فارسی گویی ائمه اطهار (ع) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فارسی گویی ائمه اطهار (ع) - نسخه متنی

سید یوسف محفوظی موسوی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

فارسى گويى ائمّه اطهار عليهم السلام

مقالات و بررسيها، دفتر 70، زمستان 80

سيد يوسف محفوظى موسوى

دانشگاه شهيد چمران اهواز

چكيده :

در جاى جاى احاديث و اخبار، اشاراتى يافت مى شود كه بر فارسى دانى و فارسى گويى ائمّه اطهارعليهم السلام دلالت دارد. گاه يكى از اين بزرگان، سخنى پارسى شنيده و اظهار بى اطلاعى نكرده است، ديگرى، به زبان فارسى به مردى ايرانى پاسخ گفته (هر چند كه گفتار وى نقل نشده)، بر زبان امامى ديگر، عبارات فارسى جارى گرديده كه عين آنها را راويان ثبت كرده اند، و خلاصه گاه عبارات، مصطلحات و يا كلماتى فارسى در درون حديثى وارد گرديده. نگارنده كوشيده است در درجه نخست، همه اين اشارات را گردآورى و مأخذشناسى كند و آنگاه به نقد و بيان صحّت و سقم روايت بپردازد. هر چند كه نقد روايات، موضوع اصلى مقاله نيست و در جاى ديگر به آن خواهيم پرداخت .

كليد واژه ها:

فارسى گويى امامان عليهم السلام ، نوروز، شهربانو، معربات .

درآمد

مسأله تكلّم امامان معصوم عليهم السلام به زبان فارسى در برخى اوقات، مانند ديدار با ايرانيان يا توصيه به بعضى اعمال مربوط به فارسى زبانان و ترجمه آن بزرگواران از عربى به فارسى يا از فارسى به عربى و بررسى اين مسأله، از ديدگاه زبانشناسى كارى در خور توجّه و حائز اهميت فراوان است و گويا تاكنون در اين زمينه، تا جايى كه نگارنده اطلاع دارد، گامى برداشته نشده است و آن دسته از روايات اهل بيت عليهم السلام كه واژه يا عباراتى به زبان فارسى در بردارند، در يك جا جمع نشده و تحليلى درباره آنها صورت نگرفته است. از اين رو ، ما بر آن شديم كه قدمى - هر چند كوتاه - در اين راه برداريم و اين گونه اخبار و روايات را نقل كرده به بررسى آنها بپردازيم .

دقّت در احاديث اهل بيت عليهم السلام و متونى كه سخنان آن حضرات را درج كرده و به عصر حاضر رسانده اند، ما را به نكات ظريفى رهنمون مى گردد كه از ديدگاههاى مختلف، چون زبانشناسى، روانشناسى، جامعه شناسى، طبّى، بهداشتى و غيره، براى هر فرد، سودمند و كارساز است .

ارتباط ائمّه اطهار ( ع) با طبقات مختلف ، خواه توده هاى مردم و خواه خواص، آن بزرگواران را بر آن داشته است كه با هر صنفى به فراخور مقام و فهم و زبان آن، سخن بگويند و مقاصد و منويات خويش را بيان كنند و با آنكه آنان همگى بنا بر جبر محيط و مناطق عربى خويش، به زبان عربى تكلّم مى كردند، باز گاهى شرايطى پيش آمده كه به غير از عربى هم سخن گفته اند، زيرا مى بينيم سخنانى به زبانهايى چون عبرى، سريانى، تركى، نبطى، فارسى و... از آنان نقل شده است (صفّار، ص 353 به بعد؛ كلينى، 1/285 و 480؛ ابن شهرآشوب، 4/238؛ مجلسى، 26/180 به بعد و 46/294 و 47/80 و 81 و 119)

پيش از آن كه به موضوع فارسى گويى كه از برخى امامان معصوم عليهم السلام منقول است بپردازيم، لازم ديديم نكات زير را به عنوان مقدّمه تاريخى و به غرض توضيح بستر اجتماعى و به خصوص فضاى زبانشناختى يادآور شويم :

ارتباط دو زبان :

ارتباط گسترده و محكم بين دو زبان عربى و فارسى بر آگاهان پوشيده نيست و اين دو زبان از ديرباز، از يكديگر واژه ها و اصطلاحات فراوانى را وام گرفته اند (نك: وافى،ص صص 129-130؛ طحّان، ريمون و دنيز، ص 25 به بعد)

تأثير عربى در فارسى :

در اثر گسترش اسلام به مناطق فارسى زبان و پذيرش اين دين آسمانى از سوى ايرانيان ، زبان تازى سخت بر پارسى تأثير گذاشت و بسيارى از مفردات و تراكيب عربى، در آن راه يافت (براوْن، 1/12 به بعد؛ ندا، ص 70 به بعد، العاكوب، غنيمى و... جايهاى مختلف)

تأثير فارسى در عربى :

نفوذ فارسى در عربى پيشينه بس دراز دارد به گونه اى كه محقّقان آن را به پيش از اسلام (دوره جاهليت) مى رسانند (نك: آذرنوش، راهها). آميختگى ايرانيان و تازيان در دوره هاى بعد، مثلاً عصر بنى عباس و غيره، در مسايل مختلف سياسى، ادبى، مذهبى و... تأثيرها را چند برابر نمود (نك: دائره، 3/60 و 317 و 6/363؛ ندا، ص 62 به بعد (...

