تقوا (1) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

تقوا (1) - نسخه متنی

سید محمد انجوی نژاد

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حجت الاسلام سيد محمد انجوي نژاد






حجت الاسلام



سيد
محمد انجوي نژاد








موضوع

:

تقوا_قسمت




اول











موضوع
بحث اين جلسه ، تقوي است . مواردي كه در
اين بحث مطرح هست ، اهميت تقوي ،





نشانه هاي تقوي ، آثار و بركات
تقوي ، صفات متقي ، ريشه هاي تقوي و
چگونگي وصول به




اين درجه و
مقام نورانيست . انشاء الله يك بحث
جامعي خواهد بود ، اگر خدا توفيق





بدهد

.



اونائي كه
اومديد متقي بشيد ! يه صلوات بفرستيد . (
اللهم صل علي محمد وآل محمد


)

1_


اول معناي تقوي رو يه مقداري باز
مي كنم ، مادة اوليه تقوي مي تونه از
وقاع يا




وقايع باشه ، در عرب
وقتي كه يك فرد عرب مي خواد از بيابوني
كه خار و خاشاك داره ،




رد شه ،
لباس بلند عربيش رو (دشداشه ) جمع مي كنه
كه به اين خار و خاشاك ها گير





نكنه . به اين عمل مي گن وقايع .
يعني دامن رو جمع كردن براي پرهيز از
اينكه با




اطراف آلوده نشه ،
اين ريشة تقوي در زبان عربي هست


.



علماي اخلاق در معناي تقوي
فرمودند : تقوي يعني صيانت نفس ، قدرت
كنترل انسان در




برابر خطايا و
خطرات و در جاي ديگه فرمودند : (كه شايد
دقيق ترين معناي تقوي باشه


)


تقوي ملكه ايست ، براي انسان متقي (
ملكه يعني وقتي كه عملي براي انسان صفت
مي شه ،




فيلم بازي نمي كنه ،‌
ديگه صبر بر گناه نمي كنه ، صفت مي شه
براش ) ملكه ايست كه




انسان را
از گناه كردن باز مي دارد . يعني وقتي
انسان به مقام متقين برسه يه ملكه





اي در روحش ايجاد مي شه كه اين ملكه
انسان را از گناه كردن باز مي داره ،
جلوي




انسان رو مي گيره نمي
ذاره گناه كنه


.

كمترين
حد




تقوي چيه ؟





اولين قدم

:




امام



معصوم مي فرمايد
( كه البته آية شريفه قرآن رو تفسير
كردند ) كه چگونه است شما وقتي





گناه كاري را مي بينيد آه و افسوس
مي خوريد كه واي چه گناهان بدي انجام مي
ده ، كاش




اين كار رو نمي كرد ،
ديديد وقتي كه يه گنه كار حرفه اي رو مي
بينيد مي گيد اي كاش




اين طور
به سرخودش نمي آورد ، اي كاش آدم مي شد ،
اي كاش اين جنايت ها رو مرتكب نمي





شد ، چه انسان بديه . مي فرمايد :
كمترين حد تقوي يعني اولين درجة تقوي كه
مي خوايد




تازه شروع كنيد اينه
: همين طور كه براي گناهان مردم و براي
گنه كاران غصه مي خوريد




كه اي
كاش چنين نمي كردند ، براي خودت هم همين
قدر دلسوز باشي و غصه بخوري ، اين





كمترين حد تقوي است . يعني انسان
متقي اولين قدمش اينه كه گناه در وجودش
براش زجر




آور و درد آور باشه ،
دلش براي خودش بسوزه ، اين درد رو احساس
كنه و آرزو كنه كه اي




كاش من
گناه نمي كردم ، پس قدم اول : دلتون براي
خودتون بسوزه


.



قدم
دوم


:



مي فرمايند :
متقين آنهايي هستند كه نه تنها گناه نمي
كنند بلكه اطراف گناه هم نمي





روند از ترس اينكه مبادا به گناه
‌آلوده شوند ، مقام تقوي يه مقاميست
خارج از مقام




گناه نكردن ،
مقامي است كه در اون متقي به اطراف گناه
هم نمي ره مبادا از گناه





آلودگي اي به اون سرايت كنه ، حتي
كار به جايي مي رسه كه متقي از شبهات هم
پرهيز مي




كنه ، شبهاتي كه
حلاله ، مثلاً يه مالي هست ، ممكنه 80% (
هشتاد درصد ) احتمال بده





حلاله ، بيست درصد احتمال بده
حرومه ، در فقه مي فرمايند اين براي تو
حلاله اما




شبهه داره ، متقين
اونايي هستند كه از شبهات هم پرهيز مي
كنند ، اگه فلان جا برم ،





احتمال داره به گناه بيفتم ،
احتمال هم داره كه به گناه نيفتم ، حتي
ظنِ قوي داري




كه به گناه






نمي يوفتي ، پرهيز از اين مطلب
رو مي گن تقوي ، پيغمبر اكرم (ص) مي
فرمايند


«

لايُبَلِغُ
العَبدَ اِنْ يَكونُ مِنَ المُتَّقين »
هيچ بنده اي نمي تونه بگه من





متقي هستم مگر اينكه « حَتي
يَدْعوا اعُمالا بعثَ بِهي حَذَرْنَ
مِمّا بهل البَعْث


»

مگر
اينكه دور بيندازد اون چيزي كه اشكالي
نداره ، ايرادي نداره ، « مالا
بَغتَ




بِهي » هيچ جا نيومده
كه انجام اين كار حرامه ، اما اين رو
كنار بذاره از ترس اينكه





مبادا به گناه بيوفته . اين يعني
عاقبت انديشي . بعضي از ماها گناه نمي
كنيم اما تو




زمينه هاي گناه
مي چرخيم ، اين با مقام تقوي منافات
داره ، اينجا ديگه انسان متقي





نيست ، انساني كه متقيه دور و بر
زمينه گناه هم نمي ره ، مبادا اينكه به
گناه




بيوفته ، اين ترس و خوف
رو در وجودش داره ، در بحث ريشه هاي تقوي
عرض خواهم كرد كه




يكي از ريشه
هاي تقوي خوف هست


.



