اقبال لاهوري و جامعهشناسي معرفت
مجيد كافي توجه به احياي معرفت ديني را ميتوان از عمده مباحث مطرح شده در آثار اقبال لاهوري دانست. او در احياي فكر ديني در اسلام سعي دارد، تا اصول اسلام را با علم و فلسفه جديد توجيه و تبيين كند. براي رسيدن به اين هدف به فلسفه غرب تمسك ميجويد. مثلاً در ناتواني عقل براي شناخت حقيقت، از كانت دليل ميآورد، و براي رد ماترياليسم به نظريه نسبيت اينشتاين استناد ميكند، و در بيان فضيلت اشراق، برگسون را گواه ميگيرد. به طور كلي بيش از حد تحتتأثير فلسفه هگل است. او كه بيهيچ شبهه يكي از روشنفكران ديني معاصر است، عمري را در راه «خودي» كردن مسلمانان و آگاهي دادن به امت ستمديده اسلام سپري كرد. اقبال روشنفكرانه حلّ مشكلات عصر را در اسلام و قرآن جستجو ميكرد چه قرآن را دگرگون كننده جان و جهان ميديد.2 او سخت از غلبه انديشه و فلسفه يوناني بر ذهن عالمان دين آزرده بود و با تهوّري ستودني، آزاد كردن دين را از سلطه اين روح كژتاب شرط حيات مجدد معرفت ديني ميشمرد. وي با استفاده از سنت فلسفي اسلام و آراء فلسفي جديد ميخواست فلسفه ديني اسلامي را احياء كند، و در عين اعتقاد به تحول معرفت ديني، دوام و ثبات را به هيچ وجه مخالف اصول دين نميدانست. بلكه آن را شرط لازم دين تلقي ميكرد؛ لذا دينداري را در عصر تكنولوژي ممكن ميدانست.3در اين مقاله نگاهي گذرا بر مهمترين موضوعات مطرح شده در باب حوزه جامعه شناسي معرفتي در آثار اقبال مياندازيم. چه در آثار اقبال كمابيش اظهار نظر در باب جامعه، عوامل اجتماعي، معرفت ديني و انديشه خودي، رابطه فرد با جامعه و اصول اساسي امت آرماني اسلام وجود دارد.معرفتشناسي
اقبال معتقد است زندگي انسان و حركت تكاملي و معنوي او بسته به اين است كه با واقعيتي كه روبهروي او است، ارتباط برقرار كند و آنچه اين ارتباط را برقرار ميكند، معرفت است كه داراي سطوحي است؛ يكي از سطوح معرفت همان ادراك حسي است كه به وسيله فهم، حالت كمال و پختگي پيدا كرده باشد.4 البته «ادراك حسي براي آنكه بتواند ما را به ديدار كامل حقيقت رهنمون شود، لازم است كه ادراك عامل ديگري، كه قرآن آن را «قلب» يا «فؤاد» يعني «دل» ناميده است، مكمل آن باشد.»5 اقبال علاوه بر منابع سهگانه معرفت بشري، اشراق يا تجربه دروني، تاريخ، و طبيعت، به سه ابزار معرفتي يعني حس، عقل و «ادراك قلبي» مطابق آيات قرآن تأكيد ميكند.از آنجا كه اقبال شديدا تحتتأثير آموزههاي دين اسلام است، اقبال ويژگي فكر اسلامي را اعتماد به حقايق غيبي ميداند؛ قرآن آيات و نشانههاي حقيقت را در خورشيد و ماه و طولاني شدن سايه و پياپي آمدن شب و روز و گوناگوني زبانها و رنگها و جانشين شدن روزهاي خوشبختي و بدبختي به جاي يكديگر در ميان مردم، و سراسر طبيعت به آن صورت كه با حس ادراك ميشود، ميداند. او با الهام از آيات قرآن6 بر اين باور است كه انسان ميتواند از امور پيرامون خود تصوري براي خود ترسيم كند كه به معني درك و تسخير آن امور است «به اين ترتيب، رنگ معرفت آدمي رنگ تصوري است، و با سلاح همين معرفت تصوري است كه انسان به جنبه قابل مشاهده حقيقت و واقعيت نزديك ميشود.»7معرفتشناسي اقبال دربردارنده دو سطح از معرفت است: يكي معرفتهايي كه از تجربه بيروني و علوم بدست ميآيد و در حيطه تأثير زمان و مكان است. اقبال، همانند كانت، معتقد است معرفت با مكان و زمان معين ميشود. همچنين او با اين نظر كانت كه زمان و مكان واقعيتهاي خارجي نيستند، بلكه حالتهايي هستند آفريده ذهن ما تا بتوانيم حقايق را ادراك كنيم، موافق است. كانت از ذهني بودن زمان و مكان نتيجه ميگرفت كه تمامي آگاهيهاي ما فقط از نمودهاست؛ ولي اقبال در امكانپذير بودن معرفت از نمودها، از اشياء في نفسه، با كانت اختلافنظر داشت. اقبال ميگويد: تا آنجا كه اين امر به سطح متعارف تجربه مربوط ميشود، نظر كانت صحيح است، ولي آيا سطح متعارف تجربه تنها سطحي است كه از آن معرفت حاصل ميشود؟با اين سؤال اقبال وارد سطح دوم معرفت ميشود. اقبال برخلاف كانت معرفت را تنها به يك سطح محدود نميسازد، چون زمان و مكان كه كانت آنها را قالبهايي براي هر تجربهاي ميدانست، مفهومي ثابت ندارند، و با افزايش يا تقليل نيروهاي رواني تغيير ميكنند. اين امر سطح ديگري از تجربه را متفاوت با سطح متعارف تجربه مكاني ـ زماني كه كانت معرفت را بدان محدود ميكرد، ممكن ميسازد كه ماهيت واقعيت را چنان كه هست، آشكار ميكند.8 اقبال در اين سطح از معرفت كه بالطبع برتر از معارف ديگر است، تحتتأثير تجربههاي باطني، كشف و شهود، يا به تعبير خودش «ادب صوفي» است. او معتقد است كه تجربه دروني داراي ارزش معرفت است چون تجربه باطني صوفيانه روشي از روشهاي كسب معرفت است كه از حواس و تجربه بيروني استقلال دارد. به نظر اقبال صوفي در مراحل كمال به معرفتي ميرسد كه او را به حقيقت مطلق يعني باري تعالي متصل ميكند و بيترديد براي علم اتصال به اين منزلت والاي معرفت ميسر نيست.9اين عقيده اقبال كه «تمامي دانش انسانيِ حاصل از تجربه بيروني اساسا وابسته به زمان و مكان است»، يك رويكرد معرفت شناسانه در باب «تاريخ باوري» است. به عقيده او الهام و علم نقيض يكديگر نيستند بلكه الهام مكمل معرفت بشري در نيل به سعادت دنيوي و اخروي است. اقبال دين و عرفان را، همراه با علم و فلسفه، چهار شيوه بر حق كسب معرفت ميداند. در اين نگرش وحي به انبياء نيز خاستگاه بخشي از معرفتهاي انسان تلقي ميشود.معرفتشناسي اقبال ضد سنت فلسفي و معرفتي كلاسيك است به عبارت ديگر معرفت شناسي اقبال رئاليسم و واقع گرا و ضد ايدهآليسم يوناني است. او معتقد است كه سنت افلاطوني فلسفه، مبني بر نفي جهان مادي به عنوان پنداري از جهان مُثُل، بر خلاف اعتقادات اسلامي است كه مبني بر واقعيت جهان ميباشد.10 اقبال تأكيد ميكند كه انديشه اسلامي نگاه خويش را بر امور ذاتي و ملموس، يعني آنچه محدود به حدود است، دوخته است. لذا هر تحقيقي بايد از ذاتيات آغاز شود. و اين بدان معني است كه وجود مقدم بر انديشه يا ماهيت است.11اقبال تعقلگرايي صرف را به عنوان آنچه مسؤل ايجاد جدايي ميان وجود و انديشه است مردود ميداند و معتقد است كه استدلال و تعقّل در توجيه تجارب برتر و وجداني نفس كه از نوع تجارب عرفاني است، قاصر و چوبين پاي ميباشد. اقبال مانند اگزيستانسياليستها يا پراگماتيستها و ماركسيستها از اتحاد انديشه و عمل حمايت و پيروي ميكند. اين اتحاد از راه فعاليت نفس نائل شدني است. تعقل بر اين اتحاد راهي ندارد زيرا طبيعت تعقل بالذات انقسامي است و نه اتحادي. تعقل به دانش هيچ قدرتي نميبخشد و دانش بدون قدرت مفيد هيچ فائدهاي نيست. سرچشمه قدرت، شناخت نفس است؛ شناخت نفس يعني درك آزادي و خلاقيتي كه بالقوه در هر نفسي مستتر است.12بنابراين نزد اقبال ساحت عرفان و اشراق، ساحتي برتر و بالاتر از علم و عقل است. و آن را مكمل فعاليتهاي فكري و عقلاني انسان تلقي ميكند. او ميگويد اگر چه علم و عقل ما را در تماس و مشاهده و درك عالم طبيعت به واقعيت نزديك ميكند اما راه نزديكتر و دقيقتر اين است كه به ديد خود عمق بخشيم و ناديدنيها را با ديده دل بگشاييم و اهل بصيرت شويم و نسيم عطرآگين بوي خوش نافه آهو را استشمام كنيم.13در نظر اقبال علم بايد ابزاري براي حفظ زندگي و سروسامان دادن به آن باشد. همچنين علم بايد خاستگاه ذات بشر و عامل تثبيت او باشد. علم وسيلهاي براي احياي ضروريات اقتصادي، علمي و فني ملت است. علم به منزله غلامان خانه زاد زندگي اجتماعي است.14اقبال علم تكوّن يافته در مغرب زمين را مضرّ سعادت انسان ميداند و از ادعاي تماميت آن انتقاد ميكند. او مثل كييركگارد بيماري علم جديد را آن ميداند كه قادر به تعليم «چگونه زيستن» نيست.15 عقل علمي كييركگارد و عقل روحاني اقبال هر دو از اين جهت كه انسان به خاطر علم جديد، زيستن بگونه انساني را فراموش كرده است، احساس خسران ميكند.16 دانش، هنر و تمدن جديد در حين موعظه برابري و برادري، خون ابناء بشر را ميمكد. علمي كه عالمان مغرب زمين بدان ميبالند، چيزي نيست مگر شمشيري برنده در دستان زنگي مست.17 اقبال در معرفتشناسي خود براي طرد اين مشكل معتقد به تلفيق خرد غربي و عشق شرقي براي شناخت حقيقت است. اقبال توجه به علمي دارد كه با قلب و الهام، نديم و مأنوس شده باشد و مانند ابراهيم بتهاي وجود خود را بشكند. علمي كه در آن تجليات كليم با مشاهدات حكيم ممزوج شده باشد. به عبارت ديگر علمي كه عالم طبيعي به وسيله درك واقعيتهاي مشهود و محسوس بدست ميآورد، مادامي كه با بصيرت روشنايي بخش موسي مقرون نباشد فقط علمي خواهد بود كه از آن به كمبصري تعبير ميشود.18 لذا علم نبايد انسان را از مجاهدت و مبارزه باز دارد.19روششناسي اقبال
در روششناسي اقبال روي سه مسأله ميتوان تأكيد كرد: 1) اهميت تجربه بيروني؛ به نظر اقبال قرآن توجه به اختبار و تجربه را يكي از مراحل ضروري زندگي روحي بشر ميداند و به همه ميدانهاي تجربه بشري با اهميت يكسان مينگرد و همه را در شناختن حقيقت و واقعيت نهايي كه علايم آن در باطن و ظاهر تجلي ميكند، سهيم ميداند.20 بنابراين او روش تجربي علوم و تقديس طبيعت را امري اسلامي و اساسي تلقي ميكند كه مورد غفلت مسلمين قرار گرفته است.2) اهميت تجربه باطني؛ اقبال در عين تأكيد بر تجارب بيروني، تجربه باطني و آگاهي معنوي را نيز نوعي تجربه ميداند كه همچون همه تجارب ديگر، حق وجود و متبوعيت داشت.21 اقبال ضمن تشريح اهميت تجربه ديني در پيشگاه معرفت، اهميت الهام را كه در فلسفه او جايگاه والا دارد، مورد بحث قرار ميدهد. به عقيده او فكر و الهام و به تعبير ديگر انديشه و شهود نقيض يكديگر نيستند و از لحاظ روش شناختي، مقام و منزلت تجربه عرفاني در حقيقت نازلتر از مقام و منزلت ساير آزمايشات بشري نبوده است و به دليل اينكه محسوس و مشهود نيست نميتوان آن را بياعتبار تلقي كرد.22 از اين رو تجربه ديني اصولاً حالتي از احساس و تجربه است كه سيماي معرفتي دارد. اقبال در كنار عقل چوبين پاي، الهام و عشق را مطرح ميكند كه روزگار ميداند شورِ عشق، خودش، داراي معرفت حقيقي است و عقل جز اطلاع چيزي ندارد. لذا علاج درد انسان فقط در بصيرت و الهام است.233) رد عقل گروي محض: به نظر اقبال عقل گرايي ضدتجربي مناسبتي با قرآن ندارد و قرآن كاملاً به طبيعت ناظر است. عقل با هزاران انديشه به تنهايي نميتواند انسان را راهنمايي كند. از اين رو سعادت و هدايت انسان در گرو محبت و عشق به خدا است چه عشق، با تكنيك خاص خود و هنر ممتازي كه دارد به خوبي از عهده راهنمايي انسان برميآيد.24 به نظر اقبال شناخت واقعي حقيقت جهان از راه عقل نيرنگ است و به وسيله آن نميتوان به حقيقت و هدف رسيد.25 زماني كه اجتماع و حيات زندگي انسان در معرض خطر تهديد عقل و عقل گروي قرار ميگيرد، سپاه عشق است كه در مقابل آن دفاع ميكند.26اسرار خودي و رموز بيخودي