اين نكات كه ما تنها در مقام پيش در آمد آورده ايم، بارها مورد پژوهش قرار گرفته (نك: منابع ذكر شده)؛ ما اينك به چند لقب جالب توجه اشاره مى كنيم كه فخررازى (صص 44-70) در حق امامان عليهم السلام آورده است: اميرچه، اميرك، مرعش، زرين كمر، رندانى، دكه، طنزخواره، قنّاره، ششديو، طنزكى، نودولت، نيك روى، يارخداى و... (رازى، صص 44-70)

فارسى در احاديث

با توجه به اين كه احاديث و روايات منقول از خاندان رسالت عليهم السلام در درون متون عربى صادر شده اند، آيا ممكن است در برخى از آنها نيز سخنانى به فارسى باشد؟ آيا ائمّه اطهار عليهم السلام گاهى به فارسى هم سخن گفته اند؟ اگر گفته اند چگونه و چه اندازه و به چه انگيزه اى؟ آيا با توجه به اينكه آن بزرگواران در مناطق عربى رشد يافته و تا پايان عمر شريفشان و امام عصر (ع) تا شروع غيبت كبرى، همگى در آن جاها به سر مى برده اند، و در هيچ محلّى هم زبان فارسى را فرا نگرفته اند، امكان چنين مسأله اى بوده است؟ اگر چنين امرى واقع نشده و آنان هيچگاه لب به سخن فارسى نگشوده اند، پس رواياتى كه حاكى از تكلّم آن حضرات به فارسى است و اينجا به ذكر نمونه هايى از آنها خواهيم پرداخت، چه وضعى دارند؟

آيا گمان نمى رود كه اين گونه روايات، يا دست كم بخشى از آنها، ساخته و پرداخته ايرانيانى دوستدار و محبّ خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله باشد كه از سر صدق و صفاى باطنى خويش و به انگيزه نزديك كردن آن خاندان به خويشتن و ارايه پيوندى محكم بين خود و آن بزرگواران دست به جعل روايات مزبور زده باشند؟

آيا چنين رواياتى برخاسته از حركتهايى همچون شعوبيگرى نيست كه خواسته است قداستى و كرامتى از اهل بيت عليهم السلام را معطوف خود يا ايرانيانى ديگر نمايد و آن خاندان را متعلّق به خويش قلمداد كند ؟! و سؤالاتى ديگر كه حسّ كنجكاوى هر پژوهشگرى را برمى انگيزاند ... !

اينك با نقل و ترجمه و بررسى و نقد برخى از نمونه هاى روايات مورد بحث ، مى كوشيم در حدّ امكان به سؤالات فوق پاسخ دهيم .

در ابتدا به اين امر اشاره مى گردد كه با توجّه به اعتقاد ما شيعيان، معصومان عليهم السلام علوم و معارف خويش را همچون رسول خدا صلى الله عليه وآله از خداوند متعال گرفته و در زمان حياتشان بر علوم و معارفشان افزوده مى شد و كلاًّ ، علم آنان لدنّى است و درجات آن علم هم از همه افراد معاصر خود بالاتر و كاملتر است، لذا هيچ نكته اى اعم از نكات مربوط به زبانها و لهجه ها تا ديگر امور ريز و درشت موجود در زندگى بشريت، از آنان پوشيده نيست و اگر چنين نبودند، نمى توانستند حائز مرتبه امامت گردند؛ علم و عصمت آنان دو ركن اساسى پيشوائيشان است. پس آنان را ياراى سخن گفتن به هر زبان و هر لهجه اى هست (ابن شهرآشوب، 4/323؛ كلينى، 1/285)

بر اين اساس ترديدى نيست كه آن حضرات قادر به تكلّم به زبان فارسى نيز بوده اند امّا آيا چنين امرى ضرورى بود و اگر ضرورى بود به چه انگيزه و به چه دليل ؟ !

نمونه ها :

-1 ابتدا نمونه اى از كلام امير مؤمنان (ع) مى آوريم كه شيخ صدوق در علل الشرايع (1/40 - 41) آورده است :

«عن الرضا (ع) عن أميرالمؤمنين (ع)، سُمُّوا أصحابَ الرَّسِ ، لأنّهم رَسّو نبيهم في الأرض و ذلك بَعد سليمانَ بنِ داود(ع) و كانت لهم اثنتا عشرةَ قريةً على شاطِئِ نهرٍ يقالُ له ( الرَّس ) من بلاد المشرق و بهم سُمِّىَ ذلك النّهر ، و لم يكن يومئذٍ في الأرض نَهر أَغزَر و لا أَعْذَبَ مِنْهُ و لا أَقوى ، و لا قُرى أكثَر و لا أَعمَرَ منها ، تُسمّى إحداهُنّ : « آبان » والثانيةُ « آذر » والثالِثةُ « دىْ » والرابعةُ « بَهْمن » والخامسةُ « اسفنديار » [1] والسادسة «بَرْوردين» [2] والسابعة «أُردى بِهِشت» والثامنة «أُرْداد» [3] والتاسعة « مُرداد » والعاشرة «تير» والحادية عشرة «مِهْر» والثانية عَشرة «شَهْريوَر» . و كانت أعظَمُ مَداينهمْ «اِسفَنْديار» [ اسفندار ] و هي الّتي ينزلها مَلِكُهم و كان يسمّى «تركوذ بن غابور بن يارش بن سازن ابن نمرود بن كنعان، فرعون ابراهيم(ع) » و انّما سَمّت العجم شُهورَها بآبانْ ماه و آذَرْ ماه و غيرها، اشتقاقاً من أسماء تلك القرى »