قدم
سوم


:



مي گه : آقا !
شما مگه نمي خواين متقي باشين ؟ اگر مي
خواين متقي باشين ، لازمه





گناه نكردن اينه كه گناه رو
بشناسيد . خيلي وقت ها در اين بحث هايي
كه راجع به




گناهان مي شه ،
بعضي از برادران و خواهران تماس مي گيرن
كه آقا ما تا الان نمي





دونستيم
اين كار گناهه و انجام مي داديم ، چه كار
كنيم ؟ مي گيم حالا نمي دونستيد





اشكالي نداره ، از حالا به بعد
انجام نديد ، مثلاً شرك رو باز مي كنيم ،
ريا رو باز




مي كنيم ، عجب و
باز
مي كنيم ، تكبر رو باز مي كنيم ، مي گه من
نمي دونستم كه




متكبرم ، تازه
فهميدم اين نشون دهنده اينه كه بعضي از
ما فقط از گناهان تيترش رو






مي دونيم ، مثلاً مي دونيم كه
شرك
بده ، اما اينكه شرك دقيقاً چيه ؟ نمي
دونيم ،




غيبت حرومه ، اما
دقيقاً غيبت چيه ؟ اين رو نمي دونيم ، مي
فرمايند انسان متقي در




قدم
سوم بايد به دنبال اين باشد كه گناه را
خوب بشناسد تا انجام ندهد ، نمي شه
همين




طور بگي من گناه انجام
نمي دم . از كجا مي دوني ، مگه همه گناهها
رو مي شناسي ؟




خيلي ها اصلاً
دو ، دوتا چهار تاي گناه ها رو نمي دونن
، يه بنده خدا زنگ زده بود




مي
گفت آقا خواهر خانم تا چه حد مجازه جلوي
آدم






بي حجاب بياد ، گفتم :
به !!!!! خواهر خانم تا چه حد مجازه ؟! هيچي
، نامحرمه ،




فرقي نمي
كنه



!



يا مثلاً مي گفت اين نامزدي كه
حالا مي خوايم باهاش ازدواج كنيم تا چه
حد مجازه




جلوي ما بي حجاب
باشه ؟ گفتم تا حدي كه با بقيه نامحرم ها
مجازه ، فرقي نمي كنه ،




خب اين
بنده خدا نمي دونسته ، تا ديروز فكر مي
كرده نامزدش






مي تونه بدون
حجاب جلوش ظاهر بشه ، خيلي از گناهان در
جامعة ما اين طوريه يعني به





دليل اينكه نمي دونيم فلان كار
گناهه ، انجامش مي ديم


.



يه
بار در بحث نوسازي معنوي ، خدمتتون عرض
كردم ؛ خيلي از قشرهاي جامعة ما نسبت
به




حلال و حرامِ كسب و پيشه
خودشون آگاه نيستند . يه بازاريه ، مي
خواد بره پروانه




صنفي بگيره ،
بايد و بايد اونجايي كه بهش پروانه مي
ده
يه كتابچه داشته باشه تا بهش





ياد بده كه آقا ! حلال كسب اينه
حرومش اينه راههاي بركتش اينه ، بيست
صفحه بيشتر




نمي شه ، هر دونه
از اين كتابچه ها صد تا يك تومني مي شه ،
اما همچين كاري نكردن ،





دانشجو همين طور ، دانش آموز ما
همين طور ، آرايشگر ما همين طور ،
طلافروش ما همين




طور ، تمام
قشرها ، اين ها خيلي هاشون گناه مي كنند
چون خبر ندارن ، مثلاً طلا





فروشي كه زن نامحرم مي خواد ازش
طلا بخره ، اگه بدون قصد به دست زن
نامحرم نگاه كنه




اشكالي
نداره اما اگر اون زن يه انگشتر خريد
انگشتر رو كرد توي دستش ، اگه نگاه
كنه




ببينه چه جوري شده اون
لحظه چون دست ، دست مُزَينِ به زينته ،
نگاهش حرامه . آيا




طلا
فروشهاي ما خبر دارن ؟ نه !! يا اون خانمي
كه مي ره انگشتر بخره ، آيا خبر
داره




كه اگه نامحرم دستش رو
با زينت ببينه ، مرتكب كار حرام شده ؟
نه


!!



خب من تو بحث نوسازي
معنوي گفتم اين چيزيه كه متأسفانه در
فرهنگ كل مملكت الان




حاكمه و
اين قصور و اِهمال وجود داره


.