تمام انديشههاي اقبال از مفهوم «خودي» نشأت ميگيرد. بديهي است كه هيچ يك از انديشههاي او را نميتوان درك و ارزيابي كرد مگر در صورتيكه معناي «خودي» كه محور اساسي انديشههاي اوست، كاملاً فهم و تحليل شود.در باور اقبال خود آگاهي و خود شناسي از امتيازات انسان است. او همين خودشناسي و خود آگاهي را به عنوان «خودي» توصيف ميكند. خودي يا ذات با حواس قابل درك نيست بلكه از طريق تجربه دروني و كشف و شهود قابل درك ميباشد. تمام فلسفه اقبال در پرتو واقعيتها يا نمودهاي علمي به توضيح و تشريح صفات و آثار علمي و تغيير ناپذير خودي اختصاص دارد.يعني همت اقبال در جهت تعبير، تفسير و سازمان دادن به همين معنا در پرتو نمودهاي علمي است.27مفهوم خودي يك مفهوم انساني ـ اجتماعي است كه در قالب مفاهيم فلسفي تعبير و تبيين شده است. خودي در مفهوم مورد نظر اقبال عبارت از احساس و درك شخصيت، خودنگري و خودانديشي، خودشناسي و درك خود است. منتهي اين را در شكل يك قالب و مفهوم فلسفي بيان ميكند. به تعبير ديگر خودي در وهله اول به عنوان يك تفكر اجتماعي و انقلابي به ذهن اقبال آمده و بعد به سراغ فلسفي كردن آن رفته است.28خودي همان مفهومي است كه اقبال جاي آن را در جوامع اسلامي عموما و در هند خصوصا خالي ميبيند. جوامع اسلامي در حالي كه نظام ارزشي اسلام را فراموش كردهاند دل باخته، فريفته و علاقهمند نظام ارزشي بيگانه شدهاند. لذا لازم است به خوديِ خودشان برگردند و نظام ارزشي اسلام را احياء كنند و اين همان مفهومي است كه اقبال در پي احياء آن است؛ منتهي احياي چنين مفهوم انساني ـ اجتماعي بدون تبيين فلسفي امكان پذير نيست. بنابراين مفهوم موردنظر اقبال مفهومي صددرصد اجتماعي است. اجتماعي نه به اين معنا كه به فرد نظر ندارد، زيرا پايه خودي در فرد قرار دارد بلكه به اين معنا كه فرد هم يكي از مفاهيم اجتماعي اسلام است و تا شخصيت خودي در فرد تثبيت نشود اجتماع به صورت حقيقي و پايدار به وجود نميآيد.29خودي داشتن و از خود بيگانه نبودن شرط مقاومت در برابر بيگانه است. اما چگونه ميتوان اين «خودي» را پيدا كرد؟ اقبال معتقد است كه طريقش صلابت كافي يافتن در معرفت ديني است.30روش صوفيانه در جهان اسلام كه بر اساس «وحدت وجود» پايه گذاري شده است، حقيقت خودي را مورد انكار قرار داده است. اين دكترين آثار و پديدههاي جهان را غير حقيقي و موهوم ميپندارند و انسان را به جايي ميبرد كه بايد معتقد شود كه خدا، وجودي ثابت و لايزال است و آنچه در جهان وجود دارد، در يك سير سلسله مراتبي و با واسطه از فيض او به وجود آمده است. بدين لحاظ، ربالنوع يا وجود، جايگزين ذات باري تعالي يا خدايي كه اسلام قائل است، ميشود. اين نگرش عده زيادي از مسلمين را به طرف نفرت و انزجار از فعاليت و زندگي و به لااباليگري سوق داده است. انديشهاي كه بر اين نگرش و بر اساس اين دكترين مبتني است، انرژي و نيروي انسانها را به كلي از بين ميبرد. زندگي فقط به صورت رؤيايي جلوهگر ميشود كه هيچ گونه سعي و كوششي در آن ارزش نخواهد داشت.31اقبال با تأكيد بر حقيقي و واقعي بودن «خودي» از اين نگرش به شدّت انتقاد ميكند. در باور اقبال، انسان با شهود ميتواند به حقيقت مسلم خودي كه محور اصلي شخصيت انسان است، پي ببرد. خودي با رغبتها و تمايلات به صورت يك شخصيت داراي اراده رشد ميكند و تكامل مييابد. رغبتها و تمايلات محيطي لازم دارد، و به همين دليل نه فقط رشد و تكامل خودي بلكه وجود آن نيز منوط به نوعي رابطه با واقعيت عيني و آفاقي مثل حقيقت هستي، جهان و جامعه است.32آنچه ميتواند جامعه شناسي معرفتي اقبال را تشكيل دهد رابطه بين «خودي» و «جامعه» است و اينكه ساختهاي خودي يا انواع خودانديشيها بر اساس شرائط تاريخي ـ اجتماعي متفاوت، به صورتهاي مختلف ساخته شدهاند. بنابراين جامعه شناسي معرفت اقبال نشان ميدهد كه ظهور و ساخت انواع «خودي»ها از عواملي خارج از حيطه خودي، يعني عوامل اجتماعي متأثر است.اقبال براي استحكام خودي در فرد و جامعه عشق و محبت را ضروري ميداند، چه فقط به وسيله عشق است كه تمام موجوديتهاي خودي جلوه ميكند و به كمال ميرسد. لذا جوامع مسلمان و انسانهايي كه ميخواهند خودي خودشان را حفظ يا تقويت كنند، بايد عشق و محبتي داشته باشند و دل آنها از آتشي بگدازد.33ماهيت خودي چيست؟ آيا خودي از عوارض ماده است كه در طي تكامل، به شكل انسان جلوهگر شده است؟ اگر اين مطلب صحيح باشد، خودي شكلي از صور ماده است كه اگر از آن منقطع شود، نميتواند باقي بماند. مادي گرايان متمايل به اين نظر هستند كه ماده سير تكاملياش به مرحلهاي ميرسد كه خواص فيزيكي و شيميايي آن، به طرزي عمل ميكند كه در طي آن تحصيل وجدان (شعور يا آگاهي) ميكند و داراي حيات ميشود. موجود زنده شكل «ارگانيزم» به خود ميگيرد و وجدان، شعور يا آگاهي در مغز يا در سلسه اعصاب ارگانيزم متمركز ميشود و چون ماده زنده داراي حركت است و مغز ارگانيزم نيز تكامل پيدا ميكند و صور ديگري به خود ميگيرد، خود آگاه ميشود. چون ساختمان مغز بشر، پيچيدهتر و تكامل يافتهتر از مغز هر حيواني است. اقبال به كلي با اين نظر مخالف است. اگر چنين نظري درست باشد، بدين معني است كه بعد از اين زندگي، حياتي نيست. به عقيده او خودي شكل تكامل يافته ماده نيست، بلكه حقيقت نهايي جهان است، و آن چنان حقيقتي است كه براي جلوه دادن صفاتش، ماده را خلق ميكند و آن را وسيله جلوهگري و نمايش خود قرار ميدهد.34به نظر اقبال «خودي» فقط در جمع «خودي»هاي ديگر و اجتماع ميتواند رشد كند، نه در حال انزوا و به دور از جمع خوديها. زيرا فرد به تنهايي نميتواند خواستهاي خود را برآورد، مگر در صورتي كه در بين افراد جامعه به سر برد و خود را با فرهنگ و هنجارهاي اجتماعي جامعه هماهنگ كند.35 خودي در ديدگاه اقبال جزء لاينفك جامعه است و به صورت جمعي شناخته ميشود. در اين نگرش، اقبال جامعه را پديدهاي عيني تلقي ميكند، متمايز از «خودي»هايي كه آن را به وجود آوردهاند. اقبال متأثر از آموزههاي ديني و اجتماعي اسلام بر جامعه به عنوان يك كل كه از وحدت برخوردار است، تأكيد ميورزد.شايان ذكر است در نظر اقبال جامعه فقط به نحوي، شكل و صورت خودي را تنظيم ميكند و در اصل ايجاد خودي دخالتي ندارد. به تعبير ديگر عمق تعيّن در خودي اين است كه جامعه و عوامل اجتماعي در شكل گيري خودي تأثير دارد، نه اينكه جامعه خاستگاه و خالق خودي است. از اين رو بايد بررسي كرد كه چه نوع جامعهاي بر رشد، تكامل و آزادي خودي بهترين تأثير را دارد. قبل از اينكه ماهيت چنين جامعه ايدهآلي را در نظر اقبال بررسي كنيم، بايد نوع رابطه صحيح و معقول بين جامعه و فرد را درك كنيم. از يك طرف انديشمنداني رشد و تكامل فرد را به عنوان هدف تغييرات اجتماعي و بهبود وضع زندگي تلقي و حكومت را فقط وسيلهاي براي اين تكامل ميدانند. از طرف ديگر طرفداران نظريه هگل بر اين باورند كه دولت يك واحد مافوق فرد است و براي آن حقوقي به مراتب مهمتر از حقوق فرد وجود دارد. اقبال نظري معتدل را اختيار كرده است او عقيده دارد هر فرد بايد به جامعه بپيوندد و هويت خويش را در نظام و فرهنگ ملت محو سازد، تا همه نيرو و عظمت گذشته و آينده امت را در خود جمع كند. لذا رشد و تكامل فردي ممكن نيست مگر در صورتي كه فرد عوامل اصلي تكامل معنوي خودش را از فرهنگ جامعهاي اخذ كند كه بدان تعلق دارد.
سلك و گوهر كهكشان اخترند
ملت از افراد مييابد نظام
قطره وسعت طلب قُلزُم شود
چون ابد لا انتها اوقات او
احتساب كار او از ملت است
ظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم
تا به معني فرد هم ملت شود
آهوي رم خوي او مشكين شود36
چون اسيري حلقه آئين شود
فرد و قوم آيينه يكديگرند
فرد ميگيرد ز ملت احترام
فرد تا اندر جماعت گم شود
وصل استقبال و ماضي ذات او
در دلش ذوق نمو از ملت است
پيكرش از قوم و هم جانش ز قوم
در زبان قوم گويا ميشود
چون اسيري حلقه آئين شود
چون اسيري حلقه آئين شود
اجتهاد و تعيّنات اجتماعي
انسان در دوران زندگي، هم با اصول ثابت و ابدي دين و هم با تغيير و تحولات طبيعت و جامعه مواجه است، و چون نميتواند هيچ يك را ناديده بگيرد، بايد ميان آنها انطباق برقرار كند. «اجتهاد» عبارت است از انطباق ميان اصل ثابت و ابدي دين و تغييراتي كه در زندگي و اجتماع انساني رخ ميدهد. در لزوم اجتهاد از نظر اقبال ميتوان گفت، از يك طرف اگر از اصول ابدي دين دست برداريم، دچار وضعيتي خواهيم شد كه غرب امروزه دچار آن است، يعني «من سرگردان»، و مسلمين نميخواهند و نبايد دچار «من سرگردان» شوند. از طرف ديگر غمض نظر از تغييرات و ممانعت از تحولات كه در زندگي و اجتماع انسان رخ مينمايد، مسلمين را دچار انحطاط و عقب ماندگي ميكند. اقبال ميگويد: «اسلام وفاداري نسبت به خدا را خواستار است، نه وفاداري نسبت به حكومت استبدادي را... اجتماعي كه بر چنين تصوري از واقعيت بنا شده باشد، بايد در زندگي خود مقولههاي ابديت و تغيير را با هم سازگار كند.»44به نظر اقبال انسان جديد به سه چيز نيازمند است: 1) تعبيري روحاني از جهان؛ 2) آزادي روحاني فرد؛ 3) اصول اساسي و دائميِ داراي تأثير جهاني كه تكامل اجتماعي انسان را بر مبناي روحاني توجيه كند. بنابراين متفكران مسلمان نبايد تحول و تكامل اجتماعي انسان را طرد يا آنها را از ريشههاي رواني و اصول مابعدالطبيعيشان قطع كنند. يعني همان كاري كه غرب انجام داد و دچار «من سرگردان» گشت. بلكه بايد اصول تحولات اجتماعي را بپذيرند و آنها را بر مبناي روحاني توجيه كنند.45ضرورت اجتهاد و باز شدن باب آن، يكي از اركان تجدد فكر ديني اقبال است. اين فكر اقبال، اگر چه تاحدي حل مسائل فكري و فلسفي را به همراه داشت، ولي بيشتر در نظام و قوانين اجتماعي ظاهر شد كه حلقه اتصال او به جامعهشناسي معرفتي است. او ميپنداشت مسائل جهان اسلام به خاطر ضعف مذاهب فقهي سنتي، در مقابله با اوضاع و احوال اجتماعي متغير و جديد است.آيا مجموعه فقه به گونهاي هست كه بتوانيم با نگرش جديد با آن مواجه شويم و اساس آن فرو نريزد؟ آيا تاريخ و ساختمان خود فقه بر امكان تفسير تازهاي از اصول آن دلالت دارد يا نه؟ به عبارت ديگر، سؤالي كه ميخواهم طرح كنم اين است: آيا فقه اسلامي قابل تحوّل و تطوّر است؟ او ميگويد روح اسلام آن چنان وسيع است كه عملاً بايد آن را نامحدود تصور كرد. دانشمندان اسلام پيوسته معرفت ديني خود را با عناصر فرهنگي كه از ملل مختلف جهان دريافت ميكردند، مطابقت ميدادند. به گفته هورتن46 از سال 185 تا 495 هجري، حدود يكصد نظام كلامي در اسلام ظاهر شد و اين خود گواه صادقي است بر اينكه انديشه اسلامي قابليت قبض و بسط دارد. به نظر اقبال روح پذيرش نظريههاي مختلف از ناحيه اسلام در حوزه فقه و حقوق از اين هم آشكارتر است.47 چه «با گسترش سياسي اسلام پيدايش نظام فقهي و حقوقياي منظم و مدوّن در اسلام، يكي از ضروريات شد و فقهاي قديم ما پيوسته كوشيدند، تا سرمايه عظيمي از انديشههاي فقهي فراهم آورند كه بالاخره در مذاهب فقهي معروف ما جلوهگر شد.»48اقبال ميافزايد: «از اواسط قرن اول تا آغاز قرن چهارم هجري، نزديك به نوزده مذهب فقهي و نظريههاي حقوقي در اسلام به وجود آمد. همين امر به تنهايي نشان ميدهد كه چگونه مجتهدان قديم ما پيوسته ميكوشيدند، تا به ضرورتهاي يك تمدن در حال رشد جواب گويند. با توسعه فتوحات اسلامي و وسعت ديدي كه از آن نتيجه شد، فقهاي نخستين ناگزير بودند كه نظري وسيعتر نسبت به امور و اشياء داشته باشند و اوضاع زندگي و آداب و عادات اقوامي را كه در حظيره اسلام داخل ميشدند، تحت مطالعه قرار دهند.»49 طبق نظريههاي جامعهشناسي علم ميتوان گفت، به نظر اقبال تفسيرهاي متفاوت فقها از شريعت، بدون شك نتيجه فهم متفاوت آنها از طبيعت، جوامع مختلف، مردم شناسي و فرهنگهاي گوناگون است. ادعاي اقبال درباره تأثير محيط اجتماعي بر قضاوتها و فتاواي فقهاي اسلامي، با اين مفهوم هگلي سازگار است كه اصول سامان بخش يا مقولات ذهن با گذر دورانها و فرهنگها تغيير ميكند.طبق باور اقبال فقه اسلامي در قرون گذشته به سه دليل دچار ركود شده است: 1) اول اينكه معتزله كه مدافع سازش عقل و دين بودند، منكر احاديث شدند. اين روش بهانهاي شد تا برخي عاقبت اجتهاد را هرج و مرج فكري اجتماعي تلقي كنند. از طرفي نيز كساني كه عقل گروي را خطري براي حكومت اسلامي تصور ميكردند، از ورود و تأثير انديشههاي جديد در نظامهاي فقهي جلوگيري كردند و حفظ وضع موجود را عامل حفظ وحدت جامعه و حكومت اسلامي به شمار آوردند؛ چون نميتوانستند درك كنند كه آزاد انديشي چگونه ميتواند در جامعه وجود داشته باشد و در عين حال جامعه استحكام خود را حفظ كند و ميپنداشتند شيوع انديشه آزاد به فروپاشي زندگي اجتماعي، فرهنگ و دين ميانجامد.2) دليل دوم تقليد و تصوف زاهدانه و كنارهگيري از فعاليت اجتماعي است. تصوف باعث شد از مهمترين آموزههاي دين اسلام كه مربوط به امور اجتماعي و سياسي است، غفلت شود. تصوف افراطي بهترين استعدادها را در عالم اسلام به خود جذب كرد. درنتيجه رهبري فكري و معنوي مردم در مسائل اجتماعي، به دست افرادي افتاد كه از نظر فكري و معنوي متوسط بودند، يا گاهي مردم در زندگي اجتماعي ـ سياسي و اقتصادي خود اصلاً فاقد رهبري ژرف انديش بودند. از اين رو تبعيت صرف از مذاهب چهارگانه فقهي پديد آمد و مفهوم «تقليد» بدون دليل در فقه اسلامي وارد شد؛50 شك نيست كه اقبال معلول را به جاي علت قرار داده است، زيرا تصوف خود معلول فساد اجتماعي ـ فرهنگي زندگي مسلمانان بود نه علت آن.3) بعد از حمله مغول متفكران محافظه كار جهان اسلام، از هر نوع نوآوري فكري ممانعت كردند، چه ميهراسيدند كه نوآوريها گسيختگي بيشتري را در جامعه اسلامي به وجود آورد. در نتيجه متفكران اسلامي، حيات اجتماعي يكنواختي را براي جامعه ايجاد كردند، زيرا انديشه اصلي آنان فقط حفظ نظام اجتماعي بود. اقبال اضافه ميكند كه اينگونه برخورد با پديدههاي اجتماعي، اگر چه نظام اجتماعي را حفظ ميكند، اما از رشد دروني افراد و ظهور انسانهاي نوانديش و روشنفكر جلوگيري به عمل ميآورد. چه آنچه كه جامعه بيش از نظام اجتماعي به آن نيازمند