از امام رضا (ع) از طريق پدرانش از امير مؤمنان (ع) نقل است كه فرمود : آنان اصحاب الرس ( ياران چاه ) ناميده شدند زيرا كه پيامبرشان را[ در چاه ] در درون زمين به صورت زنده ، دفن كردند و اين واقعه بعد از سليمان ابن داود(ع)بود. آنان را دوازده آبادى بود بر ساحل رودى بنام « رَسّ » از شهرهاى مشرق زمين ، و آن رود به نام آنان نامگذارى شد ، و در آن زمان بر روى زمين هيچ رودى پرآب تر و گواراتر و قويتر از آن نبود و هيچ جا آن اندازه دهكده نداشت و هيچ دهكده اى آبادتر از آن آباديها نبود. يكى از آنها به نام «آبان » است و دومى به نام « آذر » و سومى « دَىْ » و چهارمى « بهمن » و پنجمين « اسفندار » و ششمين « فروردين» و هفتمين « اردى بهشت » و هشتمين «خُرداد » و نهمين « مُرداد » و دهمين « تير » و يازدهمين « مِهْر » و دوازدهمين «شهريور»؛ و بزرگترين شهرهايشان « اسفندار » بود كه پادشاهشان در آن ساكن بود و نام او «تركوذبن غابور بن يارش بن سازَن بن نمرود بن كنعان»، فرعون زمان ابراهيم(ع) و اينكه عجم ها، نام ماههاى خود را به آبان ماه و آذر ماه و جز آن ناميده اند در حقيقت برگرفته از نامهاى آن آباديها است..... »

همين روايت را مرحوم حويزى (نور الثقلين، 4/16-19) به نقل از عيون أخبار الرضا كه از مؤلّفات شيخ صدوق است آورده است، با اين تفاوت كه اين قطعه در اوّل آن آمده است : « إنّهم كانوا قوماً يعبدون شَجرةَ صنوبر ، يقال لها « شاه درخت » كان يافِثُ بنُ نوحٍ غَرَسَها عَلى شَفيرِ عينٍ يقال لها «دوشاب» كانت اُنبِطت لِنوحٍ (ع) بَعد الطّوفان... »

«آنان گروهى بودند كه درخت صنوبرى را كه بنام « شاه درخت » مى پرستيدند و يافث بن نوح آن را در كنار چشمه اى بنام « دوشاب » كاشته بود و آن چشمه بعد از طوفان براى حضرت نوح( ع) جريان يافته بود»

نقد و بررسى : در روايت مزبور سخن از اصحاب الرّس به ميان آمده كه در قرآن مجيد در دو موضع (فرقان/38 و ق/12) ذكرى از آنها رفته و در تفاسير مختلف، مصاديق گوناگون و فراوانى از آنان ارايه شده است و به گونه اى قطعى قوم خاصى در جاى مشخّصى از عالم براى آنان مستفاد نشده است. نكته ديگر اينكه روايت اشاره به بلاد مشرق كرده است كه دقيقاً محل آن معلوم نيست . ديگر اينكه درخت صنوبرى كه فرزند حضرت نوح (ع)نهال آنرا كاشته است ، نام فارسى « شاه درخت » داشته . اين نام چه وقتى و با چه فاصله زمانى با فرزند حضرت نوح (ع) بر آن اطلاق شده است؟ و آن چشمه اى كه بعد از فروكش كردن طوفان نوح (ع) براى آن حضرت به جريان افتاده است، چه زمانى و با چه فاصله اى نام فارسى « دوشاب » به خود گرفته است ؟ اينها همه نكاتى مبهم و زوايائى تاريك از روايت اند كه نمى توان بر آنها اطمينان كرد .

-2 روايت دوم در اين باب را باز از كلام امير مؤمنان (ع) مى آوريم كه در آن ، حضرت واژه فارسى « نوروز » را بر زبان آورده است .

ابن ابى الحديد (11 / 248): « قَبِل علي (ع) هدايا جماعةٍ من أَصحابه ، و دَعاهُ بعضُ من كان يأنَسُ إليه الى حَلواءَ عَمِلها يوْمَ « نَوْروز » فَأَكل و قال : لِمَ عَمِلْتَ هذا ؟ فقال : لأنّه يومُ « نَوْروز » ، فَضَحِك و قال : « نَوْرِزُوا لَنا « فى كلِّ يوْمٍ ، إنْ اسْتَطَعْتُمْ»

«على (ع)هداياى گروهى از ياران خويش را پذيرفت، و يكى از ياران كه آن حضرت را با او الفتى بود، وى را به خوردن حلوايى فرا خواند كه آن را در روز [عيد ]نوروز فراهم كرده بود. آن حضرت از آن حلوا تناول كرد و فرمود: براى چه اين حلوا را درست كردى؟ عرض كرد: به سبب آن كه امروز روز [ عيد ]نوروز است، حضرت خنديد و فرمود: «اگر مى توانيد ، هر روزمان را «بنوروزيد»

نقد و بررسى: به اين روايت هم نمى توان اعتماد كرد و مى توان آنرا ساخته كسانى دانست كه عشق و علاقه به اين دارند كه برخى آداب ملّى و محلّى خود را از زبان امامان عليهم السلام رسميت داده و بر آنها مُهر تأييد زنند !

بايد دانست كه نظير اين روايت، فراوان يافت مى شود! و طبيعى است كه شايد واقعيت تاريخى نداشته باشند، امّا روايات، حتى اگر واقعيت تاريخى نداشته باشند، لاجرم زائيده عشق و يا شدّت ديندارى و گرايش تند برخى از شيعيان بوده كه از سرِ صدق، باورهاى خود را حقايق دينى مى پنداشته و به خاندان رسالت عليهم السلام نسبت مى داده اند. از آن گذشته، جعل اين روايات گاه در زمان هايى بس دور انجام پذيرفته و بهمين جهت مى توانند در زمينه هاى گوناگون، مورد بهره بردارى قرار گيرند .

