستان, به كوشش خطيب رهبر, ص22 (به جاى (به از), (به آن) ضبط شده است ). 20. همان, ص203 (به جاى (هم در اين), (اندرين) آمده ). 21. كليات سعدى, بوستان, ص147 (على اكبر علمى, 1328 ). 22. گلستان, به كوشش خطيب رهبر, ص26 . 23. همان, ص63 . 24. همان, ص442 (تنها مصرع دوم بيت به عنوان شاهد مثال آمده است. از اين به بعد مصرع هايى كه در گيومه مى آيد در متن كتاب نيامده است ). 25. گلستان , به كوشش خطيب رهبر, ص64 . 26 . حافظ قزوينى وغنى, ص56 . 27 . كليات, بوستان, ص128 . 28 . شرح مثنوى شريف, دفتر اول, ص27 (به جاى كوزه, كاسه آمده است ). 29 . حافظ قزوينى وغنى, ص187 . 30 . كليات, مثنويات, ص456 . 31 . كليات, قصائد, ص42 . 32 . همان, ص43 (به جاى نيكو, نيكى آمده است ). 33 . همان, بدايع, ص336 . 34 . حافظ قزوينى وغنى, ص120 (به جاى بتراشد, نتراشد آمده است ). 35 . همان, ص56 . 36 . گلستان, به كوشش خطيب رهبر, ص20 (به جاى عمارتى, عمارت ضبط است ). 37 . همان, ص176 (هرگز به نادرست قبل از (نرود ) افزوده شده و به جاى آهنى, (آهنين) آمده است ). 38 . همان, ص194 (به جاى بر, در و به جاى دانسته, (سنجيده) آمده است ). 39 . دامنى از گل (گزيده گلستان), انتخاب و توضيح دكتر غلامحسين يوسفى, ص169 (در كتاب به جاى جُهّال, جهان آمده ). 40 . گلستان, به كوشش خطيب رهبر, ص534 . 41 . همان, ص598 . 42 . گزيده گلستان, ص158 . 43 . همان, ص169 . 44 . همان, ص157 . 45 . همان, ص164 . 46 . گلستان خطيب رهبر كه متنى معتبر است به جاى سرزند, (صادر شود) و به جاى ناپسندتر, (ناخوبتر) آمده است . 47 . گلستان, به كوشش خطيب رهبر, ص601; گزيده گلستان, ص180 (مقمر به جاى مقامر آمده است و نيز به جاى (سه شش), (دو شش) آمده ). 48 . گزيده گلستان, ص178 . 49 . همان, ص176 (به جاى پيش, ميان و به جاى افتد, افتاد و كلمه هاى (مايه, پايه) جابه جا شده است ).