است، نوانديشان و روشنفكران هستند.51اقبال بر اين باور است كه اين عوامل باعث شد كه فقه قرون متأخر نتواند جوهر و انديشه توحيد را متناسب با تحولاتي كه در زندگي اجتماعي انسان رخ ميدهد، به صورت روابط و قالبهاي حقوقي و نهادهاي اجتماعي فعّال و مناسب عرضه كند. او معتقد است، توحيد كه روح اسلام است، نميتواند صرفا يك نظام عقيدتي باشد، بلكه بايد به صورت روابط و قالبهاي حقوقي و نهادهاي اجتماعي پياده شود. جوهر توحيد در زندگي اجتماعي عبارت است از مساوات، مسئوليت مشترك و آزادي. اين سه اصل بايد در نهادهاي اجتماعي و روابط حقوقي پياده شود. لذا حكومت در اسلام كوششي است، براي اينكه اين اصول عالي را به صورت نيروهاي زماني ـ مكاني درآورد و در يك سازمان معين اجتماعي تحقق بخشد. به تعبير ديگر مفاهيم آزادي، مساوات و مسئوليت مشترك در عصرهاي مختلف بايد متناسب با آن عصر معنا شود و مصداقهاي آن در هر عصر به شكل روابط و قالبهاي حقوقي و نهادهاي اجتماعي درآيد. و اين كار به نظر اقبال مهمترين اجتهاد و معناي الهي بودن حكومت در اسلام است. اسلام تلاشي است براي اينكه به آنچه روحاني و مقدس است، در يك نظام اجتماعي جنبه فعليت داده شود.52در عصر صنعت، جهان اسلام با نيروهايي مواجه و تحت تأثير آنها است كه از گسترش فوقالعاده معرفت بشري در همه جوانب حاصل شده است و اين وضع غير قابل انكار است. خوشبختانه مسلمانان متوجه اين شدهاند، چون «فشار نيروهاي جديد جهاني و تجربه سياسي ملتهاي اروپايي در ذهن مسلمانان جديد مؤثر افتاده و رفته رفته به ارزش و امكانات انديشه اجماع متوجه شدهاند. با رشد روح اجتماعي و تشكيل تدريجي مجامع قانونگذاري در كشورهاي اسلامي، گام بزرگي به پيش برداشته شده است. انتقال قدرت اجتهاد از فقهاي مذاهب به يك مجمع قانونگذاري اسلامي ممكن است، سبب شود، كه مردمان معمولي هم كه نظر صائبي در امور دارند، راه پيدا كنند كه در بحث از مسائل قانون و وضع آن سهيم شوند.»53 از اين رو است كه اقبال از تفسير و «اجتهاد» جديد، تحت عنوان «آزادي گري» حمايت ميكند. «ادعاي نسل جديد مسلمانان پيرو آزاديگري، در اين باره كه ميخواهند اصول حقوقي اساسي اسلام را در پرتو تجربه خود و اوضاع جديد زندگي از نو تفسير كنند، به عقيده من، ادعاي كاملاً بر حقي است.»54 چه «اصول قرآن نه تنها مانع به كار افتادن انديشه و فعاليت قانونگذاري بشري نميشود، بلكه وسعت دامنه اين اصول چنان است كه خود انگيزهاي براي بيدار شدن انديشه بشري ميشوند.»55 نتيجه اين باور اين است كه بايد «قانون شريعت در پرتو انديشه و تجربه جديد نوسازي شود.»56اقبال متوجه اين بوده كه اين اجتهاد جديد، چون نوعي آزاد شدن از قالبها و روابط و نهادهاي گذشته را در بردارد و نوعي آزادي گري است ممكن است پيامدهاي خطرناكي نيز در پي داشته باشد. لذا در حل اين مشكل ميگويد: آزادي گري تمايل به آن دارد كه همچون نيروي متلاشي كننده عمل كند و افكار نژادي را جايگزين وسعت نظر انساني كه ملتهاي مسلمان از دين خود فرا گرفتهاند، بكند. اقبال ميترسد از اينكه يك نوع ناسيوناليسم منفي يا يك حالت برتري نژادي بروز كند و به اصول ابدي اسلامي لطمه بزند. لذا ميافزايد، بايد از وضع اروپا عبرت بگيريم كه در جريان اصلاح پروتستانتيسم، اخلاق ملي را جانشين اخلاق عمومي مسيحيت كردند، ميگويد ما نميخواهيم اجازه بدهيم كه اخلاق ملي در اين كشور و آن كشور مسلمان جانشين اخلاق عمومي اسلامي شود.57 رويكرد جزمي و مطلق گرايانه اقبال نتيجه تلخ او از نسبي گرايي عصر روشنگري در اروپا بود. نسبيگرايي پروتستانتيسم براي ترس او تجربهاي بود كه مبادا مسلمانان در امر نو سازي معرفت ديني و براي انطباق ابديت دين و تغيير طبيعت ـ كه گوهر اجتهاد است ـ تغيير را اولويت دهند و از پارهاي اصول ابدي و جاوداني دست بردارند.58به عقيده اقبال يك معرفت و فقه واحد نميتواند در طول زمانهاي مختلف وجود داشته باشد، زيرا بنيان وجودي آنها يعني طبيعت، شرائط جوامع و فرهنگها در حال تغيير و تحول است. اين تغيير و تحولات اجتماعي، نو انديشي و تجدد را به طور عام در معرفت ديني و به طور خاص در فقه به همراه دارد. بنابراين فهم ويژگي يك معرفت در گرو توجه به تغييرات آن در بستر زمان و فهم بنيانهاي وجودي آن در اين مرحله از رشد است. و اين دقيقا انديشه «تاريخ باورانه» اقبال است كه محيط، تاريخ، سنتها و نهادهاي اجتماعي ميتوانند عامل تفاوت جوامع از لحاظ معرفت ديني، رفتار اجتماعي و فرهنگ باشد.اقبال كاركرد فقه را نيز حفظ جوامع اسلامي، تكامل اجتماعي انسان بر مبناي روحاني و دوري از «من سرگردان» تلقي ميكند.احياي معرفت ديني
اقبال در برابر مسأله انطباق اصول ثابت و ابديّت دين بر جهان متحول و پيچيدگي زندگي و در حال گسترش، بر لزوم احياي فكر و معرفت ديني تأكيد ميورزد. چه بر اين باور است كه «پيچيدگي روز افزون زندگي متحرك و در حال گسترش، ناچار اوضاع جديدي را پيش ميآورد كه خواهان طرز نگرشهاي تازه است و اين خود مستلزم آن است كه اصول كهن به صورتي تازه، تفسير و تعبير شود و اين همان اصولي است كه براي ملتي كه هرگز لذت توسعه روحي را نچشيده، تنها به صورت علمي و تعليمي مورد توجه واقع ميشود.»59 لذا احياي معرفت ديني نزد اقبال، تعيين وضع دين در جغرافياي جديد معرفت است.اقبال شرط اصلي احياي معرفت ديني را در كسب علوم و معارف جديد تلقي ميكند و احياي فكر ديني را مهمتر از سازگاري با شرائط اجتماع جهاني و كسب علوم ميداند. «جهان اسلام چون به معرفت و تجربه جديد مجهز شود، ميتواند شجاعانه به كار نوسازي و احيايي كه مد نظر دارد، بپردازد. گر چه كار نوسازي، جنبهاي بسيار جدّيتر از سازگاري با شرائط جديد زندگي دارد.»60به خوبي از گفتههاي اقبال قابل فهم است كه آماج تعيّن در رويارويي معرفت علمي و معرفت ديني، معرفت ديني است. به عبارت ديگر جامعه و عوامل اجتماعي كه با پيشرفت علوم و تكنولوژي تغيير ميكند، بيشترين تأثير را بر معارف ديني دارند و باعث تفسير، تعبير و شكل گيري جديدي در آنها ميشوند. البته از عبارتهاي متعدد اقبال اين نيز قابل فهم است كه درجه تعيّن به نحو عليّت نيست بلكه فقط به اثر گذاري جامعه و عوامل اجتماعي بر معرفت و فكر ديني اشاره دارد. پس معرفتي كه با الهام از دين بدست ميآيد خصوصيت اجتماعي دارد، يعني از فرد ميگذارد و به اجتماع ميرسد و در تجربه خود آگاهانه، حيات و معرفت (ديني) در يكديگر نفوذ ميكنند و با يكديگر وحدتي را ميسازند و اين طبع حقيقي معرفت است كه شبيه زندگي است.61در نظر اقبال «زندگي ديني را ميتوان به سه دوره تقسيم كرد. اين دورهها را ميتوان دورههاي «ايمان»، «انديشه» و «اكتشاف» ناميد. در دوره اول، زندگي ديني همچون نظم و انضباطي است كه فرد يا قومي آن را به صورت يك فرمان غير مشروط ميپذيرد، بي آنكه هيچ فهم عاقلانهاي از غرض نهايي اجراي آن فرمان داشته باشد، چنين وضعي ممكن است در تاريخ سياسي و اجتماعي يك قوم نتايج بزرگي داشته باشد. ولي از لحاظ رشد دروني و تكامل فردي چندان نتيجهاي ندارد؛ در پي دوره فرمانبرداري كامل از نظم و انضباط، دورهاي ميآيد كه در آن فهم عقلي انضباط و منشاء نهايي و اعتبار قدرت حاصل ميشود. در اين دوره حيات ديني متوجه اساس و شالوده خود در نوعي مابعدالطبيعه ميشود كه كشف ديدگاهي منطقي نسبت به جهان نتيجه آن است كه خدا هم جزيي از آن به شمار ميرود؛ در دوره سوم، روان شناسي جانشين مابعدالطبيعه ميشود و حيات ديني به صورت آرزوي تماس مستقيم با حقيقت مطلق در ميآيد. در اين مرحله فرد شخصيت آزاد پيدا ميكند. البته نه از طريق رهايي از قيد و بندهاي قانون، بلكه از طريق اكتشاف سرچشمه نهايي قانون در اعماق خودآگاه خاص خود.»62«دين به معناي سوم به نام ناميمون باطنيگري شناخته شده و چنان فرض ميكند كه اين صورت از دين نماينده طرز فكري مبتني بر انكار حيات و واقعيات است كه در طرف مخالف نگرش كاملاً تجربي زمان ما قرار گرفته است. ولي دين برتر كه هدف آن تنها جستجوي زندگي بهتر است، اصولاً تجربه است و مدتها پيش از آنكه علم به ضرورت تجربه متوجه شود، به اين ضرورت معترف بوده است. دين كوششي اصيل براي تصفيه خودآگاهي بشري است و به اين اعتبار، با همان اندازه نقادي، به سطح تجربه خودي مينگرد كه طبيعيگري به سطح تجربه خود ناظر است.»63كاركرد دين و معرفت ديني تشكّل امتي واحد از ملتهاي مختلف و ايجاد يك وجدان جمعي در اين توده نامتجانس است. «اسلام وابستگي به سرزمين و كشور خاصي ندارد و هدف آن اين است كه نمونهاي براي جامعه آرماني بشريت فراهم آورد و اين از آن طريق صورت ميگيرد كه مؤمنان را كه از نژادهاي مختلف ميباشند، گرد هم جمع كند، و از اين مجموعه اتمي، ملتي بسازد كه افراد آن خودآگاهي مخصوص به خويش داشته باشند. و اين كاري نبوده است كه به آساني صورت پذيرد. ولي اسلام، به وسيله نهادهاي شايسته خود تا حد زيادي توفيق يافته است كه چيزي شبيه يك اراده و يك وجدان جمعي در اين توده نامتجانس به وجود آورد. در تكامل چنين جامعهاي، حتي تغيير ناپذيري دستوراتي كه از لحاظ اجتماعي بيضرر است و به خوردن و آشاميدن و طهارت و نجاست مربوط ميشود، ارزش حياتي مخصوص به خود دارد، چه به چنين اجتماعي روحانيت خاص ميبخشد. از طرف ديگر، يكنواختي دروني و بيروني را بر ضد نيروهاي نهفته عدم تجانس موجود، در چنين اجتماعي تقويت ميكند.»64اقبال همچنين اين فرض را در مورد نقش دين در امور دنيايي عموما و در سياست خصوصا اشتباه ميداند كه «فكر دولت و حكومت در نظام اسلامي غالبتر باشد و بر همه انديشههاي ديگر مندرج در اين نظام فرمانروايي كند.» چه «اسلام به اعتبار نظامي ديني ـ سياسي، جدايي دين از سياست را مجاز ميداند.» ولي بايد توجه داشت كه «در اسلام، دين و دنيا دو ناحيه مجزا از يكديگر نيستند. شكل و ماهيت هر عمل، هر اندازه هم كه به دنيا مربوط باشد، با وضع فكري عاملي كه آن را انجام ميدهد، تعيين ميشود. يك عمل و فعل وقتي دنيايي و نامقدس است كه به قصد جدايي از پيچيدگي و تفصيل نامحدود زندگي موجود در ماوراي آن صورت گرفته باشد و اگر الهام بخش آن عمل همين پيچيدگي باشد، روحاني و ديني است. در اسلام يك حقيقت واحد وجود دارد كه چون از يك ديدگاه به آن نظر شود، نظامي ديني است، و چون از ديدگاه ديگري ديده شود، نظام حكومتي است. اين درست نيست كه گفته شود نظام دين و نظام دولت دو جانب يا دو روي يك چيزند.»65 در نظر اقبال اسلام حقيقت واحد و غيرقابل تجزيهاي است كه با تغيير نوع نگرش، دو برداشت از آن ميشود.در خاتمه شايان ذكر است كه تلاشهاي احياگرانه در جهان اسلام اگر در كل جامعه گاه نقش مبارزه و تقابل با عرفگرايي را داشته، ولي از آنجا كه عمدتا توسط روشنفكران ديني دنبال شدهاند، هم در تحولات اجتماعي و هم در نهادهاي ديني نقش عرفي كننده داشتهاند. دستاوردهاي احياي معرفت ديني اقبال نيز در تقابل با تمايلات عرفي نيست. احياگري او كه ميخواهد دين را از پيرايهها و افزودههاي فرهنگي، سنتي يا خرافي بزدايد، تأثير عرفيكننده دارد. جامعه نمونه اقبال كه در آن احياي معرفت ديني به عرفي شدن66 انجاميد، تركيه است. «در تركيه انديشه اجتهاد كه با افكار فلسفي جديد تقويت شد و گسترش يافت، مدتها در فكر ديني و سياسي ملت ترك كارگر بوده است.»67ناسيوناليسم تركان را كه در نظر او هيچگونه تعارضي با اسلام نداشت، ميستود. ولي مشخص نكرده است كه اين ناسيوناليسم از لحاظ اقتصادي و اجتماعي، بايد بر چه اصولي استوار باشد و آيا اسلام را نيز به احياي فكري رهنمون كرده يا نه؟منابع و مأخذ1. اقبال لاهوري، محمد؛ احياي فكر ديني در اسلام؛ ترجمه احمد آرام؛ رسالت قلم، تهران: 1346.2. ؛ نواي شاعر فردا يا اسرار خودي و رموز بيخودي؛ مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، تهران: 1370.3. ؛ كليات اشعار فارسي مولانا اقبال لاهوري؛ به كوشش احمد سروش؛ سنايي، تهران: 1343.4.انور، عشرت حسن؛ مابعدالطبيعه از ديدگاه اقبال؛ ترجمه محمد بقايي؛ حكمت، تهران: 1370.5. شادروان، حسن؛ اقبال شناسي؛ با مقدمه محيط طباطبايي؛ سازمان تبليغات اسلامي، تهران: 1371.6. سعيدي، غلامرضا؛ انديشههاي اقبال لاهوري؛ به كوشش هادي خسرو شاهي؛ دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1370.7. سروش، عبدالكريم؛ تفرج صنع؛ صراط، تهران: 1370.8. ؛ قصه ارباب معرفت؛ مؤسسه فرهنگي صراط، تهران: 1373.9. ؛ قبض و بسط تئوريك شريعت؛ مؤسسه فرهنگي صراط، تهران: 1370.10. ؛ رازداني روشنفكري ودينداري؛ مؤسسه فرهنگي صراط، تهران:1370.11. در شناخت اقبال، مجموعه مقالات كنگره جهاني بزرگاشت اقبال لاهوري.12. نامه فلسفه، سال سوم، شماره اول، پاييز 1378.13. عنايت،حميد؛ ششگفتار درباره دين و جامعه؛ تهران: دفترنشرفرهنگ اسلامي، 1369.