عقل و فلسفه از نظرگاه عطار
دکتر تقي پورنامداريان (قسمت دوم) عقل و فلسفه از نظرگاه عطار، دکتر تقي پورنامداريان (قسمت دوم) اين فکرت قلبي ناشي از عقل و وهم، که آلات ادراک متکي به عالم محسوسات اند و از نقل و علوم کسبي پرورش مي يابند، نيست، بلکه از دل پديد مي آيد و غيبي است و از آن سالکان طريقت است. چنين فکري که سالک حقيقي طريقت است از ذکر مستفاد مي شود، نه از علم و منطق:
راهرو را سالک ره فکر اوست
ذکر بايد گفت تا فکر آورد
فکرتي کز وهم و عقل آيد پديد
فکرت عقلي بود کفار را
سالک فکرت که در کار آمدست
اهل دل را ذوق و فهمي ديگرست
کان ز فهم هر دوعالم برتراست(37)
فکرتي کان مستفاد از ذکر اوست
صد هزاران معني بکر آورد
آن نه غيبست آن ز نقل آيد پديد
فکرت قلبيست آن مرد کار را
نه ز عقل از دل پديدار آمدست
کان ز فهم هر دوعالم برتراست(37)
کان ز فهم هر دوعالم برتراست(37)
نه نجومست و نه رملست و نه خواب
از پي رو پوش عامه در بيان
وحي دل گويند آن را صوفيان...
وحي حق الله اعلم بالصواب
وحي دل گويند آن را صوفيان...
وحي دل گويند آن را صوفيان...
سالک القصه چو در درياي جان
جانش چندان کز پس و از پيش ديد
هر طلب هر جد وهرجهدي که بود
نه ز تن ديد او که از جان ديد او
در تحير ماند شست از خويش دست
پاک گشت از خويش و در گوشه نشست
غوطه خورد و گشت نا پرواي جان
هر دو عالم ظل ذات خويش ديد
هر وفا و شوق و هرعهدي که بود...
ني نديد از جان و جانان ديد او
پاک گشت از خويش و در گوشه نشست
پاک گشت از خويش و در گوشه نشست
گر چو مردان حال مردان بايدت
اول از حس بگذر آنگه از خيال
حال حاصل در ميان جان شود
پنج منزل در نهاد تو تراست
اولش حس و دوم از وي خيال
منزل چارم از و جاي دلست
پنجمين جانست راه مشکلست
قرب وصل حال گردان بايدت
آنگه از عقل آنگه از دل اينت حال
در مقام جانت کار آسان شود
راستي توبرتواست از چپ و راست
پس سوم عقل است جاي قيل و قال
پنجمين جانست راه مشکلست
پنجمين جانست راه مشکلست
عقل گفتش تو نداري عقل هيچ
کيش و دين از عقل آمد مختلف
صد هزاران حجت آرد بي مجاز
در تزلزل دايما سرگشته اي
از وجود عقل خاست انکارها
عقل را گرهيچ بودي اتفاق
چون دلستي پاي تا سرزاشتياق
مي نبيني اين همه در عقل پيچ
بر در او چون توان شد معتکف
عالمي شبهت فرستد پيش باز
در تردد طالب سررشته اي
وز نمود عقل بود اقرارها
چون دلستي پاي تا سرزاشتياق
چون دلستي پاي تا سرزاشتياق
پير گفتش عقل از حق ترجمانست
نافذ آمد حکم او در کائنات
بر درخت عقل هر شاخي که هست
هر که او از عقل لافي مي زند
زانکه هرکس را که گردد عقل صاف
کي تواند گشت مرد از قيل و قال
در مقام عقل خود صاحب کمال
قاضي عدل زمين و آسمانست
هست حکم او کليد مشکلات
آفتاب آنجا نيارد برد دست
از سر کذب و گزافي مي زند
در سرش نه کذب ماند نه گزاف
در مقام عقل خود صاحب کمال