پس راه رسيدن به تقوي اينه كه
گناهان رو بشناسيم و دقيق بدونيم گناه
چيه . و اما




نكتة بعد كه ‌خيلي
نكته مهميه ، تقوي مقاميست كه حاكم مي
شود


:

1

ـ بر باطن انسان ، 2
ـ بر ظاهر انسان . انسان متقي نمي تونه
قيافة ظاهرش صالح




نباشه ،
انسان متقي بايد ظاهرش هم ظاهر صالحي
باشه ، ظاهر بايد نشون بده كه اين





انسان پاكيه ، اگه باطن نداشت كه
منافقه . هيچي ! اما اگه يه كسي باطن داشت
نمي




تونه بگه من باطن كه دارم
، ظاهر رو رعايت نمي كنم ، اين با مقام
تقوي منافات داره




، يكي از
فرقه هايي كه در قديم بوده ، الان هم
شايد باشه ، اطلاع ندارم ، فرقة





ملاميون هست ، يكي از فرقه هاي
ديني ايران قديم هست . اين فرقه در باطن
خوب بودند




اما ظاهر رو اصلاً
رعايت نمي كردند . مثلاً طرف يه شيشة عرق
بر مي داشت مي رفت سمت




خرابه
همه فكر مي كردند كه اين داره مي ره عرق
بخوره ،‌ مي رفت اونجا شيشه رو
كناري




مي انداخت ، وضو مي
گرفت و نماز شب مي خوند . اسمشون رو
گذاشته بودن ملامتيه ، در





اسلام چنين چيزي وارد نشده ، اين
جزء تعليم فقه جعفري ما نيست ، انسان
متقي هم




ظاهرش متقيه و هم
باطنش ، يعني كسي كه اهل عرفان هست ،
وقتي به ظاهرش نگاه مي كني





بايد معلوم باشه كه اهل عرفانه ،
اهل خداست ، حالا اگر يه كسي فقط باطن
داشت ، نمي




گيم آدم بديه . اما
متقي نيست . اون ملكه اي كه گفتم بدردتون
مي خوره ، ايجاد




نخواهد شد
،












اهميت تقوي

:










اولين مطلب در
تقوي جمله اي از قرآن كريمه كه از بچة
هشت ساله تا پيرزن نود ساله





توي اين مجلس ، همه بلدن ، اما اين
جمله را از اون بچه هشت ساله گرفته تا
اون پيرزن




نود ساله ، اغلب در
جامعه بهش عمل نمي كنند ، از اين حرف هاي
كليشه اي كه هيچ كس




بهش عمل
نمي كنه ،


‌ «

اِنَّ
اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله ...... ؟
اتْقاكُم


»



نه برا
خودمون رعايت مي كنيم نه برا مردم ،
براي خودم چي جوري رعايت نمي كنم ؟
من




براي اكرام دنبال تقوي نمي
گردم ، با پشت هم اندازي و غيبت زيرآب
اين و اون رو زدن




دنبال اكرام
هستم و براي جلب محبت ها به دروغ و ريا
متوسل مي شم ، من براي اينكه





خودم رو بالا ببرم دارم از راه غير
از مسير تقوي جلو مي رم و خداوند تبارك و
تعالي




فرمود : اكرام در تقوي
است . متقي باش اكرام هم خودش مي ياد .
خود به خود ، چه




بخواي ، چه
نخواي


.



در حديث قدسي
خداوند مي فرمايد : بنده اي كه در اين
مقامه ، ( مقام تقوي ) دنيا رو





به سمتش مي فرستم اگرچه خودش هم
علاقه اي نداره ، هرچي مي خواد بگه آقا
من اين رو




نمي خوام ، محبت و
محبوبيت و اكرام به سمتش مياد ، شهرت مي
ياد . پس راه رسيدن به




اكرام
براي خود ماها تقوي است


.



در برخورد بامردم هم بايد اين
ملاك ما باشه ، توي دوست گزيني و رفاقت
در انتخاب




همسر ، توي همكار
گزيني ، و شريك گزيني ، در تمام جاهايي
كه در بين خلائق ما گزينش





بايد داشته باشيم اولين و آخرين
مطلب تقوي است . اما






مي
بيني مي خواد دوست انتخاب كنه . اول نگاه
مي كنه ببينه خوشكل هست يا نه ؟ وضع





ماليش چطوره ؟ علم داره

!!



مي گه : خب !! براي درسها مي ريم
پهلوش ، پامون مفتكي در مياد ! همه چيز
رو در نظر




مي گيره ، نمي پرسه
آيا اين آدم نمازم مي خونه ؟






تو بحث ازدواج كه اصلاً نور الا
نوره ، اول مي پرسه سه تا سوئيچ داره يا
نه ؟ نمي




ياد اول سؤال كنه
تقوي داره يا نه ؟






نمي گم
اينا رو نپرسه ، نمي گم اينا رو مد نظر
نداشته نباشه . اين ها تأثير فطري





داره ، ظاهر و جمال تأثير داره .
فطرتاً اين طوريه . ما نمي تونيم فطرت رو
زير پا




بگذاريم اما مي
فرمايند اول بايد ملاك تو تقوي باشه .
ببين تقوي داره ؟ يعني ببين





راحت گناه مي كنه يا نه ، وقتي گناه
مي كنه سختشه يا نه


.