از همين قبيل است روايتى كه به امام صادق(ع) نسبت داده اند. ايشان برخى از برتريها و خوش يمنى هاى نوروز را اين گونه اعلام كرده است :

« خداوند در اين روز از بندگان خود عهد گرفت كه او را بپرستند، شريكى براى او قائل نشوند و به رسولان و حجت هاى او و به امامان عليهم السلام ايمان آورند. آن روز، روزى است كه كشتى نوح (ع) بر كوه جودى لنگر انداخت؛ نيز همان است كه خداوند آنان را كه از سرزمين خود گروه گروه خارج شده دچار مرگ شده بودند، زنده كرد [4] ؛ در اين روز بود كه جبرئيل بر پيامبر اكرم نازل شد؛ پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله، على (ع) را بر دوش خود بالا برد تا بتهاى قريشيان را از پشت بام خانه كعبه سرنگون ساخت؛ نيز حضرت ابراهيم در همين روز بتها را در هم شكست، رسول خداصلى الله عليه وآله اصحاب خويش را فرمود كه با على (ع) به عنوان امير مؤمنان بيعت كنند؛ پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله، على (ع) را به سوى وادى جنّ گسيل داشت تا از آنان براى آن حضرت بيعت بگيرد؛ استيلاى على (ع) بر اهل نهروان ( خوارج ) در همين روز بوده؛ و ظهور قائم آل محمّد نيز در همين روز خواهد بود و... » (بحار، 56/92)

يا اينكه فرموده اند « در روز نوروز غسل كن و پاكيزه ترين جامه هايت را بپوش »(نك: دنباله مقاله)

البته آثار عملى اين تلاشها ممكن است كاملاً مطلوب ، مفيد و خداپسندانه باشد ، همچون قرار دادن قرآن مجيد بر روى سفره نوروزى ، خواندن دعايى به نام دعاى تحويل سال ، حضور در اماكن مقدّسه در لحظه تحويل سال و آغاز سال نو و ...

ما اين روايات را ناديده نگرفته ايم ، زيرا مى پنداريم حتى اگر واقعيت تاريخى نداشته باشند، بارى حقايقى يا اعتقاداتى نيرومند و فراگير را بازگو مى كنند .

-3 سومين روايت را نيز درباره امير مؤمنان (ع) نقل مى كنيم كه به زبان فارسى سخن گفته است :

جواهرى (ص 235) مى نويسد: « رَوى الراوندي رحمه اللَّه تعالى عن الباقر (ع) قال : لمّا قَدِمتْ اِبْنةُ يزْدِجِرْد على عُمَر و أُدخلت المدينةَ ، اِسْتشرقت لها عَذارَى المدينةِ و أَشرقَ المجلسُ بضوء وجْهِها و رَأتْ عُمَر فقالت » اِمرزوان » فغضب عُمَرُ فقال : شَتمتْني هذه ( العجمية ) و هَمَّ بِها فقال له علي )ع) : لَيسَ لك اِنكارٌ على ما لا تعلَمه ، فَأَمَرَ أن ينادَى عليها فقال له علي ): ع) لا يجوُزُ بيعُ بناتِ المُلوكِ و إنْ كنَّ كافِراتٍ و لكن أَعْرِض عليها أَنْ تَخْتارَ رَجُلاً مِن المسْلمين فَزَوِّجْها مِنْه و يحسب صَداقُها عَلَيه مِنْ عَطائه مِنْ بيت المال يقوم مقامَ الثّمَن ، فَعُرِضَ عليها أَن تختار فَوَضعَتْ يدَها على رأس الحسين أَوْ عَلى مَنْكبيهِ ، فقال علي ): « ع) چه نام دارى ، اى كنيزك ؟ يعني : ما اسمكِ يا جارية ؟ قالت : جهانشاه ، فقال (ع) بَل شهربانويه ، فقالتْ : تلك أُختي . فقال : « راست گفتى » أَىْ صَدَقْتِ ، ثم الْتفَتَ (ع) الى الحسين فقال : يا بُني احتفِظْ بِها و أَحسِنْ إليها فَسَتَلِدُ لك خَيرَ أَهلِ الأرض و زمانهِ بعدك و هي أمّ الأوصياء والذّرية الطّيبة فَوَلدت علي بن الحسين و ماتَت في نِفاسِها مِنْه ... »

« راوندى رضى الله عنه از امام باقر (ع) روايت كرده است كه فرمود : زمانى كه دختر يزدگرد، روى سوى عمر نهاد و به مدينه اش اندر كردند، دوشيزگان مدينه ، شيفته او شدند و مجلس به نور چهره اش تابناك شد. او چون عمر را ديد، گفت: « اِمرزوان [5] ». عمر خشمگين شد و گفت: اين دختر عجمى مرا دشنام داد، پس آهنگ كشتن او كرد. على )ع) فرمود : چيزى را كه نمى دانى چرا زشت مى انگارى ؟

عمر فرمود ندا به فروش او در دهند. على (ع) او را گفت : فروختن دختران پادشاهان روا نيست، هر چند كافِر باشند؛ وى را بفرماى كه مردى از مسلمين را برگزيند و آنگاه به همسرى آن مردش درآور، و مهريه اش از عطاى او از بيت المال باشد .

آنگاه به او پيشنهاد كردند كه كسى را برگزيند . او دست خويش را بر سر يا بر دوش حسين (ع) نهاد. آنگاه على(ع) ]به فارسى ] پرسيد : چه نام دارى، اى كنيزك ؟ عرض كرد: جهانشاه، امام (ع) فرمود : نه ، شهربانويه . عرض كرد : او خواهر من است . امام(ع) {به فارسى } فرمود: راست گفتى. سپس آن حضرت به حسين (ع)رو كرد و فرمود : فرزندم، او را نگه دار و بدو نيكى كن كه به زودى بهترين اهل زمين و زمان خود را بعد از تو، برايت مى زايد و او مادر اوصيا و دودمان پاك است. او على بن الحسين را زاد و در ايام نفاس او وفات يافت»

نقد و بررسى: متن اين روايت را كه از كتاب مثير الاحزان نقل كرديم ، با سه روايت ديگر در كتب مشهور شيعه يعنى بصائر الدرجات ، أصول الكافى و بحار الأنوار، تطبيق داديم و ديديم كه تفاوت ميان آنها بسيار اندك است .

