امام علی (علیه السلام) بزرگترین خطیب تاریخ (2) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

امام علی (علیه السلام) بزرگترین خطیب تاریخ (2) - نسخه متنی

احمد سپهر خراسانی

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

علي (ع) بزرگترين خطيب تاريخ
قسمت (2)

احمد سپهر خراساني

سجع در كلام امام علي (ع)

ميدانيم كه رعايت‏سجع در ميان خطبا معمول بوده، حتي بين يونانيان و روميان، و در ميان سخنرانان عرب نيز بشدت رواج داشته است، تا بدانجا كه غالب آنها جز به سجع سخن نمي‏گفته‏اند، اين قيد به حد تكلف رسيده بود به نحوي كه گاه سخن را از زيبايي مي‏انداخت .

و نيز آگاهيم كه سجع در نثر، در حكم قافيه در شعر است، كلام را زينت مي‏بخشد و آهنگين مي‏كند و اگر در آن افراط نشود و بندرت استعمال گردد و بجا باشد، ترديدي نيست كه چنين سخني زيباتر به گوش ميرسد و حافظه زودتر آنرا مي‏پذيرد و در طبايع بهتر جا مي‏گيرد، همچون اين آيات شريفه:

«ما لكم لا ترجون لله وقارا، و قد خلقكم اطوارا» . (1)

و يا:

«الم نجعل‏الارض مهادا والجبال اوتادا» . (2)

«فيها سرر مرفوعة، و اكواب موضوعة‏» . (3)

كه آهنگين و خوش ادا شده است .

سجع اقسامي دارد، كه علم بديع به آن متعرض است . امام با آنكه سخنش مرسل است و بهترين اسلوب سخن نيز همان است، گاه كلامش را با يكي دو سجع نمكين مي‏كند، و چون زياد به كار نمي‏برد و بموقع استعمال ميكند و بدون اينكه تعمدي داشته باشد از زبانش جاري مي‏شود، نه تنها به سخنش تصنع نمي‏بخشد، بلكه آن را زيباتر مي‏كند، چنانچه خطاب به اهل بصره مي‏فرمايد:

«كنتم جندالمراة، و اتباع‏البهيمة، رغا فاجبتم، و عقر فهربتم . اخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق، و دينكم نفاق، و ماؤكم زعاق . والمقيم بين اظهركم مرتهن بذنبه، والشاخص عنكم متدارك برحمة من ربه . كاني بمسجدكم كجؤجوء سفينه، قد بعث‏الله عليهاالعذاب من فوقها و من تحتها، و غرق من في ضمنها» . (4)

شمايان لشكريان آن زن بوديد، و از شتر او فرمانبري كرديد، و به نعره آن زبان بسته پاسخ داديد، و آنگاه كه از پاي افتاد گريختيد . اخلاقتان ناپسند، پيمانتان سست، آيينتان دورويي، و آبتان شوراب . آن كس كه بين شما ماند، كيفر گناهي است كه بيند و آنگاه كه كوچ كند، دوباره مشمول رحمت‏خدا گردد . گويي مي‏بينم كه مسجدتان در سيلاب فرورفته و جز بلنداي آن چونان سينه كشتي چيزي نمانده است، و خداوند از فراز و نشيب بر آن عذاب فرستاده و آنجا هر چه هست در آب شده است . (5)

در معني نيز مناسب مقتضاي حال و كوبنده است و نيز تشبيهي بجا آورده شده است .

و در وصف قرآن چنين آمده:

«و ان القرآن ظاهره انيق، و باطنه عميق، لاتفني بعجائبه، و لا تنقضي غرائبه، و لا تكشف‏الظلمات الابه‏» . (6)

ظاهر قرآن زيبا و باطن آن ژرفا، شگفتيهاي آن تمام نشدني، و شگرفيهاي آن پايان‏ناپذير است و تاريكها جز بدان روشن نگردد . (7)

سجعهاي امام معمولا جز يكي دو مرتبه تكرار نمي‏شود و بفورا يا عوض مي‏گردد، يا كلام مرسل مي‏شود . جز موارد نادر كه احساس ملال و سنگيني در آن نشود و بيشتر دو سجعي است مانند:

«اشرف‏الغني ترك المني‏» . (8)

يا:

«من اطال‏الامل، اساءالعمل‏» . (9)

كه دو جمله اخير داراي ترصيع است، و اين صنعت اگر بدون تكلف آورده شود كلام را زيباتر مي‏كند، مانند آيه:

«ان‏الابرار لفي نعيم، و ان‏الفجار لفي جحيم‏» . (10)

يا اين عبارت حريري در مقامه صنعانيه وي:

«و هو يطبع‏الاسجاع بجواهر لفظه، و يقرع‏الاسماع بزواجر وعظه‏» .