از
مرحوم آخوند ملا حسين قلي همداني در
احوال گنه كاران سؤال كرده بودند گفته
بود


:

دو نوع گنه كار داريم ،
يه نوع گنه كار هست كه تا داخل جهنم مي
ره . به جايي ميرسه




كه بهش مي
گن : بفرما داخل ( خُذُوا فَقلوهُ ثُمَّ
الجَحيمِ ” دست و پاش رو
ببنيديد




با سر بندازيدش تو
آتيش ! اين يه مدل گنه كاره ، امايه مدل
گنه كار هست كه بالاخره




عاقبت
بخير






مي شه ، پرسيدند : آقا
! ما كه داريم گناه مي كنيم از كجا
بفهميم جزو كدوم يكي از




اين
دو نوع هستيم ؟ فرموده بودند : راه داره
، اگر هر گناهي كه مي كني نسبت به
اون




گناه منزجري و بعدش توبه
مي كني ، سوز داري ، و ناراحتي و با گناه
بعدي از اين سوزت




كم نمي شه
بدون عاقبت بخير مي شي ، اما اگر گناه
اول رو انجام دادي سوز داشتي ،





گناه دوم ، يك درجه از اين سوز كم
شد ، گناه سوم يه درجة ديگه ، گناه چهارم
يه درجه




، همين طور از اين
سوزت كم شد ، بدون اين راهي كه داري مي
ري آخرش جهنمه . يواش




يواش
گناه برات عادي مي شه ، اما نه يه كسي
ممكنه بيست سال گناه كنه اما گناه
براش




عادي نشه ، خُب اين
عاقبت به خير مي شه


.



اومدن
خدمت پيغمبر اكرم (ص) عرض كردند : فلان
كاسب از دنيا رفت ، آقا خيلي
ناراحت




شدند ، گفتند بريم
تشييع جنازه اش ، تو مسير گفتند شما
پيغمبر هستيد و به عالم غيب





آگاهيد اما اين بندة خدا توي
زندگيش يه خصوصيت بدي داشت ، سالها
دنبال ناموس مردم




بود ، آقا
فرمودند : اما اين دائماً پشيمون بود ،
دائماً به خودش سركوفت مي زد . از





طرفي هر روز صبح مي يومد من رو نگاه
مي كرد و مي گفت : " يا رسول الله !من
شما رو




خيلي دوست دارم "
يعني






علاقه اش به اهل بيت
(س) به پيغمبر اكرم (ص) سرجاش بود ، از اين
علاقه كم نشده بود




و سوزش
نسبت
به گناه هم كم نشده بود ، فرمودند اين
آخرش نجات پيدا كرده . نه اينكه





با همون حال مرده !!!!خوب دقت كنيد ،
يعني اين كه آخرش توفيق توبه پيدا كرده .
اين




مي شه عاقبت بخيري

.



پس اولين اهميت تقوي ميزان ماست
،
معيار برتري ها را سنجيدن


.



دومين مطلب ، معيار پذيرش اعمال
توسط خداوند تبارك و تعالي براي
اونهايي كه متقي




نيستند
اعمال خوبشون هست . مثل اونايي كه
مسلمون نبودند و يه خدمت هايي انجام
دادند


.

مثل كسي كه برق رو كشف
كرد ، تلفن رو كشف كرد . اين هايي كه
مثلاً كافر بودند يه




صدقه اي
دادند ، يه كار خوبي انجام دادند . اين
ها كساني هستند كه روز قيامت اميد





هست كه نجات پيدا كنند . اين بحثش
جداست اما اون عملي كه بركت داره و
واقعاً خداوند




مي پسنده و مي
پذيره و براي ما باعث بالا رفتن درجه مي
شه ، مي فرمايند : ( انَّما




يتق
البلاهُ من متقين ) ( انَّما دلالت بر
حصر
مي كنه ) خداوند فقط و فقط عمل رو از





متقين مي پذيره

.



يه
روز خدمت امام صادق (ع) رسيدند و عرض
كردند : آقا ! فلاني ، توي شهر مدينه
،




دكون و دستگاهي به هم زده
ادعاي عرفان و خداشناسي داره . آقا
فرمودند : بريم ببينيم




چه
خبره ؟ رفتند اتفاقاً كلاس درسش تموم
شده بود ، اين بنده خدا ، از كلاس
درس




بيرون اومد ، امام صادق
(ع) هم پشت سرش حركت كردند ، ديدند اومد
در نانوايي ايستاد




و گفت : حال
شما خوبه ؟ يارو خيلي تعظيم و تكريم كرد
!!! آقا ! شما چطوريد ؟


!


سلامتيد ؟ گفت : آقا ! دو تا نون
بديد تا روش رو كرد اون ور ، اومد دو تا
نون از




اين طرف برداشت و زير
عباش قايم كرد !! اِه ! امام صادق (ع)
گفتند : شايد قبلاً




طلبكار
بوده ، حالا با هماهنگي برداشته ، رفتند
در مغازه ميوه فروشي گفت : آقا اين





ميوه ها كيلو چنده ؟ تا روش رو كرد
اون ور دو تا انار برداشت و زير عباش
پنهان كرد


.

امام صادق (ع) باز
تعقيبش كردند ، ديدند ، اومد در خونة يه
فقيري رو زد ، در رو




باز كردند
. دو تا نون و دو تا انار رو داد به اين
خانواده . اونها هم كلي دعاش





كردند . خيلي خوشحال راهش رو كشيد
كه بره ، امام صادق (ع) جلوش رو گرفتند ،
فرمودند


:

آقا كجا ؟! گفت
امرتون ، گفت : من دنبال شما مي يومدم يه
قضايايي ديدم خيلي تعجب




كردم
، اون كش رفتن نون و انار و بعد هم صدقه
دادن ! اينها قضيه اش چي بود ؟! بگيد





ما هم ياد بگيريم ، گفته بود تو
جعفربن محمد صادق نيستي ؟ فرمودند : بله
، گفت : من




تعجب مي كنم . شنيده
بودم شما خيلي عالمي . اين سؤال شما از
جهل برخواسته . فرمودند


:

خب
بفرمائيد ما هم استفاده كنيم !!! گفت :
مگه در قرآن كريم نخوندي كه خداوند





تبارك و تعالي مي فرمايد : هر سيئه
اي كه انجام بديد ، يه دونه سيئه براتون
منظور




مي كنند ، هر گناهي كه
انجام بديد ، يك گناه در پرونده تون مي
نويسند ؟ فرمودند چرا




خوندم ،
گفت :


و بعد نخوندي كه هر عمل ثوابي
كه انجام مي دي ده برابر براتون
حساب




مي كنند ؟ فرمودند : چرا
، اين رو هم خوندم ، ‌گفت خيلي خب من دو
تا نون برداشتم ،




دو تا انار .
مي شه چهار تا سيئه ، اين چهار تا رو
انفاق كردم ، چهار تا ده تا ، مي





شه چهل تا ، اين وسط سي و شيش تا برد
كرديم !! آقا فرمودند : شما توي قرآن
نخوندي




كه ( انما يَتِق
بَلاهُ مِن المُتَّقين ) "در صورتي
عمل قبول مي شه كه طرف متقي





باشه ، نه دزد ؟





اگه
اينطوري بود كه الان ما وضعمون اين نبود
، هر شب با بچه ها مي رفتيم بانك مي





زديم خرج كارهاي فرهنگي





مي كرديم ! اينجوري نيست آقا ،
يه
وقتم ديديد رفتيما !! كي به كيه ؟! خوش به
حال




اون هايي كه تو اسرائيل
زندگي






مي كنند همه چي
براشون حلاله ، همه چي . كار فرهنگي هم
مي كنند ، كيف مي كنن


.





يه بنده خدايي از اقوام ما مي
گفت
: رفتيم تو هواپيما نشستيم بغل دستيمون
يه آدمي




بود كه مشخص بود از
اين دهاتي هايي كه تا حالا تو عمرش
هواپيما نديده ، تيپ مرتبي





زده بود ، يه عينكي دودي ام گذاشته
بود ، يه كلاه چي مي گن ، از اين كلاه
آبادانيا




، از اينا گذاشته
بود ، مي گفت خيلي با ابهت همين جور كه
داشت زير چشمي نگاه مي كرد




كه
مثلاً حالا خراب نكنه نشست بغل دست ما ،
خلاصه هي از زير عينك به ما نگاه مي
كرد




ببينه ما چيكار مي كنيم ،
همون كار رو انجام مي داد ، مثلاً ديد
دارم كمربند مي




بندم ، يواشكي
كمربند بست ، مثل حرفه اي ها . هواپيما
راه افتاد ، اول رو زمين رفت




،
اينم همين جور نشسته بود سرعت اولش
زياده ديگه ، با اين موتور گازي هايي كه
شما




داريد ، اصلاً‌ قابل
مقايسه نيست ! مي گفت چسبيد به صندلي دو
دسته رو محكم گرفت ،




بعد يه
دفعه وقتي كه هواپيما مي خواست از زمين
كنده بشه ، آدم يه مقدار ته دلش
خالي




مي شه ، ‌ گفت : اين بنده
خدا ، هيچي نمي گفت ، خيلي هم خودش رو با
ابهت گرفته بود




كه مثلاً ما
يه عمريه اين كاره ايم يه دفعه هواپيما
بلند شد ، گفت يا ابـــوالفضـل


!!



خب اينم زنگ تفريح تون براي
اينكه
بريم تو قسمت مهم بحث ،






آثار و منافع تقوي





آثار و منافع تقوي خيلي
زياده


:

1_

اولش ابهت و
احترام ( ?? ??? ???? ??? ?? ?? ?? ) كسي كه از خدا
بترسه همة عالم




و آدم ازِش مي
ترسند . اين رو تو بحث خوف قشنگ باز كردم
، قضيه حضرت امام (ره‌) و




وزير
خارجه شوروي رو براتون گفتم ، انشاء
الله كه يادتونه ، پس اولين منفعت
تقوي




اينه كه تمام خلائق از
انسان حساب مي برند . بلاخص بدها ،
مشركين ، ( مَن خافَ اللهَ




خاف
انَّ كل شي ) مي گه آقا من جلو فلاني كه
مي
رم زبونم بند مياد ، يارو خودش
مثلاً




پهلوونه ؟ يا آرنولده ،
مثلاً اين هوا بازو داره ؟ به لكنت مي
افته


.

2

ـ آرامش ،‌ خداوند
تبارك و تعالي در قرآن كريم وعده داده
(‌انَّ المتَّقينَ فِي





مَقامٍ اَمين ) اونايي كه تقوي
داشته باشن در يك جاي آرام و با امنيتي
قرارشان مي




دهيم ، تمام عالم
اگر بلرزه ، ‌اين ها تكون نمي خورند .
اينا نسبت به سختي هاي




زمانه
و دنيا خيلي آرامند ، نه صبور ، آرام .
اصلاً تغييري در روحيه شون به وجود





نمي ياد ، هيچي !!! هرچي مي خواد
سختي
باشه


!

3

ـ و نكتة جالب اين
كه تقوي نوريست كه دست انسان رو در
جاهاي حساس مي گيره و




هدايتش
مي كنه ، آيه شريفه قرآنِ (‌اِن تتَقِ
الله يَجْعَل لَكُم فُرقانا ) و
حتي




خيلي بالاتر از اين ( من
يتق الله يجعل لَهُوَ مَخْرَجا وَ
يَرْزُقَها مِنْ حيثهالا





يحتسب ) كسي كه تقواي الهي بورزد ما
براي او محل خروج از بلاها و سختي ها را
قرار




مي دهيم و از جايي كه
اصلاً فكرش را نمي كند به او روزي مي
رسانيم ،






فكرش رو هم نمي
كنه ، اصلاً به مغز شخص خطور نمي كنه كه
مثلاً بنده بشم رئيس جمهور





كشور ، اما خدا مي گه ( من حيثهالا
يحتسب ) از جايي كه اصلاً گمان نمي بره
روزيش مي




رسه

.