نكته ديگر اين است كه جريان اين روايت، يعنى سرگذشت « شهربانو » نه ريشه اى در تاريخ دارد و نه وجودى در حقيقت، نه نكات آن منطبق بر شرع است و نه الفاظ آن متقن و محكم ! بلكه داستانى ساختگى است كه جاعلان آن خواسته اند ايرانيان را در دودمان و نسل پيامبر اك رم صلى الله عليه وآله شركتى بخشند و اين افتخار بزرگ را براى آنان رقم زنند .

خوشبختانه سيد جعفر شهيدى اين مسأله را از جوانب مختلف بررسى و نقد نموده و اصل آنرا دروغ و واهى دانسته و ثابت كرده است، چنين واقعه اى اتّفاق نيفتاده است (زندگانى على بن الحسين، تهران، 1378ش، 9 - 27). وى مى نويسد (همان، ص 9): «داستان شهربانو را نخست پندارها و افسانه ها پديد آورده ، سپس واقعيت خارجى در پوشش خيال از ديده ها پنهان مانده است ، آنگاه تذكره نويسان و مورّخان بعد ، بى هيچ جستجو گفته هاى پيشينيان را پذيرفته اند »

همو 14 مورد از نامهايى را كه براى شهربانو گفته شده آورده و اشاره كرده است كه اين نام شهرتى هزار و يكصد ساله دارد؛ نه تنها در بين مردم، بلكه در كتابهاى تذكره ، رجال و تاريخ ، نوشته شخصيتهايى بزرگ و مشهور در جهان تشيع (همان، 9-12)

همو روشن شدن مجلس (مسجد) از نور چهره او، روا نبودن فروش دختران پادشاهان هر چند كافر باشند، زمان و مكان اسير شدن شهربانو و مسايل ديگر اين ماجرا را زير سؤال مى برد (همان، 12-14)

پيش از او استاد شهيد مطهرى مسأله را به گونه محدودترى ارزيابى كرده و آنرا مردود دانسته بود (نك: خدمات، ص 131)

لذا باتوجه به اينكه واقعيتى را نمى توان براى آن جريان پذيرفت ، و روايت مذكور هم از چندين راه مخدوش و مردود است، كلام فارسى آن نيز به طريق اولى ، ارزش و اعتبار خود را از دست مى دهد .

-4 نمونه چهارم از اين روايات را كه درباره فارسى گويى امام صادق (ع) است عرضه مى داريم :

علّامه مجلسى (بحار 47/119) آورده است: «روى أحمدُ بنُ فارِسَ ، عن أبيه عن أبي عبداللَّه (ع)قال : دخَلَ إليه قومٌ من أَهل خُراسان ، فقال ابتداءً : من جمع مالاً يحْرسُه عَذَّبه اللَّه عَلى مقداره ، فقالوا : بِالفارِسِية ، لانَفْهَم بالعربية فقال لَهُمْ : « هركه دِرَم اندوزد جزايش دوزخ باشد » و قال : إنّ اللَّه خَلق مدينتين إِحْداهما بالمشرق والأُخْرى بالمغرب ، على كلّ مدينةٍ سُورٌ من حَديد فيها ألفُ ألفِ بابٍ من ذَهَبٍ ، كلُّ بابٍ بِمصْراعين و في كلّ مدينةٍ سَبْعون ألف اِنسان ، مختلفات اللّغات و أَنا أَعْرِفُ جَميعَ تلك اللّغات ، و ما فيها و مابينهما حُجّةٌ غيري و غيرُ آبائي و غيرُ أبنائي بَعْدي »

«احمد بن فارِس از زبان پدرش درباره امام صادق (ع)حكايت كرده و گفته است : گروهى از خراسان به حضور آن حضرت رسيدند، امام آغاز سخن كرد و فرمود : هركس مالى جمع كند و نزد خويش نگه دارد، خداوند او را به اندازه همان مال عذاب دهد، عرض كردند: به فارسى [ بفرمائيد ] كه ما به عربى نمى فهميم. امام [به فارسى ]فرمود: «هركه دِرَم اندوزد، جزايش دوزخ باشد» و آنگاه فرمود: خداوند، دو شهر آفريده است، يكى از آنها در مشرقْ [ زمين ] و ديگرى در مغربْ [ زمين ] ، بر هر شهر قلعه اى از آهن است كه در آن هزار هزار ( يك ميليون ) در طلايى نهاده اند، هر در دو لنگه دارد در هر شهر هفتاد انسان به سر مى برند با زبان هاى گوناگون ، و من همه آن زبانها را مى شناسم ، و در آن شهر و در ميان مشرق و مغرب غير از من و پدران و فرزندانم بعد از من ، حُجّتى وجود ندارد»

نقد و بررسى: آنچه از بررسى متن روايت فوق برمى آيد اين است كه در ميان سخنان امام صادق (ع) تنها يك جمله به فارسى گفته شده كه ترجمه جمله اى از كلام آن حضرت است. اين جمله بعد از درخواست آن گروه خراسانى مبنى بر فارسى گويى ، بيان شده است به اين دليل كه سخنان امام را به عربى نمى فهميدند ، حال اگر چنين بوده است پس چرا همه سخنان آن بزرگوار به فارسى ايراد نشده است ؟ مگر آن گروه ، تقاضاى فارسى گويى نكرده بودند و امام (ع)هم اجابت نفرمود ؟ پس چرا قطعه كوچكى از كلام آن حضرت كه خطاب به آنها بود، به فارسى بود و ساير كلام به عربى ؟! آن گروه مخاطب كه قدرت فهم زبان عربى را نداشتند، چگونه مابقى سخنان امام را كه به عربى بود و قسمت عمده آنرا هم تشكيل مى داد، فهميدند !؟

ملاحظه مى گردد كه اين روايت داراى ابهامات بسيار و تناقض هاى فراوان است، چندان كه نمى توان آن را باور داشت .