به اين عبارات مسجع عهد جاهلي توجه شود كه چقدر ثقيل به طبع مي‏آيد و از گفته‏هاي صحارالعبدي است:

«ارض سهلها جبل، و ماؤها وشل، و تمرها دقل، و عدوها بطل، و خيرها قليل و شرها طويل، والكثير بها قليل، والقليل بها ضايع، و ماورائها شرمنها» .

سنجش اين سخن با سخنان علي، مقايسه مناره بلند، بد امن الوند است، يا شب ظلماني با روز نوراني .

ما نياز بيشتر در اين امر نداريم . چه تمام نهج‏البلاغه مشحون از شواهد برتري آن با ساير سخنان سخنوران، قصد ما فتح بابي است در اين باره براي خوانندگان با ذوق .

در ايجاز و اطناب

علي در خطب خود، هنگام اقتضاي مقام به اطناب مي‏پردازد، تتابع جملات را بكار ميبرد، چه ميداند كه مخاطبانش نياز به تفهيم بيشتري دارند كه نمونه آن خطب مفصل اوست . بر عكس گاه نيز به اقتضاي مقال، كلام مجمل و موجز است و دوگونه معني را مي‏رساند، در اين مورد تكرار و تتابع را بكار نمي‏برد، يك كلمه را مهمل نمي‏گذارد، كمتر حرف و كلمه را استعمال مي‏كند، اما از حيث معني پربار است و يك جمله آن كتابي تفسير دارد .

اينك نمونه‏اي از صدها سخنان او:

و من خطبه، و هي جامعة للعظة و الحكمة:

«فان‏الغاية امامكم، و ان وراءكم الساعة تحدوكم، تخففوا، تلحقوا، فانما ينتظر باولكم آخركم‏» . (11)

همانا آخرت جلو است، قيامت‏شما را از پس مي‏راند، و بخود ميخواند، وزر و وبال خويش را سبك كنيد، تا بتوانيد به كاروان برسيد . آنكه اول رفت، انتظار آخري را دارد، تا همه با هم به سر منزل نهايي برسند، و با ساير رفتگان پيوند نمايد .

لطف اين كلام را نمي‏توان به قلم آورد كه فصاحت و بلاغت چون زيبايي است . يدرك و لايوصف . اين همه معني با اين ايجاز جز با عجاز حمل نتوان كرد .

مثالي ديگر:

«خالطوا الناس مخالطة، ان متم معها بكوا عليكم، و ان عشتم حنوا اليكم‏» . (12)

چنان با مردم سير كنيد كه اگر مرديد، بر شما بگريند، و اگر مانديد بپذيرند .

كه يك دنيا مكارم اخلاق در سطر كوتاهي گنجانده شده است، با الفاظي ساده و بي‏تكلف و فصيح، و اين جمله كوتاه هم نمونه ديگر: و همچون ظرفي را ماند كه دريايي در آن گنجانده شده باشد .

«اشرف الغني، ترك المني‏» .

شريفترين توانگري، ترك آرزوهاست .

و نيز:

«رب قول، انفذ من صول‏» . (13)

بسا سخني كه از حمله نافذتر است .

كه ذوق خوانندگان ما را بي‏نياز از توصيف و تفسير مي‏كند .

اين سطر حماسي نيز كه در نهج‏البلاغه به شماره نه رديف شده شاهكار توصيف است و ظاهرا آنرا در جنگ جمل خطاب به طلحه و زبير و ياران آنها فرموده است:

«وقد ارعدوا، وابرقوا، و مع هذين الامرين الفشل، ولسنا نرعد حتي نوقع، و لانسيل حتي نمطر» . (14)

با اينكه براي جنگ جوش و خروش انداختند و رعد و برق بپا كردند، با اينحال بزدلي و سستي آنها آشكار شد . ما چنين نيستيم كه بخروشيم و سانحه برپا نكنيم و خبر از سيل بدهيم و نباريم .