در مقام عقل خود صاحب کمال
عقل اگر جاهل بود جانت برد
عقل آن بهتر که فرمانبر شود
ورنه گر کامل شود کافر شود
ور تکبر آرد ايمانت برد
ورنه گر کامل شود کافر شود
ورنه گر کامل شود کافر شود
عقل چون از حد امکان بگذرد
عقل در حد سلامت بايدت
گر توعقل ساده مي يابي ز خويش
گرچه عقلت ساده باشد بي نظام
دورتر باشد چنين عقل از خطر
وي عجب مقصود يابد زودتر
بلعمي گردد ز ايمان بگذرد
فارغ از مدح و ملامت بايدت
ازچنان صد عقل دم بريده بيش
ليک مقصود تو گرداند تمام
وي عجب مقصود يابد زودتر
وي عجب مقصود يابد زودتر
اگر راه محمد را چو خاکي
ز قول فلسفي گو دور مي باش
ز عقل و زيرکي مهجور مي باش
دو عالم خاک تو گردد ز پاکي
ز عقل و زيرکي مهجور مي باش
ز عقل و زيرکي مهجور مي باش
چو ما در اصل کل علت نجوييم
چو عقل فلسفي در علت افتاد
نه اشکالست در دين و نه علت
وراي عقل ما را بارگاهيست
همي هر کو چراگفت او خطا گفت
چرا و چون نبات خاک وَهمست
کسي دريابد اين کو پاکْ فهمست
بلي در فرع هم علت نجوييم
ز دين مصطفي بي دولت افتاد
بجز تسليم نيست اين دين ملت
وليکن فلسفي يک چشم راهيست
بگو تا خود چرا بايد چرا گفت
کسي دريابد اين کو پاکْ فهمست
کسي دريابد اين کو پاکْ فهمست
کنون گر همچو ما خواهي چو ما شو
به ترک خود بگو از خود فنا شو(50)
به ترک خود بگو از خود فنا شو(50)
به ترک خود بگو از خود فنا شو(50)
ولي گر جام خواهي تا بداني
شنيدم جام جم اي مرد هوشيار
بدان کان جام جم عقل است اي دوست
هر آن ذره که در هر دو جهانست
هزاران صنعت و اسرار و تعريف
بنا بر عقل تست و اين تمامست
از اين روشن ترت هرگز چه جامست
بمير از خويشتن در زندگاني
که در گيتي نمايي بود بسيار
که آن مغزست و حست هست چون پوست
همه در جام عقل تو عيانست
هزاران امر و نهي و حکم و تکليف
از اين روشن ترت هرگز چه جامست
از اين روشن ترت هرگز چه جامست
پيش سيمرغ آن کسي اکسير ساخت
کي شناسي دولت روحانيان
تا از آن حکت نگردي فرد تو
هر که نام آن برد در راه عشق
کاف کفر اينجا به حق المعرفه
زانک اگر پرده شود از کفر باز
ليک آن علم لزج چون ره زند
گر از آن حکمت دلي افروختي
شمع دين چون حکمت يونان بسوخت
حکمت يثرب بَسَت اي مرد دين
خاک بر يونان فشان در درد دين
کو زفان اين همه مرغان شناخت
در ميان حکمت يونانيان
کي شوي در حکمت دين مرد تو
نيست در ديوان دين آگاه عشق
دوست تر دارم ز فاي فلسفه
تو تواني کرد از کفر احتراز
بيشتر بر مردم آگه زند
کي چنان فاروق برهم سوختي
شمع دل زان علم برنتوان فروخت
خاک بر يونان فشان در درد دين
خاک بر يونان فشان در درد دين
گفت من عکسي ام از خورشيد جان
دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست
دايماً بي باده مست افتاده ام
کز چنان باطن بدست افتاده ام...
مست جاويد از مي جاويد جان
کي کند ظاهر چو باطن کار راست
کز چنان باطن بدست افتاده ام...