گويى جاعلان اين روايت خواسته اند كه با داخل كردن كلامى فارسى در متون عربى روايات و احاديث اهل بيت عليهم السلام، چنان كنند خوانندگان يا شنوندگان آن روايات ، هيچ فاصله اى بين ايرانيان و امامان عليهم السلام احساس نكنند و اين نكته به ذهن آنان خطور كند كه اهل بيت از آنِ ايرانيان اند و ايرانيان از آنِ اهل بيت !

-5 پنجمين مورد از احاديث ، حاوى عبارات فارسى را منسوب به امام صادق (ع)است و از اين جهت به روايت پيشين شباهت فراوان دارد .

ابن شهرآشوب مى نويسد (4/238): « دخل عليه أي الصادق ) ع) ) قوم من أَهل خُراسانَ فقال ابتداءً من غير مسألةٍ : من جمع مالاً من مَهاوَش [6] ، أَذْهَبَهُ اللَّه في نَهابَر [7] ، فَقالوا : جُعِلنا فِداك مانَفهَمُ هذا الكلام، فقال : از باد آيد بدم شود»

«گروهى از اهل خراسان به حضور امام صادق(ع) رسيدند و آن حضرت بدون اينكه سؤالى مطرح شود، سخن آغاز كرد و فرمود : هركس مالى را از راه ناروا به دست آورَد ، خداوند او را به باد نيستى مى بَرد گفتند : جان به فدايت، ما اين سخن را نمى فهميم . امام به [ فارسى ] فرمود: از باد آيد بدم شود»

صفّار نيز اين روايت را عيناً نقل كرده است، جز اينكه عبارت فارسى در آن اينگونه آمده است « هر مال كه اباذرايد بَدَم شود»(صص 356 و 357)

روايت دوم، با آن كه دچار تحريفى شده، بسيار كهنتر مى نمايد و شايد بتوان آن را چنين خواند: «هر مال كه با باذ در آيد...» «يا هر مال كه ابا باذ...». در نقد اين روايت نيز مى توان گفت هر آنچه درباره روايت ها پيشين، ذكر شد، در اين مورد هم معتبر است .

نمونه ششم ما به حضرت امام رضا (ع) مربوط است :

ابن شهرآشوب (4/362) چنين نقل كرده است : « عن علي بن مَهرانَ انّ أبا الحسن (ع)، أَمَره أن يعملَ له مقدارُ السّاعات ، قال : فَحَملناهُ إليه فلمّا وصَلْنا إليه نالَنا من العطش أمرٌ عظيمٌ ، فما قَعَدْنا حتّى خرج إلينا بعضُ الخدَم و معه قِلالٌ من ماءٍ أَبردَ مايكونُ فَشَرِبْنا فجلس (ع)على كرسي ، فَسقطَتْ حُصاةٌ ، فقال مسرور : « هشت » أَىْ ثمانية ، ثم قال (ع)لِمسرور « در ببند » أَىْ أَغلق البابَ »

«على بن مهران آورده است كه امام رضا(ع)او را فرموده او را ابزارى براى تعيين زمان فراهم آورند. گويد : ما آن ابزار را براى وى حمل كرديم و وقتى به او رسيديم دچار تشنگى شديدى گشتيم، ولى هنوز ننشسته بوديم كه يكى از خادمان از خانه به سوى ما بيرون آمد و همراه او كوزه هايى بود از سردترين آبها. ما از آن آشاميديم، امام (ع)بر يك كرسى نشست. همان هنگام، دانه ريگى به زمين افتاد .

مسرور [به فارسى ] گفت : « هشت » ... آنگاه امام (ع)به مسرور [به فارسى ] فرمود : «در ببند»

صفّار در ادامه اين روايت مى نويسد (ص 357) : « فلمّا دخل ( أي أبوالحسن (ع) ) قالَهُ بالفارسيه: « بار خدايا چون ؟ فقلتُ: « نيك يا سيدي . فقال لمسرور: «در ببند ، در ببند»

«امام رضا(ع) چون داخل شد، به فارسى فرمود : بار خدايا چون ؟ گفتم : نيك، اى سرور من. سپس آن حضرت به مسرور [به فارسى ] فرمود : «در ببند، در ببند»

بر اين روايت كه ممكن است از قول صفار به ابن شهر آشوب (م. 588ق) انتقال يافته باشد، همان فضاهاى ترديد آميز مسلط است. متن آن بسيار مفصل تر از آن است كه ما نقل كرديم. راوى در صفار، على بن مهزيار نام دارد و در متن ابن شهر آشوب، على بن مهران. ترديد نداريم كه اين هر دو، يك تن بوده اند زيرا ابن مهزيار (نك: طوسى، رجال، در فهرست) را در شمار ياران امام جواد آورده اند اما از ابن مهران خبرى نيست. از سوى ديگر مى دانيم كه ابن شهر آشوب، از صفار حديث روايت كرده است (نك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ذيل ابن شهر آشوب). در روايت او، ناسخان و راويان، نام زردشتى و دشوار مهزيار را به نام آشناى مهران تغيير داده اند. به طور كلى به نظر مى آيد كه ابن شهر آشوب، روايت را خلاصه كرده باشد، زيرا اصل آن در بصائر صفار متصل تر است .