نگاهي به مفهوم سياست68محمد حسين اسكندريعضو پژوهشكده حوزه و دانشگاهسياست در لغتدر لغت براي واژه سياست مفاهيم بسياري ذكر كردهاند و در فرهنگ علوم سياسي نيز مفاهيم اصطلاحي متعددي براي آن به وجود آمده است. ما در اين نوشته، نخست به مفاهيم لغوي آن اشارهاي ميكنيم. سپس تعدادي از تعاريف صاحبنظران اين رشته را درباره كلمه سياست بررسي ميكنيم و در نهايت به تعريف مورد نظر و تجزيه و تحليل آن ميپردازيم.واژه سياست در لغت به معني پاس داشتن ملك، حراست و نگهداري، حكم راندن، رعيت داري، رياست، داوري، مصلحت، تدبير، تأديب، دورانديشي، قهر كردن، شكنجه، عذاب، عقوبت، عدالت و غيره آمده است.مفهوم اصطلاحي سياستفرهنگهاي سياسي تعاريف مختلفي از سياست ارائه كرده، كه تعدادي از آنها بازگو ميشود: 1ـ سياست politic به معناي آنچه مربوط به شهر، اداره آن و متعلقات آن است69. 2ـ سياست، فنّ حكومت بر جوامع انساني است70. 3ـ سياست اخذ تصيميم درباره مسائل ناهمگون است.71 4ـ سياست توزيع اقتدارآميز ارزشهاست.72 5ـ سياست مجموعه تدابيري است كه حكومت به منظور اداره امور كشور اتخاذ ميكند.73 6ـ هر امري كه مربرط به دولت، مديريت، تعيين شكل، مقاصد و چگونگي فعاليت دولت باشد از مقوله امور سياسي است».74 7ـ سياست مسألهاي همهجانبه و حكومت مسأله اصلي سياست است.75 8ـ سياست «كاربرد قدرت» و يا «پيكار بر سر قدرت»76 است يعني رقابت و هم چشمي سياستمداران در مبازره براي به دست آوردن قدرت يا حفظ خويش در موضع قدرت. 9ـ سياست روابط قدرت يا كيفيت توزيع قدرت است.77 10ـ سياست به صلاح باز آوردن مردم است به وسيله ارشاد ايشان به راه نجات در دنيا و آخرت و آن از سوي انبياء براي خاصه و عامه در ظاهر و باطن است و از سوي سلاطين در ظاهرشان و از سوي علماء كه وارثان انبيا هستند در باطن ايشان.7811ـ السياسة استصلاح الخلق بارشادهم الي الطريق المستقيم المنجي في الدنيا و الاخرة و وي سياست را به چهار قسم تقسيم ميكند كه عبارتند از: سياست انبيا، سياست خلفاء و سلاطين، سياست علماء و سياست وعاظ و تأثيري كه بر باطن عامه مردم دارند.79«فمعني السياسة في الاصل يطلق علي الرعاية و الترويض في الدّواب فاستعملت مجازا في رعاية امور الناس و سمي الراعي لهذالامور «سياسيا» فقيل (الوالي يسوس الرعية) اذا تولي امرها و دبرها و احسن النظر اليها.... فالسياسة كماتري رعاية و اصلاح و تقويم و ارشاد و تأديب، اي هي: صلاح و اصلاح و المتعاطي للامور السياسة مصلح للخلق مرشد الي الحقّ و دالّ علي الصواب».80تعاريفي كه گذشت بيشتر بر يك فن يا يك نوع رفتار يا نهاد و يا پديده اجتماعي تكيه كردهاند؛ ولي تعاريف ديگري از سياست وجود دارد كه با تعاريف فوق كاملاً متفاوت است. اين تعاريف با تعابير مختلف به يك علم يا يك رشته علمي اشاره دارند. ذيلاً به تعدادي از آنها اشاره خواهد شد.1ـ ليتره ميگويد: «سياست علم حكومت بر كشور است»81 2ـ دو ورژه ميگويد: «سياست علم قدرت است كه توسط دولت به كار ميرود تا نظم اجتماعي را تأمين كند.» 3ـ «سياست علمي است كه به ما ميآموزد چه كسي ميبرد،چه ميبرد، كجا ميبرد چگونه ميبرد و چرا ميبرد؟»82 4ـ «سياست مطالعه دولت است»83 5ـ «سياست، مطالعه، اعمال قدرت و نفوذ كه به شكل وسيع در جوامع انساني جريان دارد»84 6ـ «سياست بررسي كاركردهاي حكومت يا دولت و مديريت امور همگاني و احزاب سياسي است».85اين تعاريف يك تفاوت اساسي با تعاريف گذشته دارند و عليرغم آنكه تعاريف اول بر يك فن يا رفتار يا نهاد خاصي و يا يك پديده اجتماعي تكيه كردهاند، اين تعاريف با تعابير مختلف در واقع به يك علم يا يك رشته علمي اشاره دارند. در اين ميان كساني مثل لنين گفتهاند: «سياست بيان متبلور اقتصاد است»86 كه به روشني نميتوان آن را جزء يكي از دو دسته تعاريف بالا برشمرد، ولي به نظر ميرسد با تعاريف دسته دوم مشابهت بيشتري داشته باشد.جمعبندي تعاريف
بنابراين در اصطلاح سياسي، گاهي منظور از كلمه «سياست» يك پديده اجتماعي است كه به عنوان موضوع «علم سياست» مطرح ميشود و محور اصلي و هسته اساسي تحقيق و بررسي آن علم قرار ميگيرد. گاهي نيز واژه نامبرده به معني «علم سياست» به عنوان يك رشته در كنار ديگر رشتههاي علوم انساني مورد نظر قرار ميگيرد. هنگاميكه در تعاريف مختلف «سياست» دقت كنيم، اختلاف مفهومي واژه «سياست» به خوبي ملموس است و از اين ديدگاه، تعاريف نامبرده به دو گروه اساسي قابل تقسيمند:گروه اول از تعاريف «سياست» روي نخستين مفهوم اصطلاحي آن تكيه كرده و هدف آنها تعريف سياست است به عنوان يك پديده اجتماعي قابل تحقيق و بررسي و به عنوان موضوع يك علم و محور اصلي يك رشته تخصصي.گروه دوم از تعاريف، علم سياست را در نظر دارند و منظورشان از «سياست» يك رشته تخصصي است كه در بين ساير رشتههاي تخصصي و در كنار علم اقتصاد،علم حقوق، علم الاجتماع و بقيه علوم انساني جايگاه خاص خود را دارد؛ چنانكه واژههاي ديگري نظير؛ اقتصاد، حقوق و... نيز كم و بيش داراي چنين كاربردي هستند.نقد و بررسي
هر يك از دو نوع تعريف فوق در زمينه خاص خود نقطه نظرهاي گوناگوني ابراز داشتهاند كه اكثرا خالي از كمبود، ابهام، ايراد و انتقاد نيستند كه ما در اينجا به بعضي از آنها اشاره ميكنيم.1. دخالت عقايد و ارزشهادر بسياري از تعاريف جنبه علمي و بينظري صرف رعايت نشده، زيرا، تحتتأثير افكار و عقايد و ارزشهاي خاصّي كه مورد قبول تعريفكننده بوده است ارائه شده، از نفوذ ارزشها و جاذبههاي مكتبي در امان نبودهاند؛ تا آنجاكه به عنوان يكي از عوامل مهم اختلاف در تعاريف، روي اين حقيقت؛ يعني متأثر بودن از عقايد و ارزشها ميتوان تكيه كرد.طبيعي است كه به هنگام تعريف واژه سياست و توضيح موضوع و محور علم سياست،نبايد درگير چنين اختلافاتي بشويم و تحت تأثير افكار،عقايد و ارزشهاي ويژه مورد قبول خويش قرار بگيريم؛ چرا كه در اين صورت ما با مخالفين خود و طرفداران مكاتب ديگر نميتوانيم زبان مشترك داشته باشيم و با آنها ارتباط برقرار كنيم. بنابراين موضوع علم سياست مانند هر علم ديگر يك پديده عيني و يك حقيقت خارجي است كه همه انديشمندان علم سياست با هر عقيده و طرز فكري كه دارند، هر ارزش و مكتبي كه پذيرفتهاند و هر دين و آييني كه در فكر و عمل به تعليمات، آداب و دستورات آن ملتزم هستندـ بر محور آن سخن ميگويند و در تعريف و تحقيق خود آشكارا يا به طور ارتكازي، آن پديده عيني و حقيقت خارجي را مورد توجه قرار ميدهند.بنابراين، گرچه پديده سياست يك پديده انسانيـ اجتماعي است كه با ديگر پديدههاي انساني ـ اجتماعي آميختگي و تاثيرو تأثر خاص خود را دارد؛ آنچنان كه تصوير و تصور آن به صورت جداگانه و متمايز از ديگر ابعاد انساني بسيار دقيق، ظريف و مشكل خواهد بود؛ اما در هر حال چيزي است كه حقيقت دارد و ما بايد آن را به صورت متمايز و خارج از تاثير ديگر ابعاد، افكار و ارزشهاي انساني تبيين و تعريف كنيم؛ تا اوّلاً بتوانيم به آنچه كه دانشمندان مختلف از واژه سياست و ديگر واژههاي معادل آن در زبانهاي ديگر هرچند به صورت ارتكازي، قصد ميكنند دست پيدا كنيم و با همه آنها درباره يك محور مشترك سخن بگوييم و درباره يك موضوع مشترك تحقيق و بررسي كنيم. ثانيا، علم سياست به صورت يك علم مستقل و يك رشته جدا از ديگر رشتهها بتواند بر محور اين هسته مركزي و موضوع مجزا شده تشكيل يابد و حد و مرز خود را در بين ساير علوم انساني پيدا كند.البته ما نميخواهيم تاثير افكار، عقايد و ارزشهاي مكتبي را بر سياست به طور كلي انكار كنيم و يا آن را كنار بگذاريم، سخن اصلي ما اين است كه در نخستين مرحلهاي كه وارد علم سياست ميشويم و ميخواهيم پديده سياست راـ كه يك پديده نوعي و فراگير انساني است و در همه جوامع انساني با هر مكتب و فكر يا دين و آئين و يا بينش و ارزشي و در هر زمان و مكاني تحقق داشته است ـ مورد تعريف و تحقيق و بررسي قرار دهيم، ناگزيريم همان را كه در همه جوامع تحقق دارد و همان را كه يك پديده و حقيقت نوعي است ـ برهنه از تاثير و نفوذ افكار و ارزشهاي خاص هر جامعه ـ در مرحله نخست باز شناسيم و سپس در مراحل بعد تاثير اختلافات مكتبي، فكري و ارزشي را در حول و حوش مباني و اهداف، اصول و روشها، شكل و سيستم آن و چيزهايي از اين قبيل ملحوظ داريم. نخست لازم است آن حقيقت را كه در اين زمينه، همه به آن اشاره ميكنند، در حول و حوش آن سخن ميگويند و مسائل و مشكلات مربوط به آن را به بحث ميگذارند پيدا كنيم؛ چرا كه در غير اين صورت اختلاف و اتفاق علماي سياسي بيمعنا است چون محور و موضوع واحدي كه درباره آن اختلاف يا اتفاق داشته باشند وجود ندارد و به اصطلاح زبان مشتركي وجود ندارد، بلكه دانشمندان مختلف در زمينهها و موضوعات مختلف و نامرتبط سخن ميگويند و هر يك درباره مفهوم خاصي از سياست سخن ميگويد كه با مفهوم مورد نظر ديگري كاملا متفاوت است. به عبارت ديگر اگر چنين حقيقت واحد و محور مشتركي در بيان سيستمهاي سياسي حاكم بر جوامع مختلف وجود نداشته باشد اطلاق واژه سياست بر آنچه كه در جوامع مختلف جريان دارد از نوع كاربرد مشترك لفظي بر معاني متعدد و گوناگون آن خواهد بود؛ در صورتي كه بدون شك واژه سياست به صورت مشترك معنوي و با مفهوم و معني واحد بر سياستهاي جوامع مختلف اطلاق ميشود و سخن ما اين است كه در گام نخست اين مفهوم واحد و مشترك را لازم است توضيح دهيم.بنابراين، ميتوان گفت: براي سياست دو نوع تعريف قابل ارائه است ؛نخست، تعريف سياست به عنوان يك مفهوم مشترك ويك حقيقت وابسته به نوع انسان و موجود در همه جوامع انساني و با قطع نظر از ابعاد مكتبي وفكري و عقيدتي و بار ارزشي مورد قبول هر جامعه. دوم، تعريف كامل مصداق مقبول و مورد نظرآن كه طبعا تحتتأثير افكار و عقايد تعريف كننده و مكتب و ارزش مورد قبول وي شكل ويژه و مكتبي خاصي پيدا كرده از ديد تعريف كننده و جامعه وي كامل و مورد قبول است؛ ولي، از ديد جوامع ديگر ناقص و نادرست بوده و پذيرفته نميشود. به نظر ما اينگونه تعاريف كه نقطهنظرهاي مكتبي را در آن ملحوظ ميدارند و تحتتأثير افكار و عقايد خود، قيود ارزشي مقبول خويش را به آن ميزنند، بايد به عنوان نتيجه نهايي بحث و پس از روشن شدن نقطه نظرهاي خاص بينشي و حل اختلافات مكتبي وتوضيح مباني و اهدافي كه براي سياست مطرح ميكنند و روشي كه در آن به كار ميگيرند مطرح شوند و طرح آنها در آغاز ورود به تحقيق و پژوهش علم سياست و نقطه شروع بحث چندان مناسب نيست و به معني تلقي قطعي مطالب مبهم و مسائل اختلافي خواهد بود كه در آينده و در ضمن بحث بايد روشن شود.پس بر ماست كه در اينجا پديده سياست را خارج از اختلافات مكتبي، بينشي و ارزشي توضيح دهيم تا چهره واقعي موضوع مورد بحث و محور اصلي اختلافات انديشمندان علوم سياسي از تاريكي و ابهام به نور و روشنايي گرايد و آن را به شكلي تعريف كنيم كه با سياست خوب و سياست بد و با سياست از ديد سوسياليست، كمونيست، ناسيوناليست، ليبراليست و نژادپرست و خداپرست و كافر و مسلمان همه و همه قابل تطبيق باشد.2. بيدقتي در تعيين حد و مرز سياست
