اندك تأملي در تهافت ظاهري موجود در جمع شدن اين دورويكرد در كلام مولانا، جوينده را به وجود نوعي سازش منطقي ميان آن دو، در تعابير وي، متوجه ميسازد، كه به اختصار بيان ميشود.در بيان مثنوي اين دو حوزه معرفتي، نقش مكمل يكديگر را در حيات انسان و رشد و تكامل او ايفا ميكنند؛ چه تكامل معنوي بشر، صرفا در بستر زندگي اين جهاني ميسور است؛ در اين ميان، معارف جزيي «استبقاي» حيات اين جهان را بر عهده گرفته41، و معارف قلمرو عقل كلي نيز نيل به مقامات معنوي را؛ پس وجود هر دو قلمرو در حيات انسان ضرورت دارد. در بياني ديگر، نقش حياتي علم معاش را در پرورش انديشه و زمينه كسب معرفت، در نظر او، قابل انكار نميداند42؛ و ميگويد: انسانها «بايد بار علم كسبي تقليدي را به خوبي بكشند تا به مرتبه عرفان روحاني و كمال نفساني برسند53.ابعاد متفاوت هر يك از اين دو رويكرد نيز ـ كه بر اساس آراء صاحبان آن، تقابلي يك به يك دارند54 ـ باتوجه به نظر مولانا در باب تفكيك حيطهها و، در نتيجه، خصايص متفاوت هر قلمرو، به خوبي با هم جمع آمدهاند؛ چنانكه ميتوان ديد تعابير به ظاهر متناقض «جزيي و ناقص / كامل بودن معرفت»، «ديدگاهي / فراگير بودن آن»، «غايت / مبدأ نگر بودن معارف» و «وابسته / مستقل بودن آن»، دقيقا بر اساس محور «فقدان / وجود ارتباط ميان عقل جزيي و عقل كلي» قابل تبيين است، كه از آن سخن گفتيم؛ قصه سرشت آدمي نيز محور جمع شاخصههاي «ثبات / تغيير پذيري مقولههاي معرفت» و «ناتواني / توانمندي روح در حيطه معرفت» است؛ در اين قصه ميخوانيم كه اين سرشت در ابتدا «صاف» بود، و علمهاي حاصل آمده از غيب نمايي روح را، كه در اصل خويش سرشته داشته و دارد، «چنانك آب صافي، آنچه در تحت او... و آنچه بالاي آن است، همه [را مينماياند[ ... بي علاجي و تعليمي؛ ليك چون آن آميخته شد با خاك يا رنگهاي ديگر، آن خاصيت» را از دست داد55؛ غيب نمايي هاي روح را بيحاصل ساخت؛ و مجال را بر «سكته گماشتن» «دمدمه روباه» ها، بر «طنطنه ادراك»43، باز گذارد. «تعين پذيري / ناپذيري معرفت در جامعه» و «جوهره فرااجتماعي / منشأ اجتماعي داشتن معارف» را نيز ميتوان در پرتو همين دو محور تحليل كرد؛ و در نهايت، جمع شاخصههاي «نسبي / مطلق بودن معارف» هم بر اساس شاخصه «ديدگاهي / فراگير بودن معرفت» قابل تبيين است، كه در سطور قبل به آن اشاره شد.