و در همين ايجاز و اطناب، در القاي منظور، طبيبي را ماند كه مطابق حال مريض نسخه دهد . اگر مستمع او ذهنش خالي بود و ترديد و انكاري بر مفاد كلامش نداشت، به چنين كسي بطور ساده القا مي‏كند، چنانكه مي‏گويد:

«اذا قدرت علي عدوك، فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة عليه‏» . (15)

چون بر دشمن پيروز شدي، به‏شكرانه توانايي بر انتقام، از گناه او بگذر .

و چون شنونده را در شك و ترديد بيند، در آن به آدات تاكيد متوسل مي‏شود مانند:

«ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان، اتباع الهوي، و طول الامل . . . الا و ان الدنيا قدولت‏حذاء، فلم يبق منها الا صبابة . . .» . (16)

كه در اينجا جمله را به «ان‏» و «الا» مؤكد كرده است، و اگر مستمع در انكار باشد يا در جهل كامل است . سوگند نيز بكار ميبرد، مانند خطبه شقشقيه بمطلع:

«اما والله لقد تقمصها فلان‏» .

تا منكر باور كند و شك را به يقين آورد و منظور از خطابه كه اقناع است انجام داده باشد .

اگر به سخنان امام نظر بيندازيم جملاتي كه خطاب به اهل كوفه است كه با وي غدر كرده‏اند و نيز خوارج، تمام رموز تاكيد را بكار برده است، كه خطاب به اين‏گونه مردم اين نوع سخن را اقتضا داشته است، باشد كه اثر بخشد و از ضلالت‏بيرون آيند .

حسن مطلع

يكي از رموز بلاغت‏حسن مطلع است (يا حسن ابتدا، براعت مطلع، براعت استهلال) و آن چنان است كه شاعر و خطيب جهد كند، تا اول بيت‏يا خطبه، سخن مطبوع و مصنوع و لفظ لطيف و معني غريب و بديع بكار برد . طوري باشد كه مستمع را در همان وحله اول به طرف خود جلب كند، و در اشتياق و انتظار شنيدن بقيه كلام نگهدارد .

اين نكته علاوه بر اينكه سخن را مي‏آرايد، مستمع را نيز در قبول كلام بعدي آماده و در حقيقت ذوق او را قبلا تسخير مي‏كند، خاصه در مسائل خطابي كه غالبا با برهان سروكار ندارد .

امام (ع) نيز در اين موارد در صدر قرار دارد، و عجيبتر آنكه همه را دفعتا مي‏آفريند، از پيش تجربه نكرده، تمرين ننموده، و به‏صرف ديدن مستمع مي‏داند چه بايد بگويد و چگونه روحش را تسخير كند . در خبر است كه شعر قفل است، و مفتاح آن مطلعش مي‏باشد .

مثال از بيت محمد بن وهب:




  • «ثلاثة تشرق الدنيا ببهجتها
    شمس الضحي و ابواسحق و القمر»



  • شمس الضحي و ابواسحق و القمر»
    شمس الضحي و ابواسحق و القمر»



يا بيت محمد بن هاني از قصيده‏اش:




  • «ماشئت لاما شائت الاقدار
    فاحكم و انت الواحد القهار»



  • فاحكم و انت الواحد القهار»
    فاحكم و انت الواحد القهار»



امام (ع) وقتي مي‏شنود خوارج مي‏گويند: لاحكم الا لله و اين سخن دهن به دهن مي‏گردد .

چنين ايراد سخن مي‏كند:

«كلمة حق يراد بها الباطل، نعم انه لا حكم الا لله، و لكن هؤلاء يقولون: لا امرة الا لله: و انه لابد للناس من امير بر، اوفاجر يعمل في امرته المؤمن، و يستمتع فيها الكافر . . .» . (17)

توجه به تناسب و لطف و ارتباط جمله اول سخن بكنيد با مطالب بعد و معني چنين است:

سخن حقي است كه باطل از آن خواسته‏اند آري فرمان، فرمان خداست، اما اينان حكومت و قانون را منكرند . بي‏ترديد مردم از داشتن زمامدار ناگزيرند چه نيكوكار و چه تبهكار، تا در پرتو حكومتش مؤمن به كار و سازندگي پردازد و كافر زندگي كند . . .