بعضي در تعريف خود از مفهوم اصطلاحي سياست، حد و مرز آن را دقيق رعايت ننموده به گونهاي تعريف كردهاند كه يا مانع اغيار نيست و قلمرو سياست را تا امور اخلاقي و عبادي هم توسعه دادهاند و يا جامع افراد نيست؛چراكه در حد دولت خلاصهاش نمودهاند. در بين اين گروه تعاريف در عين اختلاف عمدتا به دو محور اصلي بر ميخوريم كه همه تعاريف و يا اكثر آنها مستقيم يا غير مستقيم به يكي از اين دو محور نظر دارند؛ يعني بعضي سياست را علم «دولت» ميدانند و بعضي ديگر آن را «علم قدرت» تلقي كردهاند و ما در اين جا هر دو تعريف را مورد توجه قرار ميدهيم:الف) تعاريف دولت محور: ليتره سياست را علم فرمان روايي دولتها تعريف نموده است87. منظور از دولت در اين جا مفهوم وسيع آن يا؛ يعني يك جامعه ويژه از جوامع انساني است كه به آن، «كشور» يا «ملت» نيز گفته ميشود و از عنصرهاي گوناگوني چون سرزمين، جمعيت، حكومت و حاكميت نشكيل شده است.براساس اين تعريف، موضوع علم سياست، يك نوع جامعه است با ويژگيهاي خاص خود و بنابراين، علم سياست شعبهاي از جامعهشناسي خواهد بود كه در عرض جامعهشناسي گروههاي ابتدايي، جامعهشناسي شهري و غيره قرار خواهد گرفت؛ زيرا «دولت» از ديدگاه تعريف كنندگان و بنابراين اصطلاح، يك جامعه وسيع، پيشرفته و ملي است با ويژگيهاي ناسيوناليستي كه نقطه مقابل آن، گروههاي ابتدايي و جامعه شهري قرار ميگيرند. در همين جا به طور ضمني خوب است توجه دهيم كه با كمي دقت به سادگي ميتوان دريافت كه تعريف سياست «به علم فرمان روايي دولتها»ـ با مشخصه هايي كه در بالا براي آن ذكر كرديم و توضيحاتي كه درباره دولت از ديد تعريف كننده آن داديمـ متأثر از جنبههاي ارزشي و مكتبي است؛ يعني تعريفكننده، ارزشهاي مورد نظر خود را در اين تعريف ملحوظ داشته است؛ چراكه، دولت از ديدگاه تعريف كنندگان متأثر از بينش خاصي است، مفهوم خاص خود را دارد و ارزشهاي ناسيوناليستي ـ به عنوان اصليترين ارزشهاي جهت دهنده ـ در آن ملحوظ شده است؛ در حالي كه هستند مكتبهايي كه ارزش ناسيوناليستي را به عنوان ارزش اصلي مطرح نميكنند؛ بلكه ارزشهاي والاتر را باوردارند كه ارزش ناسيوناليستي تحت قيد و بند آنها قرار ميگيرد و با قرار گرفتن در جهت و قالب و حد و حدود خاصي كه مقتضاي آن ارزشهاي بالاتر است، ديگر نميتواند مطلوب ذاتي، هدفنهايي و ارزش مطلق باشد. بنابراين، از آن جا كه تعريف فوق متأثر از ارزش خاصي است كه در نظر تعريف كننده مطلوبيت ذاتي و ارزش نهايي دارد، نميتواند مورد قبول كساني باشد كه چنين ارزشي را باور ندارند و بر ما لازمست همان طور كه قبلا اشاره كرديم براي ارائه تعريفي به عنوان مفهومي مشترك حتيالامكان تعريفي از سياست ارائه دهيم كه از نفوذ اين گونه عوامل خارج باشد.به هر حال، تعريف فوق امروز مورد قبول بسياري از انديشمندان نيست و علاوه بر اشكال فوق، آن را جامع نميدانند؛ چرا كه فرمان روايي دولتها صرفا بخشي از سياست را تعريف نموده و در آن، قدرت وسياست در جوامع ديگري كه در عرض دولت هستند نظير گروههاي ابتدايي و جامعه شهري و... به حساب نميآيد و با اينكه جزء سياست هستند از تعريف سياست بيرون ميمانند.علاوه بر دو اشكال فوق ميتوان گفت: ايراد سومي نيز بر اين تعريف وارد است؛ چرا كه به نظرميرسد اين تعريف، ناظربه سياست بينالملل باشد وفرمانروايي و حاكميت واستقلال دولتها را دربرابر يكديگر مطرح ميكند وبه حاكميت دروني وسياستهاي داخلي ناظر نيست. شاهد بر اين مطلب تعريف ديگري است در همين رديف كه از فرهنگ آكادمي فرانسه نقل شده و ميگويد: «سياست عبارت است از معرفت به كليه چيزهايي كه به فن حكومت كردن يك دولت و رهبري روابط آن با ساير دولتها ارتباط دارد».اين تعريف همان تعريف قبلي است كه بيشتر باز شده و مفصلتر مطرح گرديده است در اين صورت به سياست داخلي نظري ندارد و اين نقص ديگري براي اين تعريف خواهد بود.ب) تعاريف قدرت محور: گروه دوم از انديشمندان سياسي در بينش جديدتري علم سياست را به معني علم قدرت گرفتهاند.88 اين تعريف با تعريف نخست، يعني تعريف علم سياست به علم فرمانروايي دولتها ـ دو تفاوت اساسي دارد: نخست آنكه بنابراين تعريف ، موضوع سياست ، جامعه نيست نه جامعه بطور مطلق و نه يك جامعه خاص ـ بلكه يك پديده خاص اجتماعي است به نام «قدرت» و به عبارت ديگر موضوع علم سياست يك جامعه نيست؛ بلكه عنصري از عناصر تشكيل دهنده جوامع خواهد بود به نام قدرت و در اين صورت علم سياست در رده علوم مختلف جامعهشناسي نظير جامعهشناسي گروههاي ابتدايي يا جامعهشناسي شهري يا جامعهشناسي خانواده قرار نميگيرد بلكه در رديف علوم مختلفي كه درباره پديدههاي گوناگون اجتماعي بحث ميكنند مثل علم اقتصاد، علم حقوق و غيره قرار خواهد گرفت.تفاوت دوم مبتني است برآنكه منظور از قدرت كه محور و اساس اين تعريف است روشن شود اگر منظور از قدرت، قدرت در همان جامعه ويژهاي باشد كه دولت نام دارد ـ يعني منظور قدرت فرماندهي و حكومت بر جامعهاي است كه از همه جوامع كاملترش ميدانند ـ در اين صورت تفاوتي با تعريف گروه اول ندارد و از جهت حد و حدود و سعه و ضيق به تعريف اول باز ميگردد و از اشكالات آن نيز در امان نخواهد بود، تنها، اشكال عدم ناظر بودن بر سياست داخلي بر آن وارد نيست، ولي در صورتي كه منظور تعريف كنندگان، قدرت مطلق باشد و هر قدرتي را در هر جامعهاي شامل شود اعم از جوامعي كه كامل باشند يا ناقص، كشور ناميده شوند يا ناميده نشوند و اعم از جوامع شهري و جوامع ابتدايي و ديگر جوامع و گروههاي انساني؛ چون در هر گروه انساني، كوچك يا بزرگ كساني فرمان ميرانند و كساني اطاعت ميكنند و كساني تصميم ميگيرند و كساني تصميم درباره آنان گرفته ميشود.پس درهمه جوامع كوچك و بزرگ، قدرت هست هر چند كه ظهورها و جلوههاي گوناگوني دارد. در اين صورت، تفاوت ديگري نيز بين اين دو گروه تعاريف رخ مينمايد؛ چراكه در اين صورت تعريف دوم اعم از تعريف نخست و جامعتر از آن خواهد بود و قدرت و حكومت در جوامع ديگر را نيز در بر ميگيرد و هيچ يك از سه اشكالي كه بر تعاريف گروه نخست وارد ميشد بر اين سري از تعاريف وارد نخواهد شد هر چند اين تعاريف نيز اشكالات ويژه خود را دارند كه آنها را در جاي خود مطرح ميكنيم. اكنون براي توضيح اين تعاريف (تعاريف قدرت محور) لازم است مفهوم قدرت و حد و حدود آن تبيين شود.مفهوم قدرت
دو ورژه ميگويد: مفهوم قدرت، بسيار وسيع و مبهم است مثلا رئيس دولت صرفا فرمانروا و قدرتمند است، شهروند ساده صرفا فرمانبر و تحت قدرت است و بقيه افراد هم فرمانبرند و هم فرمانده.89 بنابراين، او قدرت را يك امر نسبي ميداند؛ چراكه اين افراد نسبت به مافوق خود فرمانبر و تحت قدرتند، ولي نسبت به افراد زيردست خويش قدرتمند و فرمانروا خواهند بود.وي سپس ميگويد: ما نميتوانيم قدرت را به معني مطلق رابطه انساني نابرابر بدانيم كه بر اساس آن يك فرد، فرد ديگري را مجبور به اطاعت از خود كند؛ بلكه قدرت يك رابطه ويژه و داراي قيودي خاص است. او در حالي كه قدرت را به طور كلي به مفهوم نوع خاصي ازرابطه انساني؛ يعني رابطهاي نابرابر كه درشكل فرماندهي وفرمانبري تجسم يافته ميگيرد براي تشخيص دقيق قدرتسياسي، درسهزمينه بحثهايي ارائه ميدهد تا چهره اين رابطه انساني ويژه يعني قدرت سياسي از ميان انواع مختلف روابط انساني، نمايان گردد؛يعني قدرت سياسي را درآن روابطي كه داراي سهقيد باشند توضيح ميدهند.نخستين قيد
او در نخستين قيد ميان قدرت در گروههاي ساده و ابتدايي با قدرت در جوامع بزرگ و پيچيده كه از تركيب گروههاي ابتدايي به وجود آمده فرق ميگذارد.سپس به مرزبندي بعضي از علماي سياست اشاره كرده ميگويد: آن چه كه به علم سياست ـ يا به تعبير خود وي به جامعهشناسي سياسي ـ مربوط ميشود قدرتي است كه در جوامع بزرگ و پيچيده تحقق پيدا ميكند و همين موضوع علم سياست خواهد بود.90 بنابراين، قدرتي كه در گروهاي ابتدايي و ساده ظهور و بروز دارد نبايد در علم سياست بررسي شود و به محدوده «روانشناسي اجتماعي» مربوط خواهد بود. بيان فوق بيشتر به يك مرزبندي و تمايز قراردادي ميان علم سياست و روانشناسي اجتماعي نظر دارد تا يك تمايز اساسي و جوهري. تا آن جا كه به مرزبندي علم سياست مربوط ميشود تعريف قدرت محور از سياست در اين صورت و با اين قيد به همان تعاريف دولت محور برمي گردد؛ يعني همه كساني كه علم سياست را به علم دولت به اصطلاح خاص آن و در معناي مورد نظر خود تعريف كردهاند داراي چنين فكري هستند.اما دو ورژه خودش اين مرزبندي را ناممكن و يا نادرست ميشمارد.91 وي معتقد است بين «كلان سياست» يعني همان قدرت در جوامع پيچيده و گروههاي داراي اهميت سياسي و «خرده سياست» يعني قدرت در جوامع بدوي و شهري تفاوت وجود دارد و جدا كردن اين دو ضروري است معالوصف، معتقد است بررسي هر دو نوع به جامعهشناسي سياسي مربوط ميشود.از بين متفكرين مسلمان به عنوان نمونه خواجه نصيرالدين طوسي در كتاب اخلاق ناصري همين عقيده را اظهار داشته است؛ يعني در اين زمينه عقيدهاي ابراز داشته كه به اعتقاد امروزي دو ورژه نزديك است او عقيده دارد: موضوع اين علم هيئت اجتماع اشخاص انساني است كه در عموم و خصوص مختلف هستند. سپس از اجتماع خانواده تا اهل مدينه و سپس امتهاي بزرگ و سپس اجتماع جهاني را زير عنوان هيئت اجتماع و به عنوان موضوع علمسياست طرح ميكند92. بنابراين،طبعا قيد نامبرده،موردقبول وي نيست؛ گرچه در زمان خواجه نصير طوسي اصطلاح خاص «دولت» به مفهوم امروزي آن و با عناصري كه برايش برميشمارند، براي متفكران غربي هنوز مشخص و مطرح نبوده است.دومين قيد
در دومين قيد ميان جامعه كل و جوامع خاص تمايز برقرار كرده ماهيت همبستگيها را از هم جدا ميكند. جوامع خاص گروههايي هستندكه با اهداف تخصصي ويژه تشكيل ميشوند و همبستگي محدود دارند؛ يعني همبستگي آنان صرفا در رسيدن به آن هدف تخصصي ويژه خواهد بود نه بيشتر، نظير جوامع علمي، ورزشي، هنري و غيره. در جوامع خاص اقتدار خصيصهاي فني دارد؛ ولي جوامع كل براساس احساس تعلق و همبستگي در زمينه مجموع فعاليتهاي انساني تشكيل شده و همه جوامع ديگر را در بر ميگيرد. برخي از انديشمندان گمان كردهاند كه علم سياست به بررسي قدرت در جوامع كل ميپردازد نه جوامع خاص. شايد بتوان از بين متفكرين و انديشمندان سياسي مسلمان باز هم به نقطه نظر شيخ طوسي در اين زمينه اشاره كرد. او ميگويد: «موضوع حكمت مدني «علم سياست» هيئت اجتماع است كه سرچشمه انجام كارهاي مختلف ميشود به شكل كاملتر». بعد ميگويد: «هر صاحب صناعت و ذي فني كار خود را به شكل فني و به گونهاي كه به آن فن خاص مرتبط ميشود مورد توجه قرار ميدهد، ولي دانشمند علمي سياست همه كارها و فنون مختلف مردم را مورد توجه قرار ميدهد و در واقع علم سياست نوعي رياست و حاكميت بر همه فنون خواهد داشت»93.از ميان انديشمندان غربي نيز ميتوان به «ريمون آرون» اشاره كرد كه سياست را به تصميمگيري درباره مسائل ناهمگون تعريف ميكند. تصميمگيري در هر يك از گروههاي خاص و صنفهاي مختلف همگون است، ولي تصميمگيري در جامعه كل درباره مسائل ناهمگون بوده به همه رشتهها و همه اصناف و فنون مختلف مربوط ميشود. موريس دوورژه اين تمايز را نيز به عنوان تمايز علم سياست نميپذيرد و آن را مورد نقد و ترديد قرار ميدهد. به عقيده وي نميتوان گفت: علم سياست، قدرت در جوامع كل را بررسي ميكند به اين گمان كه در اين صورت به همان تعريف اول علم سياست؛ يعني تعريف علم سياست به علم دولت باز ميگرديم.نقد و بررسي
اما به نظر ميرسد كه اين گمان درستي نيست و سخن دو ورژه در اينجا نميتواند از دقت و صحت برخوردار باشد؛ زيرا اولا، در اين صورت همان طور كه در بالا گفتيم علم سياست به بررسي قدرت سياسي ميپردازد و در عرض علم اقتصاد است. پس موضوع آن يك جامعه نيست؛ بلكه يك پديده اجتماعي است.ثانيا، اين كه جامعه كل منحصرا همان اصطلاح روز متفكران غربي در «دولت» باشد و مصداق ديگري با ويژگيهاي ديگر نداشته باشد، نميتواند به طور قطعي مطرح شود و همانطور كه قبلاً گفته شد جامعه كل، به اين معني بار ارزشي دارد و اگر بار ارزشي و مطلوبيت آن را در نظر مطرح كنند گانش كنار بزنيم، ميتوان مصاديق ديگري را براي آن نام برد مثل «امت» در اصطلاح سياسي مسلمين كه يك جامعه كل است با ويژگيهاي مربوط به خود. بنابراين نميتوان گفت الزاما در اين صورت اين تعريف به تعريف اول باز ميگردد.ما در اين زمينه، در اينجا اجمالا اشاره ميكنيم، قدرت سياسي كه موضوع علم سياست است هم ميتواند فراگير باشد و هم ميتواند محدود باشد و در درون جامعه كل قرار گيرد و در عين حال مرز مشخص خود را دارد.گروههاي خاص كه اهداف خاصي را دنبال ميكنند از ديدگاهي خاص داخل آن هستند و به لحاظ ديگري از آن خارج خواهند بود. بنابراين، در ارتباط با اين تمايز خاص ميبايستي حيثيتها را ملحوظ داريم و در تبيين حد و مرزها كاملا دقّت كنيم.سومين قيد
سومين قيدي كه مطرح ميكند قيد نهاد يافتگي است. منظور اين است كه روابط متكي بر قدرت گاهي ساده و بي شكل هستند و به صورت يك رابطه نابرابر ـ كه در آن كساني بر كسان ديگر مسلط ميشوند، آنان را به زير نفوذ ميكشند و عامل اجراي اراده خويش ميگردانند ـ بدون شكل خاص ظاهر ميشود. چنانكه گاهي نيز اين روابط (روابط متكي بر قدرت) نهاد يافتهاند و شكل مشخصي دارند.خصائص نهاديافتگي قدرتنهاد، دو خصيصه دارد كه به وسيله آنها شناخته ميشود.خصيصه نخست