دو تا قضيه دارم براتون ، يكي
راجع به تأثير يكي از منبري هاي بسيار
بسيار باصفاي




اين مملكت كه از
دنيا رفته ، مرحوم سيد مهدي قوام ،
اساتيد ما كه خدمت ايشون رسيده





بودند ، ‌مي گفتند منبر ايشون
يعني اشك ، حرف كه مي زد ، اصلاً بسم
الله كه مي گفت




، مستمع تمام
دلش شروع مي كرد به لرزيدن . جو مجلس عوض
مي شد . يه روز توي مسجد




جامع
لاله زار تهران كه اون زمان ها ( زمان
رژيم شاه ) محل خوبي هم نبوده ،
منبري




داشته از منبر كه مي
ياد بيرون ، مي بينه اون طرف خيابون يك
زني كه مشخص بوده اين




زن از
زنان بدكاره هست ، ايستاده . همراه
ايشون تعريف مي كنه كه سيد مهدي قوام
يه




نگاه كرد با دستش اشاره
كرد به زن گفت بيا اينجا ، زنه رنگش پريد
( حالا اون زمان




كه ديگه
جمهوري اسلامي هم نبوده ولي باز هم
متقين يه خوفي تو دل گنه كار ايجاد
مي




كنند ) گفت زنه اومد جلو .
سيد مهدي بهش گفت : اينجا چيكار داري ؟
زنه هيچ چي نگفت




، خجالت كشيد
، سرش رو انداخت پائين ، گفت آقا مي
دونيد كه !! سيد مهدي قوام پرسيده





بود چرا ؟ براي چي ؟ گفته بود آقا
مسئله ماليه ، مشكل دارم ، به خاطر فقر ،
سيد




مهدي گفته بود من الان
اينجا منبر بودم . براي اين دهه 200 تومن
به من پول دادند


.

توي اين
پاكته . من درش رو هم باز نكردم ، ده شب
براي امام حسين (ع) حرف زدم ،‌





خوندم ، مردم گريه كردن ، اين 200
تومن رو بگير ، اما حضرت عباسي تا اين 200
تومن




تموم نشده گناه نكن ،
قبوله ؟ گفت ، آقا ! قبوله . بعد ازش
پرسيد : روزي چند




درآمدته
مثلاً گفت روزي 20 تومن ، گفت اين 10 روز
رو شما گناه نكن


.



همين
همراه سيد مهدي قوام ، مي گه شش ماه بعد
ما به كربلا مشرف شديم ، قبر امام





حسين (ع) رو زيارت كرديم . به نجف
رفتيم ، قبر اميرالمؤمنين (ع) رو هم
زيارت كرديم


.

مي گفت يه روز
با سيد مهدي مي خواستيم از خيابون رد
بشيم . يك دفعه ديديم از اون





ور خيابون يه آدمي با يه زن محجبه ،
با عجله دويدن اومدن اين ور مرد سريع خم
شد ،




دست آقا رو بوسيد ، زن خم
شد عباي ايشون رو بوسيد ، مرد كاملاً‌
قيافة متديني داشت




، زنم
پوشيه انداخته بود ، مشخص بود كه اين زن
و شوهر جوون تازه ازدواج كردند


.


شوهر گفت : آقا ما هرچي داريم از
شما داريم . سيد مهدي گفت : من شما رو به
جا نمي




يارم ، گفت بله شما
خانم من رو مي شناسي ، گفت والله من
خانمتون رو هم بجا نمي يارم




،
قضيه چيه ؟! اين جا ديگه خانمه خودش صحبت
مي كنه ، مي گه : من همون بدكارة شش
ماه




پيشه لاله زار تهرون هستم
، 10 روز گناه نكردم ، (تقوي) ده روز خجالت
كشيدم گناه




كنم ، خوف كردم
گناه كنم ، اينجوري امام حسين (ع) دستم
رو گرفت ، شوهر خوب ، مال ،





تشكيلات ، الان هم خونمون نجفه ،
داريم اينجا صفا مي كنيم


.



مقام تقوي يه مقاميه كه انسان
توأمان بدون اينكه فكرش رو بكنه ، به
همه چي مي رسه


. (

يجعلُ لَهو
مَخرجا وَ يَرزُقها حيث لايحتَسِب )
اصلاً به ذهن يه فاحشه بد كاره مي





رسه كه يه آدمه خوب و متدين و مال
دار و همه چيزكامل بياد سراغش
؟؟


!!!!