مفردات فارسى در احاديث

در برخى از روايات اهل بيت عليهم السلام گاه واژه هايى فارسى راه يافته است كه ما معروفترين آنها را در اينجا نقل مى كنيم :

المار ماهى :

برقى (2/271) از قول سمرة بن سعيد چنين آورده است: « خرج أميرالمؤمنين (ع) على بَغْلةِ رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم و خرجنا مَعَهُ نَمشي حتّى انتهينا إلى أصحابِ السَّمَكِ ، فَجَمَعهم ، فقال : أَتدرون لأي شى ءٍ جَمَعْتكُم ؟ قالوا : لا . قال : لاتَشْتروا الجِرِّي و لا الْمارماهي و لا الْطافِى عَلَى الْماء و لا تَبيعوهُ »

روزى امير مؤمنان بر استر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سوار شده و به راه افتاد ، ما نيز همراه او مى رفتيم تا اينكه به محلّه ماهى فروشان رسيديم، امام آنان را گرد آورد و فرمود: آيا مى دانيد براى چه شما را گرد آوردم ؟ عرض كردند: نه . فرمود : كه به شما بگويم ماهى جِرِّى [8] و مار ماهى و ماهيهايى كه بر روى آب مى ميرند نخريد و نفروشيد .

- 2 اَلْخَرْبُز :

همو آورده است (2/374): « عن أبي عبداللَّه (ع) قال : كان النبي صلى الله عليه وآله وسلم يعجِبُه الرُّطَبُ بِالْخَرْبُز»

«از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود: رسول خدا (ص) خوردن رطب به همراه خربزه، را دوست مى داشت .

نيز آورده است (2/375): « عن أبي عبداللَّه عن أبيه (ع) قال : كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم يأكُل الْخَربُزَ بِالسُّكَّر »

«امام صادق (ع) از قول پدرش مى فرمايد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خربزه را با شكر (شيرينى) تناول مى كرد»

-3 اَلْفالُوذَج :

همو چنين نقل كرده است (2/176) : « عن يونُسَ بن يعقوبَ عن أبي عبداللَّه (ع) قال : كُنّا بالمدينة فَأَرسَل اِلينا : اِصْنَعوا لنا فالوذَج ، و أَقِلّوا ، فَأَرسلنا إليه في قصْعةٍ صغيرةٍ»

«يونس بن يعقوب درباره امام صادق (ع) چنين آورده است كه: ما در مدينه بوديم و امام ) ع) براى ما پيام فرستاد كه براى ما فالوده بسازيد، اما اندك بسازيد. و ما براى آن حضرت فالوده اى در يك بشقاب كوچكى فرستاديم»

-4 اَلْخَوان :

همو نوشته است (همانجا): « عن أبي عبداللَّه عن آبائه عليهم السلام ، قال : قال أميرالمؤمنين : كُلوا مايسْقُط مِنَ الْخَوان ، فَاِنّ فيه شِفاءً مِنْ كلّ داءٍ بإذن اللَّه لِمَنْ أراد أن يسْتَشفِىَ به»

«امام صادق (ع) از طريق پدرانش از امير مؤمنان (ع) چنين آورده است كه امام فرمود: آنچه را از خوان (سفره) بيرون مى افتد بخوريدكه هر كس شفا مى طلبد، از آن خوزده، به اذن خداوند، شفا خواهد يافت .

-5 مَشكْدانه :

طبرسى (ص 42) آورده است: «عن الرضا(ع)قال : كان لعلي بن الحسين (ع) مَشْكْدانة مِن رَصاصٍ مُعَلَّقة فيها مِشكٌ ، فَإذا أرادَ أَن يخرج و لَبس ثيابَهُ تَناوَلَها و أَخرج منها فَمَسح به»

«از امام رضا است كه فرمود : على بن الحسين(ع)مشكدانه اى (عطردانى) از سُرب داشت، در آن مُشك بوده و در جايى آويزان بود، و هرگاه آهنگ بيرون رفتن مى كرد و جامه به تن مى آراست، آن مشكدانه را بر مى گرفت، اندكى مشك از آن بيرون مى آورد و به [جامه ] خود مى ماليد»

-6 اشبيدانة :

حر عاملى كه همين روايت را نقل كرده (1/445)، به جاى مشكدانه، اشبيدانه نهاده است. ما اين كلمه را در كتاب هاى معربات (جواليقى، خفاجى، ادى شير...) نيافتيم و شايد تحريف باشد : عن الوشّا قال : سَمِعتُ أبا عبداللَّه (ع) يقول : كان لعلي بن الحسين (ع)أَشبيدانَة رصاصٍ ، مُعَلّقة فيها مِسْكٌ ، فإذا أرادَ أَن يخرج و لَبس ثيابَه تَناولَها و أَخرج مِنها فَتَمسَّح بِه»

وشّا گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى فرمود : على بن الحسين (ع)را عطردانى از سرب بود در آن مُشك قرار داشت و در جايى آويزان بود و هرگاه آهنگ بيرون رفتن مى كرد و جامه به تن مى آراست، آن را برمى گرفت و اندكى مشك از آن بيرون مى آورد و به [جامه ] خود مى ماليد .