نخست آن كه داراي ساخت و الگوي پيشساخته است كه اين ويژگي، خود، سبب استحكام و دوام رابطه نهادي ميشود. در مقابل، روابطي كه به الگوي پيش ساخته بستگي ندارند، اتفاقي، فناپذير و غير ثابت اند. بديهي است نهادها و الگوهاي پيشساخته كه با «ساختها» در اصطلاح جامعهشناسي مطابقت دارند، همان نظامهاي ثابت و جاري رفتارها و روابطند كه از استقلال برخوردار نيستند؛ يعني، خود به خود و بنفسه بدون وجود رفتارها و روابط، هيچ گونه موجوديت ندارند و وجودشان به وجود رفتارها بستگي دارد.البته بايد توجه داشت فناپذير و غيرثابت بودن روابط غيرنهادي و ثابت بودن روابط نهادي يك ويژگي و خصوصيّت اكثري و نسبي است نه كلّي و مطلق؛ چرا كه اوّلاً، همان روابط غيرنهادي است كه به تدريج صورت نهادي پيدا ميكند و هيچ رابطهاي در عالم نهاديافته زاييده نشده و نهادينه شدن يك رابطه ساده بستگي به اين دارد كه يك رابطه تا چه حدّ با نيازهاي هميشگي و فطري انسان هماهنگي داشته باشد و بنيانگزار او كدام شخصيت اجتماعي باشد. و در واقع همينها در دوام و ثبات و يا بيثباتي و غيردائمي بودن آنها نقش دارند و منشاء دوام و نهاديافتگي آنها ميشوند؛ ثانيا، در مواردي نيز، با تغيير و تحولهاي فكري و پيشرفتهاي اجتماعي يا صعود و هبوط جوّ كلي فكري و ارزشي جامعه، ممكن است برخي از روابط نهادي يا نهادها نابود شوند و عمر آنها خاتمه يابد و اين امر نهتنها در مورد نهادها و روابط نهاديافته؛ بلكه درباره كليّت جامعه و امّت نيز صادق است؛ چنانكه قرآن كريم نيز با تعبير «لكلّ امّة اجل» به اين حقيقت اشاره دارد.خصيصه دوم
خصيصه دوم نهاديافتگي، «حقانيّت» آنست كه منشاء معنوي و رواني دارد. هماهنگي نهادها با اعتقادات و نظام ذهني مورد قبول شخص، سبب ميشود كه متابعت از آن برايش تحميلي نباشد؛ بلكه، كاملاً، و به طور طبيعي از آن پيروي ميكند و حتي پيروي از آن را بر خود لازم ميداند آنچنان كه احيانا ترك پيروي از آن سبب عذاب وجدان او خواهد شد.بنابراين، نهاد، يك پديده بسيط و يك تسلّط عملي ساده نيست، بلكه، پديدهاي است كه جنبه و يا ريشه رواني و اعتقادي و اخلاقي نيز دارد كه به اين لحاظ با وصف «حقانيّت»، توصيف ميشود.نقد و بررسي
در خصيصه اول بحثي نداريم، ولي در خصيصه دوّم، محتواي سخن دو ورژه را ميتوان به اجمال، در دو قضيّه كلّي مطرح نمود: نخست آنكه «هر نهادي حقانيّت دارد» و دوّم آنكه «هر حقانيّتي در نهاد است» و اصولاً، سخن او گوياي آنست كه حقّانيت، خصيصه ذاتي نهاد است و به گمان من سخن فوق، مخدوش خواهد بود و هيچيك از دو قضيّه كلّي نامبرده نميتواند صحيح باشد.الف) نقد قضيه نخستقضيه اول ميگويد: «هر نهادي حقانيّت دارد» پذيرش اين قضيّه، لوازمي دارد كه پذيرفتني نيستند. در اينجا ما به بعضي از اين لوازم اشاره ميكنيم.نخستين لازمه يا مفهوم التزامي قضيّه نخست؛ اينست كه ايراد، اشكال و انتقاد به نهادهاي مربوط به جوامع ديگر كه مورد قبول جامعه، نيستند، اساسا غلط باشد و اين سخن، به منزله تصويب همه نظامهاي موجود در تاريخ بشر و در سطح جهان خواهد بود و من فكر نميكنم هيچ انديشمندي حتي گوينده اين سخن به چنين چيزي ملتزم باشد. بويژه، طرح اين سخن به وسيله كسي كه خود سوسياليست است عجيبتر به نظر ميرسد.اين سخن بيشتر ريشه ناسيوناليسي و رنگ محافظهكارانه دارد و به همين لحاظ طرح آن توسّط يك سوسياليست داراي گرايش انقلابي شگفتانگيز به نظر ميرسد.آيا او حقانيّت را چگونه معنا ميكند؟ و آيا هرچه در هر جامعهاي نهادي شد و شكل با دوامتري پيدا كرد حق است؟ و آيا حقانيّت، يك حقيقت نسبي است و در جوامع مختلف فرق ميكند؟ البته، ما نميخواهيم بگوييم هيچ تفاوتي در نهادهاي جوامع نبايد باشد؛ ولي، در اين رابطه لازم است چند نكته مورد توجّه قرار گيرد كه با سخن فوق معارض خواهد بود.نخست آنكه افراد، در جوامع مختلف، قبل از اينكه آسيايي و اروپايي يا آفريقايي و آمريكايي باشند، انسان هستند و در انسانيّت و ابعاد و ويژگيهاي نوعي انسان همگي يكسانند. بنابراين، بيش از آنكه اختلاف و مغايرت داشته باشند و اختلاف آنان منشأ اختلافات و دوگانگيهايي در نهادهاي كشورهاي مختلف شود، وحدت و هماهنگي دارند و افراد نوع واحد؛ يعني انسان هستند و نميتوان در همه موارد حكم به حقانيّت نسبي كرد.دوم آنكه كارهاي انساني اعمّ از كارهاي فردي يا جريانات اجتماعي؛ ممكن است عادلانه باشد و ممكن است ظالمانه باشد و در صورتي كه ظالمانه باشد، حقانيّت آن زمينه زيرسؤال خواهد رفت.سوم آنكه نميتوان گفت هميشه اكثريت كه به وجود آورنده نهادها در جوامع هستند، پيوسته كارهايشان ملازم حق و حقيقت است. اين امكان وجود دارد و بسيار اتفاق ميافتد كه اكثريت يك جامعه تحتتأثير طوفان احساسات و تمايلات نادرست، دست بكارهاي نامعقول و ناحق ميزند و تحتتأثير عقايد نادرست، همان كار را دنبال و نهادينه ميكند.سرانجام، چهارمين نكته اين كه در دنيا مسير جوامع، در جهت توسعه وحدت و هماهنگي و تقويت ارتباطات و تبادل فرهنگي و تغيير و تحوّل حكومتها به سوي حاكميّت يك حكومت واحد جهاني است و اين وضعيتي است كه هم اديان آسماني و پيامبران بزرگ الهي وعده دادهاند و هم انديشمندان بزرگ دنيا و مردم جهان در انتظار آمدن آن روز به سر ميبرند. بنابراين، خواه و ناخواه، همين نهادهاي متغيّر و گوناگون به سوي يكپارچگي و وحدت سوق داده ميشوند و با اين وصف، نميتوان گفت همه آنها حقانيّت دارند.دوّمين لازمه قضيّه نخست، اين كه انقلاب در جوامع بيمعنا و ناحق خواهد بود و به نهادهاي موجود در يك جامعه، هيچگاه نبايد حمله و هجوم كرد؛ هرچند كه جامعه را به لجن بكشند و انسانها را از مسير حقّ منحرف سازند؛ چرا كه هر نهادي حقّ است و نتيجه روشن حقانيّت هر نهاد آنست كه حمله و هجوم به حقّ و حقانيّت؛ مسلّما، ناحقّ خواهد بود و خود به خود، هر نوع انقلاب و تحوّلي، در جامعه، محكوم به بطلان ميشود.انبياء بزرگ الهي و مصلحان بزرگ همواره در طول تاريخ به منظور برپاداشتن نظامي انساني و عادلانه، بر عليه نظام ظالمانه و جور و ستم حاكم بر جامعه خويش بپا خواستند و براي دگرگوني آن تلاش مينمودند.ب) نقد قضيه دوماما قضيّه دوّم كه «هر حقانيتي در نهاد است و بس» چند سؤال مطرح است كه اگر پاسخ اين پرسشها روشن نشود خود اين قضيّه در بوته ابهام باقي خواهد ماند.نخستين سؤال اين كه خود اين نهادهاي مورد بحث كه حقّانيّت را منحصر در آنها ميدانيد چگونه و از چه طريقي به وجود آمدهاند؟ منظورم اينست كه آيا نهادهاي جامعه از مسير حقّ به وجود آمدهاند يا از مسير ناحقّ و باطل و آيا مقدّمات پيشين اين نهاد ـ قبل از آنكه وارد اين مرحله بشود و به صورت يك نهاد اجتماعي درآيد ـ از صفت حقانيّت برخوردارند و يا اينكه اصولاً، قبل از نهادها، حقانيّت و اصولاً حق و ناحقّي وجود ندارد و در نتيجه، مقدمات پيشين و غيرنهادي كه در تحقق نهاد نقش دارند از حقانيّتي برخوردار نيستند؟اين گمان كه قبل از نهادها، حقّ و ناحقّي وجود ندارد، نميتواند از درستي و اتقان برخوردار باشد زيرا، اعمال نامنظّم و روابط ساده انساني و روابط بدون شكل و يا به قول ايشان بدون الگوي قبلي و در يك جمله، همه رفتارها و روابطي نيز كه هنوز به صورت نهاد، در جامعه استقرار نيافتهاند، اختياري انسانها هستند. همان روابط نابرابري كه در آن، انسانها به بازي گرفته ميشوند؛ ولي، هنوز از ثبات و دوام و استقرار نهادي برخوردار نشدهاند ـ و شما از وجود آنها خبر ميدهيد ـ هيچيك از آنها جبري نيست؛ بلكه، همگي آنها اختياري هستند و رنگ ارزشي دارند و با فرض ارزشي بودن از دو حال خارج نيستند يا حقّند و از ارزش مثبت برخوردارند و يا ناحقند و بار ارزشي منفي دارند. در اين صورت، اگر بگوييد رفتارها و روابط غيرنهادي قبل كه بعد به صورت نهاد درآمدهاند، ناحق و باطلند و از حقانيّت برخوردار نيستند؛ معني، سخن شما آنست كه حقانيّت نهادها از درون ضد و نقيض خود، به ناحق به وجود آمدهاند؛ و اگر آن روابط ساده قبلي كه منتهي به پيدايش نهادها ميشوند، حقانيّت داشتهاند پس شما نبايد حقانيّت را ذاتي و از ويژگيهاي نهادها به حساب آوريد؛ چرا كه، قبل از انعقاد هرگونه نهاد اجتماعي نيز حقانيّت مفهوم و مصداق دارد.ثانيا، اگر چنين باشد هيچ انقلابي نبايد بر عليه نهادهاي جامعه بوجود آيد و اگر هم بوجود آمد باطل و ناحق خواهد بود؛ چرا كه، حركتها و رفتارهاي انقلابي نهادينه نيستند؛ بلكه رفتارهاي نامأنوساند و بر ضد نهادهاي موجود انجام ميشوند.ثالثا به نظر ميرسد كه وي، آگاهانه يا ناخودآگاه، تحتتأثير بعضي از ارزشهاي مورد نظر خود؛ يعني ارزشهاي ناسيوناليستي و... اينگونه سخنان را طرح كردهاند. از اين رو، نميتواند مورد قبول كساني باشد كه ارزشهاي مورد نظر وي را نميپذيرند. بنابراين، از ابتدا بايد سعي ما بر اين باشد كه در يك تحقيق علمي تحتتأثير افكار، عقايد و ارزشهاي ويژه و مورد قبول خويش قرار نگيريم و بدون هيچگونه پيشداوري به بررسي مسائل پردازيم و در نهايت، با توجّه به مسائل ارزشي و افكار و عقايد خويش درباره آنها اظهارنظر كنيم.رابعا، همه اينگونه سخنها حكايت دارد از اينكه وي حق و حقانيّت را به طور كلي نسبي قلمداد ميكند در صورتي كه اين سخن درستي نيست و با حقيقت واحد و نوعي و يكسان بشر سازگاري ندارد.در هر حال آقاي دو ورژه در نهايت به اين نتيجه رسيده است كه «علم سياست به مثابه علم، نهادهاي مربوط به اقتدار، تعريف ميشود».94 از لاسكي هم نقل شده كه نهادهاي رسمي كشور و دولت را به عنوان موضوع علم سياست مطرح ميكند.95نقدهاي ديگري بر دوورژه
ملاحظه ميشود كه نويسنده نامبرده با توجه به قيودي كه براي قدرت طرح ميكند، به همان تعريف اول برميگردد، در حالي كه در ابتداي سخن خود دو تعريف از دانشمندان سياسي براي كلمه «سياست» ارائه ميدهد، يكي «سياست به مثابه علم دولت» و دوم «سياست به مثابه علم قدرت» و تعريف دوّم را نسبت به تعريف نخست ترجيح ميدهد و آن را تعريفي بهتر و جديدتر و اجراييتر ميشمارد، چرا كه خود دولت، خود بيگانه از نهادهاي مربوط به اقتدار نيست؛ بلكه از مهمترين آنها است و همه نهادهاي اقتداري ديگر، در دل آن قرار ميگيرند و از شعب، شاخهها و فروع آن شمرده ميشوند.ولي اشكال مهمتر به اين تعريف، چنانكه قبلاً اشاره كرديم اين است كه وي در واقع سياست به معني علم و يك رشته علمي را تعريف كرده است نه سياست به معني يك پديده اجتماعي موجود در جوامع انساني، حتّي قبل از آنكه رشته علم سياست به وجود بيايد و قبل از آنكه اين پديده عيني موجود در جوامع انساني، آگاهانه و محققّانه توسط انديشمندان مورد تحقيق و بررسي منظّم قرار گيرد. ولي، از تعريف او فهميده ميشود كه اين پديده و يا سياست به عنوان يك امر عيني خارجي كه موضوع رشته علم سياست را تشكيل ميدهد عبارتست از «نهادهاي اقتداري» كه اين سخن نميتواند سخني درست و مقبول تلقّي شود.ايراد ما به اين برداشت آنست كه اين «نهادهاي اقتداري» به نوبه خود دراثر تلاشهاي سياسي و يا سياست در جامعه به وجود ميآيند و دامنه سياست تا فراسوي نهادهاي اقتداري و يا غيراقتداري و تا اعماق تلاشها، رفتارها و روابط انساني را در برميگيرد. اعمّ از آنكه نهادي باشند يا غيرنهادي. يعني نهادها در اثر قراردادها و تعهدها و توافقهاي اجتماعي صريح يا ضمني به وجود ميآيند كه خود آنها خارج از دائره سياست انساني نيستند.بديهي است منظور ما اين نيست كه همه رفتارها و روابط انساني به طور مطلق سياست هستند و مفهوم سياست بر آنها تطبيق ميكند. بلكه، يك سري روابط و رفتارهاي ويژه را سياست گويند كه مقيّد به قيد خاصي هستند و ما اين قيد را در آينده توضيح ميدهيم. آنچه را ما در اينجا ميخواهيم بگوييم آنست كه قيد نهاديافتگي نميتواند گويا و معرف رفتار و روابط سياسي باشد و نهتنها مخلّ به مقصود است و تعريف سياست را از جامعيّت آن نسبت به همه مصاديق سياست بازميدارد؛ بلكه، نظري محافظهكارانه است كه خواه و ناخواه نتيجهاش حفظ وضع موجود است هرآنچه كه باشد خواه درست و معتدل باشد و يا نادرست و غيرمعتدل.با توجه به آنچه گفتيم روشن ميشود كه اين ايراد تنها به تعريف آقاي دوورژه و همفكرانش وارد نيست؛ بلكه، متوجه تعريف دولتي سياست نيز ميشود كه قبلاً توسط ديگران طرح شده است.نكته ديگري در اينجا جالب است مورد توجّه قرار گيرد كه در تقسيم فوق، تعاريف سياست به تعاريف دولتي سياست و تعاريف قدرتي سياست منشعب گرديده است و اين خود به خود گوياي اين حقيقت است كه سياست به معني علم و به عنوان يك رشته علمي در مقابل ديگر رشتهها ملحوظ شده و مورد نظر تقسيمكنندگان و تعريفكنندگان بوده است كه يك دسته سياست را به مثابه «علم دولت» و دسته ديگر آن را به مثابه «علم قدرت» دانستهاند هرچند از ضمن اين تعاريف ميتوان حدس زد كه هريك از دو گروه، سياست را كه يك پديده اجتماعي و موضوع علم سياست است بر چه پديده اجتماعي تطبيق ميكند.همچنين با دقّت در تقسيم فوق به خوبي روشن ميشود كه منظور از دولت كه محور تعريفهاي دولتي است ـ در مقابل تعاريف قدرتي دولت ـ ملت خواهد بود كه عناصر گوناگون سرزمين، جمعيت، حكومت، حاكميّت و... را در بردارد نه دولت ـ حكومت و اگر كساني از سياستدانان، منظورشان از دولت در تعريف سياست به «علم دولت»، دولت ـ حكومت باشد نه دولت ـ ملت اين تعريف در زمره تعاريف قدرتي سياست قرار ميگيرد نه تعاريف دولتي آن.و اين نكته در تقسيم بعدي به طور واضحتر و روشنتر بيان خواهد شد.ولي اين حقيقت در نظر بعضي از نويسندگان مبهم بوده از اين رو، در ضمن بيان اين تقسيم، درباره قداست دولت از نظر هگل و عدم قداست آن از نظر ماركسيستها سخناني به ميان كشيدهاند.96 در صورتي كه محور اين تعاريف دولت ـ ملت است و آنچه كه هگل و ماركسيستها درباره قداست و عدم قداست آن بحث كرده و نظر دادهاند حكومت و يا دولت به معني حكومت خواهد بود. ماركسيست حكومت را آلت دست طبقه حاكم دانسته و آن را داراي ارزش منفي قلمداد ميكند و هگل نيز همان را تجلّي اخلاق و عقل انسان در جامعه و داراي بالاترين ارزش معرفي ميكند.تقسيمي بر تعاريف قدرت محور