کز چنان باطن بدست افتاده ام...
پير گفتش هست دل درياي عشق
درد عشق آمد دواي هر دلي
عشق در دل بين و دل در جان نهان
مصلحت انديش نبود مرد عشق
بي قراري خواهد از تو درد عشق
موج او پر گوهر سوداي عشق
حل نشد بي عشق هرگز مشکلي
صدجهان در صدجهان در صدجهان
بي قراري خواهد از تو درد عشق
بي قراري خواهد از تو درد عشق
هزار سال اگر فکر مي کني در حس
به عقل ريزه خود چون به کنه حس نرسي
اگر تو در ره کنه خداي از سر عقل
به عاقبت ز سر عاجزي و حيراني
بدان که عقل تو يک قطره است و قطره آب
چگونه فهم کند کنه بحر بي پايان(55)
حقيقتش نشناسي به حجت برهان
به کنه جان نتواني رسيد پس آسان
به وجه راست تفکر کني هزار قران
برآيي از دل و جان و فرو شوي حيران
چگونه فهم کند کنه بحر بي پايان(55)
چگونه فهم کند کنه بحر بي پايان(55)
گفت اي عکسي ز خورشيد جلال
هر چه در توحيد مطلق آمدست
چون بروني تو ز عقل و معرفت
نه تو در شرح آيي و نه در صفت
پرتوي از آفتاب لايزال
آن همه در تو محقق آمدست
نه تو در شرح آيي و نه در صفت
نه تو در شرح آيي و نه در صفت
حق عرفان آن زمان حاصل شود
عقل بايد تا عبوديت کشد
عقل با جان کي تواند ساختن
دردت اول از تفکر مي رسد
علم بايد گرچه مرد اهل آمدست
هر که او يک ذره ازعز پي برد
عاريت باشد همه کردار او
گر بيان نيکوبود در شرع و راه
در بيان شرع صاحب حال شو
چون شنيدي سِرّ کار اکنون تمام
نيز حاجت نيست ديگر والسلام
کاين چه عقلش خوانده اي باطل شود
جانت بايد تا ربوبيت کشد
با براقي لاشه نتوان تاختن
آخرالامرت تحير مي رسد
تابداند کاخرش جهل آمدست
هيچ گرددهيچ هرگز کي برد
آن او نبود همه گفتار او
آن بيان در حق بود برف سياه
ليک در حق کور گرد و لال شو
نيز حاجت نيست ديگر والسلام
نيز حاجت نيست ديگر والسلام
1. جلال الدين محمد مولوي، «مثنوي معنوي»، تصحيح رينولد الين نيکلسون. انتشارات اميرکبير، چاپ نهم، 1362، ص246. 2. احمد غزالي، «مجموعه آثار فارسي»، به اهتمام احمد مجاهد. انتشارات دانشگاه تهران، «رساله ي سوانح»، ص275. 3. شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري، «منطق الطير»، به اهمتمام سيد صادق گوهرين. بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص180. 4.عطار، «ديوان»، به اهتمام و تصحيح تقي تفضلي. مرکز انتشارات علمي و فرهنگي، ص259. 5.همان کتاب، صص260-261. 6. همان کتاب، ص309. 7. همان کتاب، ص436. 8. عطار، «مصيبت نامه»، به اهتمام نوراني وصال. انتشارات زوار، ص195. 9. همان کتاب، صص195-196. 10. عطار، «ديوان»، ص763. 11. همان کتاب، ص196. 12. همان کتاب، ص216. 13. عطار، «منطق الطير»، ص187. 14. عطار نيشابوري، «اسرارنامه»، تصحيح سيد صادق گوهرين. انتشارات صفي عليشاه، ص35. 15. عطار، «مصيبت نامه»، ص54. 16. همان کتاب، ص55. 17. همان کتاب، همان صفحه. 18. عطار، «ديوان»، ص209. 19. نگاه کنيد به: «شهود زيبايي و عشق الهي» در همين کتاب، صص35، 36، 37، 39. 