يه قضية‌ ديگه رو نقل
كنم ، ‌اين ديگه عجيب تر از اونه . شاه
عباس صفوي دو تا دختر




داشت كه
براي سياحت با حاجب درگاه به شيراز
اومده بودند . وقتي اين ها با درشكه





سلطنتي بر مي گردن به طرف مركز
حكومت ، پشت دروازه اصفهان كه مي رسند ،
اتفاقاً




نيمه شب بوده و
دروازه ها بسته بوده يعني طوفان و تگرگ
و رگبار شديد و رعد وبرق يه





وضعيت خيلي ناجوري درست كرده بوده
و صدا به صدا نمي رسيده ، هرچي اينا در
ميزنند در




باز نمي شه ، خطر
درندگان و سرما و همه چي هم هست ،‌حاجب
شاه عباس ميگه من الان




چيكار
كنم ؟ يك مدرسه علميه خارج از دروازه
اصفهان هست كه مخصوص طلابه ،‌ حاجب
به




دخترها مي گه كه من اگر شما
رو ببرم اون جا اون ها محاله شما رو راه
بدن ، من




جداگانه





مي رم ، ‌نيم ساعت بعد هم شما
بيايد كه اينها شما رو بي پناه ببينند ،
اسم هم




نياريد كه ما كي هستيم
، فقط بگيد ما بي پناهيم ، مسافريم ، اگه
شما رو بي پناه




ببينند ،
راهتون مي دن ، بالاخره اينجوري مي شه
اول حاجب مي ره ، در رو باز






مي كنن با احترام قبولش مي كنن
مي
ره داخل ، توي يكي از حجره ها سكنا مي
گزينه و




استراحت مي كنه ، نيم
ساعت بعد اين دو تا دختر مي يان ، همه
طلبه ها هاج و واج مي




مونن كه
با اين همه دادي كه علماي اخلاق زدند ،
ما چطور






مي تونيم شب ،
دختر نامحرم توي حجره مدرسه علميه راه
بديم ؟ همه مخالفت مي كنند


.


يه طلبه اصفهاني ميگه پناه بر خدا !
من قبول مي كنم براي اينكه الان خطر
جاني
وجود




داره . به خدا مي گه
خدايا
الان وضعيت ، وضعيت اضطراريه ، من قبول
مي كنم ، اين




طلبة اصفهاني دو
تا دختر رو مياره داخل حجره ، حجره هم كه
مي دونيد زياد بزرگ نيست


.


ميگه : اين سفره نون و پنير هست ،
اينم چايي ، اون هم رختخواب براي
استراحت تون ،




خودش هم ميزش
رو ، رو به در خروجي ميذاره پشت به اين
ها مي شينه و مشغول مطالعه مي





شه . خُب اين دخترها وقتي اين حالت
رو از اين شخص مي بينند ، با اعتماد كامل
غذاشون




رو مي خورن و استراحت
مي كنن ، نيمه شب يكي از دخترا از خواب
مي پره نگاه مي كنه مي




بينه
اين طلبة اصفهاني كه پشت به اين ها
نشسته مثلاً سه ساعت ، چهار ساعت ،
تمام




بدنش داره مي لرزه . توي
اين سرمايي كه كسي عرق نمي كنه ، از پشت
گردنش داره عرق مي




ريزه ،
تمام پيرهنش خيس خيس شده ، به خودش مي گه
خُب چه اتفاقي افتاده ؟؟!! ، آروم





از بغل نگاه مي كنه مي بينه طلبة‌
اصفهاني انگشتش رو گرفته روي شمع ، و
اين انگشت




داره





مي سوزه ، يك كم ديگه دقت مي كنه
،
مي بينه تمام انگشت ها سوخته ، يعني
اينقدر




سوخته كه بوي سوختني
بلند شده ! با ترس مي خوابه ، مي گه :
خدايا ! ما امشب كجا




اومديم !؟
طرف جادوگره ، صبح زود ، سريع خواهرش رو
بيدار مي كنه و با سرعت به سمت





اصفهان فرار مي كنن ، مي رن تو كاخ
سلطنتي پهلو شاه عباس قضيه رو تعريف مي
كنن ،




شاه عباس يه نفر رو به
دنبال اين طلبه مي فرسته . مي بينه دستاش
رو پانسمان كرده ،




اول ازش
تشكر مي كنه ، مي گه : محبت كرديد ، ديشب
دختراي من رو راه داديد ، توي اون





موقعيت پناهي نداشتند ، خيلي بنده
نوازي كرديد ، ( طلبه هم تعجب مي كنه )
هرچقدر




بگيد تقديم مي كنيم ،
هديه أي و . . . آخرش ميگه من يه سؤالي هم
داشتم ، دستهاتون




چي شده ؟ مي
گه والله اگر اجازه بديد براي خودم
بمونه ،‌ ميگه نه يه سوء تفاهمي
پيش




اومده و اگر شما نگيد
دستاتون چي شده من مشكوك مي شم و يه
مقدار قضيه بيخ پيدا مي




كنه ،
طلبه مجبور مي شه قضيه رو لو بده ، مي گه
: آقا مي دونيد چيه ؟! وقتي اين دو





تا دختر شما به حوزة ما اومدند ،
همة عاقلا در حجره هاشون رو بستند ، اما
من ديوانه




اين ها رو راه دادم
، و گفتم خدايا چون مقام اضطراريه
مجبورم اين كار رو بكنم


.


اينها خوابيدند ، نيمه هاي شب ديدم
وسوسه داره غلبه






مي كنه ،
انگشت اولم رو گرفتم روي شمع ، گفتم : اي
دست بسوز ، بسوز ببين طاقت آتيش





قيامت رو داري يا نه ،





مي گفت همين طور با ذكر “ يا
رب
ارحم ضعف بدني ” انگشت اول سوخت ، تا
مي سوخت آروم




بودم . ( ببينيد !
شيطون تموم قدرتش رو بكار مي بره كه اين
رو خراب كنه ، تمام




لشكريان
شيطون هجوم آوردند ، )مي گفت مدتي گذشت
ديدم باز شيطون داره وسوسه مي كنه
،




انگشت دوم و همين طور انگشت
سوم و . . . تا بالاخره صبح شد و من خودم رو
حفظ كردم


(

الحمدلله من يقت
الله يجعل لهو مخرجا ) ‌شاه عباس دخترها
رو صدا زد گفت : هر كدوم





روميخواي انتخاب كن ، از اين




به بعد تو داماد من هستي

!!