از ديد بعضي ديگر از انديشمندان تعاريف قدرتي سياست به نوبه خود به دو بخش كوچكتر تقسيم ميشوند.گروهي از تعاريف قدرتي سياست، مفهوم واژه سياست را با مفهوم «حكومت»، «حكومت رسمي» يا «سازمان سياسي» يكي دانستهاند يعني منظورشان از قدرت، قدرتي است كه از كانالهاي رسمي و نهادهاي حكومتي اعمال ميشود.گروه ديگر از تعاريف قدرتي، بر محور ايدههاي «قدرت»، «حاكميّت» يا «ستيزه» متمركز ميشوند.97 يكي از طرفداران98 گروه اوّل معتقد است: سياست مشتمل بر جرياناتي است كه در اطراف مراكز تصميمگيري حكومت ميگذرند و بيشتر آنان «حكومت رسمي» را به عنوان موضوع علم سياست در نظر گرفتهاند.بنابراين نظريه حكومت موضوع و محور علم سياست است و قيد رسمي به حكومت نيز كه در سخن فوق آمده چندان نقشي ندارد و زائد به نظر ميرسد. او سپس حكومت را تفسير ميكند به «نهادهايي از جامعه كه به طور قانوني پيريزي شده و انشاءكننده تصميمات الزامآور ميباشند.» بنابراين تعاريف، توجه دانشمندان سياسي در علم سياست بر شكلهاي ويژهاي از نهادهاي رسمي متمركز خواهد شد.اشكال عمدهاي كه به اين گونه تعاريف وارد شده يا ممكن است وارد شود، جامع نبودن آنها خواهد بود؛ زيرا، آنها بعضي از مسائل سياسي را كه بايد مورد توجّه انديشمند سياسي قرار گيرند ـ مثل سياست در يك اتّحاديه كارگري، در يك حزب مخالف حكومت، در يك قبيله بدوي ـ شامل نميشوند.بنابراين، ميتوان گفت سياست، ذاتي نهادهاي رسمي نيست و آنچه بايد به عنوان موضوع علم سياست مورد بررسي قرار گيرد، چيزي است كه اين نهادها و غير آنها را سياسي ميكند. فعاليّتي است كه ميتواند خود را از مجراي نهادهاي مختلف عرضه بدارد.يكي ازطرفدارانگروه دوّم99 ميگويد:«سياست يكجريان اجتماعي وفعاليّتي است كه شامل رقابت و همكاري در اعمال قدرت ميگردد و اوج آن در تصميمگيري براي يك گروه ظاهر ميشود.» بنابراين، هرجا روابط قدرتي يا موقعيتهاي ستيزهاي باشد، سياست هست گرچه حكومت هم نباشد، پس موضوع سياست نوعي رفتار است نه يك نوع نهاد.در حقيقت، تفاوت اين تعاريف با تعاريف قبل، تفاوت عام و خاص است، زيرا محور تعاريف نخست هم قدرت است ولي در يك شكل خاصّ؛ يعني، قدرتي كه در داخل بنيادهاي حكومتي است و به وسيله نهادهاي خاص حكومتي اجرا ميشود؛ در صورتي كه در اين تعاريف، مطلق قدرت اعم از اينكه به صورت نهاد رسمي باشد يا نباشد مورد توجّه خواهد بود. از اين رو، ماكس وبر به منظور جمع بين دو تعريف فوق ميگويد: «سياست عبارتست از تلاش براي تقسيم قدرت يا تلاش براي تأثير گذاردن بر چگونگي توزيع قدرت چه در بين دولتها يا در ميان گروههايي كه در يك كشور قرار دارند.100 پس موضوع بحث در علوم سياسي قدرت است؛ ولي قدرتي كه در رابطه با نظام سياسي يا حكومت است يا توسّط آن اعمال ميشود.نقد و بررسي
بنابراين،تعاريف نوعدوّم،محدوديّت تعاريفنوعنخسترا ندارند گرچه اززواياي ديگري مورد اشكال و ايراد قرار ميگيرند كه در اينجا ميتوان به دو اشكال اساسي اشاره كرد.اشكال نخست: در اين تعريف، سياست به معني رقابت در اعمال قدرت معنا شده، در صورتي كه رقابت يكي از آثار و عوارض سياست است، نه خود سياست. حتي ميتوان گفت رقابت اثر لازم و لاينفكّ سياست هم نيست؛ چرا كه، سياست بدون رقابت هم قابل تصوّر و قابل اجراست؛ زيرا، رقابت از چند حال خارج نيست، يا اثر خودخواهي دو طرف رقيب خواهد بود و يا نتيجه خودخواهي و خودمحوري يك طرف از آنها و يا احيانا، نتيجه اختلاف فكري و اختلاف ديدگاهها و سليقههاي مختلف سياستمداران؛ ولي، بايد توجّه داشت كه هرچند اختلاف فكري، يك امر طبيعي است؛ ولي، نه اختلاف فكري يا سليقهاي و نه خودخواهيها و خودمحوريها، هيچكدامشان از لوازم ذاتي سياست نيستند كه بدون آن، سياست غيرقابل تحقّق باشد. شاهد اين سخن آنست كه اديان آسماني و پيامبران الهي و بسياري از انديشمندان، معتقد به حكومت واحد جهاني و بيرقيب هستند و بسياري از ملّتها در انتظار آن بسر ميبرند كه روزي خواهد آمد و به اين جنگ و خونريزي و كشتار و ستيز پايان خواهد داد.هم اكنون نيز، جهان تك قطبي مورد توجّه بسياري از سياستمداران و حكومت امريكا پرچمدار آن است؛ البته، اين تز، مخالفين زيادي هم دارد كه از مسلمانان و به ويژه جمهوري اسلامي ايران هم جزء مهمترين مخالفين آن هستند؛ ولي، مخالفت با اين نظر به معني ناممكن بودن وجود جهان تكقطبي و تكمحوري نيست؛ بلكه، غالبا به اين معناست كه آمريكا به علّت خودخواهي و ظلم و ستمي كه بر ديگران روا ميدارد و تنها منافع ظالمانه خود را در نظر ميگيرد و با كشورهاي مختلف به صورت يك بام و دو هوا برخورد ميكند و اصولاً حكومت آمريكا بر مبناي ماديّت است نه بر اساس ايمان و اعتقاد به خدا و قيامت و معنويت، آري آمريكا به خاطر چنين خصلتهايي نميتواند در چنين جايگاهي قرار گيرد و خود را يگانه قطب عالم سياست و قدرت بداند و از همه دولتها و ملتهاي ديگر بخواهد از او اطاعت كنند؛ چرا كه شايسته چنين اطاعت عامي و چنين جايگاه بلندي فقط خداوند و حكومت واحد جهاني و الهي است كه عدالت را بر پهنه عالم و نسبت به همه انسانها بدون استثنا حاكم كند.اشكال دوم: اينگونه تعاريف نيز ـ برعكس تعاريف قبل كه جامع نبودند ـ مانع اغيار نيستند و اعمّ از پديده سياسي خواهد بود؛ زيرا، چنانكه توضيح داده خواهد شد هر اعمال قدرتي را نميتوان سياست ناميد؛ بلكه، سياست مساوي با يك نوع خاصّ از قدرت است كه در محدوده سياست و علوم سياسي جاي دارد و داراي قيود ويژهاي است كه آنها را بيان ميكنم.وقايع سياسي دقيق و مشخّص هستند. قيود و رنگ و بوي خاصّ خود را دارند و بر ماست كه آن قيود و ويژگيها را دقيقا مورد توجّه قرار دهيم و به وسيله آنها پديدههاي خاص سياسي را شناسايي كنيم هرچند كه اين كار چندان آسان نيست و دقّت و ظرافت زيادي را ميطلبد.ديدگاههاي ديگر
از آنجا كه دسته اول تعاريف جامع افراد و دسته دوم مانع اغيار نبودند، كساني تلاش كردهاند تعاريف بينابيني را مطرح سازند كه از اين دو اشكال بركنار بماند. يكي از آنان به نام ديويد استون سياست را به معني توزيع حاكمانه يا الزامآور ارزشها براي يك جامعه101 دانسته است. با ملاحظه اين تعريف درمييابيم كه وي دست روي يك نهاد خاص نميگذارد؛ بلكه، نوعي رفتار يا فعاليّت را به عنوان محتوي و مفهوم سياست معرفي ميكند كه عبارتست از «توزيع حاكمانه ارزشها».102نقد و بررسي
اين تعريف هم مصون از اشكالات نيست و ما در اينجا به تعدادي از اشكالات اشاره ميكنيم؛ اوّلاً، سياست، همهجا نميتواند به معني توزيع حاكمانه ارزشها باشد و فيالمثل در مواردي ارزشها، خود به خود، توزيع شدهاند و سياست اجتماعي از تجاوز به ارزشها جلوگيري ميكند نظير ايجاد امنيّت و حفظ جان افراد، يعني، بايد بگوييم در حقيقت اين تعريف يك زمينه قبلي دارد و تعريفكننده باز هم يك رقابت و ستيزهجويي بر سر تصاحب ارزشهايي را در نظر گرفته و از اين رو، از توزيع حاكمانه آنها سخن به ميان ميآورد. در صورتي كه همانطور كه قبلاً گفتيم، در بعضي موارد مانند نمونه فوق رقابت و ستيز و در نتيجه، توزيع حاكمانه نميتواند مفهوم درستي داشته باشد.و در مواردي، سياست، متعلّق به رشد، توليد و توسعه است و هنوز نوبت به توزيع نميرسد؛ چرا كه، جايگاه توزيع نسبت به اينگونه ارزشها و كالاهاي توليد شده، پس از توليد و رشد و توسعه در توليد آنها خواهد بود.ثانيا، اين تعريف، شامل سياستهاي بينالمللي نميشود و نظير همان بحثي كه درباره حقوق بينالملل وجود دارد ـ كه با نبود ضمانت اجراي بينالمللي باز هم ميتوان گفت حقوق بينالمللي داريم ـ در اينجا نيز وجود دارد؛ زيرا، توزيع ارزشهاي بينالمللي نميتواند حاكمانه باشد و آن الزامي كه يك حكومت، ميتواند در درون، نسبت به افراد و تبعه خود داشته باشد، در سطح بينالملل وجود ندارد و هيچ حكومتي نميتواند و حق ندارد چنين الزامي نسبت به خارج از قلمرو خود داشته باشد.اصولاً، چنين تعاريفي بر يك پيشفرض استوار است كه انسانها را ذاتا متجاوز و خودخواه و بيتوجه به ديگران معرفي ميكند كه رقابت و جنگ و ستيز آنها حتمي است و وجود يك الزام و تحميل از فوق بر آنها ضروري است. البته، در بسياري از موارد چنين پيشفرضي مورد قبول خواهد بود؛ ولي، حقيقت ديگري نيز در انسان وجود دارد و در بعضي مقاطع تاريخي خود را نشان داده است كه اگر انسانها خداشناس باشند و به قيامت و حساب و كتاب اعتقاد داشته باشند و افكار مادّي بر آنها مسلّط نباشد و تربيت درست الهي و اسلامي داشته باشند به حقّ خودشان قانع هستند و نيازي به الزام و جبر و توزيع حاكمانه نيست. هستند بسياري از انسانهاي شريف و وارسته كه به هيچ قيمتي حاضر نيستند دانهاي را از دهان مورچهاي بستانند يا به حق كسي تجاوز كنند هرچند كه قدرتش را هم داشته باشند.ثالثا، توزيع ارزشها از آثار سياست است نه خود سياست. چنانكه الزامآوري و حاكمانه بودن توزيع نيز اثر ديگر سياست خواهد بود نه خود سياست و در واقع، الزامآوري از صفات و خصوصيات قواعد حقوقي است كه البته، منشاء آن به سياست و حكومت برميگردد.از اين رو، در كشورهاي اسلامي و همه جوامعي كه بر اساس اعتقاد به دين و آيين و خداپرستي استوار است، دولت، جز در موارد نادر و استثنايي، نيازي به الزام و اجبار و تحميل ندارد و مردم، خود به خود، بر اساس ايمان و اعتقاد خود، به حقوق ديگران احترام ميگذارند و به حق خود قانع هستند.خلاصه و جمعبندي