-7 البَنَفْسَج :

همو آورده است (1/453): « عن يونُسَ بن يعقوبَ قال : قال أبو عبداللَّه : مايأتينا مِنْ ناحيتكم شَى ءٌ أَحبُّ إلينا مِن الْبَنَفْسَج »

«يونس بن يعقوب گويد : چيزى از سوى شما دوست داشتنى تر از بنفشه به دست ما نمى رسد»

- 8اَلْكَعْك :

كلينى (فروع 6/288) چنين نقل كرده است: « عن سليمان بن جعفر الجعفري قال : كان أبوالحسن (ع)لايدَع الْعِشاءَ وَ لَوْ بكَعْكَةٍ ، و كان يقول (ع) إنّه قوّةٌ لِلْجِسْمِ »

«سليمان بن جعفر جعفرى گويد : امام كاظم (ع) هر گز دست از شام نمى كشيد، حتى اگر شامش يك دانه كعك بود. حضرت مى فرمود كه آن، اندام آدمى را نيرو فزايد (درباره كعك، نك: جواليقى، ص 297)

-9 النَّيروز :

حرّ عاملى (2/960) نوشته است : « عن الصادق (ع) في اليوم النيروز قال : إذا كانَ يومُ النَّيروز فَاغْتَسِلْ والْبَسْ أَنْظفَ ثيابِك»

«از امام صادق روايت است كه درباره روز نوروز فرموده: چون روز نوروز فرا رسد غسل كن و پاكيزه ترين جامه هايت را بپوش»

-10 الباذَنْجان :

نورى (16/429) آورده است: « عن أبي يعفورٍ ، قال : قال أبو عبداللَّه : كُلوا الباذَنْجانَ فإنَّه شِفاءٌ مِنْ كلِّ داء»ٍ

«ابى يعفور از امام صادق (ع)نقل كرده كه فرمود : بادَنجان ( بادمجان ) بخوريد، كه دواى هر دردى است»

بديهى است كه با جستجوى بيشتر در احاديث اهل بيت عليهم السلام، كلمات فارسى بيشترى مى توان يافت. اما همه اين كلمات، زاييده آميزش ايرانيان و عربان طى نخستين قرن هاى اسلام نبود، زيرا برخى از آنها را حتى در اشعار جاهلى مى توان يافت (مانند مسك، خوان... نك: آذرنوش، فهرست). با اينهمه ملاحظه مى شود كه بسيارى از آن ها، و بخصوص فضائى كه در آن به كار آمده اند (مانند نيروز و مشكدانه)، حال و هوائى كاملاً فارسى، و شرايطى خاص قرن دوم ق. دارند، و از همين جهت، شايسته بررسى بيشتر مى گردند .

كتابشناسى

آذرنوش، آذرتاش، راههاى نفوذ فارسى در ادبيات جاهلى، تهران، 1374 .

ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، به كوشش محمّد ابوالفضل ابراهيم، افست قم، 1961م .

ابن شهرآشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، به كوشش يوسف البقاعى، قم، 1421ق .

براون، ادوارد، تاريخ ادبيات ايران، ترجمه و حواشى فتح اللَّه مجتبائى، تهران، 1361 .

برقى، احمد بن محمد، المحاسن، به كوشش سيد مهدى رجائى، قم، 1416ق .

جواليقى، ابومنصور، المعرّب، قاهره، 1360ق .

جواهرى، شريف: مُثير الأحزان فى أحوال الائمة الأثنى عشرعليهم السلام أمناء الرحمن، قم، 1366 .

حرّ عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، به كوشش عبدالرحيم ربّانى شيرازى، بيروت، 1412ق، 1991م .

حويزى، عبدعلى، تفسير نورالثقلين، به كوشش سيد هاشم رسولى محلّاتى، قم، 1412ق/ 1370 .

دهخدا، على اكبر، لغت نامه دهخدا، تهران، 1373 .

صدوق، محمد بن على، علل الشرايع، قم، 1385ق/ 1966م .

صفّار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات الكبرى فى فضائل آل محمّد صلى الله عليه وآله، به كوشش ميرزا حسن كوچه باغى، تهران، 1374 .

طبرسى، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، بيروت، 1392ق/ 1972م .

طحّان، ريمون و طحّان، دنيز، الفن والأدب العربى، بيروت، 1991م .

طوسى، محمد بن حسن، رجال الطوسى، نجف، 1380ق/1961م .

غنيمى هلال، محمّد، الأدب المقارن، قاهره، بى تا .

فخر رازى، الشجرة المباركة فى أنساب الطالبية، به كوشش سيد مهدى رجائى و سيد محمود مرعشى، قم، 1409ق .

كلينى، محمّد بن يعقوب، اصول الكافى، به كوشش على اكبر غفّارى، تهران، 1388ق .

همو، فروع الكافى، به كوشش على اكبر غفّارى، تهران، 1367ش .

مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار الجامعة لِدرر أخبار الائمة الاطهار، بيروت، 1403ق/1983م .

مطهّرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ايران، قم، 1357 .

معين، محمّد، فرهنگ فارسى، تهران، 1371 .

موسوى بجنوردى، محمد كاظم سرويراستار، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، تهران، 1373 .

ندا، طه، الأدب المقارن ، بيروت، 1412ق/ 1991م .

نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، بيروت، 1412ق/1991م .

وافى، عبدالواحد، فقه اللغة، مصر، بى تا.

[1] . پيداست كه مراد همان اسفندارمذ است كه در نسخه ها به اسفنديار تحريف شده

[2] . در متون عربي غالباً فرودين يا فروردين آمده و شكل متن نادر است

[3] . اين كلمه در همه متون پهلوي و فارسي دري «خرداد» است و معلوم نيست چرا به «اورداد» تحريف شده

[4] . داستان آن گروه در بقره /243 آمده است

[5] . معناي اين كلمه بر ما روشن نشد

[6] . مَهاوش: به معني هر چيزي است كه از راه ناروا بدست آيد.

.[7]نهابر: به معني مهلكه هاست.

[8] . ماهي جِرِّي ماهي اي است شبيه مارماهي و به قولي خود مارماهي است ( لغت نامه دهخداـ واژه هاي مارماهي و طافي و جِرِّي)

/ 1