اين طلبة ژنده پوش اصفهاني از
يه
حجره محقر كه يه شب پا روي نفس خودش مي
ذاره مي شه




داماد شاه عباس و
بعد از مدتي به يكي از بزرگترين اساتيد
عرفان ، حكمت ، معرفت ،




فلسفه
و اخلاق تبديل مي شه ، حتماً اسمش رو
شنيديد ، حضرت آيت الله ميرداماد ،
همين




مير دامادي كه هر شهر
ميري يه بلوار به نامش هست همين
ميردامادي كه افتخار شيعه است


. (


از جايي كه فكرش را نمي كند روزي اش
را مي رسانيم ، هم در دنيا و هم در
آخرت


)

4

ـ چهارمين مورد از
منافع تقوي ، مرگ آسوده است : انسان متقي
، آسوده مي ميره ،




آسوده !
مرحوم شيخ محمد حسين بهاري از شاگردان
حضرت آيت الله ميرزا جواد آقاي
ملكي




تبريزي نقل مي كنه ، مي
گه نشسته بودم سركلاس درس به من گفت اهل
بهاري ؟ گفتم بله ،




گفت پنج
شنبه هفتة ديگه اين ساعت من پيش شيخ
محمد بهاري هستم ،




(

يكي از
اساتيد عرفان و اخلاق خودشون كه از دنيا
رفته بودند )مي گفت ما هم تعجب





كرديم ، اتفاقاً پنج شنبه هفته
ديگه همه داد زدند كه آقا ميرزا جواد
آقا از دنيا




رفته

!



يك شب قبل از اين كه ايشون از
دنيا
برن ، 250 تا طلبه همزمان خواب مي بينند
كه
فردا




ظهر آقا ميرزا جواد آقا
از دنيا مي ره و جلوي تابوت ايشون هم
پيغمبر اكرم (ص) حركت




مي كنند .
250 طلبه متفقاً اين خواب رو ديده بودند !
قبل از اذان ، نافلة نماز ظهر





رو مي خونند ، تمام تعقيبات رو قبل
از نماز به جا مي يارن و رو به قبله مي
ايستند ،




به محض اينكه مي گن :
“ قد قامه الاصلوه ” از دنيا مي رن
، تموم


!!



خيلي عجيبه شهيد
حضرت آيت الله محمد تقي برهاني (رحمت
الله عليه ) از علماي فقه و





اصول بودند ، تعريف مي كنند كه
ايشون عادت داشتند سحرها توي سجده
مناجات خمسه عشر




رو مي خوندند
. در حال خوندن مناجات خمسه عشر به دست
فرقه ظالِّة بابيه به شهادت مي





رسند . يكي از خصوصيات انسان متقي
اينه كه حساب رسي و مرگش خيلي عاليه .
انسان گنه




كار ممكنه بد جون
بده ، و با اين سختي پاك بشه ، اما متقي
خيلي خوب جون مي ده


.



مرحوم
شيخ مرتضي رضواني كه در آستانه مقدس
حضرت رضا (ع) جلوي درگاه به خاك
سپرده




شدند ، ( وقتي به حرم مي
ريد ، انشاء الله قسمتتون شد اونجا هم
يه سلامي به ايشون




بديد ) در
خا طراتشون نوشته بودند ( بعد از مرگشون
معلوم شد )در مكاشفه اي كه داشتم





ديدم از دنيا رفته ام ، من رو بالاي
سر قبر بردند ، به من نهيب زدند كه برو
داخل ،




احساس وحشت كردم ،
مقاومت كردم ، به محض اينكه احساس وحشت
كردم ، ديدم قبر روشن




شد ،
پيغمبر (ص)‌ اومدند ، علي (ع) اومدند ،
فاطمه (س) ، حسن (ع) ، حسين (ع) و


. . .


ديدم وجود مقدس صاحب الزمان (عج‌)
هم تشريف آوردند همه جمع شدند ،‌
ملائكه نكير و




منكر هم اومدند
، يه نگاهي به من كردند يه نگاهي به ائمه
(ع) ، تعظيم و تكريمي به




ايشان
كردند بعد خيلي با نهيب از من پرسيدند :
“ مَنْ رَبُّكْ ؟ ” ( خداي تو كيست
؟


)

پيغمبر (ص) فرمودند : اجازه
بديد ! من جواب مي دم ، همين جوابي كه من
مي دم پاي




شيخ مرتضي بنويسيد
، مي گفت اينجا ديگه با نهايت اكرام
سؤال كردند : “ يا رسول الله


!


من ربك ؟ ” پيامبر (ص) با مهرباني
به من نگاه كردند و با لحني گرم
فرمودند


:‌ “

الله جل
جلاله ! “ و فرمودند جواب رو پاي شيخ
مرتضي بنويسيد ، دوباره سؤال
كردند


: “

مَنْ‌نبيك ؟ ”
پيغمبر فرمودند : منم پيغمبرش ! منم ،
اين
رو هم پاش بنويسيد ،




سؤال
كردند : “ مَن اِمامُك ؟ ” پيغمبر
(ص) دست مباركشون رو روي شونة علي


)

گذاشتند و فرمودند : اين
امامش هست . بعد تك تك ، دست روي شونة
تمامي امامان




گذاشتند و
فرمودند اينها امامان شيخ مرتضي هستند .
حضرت (ص) تمامي سؤالها رو به جاي





من جواب دادند ، “ ان المتقين في
مقام الامين









يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي
الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي
ودخلي جنتي







/ 1