در اينجا ميتوان، تعاريف سياست را كه تاكنون در بوته نقد قرار داديم در چهار رده خلاصه كرد:1. تعاريفي كه سياست را به معني دولت كه نوعي جامعه كامل است ميگرفتند.2. تعاريفي كه سياست را به معني حكومت كه نوعي از نهادهاي رسمي و اجتماعي است ميدانستند.3. تعاريفي كه سياست را به معني قدرت مطلق اعم از حكومتي يا غيرحكومتي و نهادي يا غيرنهادي مطرح ميكردند.4. تعاريفي كه سياست را نوعي رفتار معرفي مينمودند.نقد مشترك تعاريف قدرت محوراكنون از زاويه ديگري به بررسي تعاريف قدرت محور ميپردازيم. نخست بايد ببينيم قدرت چيست؟ و سپس بايد سياست را با قدرت مقايسه كنيم تا معلوم شود آيا سياست همان قدرت است يا اعمّ يا اخصّ از قدرت است و يا اصولاً سياست و قدرت تفاوت ذاتي دارند هرچند كه در خارج ملازم و همراه هم خواهند بود و با هم تأثير و تأثّر و روابط متقابل دارند.در اين مورد كساني مثل راسل قدرت را، به معني «پديد آوردن آثار مطلوب»103 تعريف ميكند اولاً به خود اين تعريف انتقاد داريم كه نميتواند تعريف دقيقي از قدرت باشد زيرا، قدرت منشاء پديد آوردن آثار مطلوب ميشود و پديد آوردن آثار مطلوب اثر قدرت است نه خود قدرت. هركسي قادر نيست هر اثر مطلوبي را پديد آورد؛ بلكه هر اثر مطلوب را تنها كسي ميتواند پديد آورد كه قدرت انجام آن را داشته باشد.ثانيا انتقاد اساسي اين است كه در«تعاريف قدرت محور،سياست را با قدرت يكي دانستهاند، و آن را به قدرت تعريف كردهاند، در صورتي كه قدرت مطلق، ارتباط ويژهاي با سياست و علوم سياسي ندارد؛ بلكه، قدرت چهرههاي مختلفي دارد مثل: قدرت نظامي، قدرت اقتصادي، قدرت هنري و در كنار آنها قدرت سياسي و... كه همگي آنها چهرههاي مختلف قدرتند و لازم است اين قدرتها و اين مفاهيم قدرتي را از هم تفكيك كنيم.فيالمثل، قدرت نظامي در دانستن فنون جنگي، در اختيار داشتن ابزار و ادوات پيكار، داشتن تخصّص و آگاهي كافي از طرز كار و بكارگرفتن آنها، داشتن ايمان و اعتقاد و روحيه جانبازي خلاصه ميشود و اثر مطلوب آن پيروزي بر دشمن خواهد بود.قدرت هنري عبارتست از آن ذوق خاصّ هنري و باريكبينيها و ريزهكاريها و حساسيّت و توجّه روي دقائق و... و اثر مطلوب آن پديد آوردن تابلوهاي زيبا و يا كارهاي هنري ديگر است.قدرت اقتصادي به معني در اختيار داشتن مواد خام، اطلاع و تخصّص در زمينه رموز و فنون توليد، عشق و ايمان به كار و تلاش، اطلاع كافي از اوضاع اقتصادي عمومي دنيا و در اختيار داشتن ابزار توليد و نيروي كار در حدّ كافي است و اثر مطلوب آن عبارتست از تأمين رفاه عمومي، بالا رفتن رشد اقتصادي، رفع فقر و بيكاري و تأمين نيازمنديهاي زندگي همه اينها و شكلهاي ديگري غير از اينها همگي قدرت هستند و قدرتهاي انساني و اجتماعي هستند؛ ولي، هيچيك از اينها قدرت سياسي نيست.البته، بايد توجه كنيم كه شكلهاي مختلف قدرت، نظامي، اقتصادي، هنري، سياسي و غيره در يكديگر تأثير و تأثّر دارند. فيالمثل، قدرتهاي نظامي، اقتصادي و هنري در قدرت سياسي تأثير و تأثّر دارند هم ميتوانند منشاء ضعف و قوّت قدرت سياسي يك دولت شوند و هم خود اين قدرتها تحتتأثير قدرت سياسي قرار ميگيرند؛ ولي، مسلّما حقائقي جداگانهاند، هريك آثار ويژه و با هم تفاوت روشن دارند.بنابراين، نميتوانيم سياست را به معني قدرت مطلق بگيريم يا محور علم سياست را قدرت به طور مطلق معنا كنيم. چرا كه در اين صورت، نتوانستهايم علم سياست را از علوم اجتماعي ديگر دقيقا جدا كنيم و شايد ملاحظه اين معنا كساني را واداشته كه با لفظ آمريّت از آن ياد كنند و پيداست كه آمريّت مظهر نوع خاصّي از قدرت است؛ ولي، بعضي حتي آمريّت را نيز قيد ميزنند و ارسطو آمريت رهبري سياسي را از اشكال ديگر آمريّت مثل آمريت ارباب آمريت شوهر بر زن، آمريت والدين بر فرزندان متمايز ميسازد و ديگران نيز آگاهانه يا ناخودآگاه، معمولاً قيدي همراه آن ميآورند مثل قدرت سياسي و...بنابراين، بايد ديد قدرت سياسي، در كنار انواع و اشكال ديگر قدرت، چگونه قدرتي است و سياست با كدام چهره از قدرت ارتباط مستقيم دارد. به نظر ميرسد قدرت سياسي شكل خاصّي از قدرت است كه از آن ميتوان با واژه «نفوذ» تعبير نمود، آري نفوذ در ديگران است كه ايجاد وحدت تصميمگيري و تشكيل جمعيّت و همسويي و همصدايي و هماهنگي و همنوايي و بهم پيوستن و يكپارچه شدن افراد مختلف را به دنبال دارد و در واقع، اينها و امثال اينها آثار مطلوب قدرت سياسي هستند. بديهي است چنين قدرت سياسي يا چنين نفوذي بر اساس عوامل بسيار پيچيده رفتاري، رواني، اقتصادي، اجتماعي، اعتقادي، شخصيتي و حتي خصوصيات ظاهري و جسمي به وجود ميآيد و به طور كلّي ميتوان گفت يا زاييده عشق است يا خوف و در هر حال، منشاء آثار مطلوب اجتماعي مثل وحدت و اتّحاد و همبستگي و همزيستي اعضاء جامعه نيز ميشود.در اينجا ممكن است گفته شود كه اين شكل قدرت و آثار آن؛ يعني، وحدت، اتحاد و هماهنگي در بعد اقتصادي و نظامي نيز وجود دارد و برنامهريزي واحدي مناسب با هريك از آن دو، از منشاء واحدي صادر ميشود و در معرض اجراء قرار ميگيرد.در پاسخ بايد بگوييم چنين قدرتي گرچه در زمينه اقتصادي يا نظامي هم اعمال شود، قدرت سياسي خواهد بود و به اصطلاح بايد بگوييم حيثيّتها فرق ميكنند؛ چرا كه، اين شكل از قدرت؛ يعني، نفوذ، اگر در بعد اقتصادي يا نظامي هم اعمال شود، باز هم يك هدف سياسي را دنبال ميكند و به منظور ايجاد وحدت و همسويي و هماهنگي است و از اين روست كه ما از آن با عنوان «سياست اقتصادي» يا «سياست نظامي» ياد ميكنيم و مفهوم اين سخن آنست كه قدرت سياسي، «قدرت اقتصادي» و «قدرت نظامي» را مهار و كنترل ميكند و در اختيار خود در ميآورد و در مسير اهداف خود قرارشان ميدهد و به كارشان ميگيرد.بنابراين، از ميان چهار نوع تعاريف سياست؛ يعني، تعاريف دولت محور، تعاريف حكومت محور، تعاريف قدرت محور و تعاريف رفتارگرا، نوع چهارم را ميپذيريم و سياست را با نوعي رفتار انساني و اجتماعي تطبيق ميكنيم؛ هرچند كه در اين زمينه نيز در تشخيص مصداق و نوع رفتاري كه سياست نام دارد با كساني مثل ديويد استون كه سياست را به توزيع حاكمانه يا الزامآور ارزشها معرّفي كرده بود موافق نيستيم؛ زيرا چنانكه گذشت تعريف وي خالي از اشكال نيست و به طور كلّي ميتوان گفت: «سياست اعمال نفوذ به منظور تأمين اهداف اجتماعي است».
عقل تا بال گشوده است گرفتارتر است
عجب اين است كه بيمار تو بيمارتر است
عجب آن نيست كه اعجاز مسيحا داري
17. از من اي باد صبا گوي به داناي فرنگ
عجب آن نيست كه اعجاز مسيحا داري
عجب آن نيست كه اعجاز مسيحا داري
(كليات اشعار فارسي مولانا اقبال لاهوري؛ نقش فرنگ، ص258).
كه در حرم خطري از بغاوت خرد است
جنون قباست كه موزون بهقامت خرد است
زمانه هيچ نداند حقيقت او را
26. سپاه تازه بر انگيزيم از ولايت عشق
زمانه هيچ نداند حقيقت او را
زمانه هيچ نداند حقيقت او را
به نقل از: مجموعه مقالات؛ ص 82
رشته اين داستان سر در گم است
از چمن او را چو گل چينيم ما
در جماعت فرد را بينيم ما
40. از چه روبر بسته ربط مردم است
در جماعت فرد را بينيم ما
در جماعت فرد را بينيم ما
نواي شاعر فردا، ص 91.
زير خاك ماشرار زندگي است
زندهتر سوزندهتر تا بندهتر
ارتقاي ممكنات مضمرش
عالم افروزي بياموزد ز عشق
فطرت او آتشاند و زد ز عشق
33. نقطه نوري كه نام او خودي است
از محبت ميشود پايندهتر
از محبت اشتعال جوهرش
فطرت او آتشاند و زد ز عشق
فطرت او آتشاند و زد ز عشق
جهان به چشم خرد سيميا و نيرنگ است
كه عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است
ز عشق درس عملگير و هر چه خواهي كن
25. به چشم عشق نگر تا سراغ او گيري
ز عشق درس عملگير و هر چه خواهي كن
ز عشق درس عملگير و هر چه خواهي كن
علم از اسباب تقويم خودي است
علم و فن از خانه زادان حيات
علم و فن از پيش خيزان حيات
14. علم از سامان حفظ زندگي است
علم و فن از پيش خيزان حيات
علم و فن از پيش خيزان حيات
جان بيتابي كه من دارم كجاست
15. عصر حاضر راخرد زنجير پاست
15. عصر حاضر راخرد زنجير پاست
15. عصر حاضر راخرد زنجير پاست
هر چه ميبيني ز اسرار خودي است
34. پيكر هستي ز آثار خودي است
34. پيكر هستي ز آثار خودي است
34. پيكر هستي ز آثار خودي است
از شعاع مهر او تابنده است
هم نفس هم مدعا گشتيم ما
پخته چون وحدت شود ملت شود
وحدت مسلم ز دين فطرت است
در ره حق مشعلي افروختيم
دين فطرت از نبي آموختيم
41. فرد از حق ملت از وي زنده است
از رسالت همنوا گشتيم ما
كثرت هم مدعا وحدت شود
زنده هر كثرت زبند وحدت است
دين فطرت از نبي آموختيم
دين فطرت از نبي آموختيم
بيا كه عشق كمالي ز يك فني دارد
24. نشان راه ز عقل هزار حيله مپرس
24. نشان راه ز عقل هزار حيله مپرس
24. نشان راه ز عقل هزار حيله مپرس
جوهر او را كمال از ملت است.
رونق هنگامه احرار باش
تا تواني با جماعت يار باش
35. فرد ربط جماعت رحمت است
تا تواني با جماعت يار باش
تا تواني با جماعت يار باش
همان، ص 89.
1. اين نوشته حاوي گزارشي است گذرا و بدون نقد و بررسي در باب جامعهشناسي معرفت از منظر اقبال و درصدد استنباط آراء وي در اين موضوع است. فصلنامه از بررسي و تجزيه و تحليل اين قبيل مقالات توسط خوانندگان و علاقهمندان استقبال ميكند.
2. ر. ك: سروش، عبدالكريم؛ رازداني و روشنفكري و دينداري؛ ص 59 و 60.
3. ر. ك: قبض و بسط تئوريك شريعت؛ ص5.
4. اقبال لاهوري، محمد؛ احياي فكر ديني در اسلام؛ ص 17.
5. همان، ص 20.
6. روم / 22ـ24؛ و بقره / 164؛ و آلعمران / 190؛ و انعام / 99؛ و نحل / 79؛ و....
7. احياي فكر ديني در اسلام؛ ص 17.
8. ر.ك: نامه فلسفه؛ مقاله كانت، اقبال و سطوح معرفت؛ از عشرت انور (پاييز 1378).
9. ر.ك: در شناخت اقبال، مجموعه مقالات كنگره جهاني بزرگداشت اقبال لاهوري، ص 184. از اين به بعد از اين مأخذ تحت عنوان «مجموعه مقالات» ياد ميشود.
10. براي آگاهي بيشتر ر. ك: نواي شاعر فردا يا اسرار خودي و رموز بيخودي؛ ص 33 به بعد.
11. ر. ك: «مجموعه مقالات»، ص417.
12. «مجموعه مقالات»، ص 418.
13. همان، ص 278.
16. ر. ك: مجموعه مقالات، ص 403.
18. ر. ك.: مجموعه مقالات؛ ص 89.
19. براي آگاهي بيشتر از ويژگيهاي علم جديد در نظر اقبال ر.ك: نواي شاعر فردا، ص 61 به بعد.
20. ر. ك: احياي فكر ديني در اسلام، ص 20.
21. ر. ك: سروش، عبدالكريم؛ تفرّج صنع؛ ص 374.
22. ر. ك: سعيدي، غلامرضا؛ انديشههاي اقبال لاهوري؛ ص182.
23. ر. ك: مجموعه مقالات؛ ص 82.
27. ر. ك: انديشههاي اقبال لاهوري؛ ص 321.
28. ر. ك: مجموعه مقالات؛ ص 23.
29. همان، ص 24.
30. سروش، عبدالكريم، قصه ارباب معرفت، ص 451.
31. ر. ك: انديشههاي اقبال لاهوري، ص 9 ـ 98.
32. همان، ص 99 و 100.
36. همان، ص 90.
37. ر. ك: انديشههاي اقبال لاهوري، ص 8 ـ 107.
38. همان، ص 1 ـ 100.
39. همان، ص 5 ـ 114.
42. همان، ص 84.
43. ر. ك: انديشههاي اقبال لاهوري، ص 3 ـ 72.
44. احياي فكر ديني در اسلام، ص 169.
45. ر. ك: مجموعه مقالات، ص 257.
46. Horten، استاد زبانشناس سامي در دانشگاه بُن.
47. ر. ك: احياي فكر ديني در اسلام، ص 87.
48. همان، ص 170.
49. همان، ص 9 ـ 188.
50. البته اقبال بعدها قائل شد، در دوران انحطاط كه خودها راه را گم ميكنند و فريب ميخورند تقليد در احكام دين اطمينان بخشتر و بهتر از اجتهاد فردي است و پيروي از سلف صالح زودتر سالك را به مقصد ميرساند.
ر. ك: نواي شاعر فردا، ص 83.
51. ر. ك: مجموعه مقالات، ص 6 ـ 254.
52. همان، ص 258.
53. احياي فكر ديني در اسلام، ص 198.
54. همان، ص 192.
55. همان، ص 191.
56. همان، ص 179.
57. ر. ك: مجموعه مقالات، ص 258.
58. ر. ك: رازداني، روشنفكري و دينداري؛ ص 60.
59. احياي فكر ديني در اسلام، ص 185.
60. همان، ص 203.
61. ر. ك: همان، ص 63.
62. همان، ص 205.
63. همان، ص 206.
64. همان، ص 191.
65. همان، ص 176.
66. Secularization.
67. همان، ص 175.
68. اين نوشته درآمدي است در بررسي مفهوم سياست، اميد است نشر اين مقالات زمينهاي براي تبادل و تضارب آراء فراهم نمايند. فصلنامه از بررسي و تجزيه و تحليل چنين مقالاتي توسط خوانندگان علاقهمند استقبال ميكند.
69. فرهنگ جاسمي، ص254.
70. روبر و ريمون آرون، نقل از فرهنگ جاسمي، ص254.
71. همان.
72. David Easton,A System Analisis of Political Life, p.p. 57-69."Politics is the Athouritative allocation of values."
73. فرهنگ علوم سياسي، علي آقا بخشي،ص202.
74. دانشنامه سياسي، آشوري، ص212.
75. امك آيور، نقل از فرهنگ جاسمي، ص254.
76. دوورژه، نقل از همان منبع.
77. john Schewarzmantel,STRUCTURES OF Power,p.p.2-7.
78. تهانوي، كشاف، ج1، ص664ـ665، نقل از تاريخ انديشههاي سياسي در اسلام، اصغر حلبي.
79. غرالي، احياء علوم الدين، ترجمه خوارزمي، ص45 نقل از انديشه سياسي در ايران، جواد طباطبايي، ص88
80. شيخ عاطفالزين، السياسة و السياسة الدولية، ص32.
81. فرهنگ جاسمي، ص254 و فرهنگ علوم سياسي، غلامرضا بابايي و دكتر بهمن آقايي، ص393.
82. همان.
83. هارولد لاسول، نقل از فرهنگ جاسمي، ص254
84. هارولد لاسكي و ژوونل؛ نقل از فرهنگ جاسمي، ص254.
85. همان.
86. فرهنگ علوم سياسي، علي آقا بخشي.
87. فرهنگ جاسمي، ص254 و فرهنگ علوم سياسي، غلامرضا بابايي و دكتر بهمن آقايي ص93.
88 . فرهنگهاي مختلف سياسي و كتب سياسي مثل علم السياسة، حسن صعب و حوزهها و روشهاي علم سياست آلن ايزاك و...
89 . موريس دوورژه، جامعهشناسي سياسي، ترجمه ابوالفضل قاضي، ص20
90 . همان، ص20 به بعد
91 . موريس دوورژه، جامعهشناسي سياسي، ترجمه ابوالفضل قاضي، ص20 به بعد.
92. خواجه نصيرالدين طوسي، اخلاق ناصري، ص254.
93. همان.
94 . موريس دو ورژه، جامعهشناسي سياسي، ترجمه ابوالفضل قاضي، مقدمه، ص23
95 . فرهنگ جاسمي، ص254
96 . علم السياسة، حسن صعب، ص135 ـ 134.
97 . Alen C. Isaak, "scope and Methods of Political science, p. 16.
98 . آلفرد گرازيا به نقل از «حوزه و روشهاي علم سياست» تأليف آلن ايزاك، سال 1975، ص16
99 . ويليام بلوم به نقل از «حوزه و روشهاي علم سياست»، ص17
100 . Alen C. Isaak "scope and Methods of political science" p. 17.
101 . Alen C. Isaak "scope and Methods of political science". p.19.
102 . The authoritative allocation of values.
103 . برتر اندراسل، قدرت، ترجمه نجف دريابندري، ص55