20. نگاه کنيد به: - حاج ملا هادي سبزواري، «شرح مثنوي». انتشارات کتابخانه سنايي، ص284. -Henry Corbin, Avicenna and Visionary Recital, Trans. By W.Trask, New York, p.182-183. 21. عطار، «منطق الطير»، ص235. 22. همان کتاب، ص236. 23. ابوبکر محمد الکلابازي، «التعرف لمذهب اهل التصوف». من منشورات موسسة النصر، تهران، ص63، و با اندکي تغيير در: الدکتر کامل مصطفي الشيبي، «شرح ديوان الحلاج»، ص310. 24. «يوستوس هارت ناک»، وينگنشتاين، ترجمه ي منوچهر بزرگمهر. چاپ دوم، انتشارات خوارزمي، ص76. 25. «ارن نانس»، کارناپ، ترجمه ي منوچهر بزرگمهر. چاپ دوم، انتشارات خوارزمي، ص71. 26. عين القضاة، «تمهيدات»، تصحيح عفيف عسيران. انتشارات منوچهري، مقدمه، ص108. 27. همان کتاب، ص119. 28. همان کتاب، ص116. 29. همان کتاب، ص109. 30. همان کتاب، همان صفحه. 31. همان کتاب، همان صفحه. 32. همان کتاب، صص112 و 113. 33. تقي پورنامداريان، «رمز و داستانهاي رمزي در ادب فارسي»، ص357. 34. همان کتاب، صص358 و 359. 35. ابوحامد امام محمد غزالي طوسي، «کيمياي سعادت»، به کوشش حسين خديوجم. مرکز انتشارات علمي و فرهنگي، ص29. 36. عطار، «مصيبت نامه»، ص57 37. همان کتاب، ص57. 38. عبدالحسين زرين کوب، «جستجو در تصوف ايران». انتشارات اميرکبير، ص118؛ و با کمي اختلاف: - ترجمه ي «رساله ي قشيريه»، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، مرکز انتشارات علمي و فرهنگي، ص51. 39. جلال الدين مولوي، «مثنوي معنوي»، ص717. 40. عطار، «مصيبت نامه»، ص357. 41. نجم الدين کبري، «فوائح الجمال و فواتح الجلال»، عني بالتصحيح، تصدير، الدکتر فريتز ماير، ص1. 42. عطار، «مصيبت نامه»، ص310. 43. همان کتاب، ص338. 44. همان کتاب، ص338. 45. ابو المجد مجدود بن آدم سنايي، «حديقة الحقيقه و شريعة الطريقة»، تصحيح مدرس رضوي. دانشگاه تهران، صص60-64. 46. عطار، «مصيبت نامه»، ص309. 47. همان کتاب، ص340. 48. عطار، «اسرارنامه»، ص49. 49. همان کتاب، صص50-51. 50. همان کتاب، همان صفحات. 51. همان کتاب، ص 159. 52. عطار، «منطق الطير»، ص ص250-251. 53. همان کتاب، همان صفحات. 54. عطار، «مصيبت نامه»، ص346. 55. همان کتاب، ص811. 56. اميرة حلمي مطر، «في الفلسفة الجماد من افلاطون علي سارتر». قاهره، 1974، ص146 به نقل از: -The Logical Syntax of Language, p.218. 57. عطار، «مصيبت نامه»، ص354. 58. منوچهر بزرگمهر، «فلسفه ي تحليل منطقي». اتشارات خوارزمي، چاپ دوم، ص164. 59. عطار، «مصيبت نامه»، ص363. ‹به نقل از كتاب «ديدار با سيمرغ، شعر و عرفان و انديشه هاي عطار»، دكتر تقي پورنامداريان. ويرايش دوم، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1382.› © کپي رايت توسط .:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت و گردآورندگان و نويسندگان مقالات است.) برداشت مقالات فقط با ذکر منبع امکان پذير است.