يا مطلع كلام شش امام است و اهميت و ارزش آنرا وقتي درك مي‏كنيم، كه شان ايرادش را بدانيم، و او جمله اول را كه تمثيل است، وقتي ادا مي‏كند كه طلحه و زبير نقض بيعت كرده مي‏گريزند، و مردم از او مي‏خواهند كه در پي آنها نرفته، و به جنگ نپردازد، كه شايد هم احتمال مي‏دادند علي شكست‏بخورد، او در اين مورد سخن را با اين جمله آغاز مي‏كند:

«والله لااكون كالضبع، تنام علي طول اللدم . . .» . (18)

بخدا سوگند كه من چون كفتار خفته نيستم .

در اينجا مستمع مي‏فهمد كه علي چه مي‏خواهد بگويد . فوري درك مي‏كند كه غرض او نفي درخواست پندگويان، و اثبات شهامت و پايداري و مصلحت روز و مبارزه است، سپس مي‏گويد:

«. . . حتي يصل اليها طالبها و يختلها راصدها و لكني اضرب بالمقبل الي الحق المدبر عنه و بالسامع المطيع العاصي المريب ابدا، حتي ياتي علي يومي، فوالله ما زلت مدفوعا عن حقي مستاثرا علي منذ قبض الله نبيه (ص) حتي يوم الناس هذا» . (19)

بخدا سوگند، من كفتار نيستم كه در سوراخ خود بخسبم، و شكارچي با فريب حركت چوب مرا گول بزند و صيد كند، ولي من به كمك آنكه روي به حق آورده مي‏گويم، كسي را كه پشت‏به آن كرده، و به باطل گرائيده است، و بياري موافقان، مخالف را از بين مي‏برم، و تا هنگام مرگ بر اين پيمان استوارم . از روزيكه پيغمبر خدا رحلت كرده تا امروز، از حقم ممنوع بودم، و ديگران بر من برتري داشتند .

در هنگامي كه مردم را به جنگ شاميان مي‏خواند، و دستور داده بود كه در خارج شهر متمركز شده و بشهر نيايند، تا آماده ركت‏باشند، ولي برخي از آنان پنهاني به‏شهر مي‏آيند و مراجعت نمي‏كنند و جمعيت كافي فراهم نمي‏شود، امام به كوفه برگشته خطاب به مردم چنين مي‏گويد:

«اف لكم‏» .

اف بر شما، واي بر شما .

علي خداوند اخلاق و ادب است، مردم دوست است، با اين حال مطلع را ادا مي‏كند . چرا؟

براي آنكه طرف خطابش مردم جبان، و از جنگ فراري و بي‏حميت هستند، او مقتضي ميداند كه چنين مطلعي خطاب به آنها بياورد، باشد كه غيرت آنان به جوش آيد، و سپس بقيه خطبه را مي‏خواند كه به شماره 34 است و به رعايت اختصار نقل نمي‏كنيم، و مطلع مي‏رساند كه امام چه مي‏خواهد بگويد .

مطلع خطبه 35 و نيز خطبه معروف قاصعه به شماره 192، در تناسب مطلع با مفاد خطب نيز دليل بارزي بر دعوي ماست و از اين قبيل در نهج‏البلاغه فراوان است .

مقام تشبيه در سخن

بلغا دانند كه تشبيه، جمال خاصي بكلام مي‏بخشد، و آن مقصود را از پرده خفا در مي‏آورد، دوري را نزديك مي‏كند، به معني رفعت و وضوح مي‏دهد .

تشبيه مشاركت دو امر است در يك معني و در اصطلاح عبارت است از الحاق امري به ديگري در وصفي كه مخصوص بدان است . مثلا اگر بخواهند كسي را به شجاعت توصيف كنند، مي‏گويند به غايت‏شجاع است و اين سخن عاري است، اما اگر بگوييد: او مانند شير است، آنرا تشبيه نامند، و بديهي است كه نيروي اين سخن به مراتب بيش از عبارت عادي است . و آن نيز اقسامي دارد كه در علم بيان متعرض است و جاي آن اينجا نيست .

در سخنان امام، اين صنعت و اقسام آن زياد ديده مي‏شود، چنانكه در فضيلت علم گويد:

«العلم نهر والحكمة بحر والعلماء حول النهر يطوفون والحكماء وسط البحر يفوضون و العارفون في سفن النجاة يسيرون‏» .

امام براي دانش صحنه‏اي ساخته و آنرا تجسم داده است، علم را به نهر تشبيه نموده و حكمت را به دريا، جمعي را نشان مي‏دهد كه در اطراف نهرند (علما)، و عده‏اي را تصوير مي‏كند در وسط دريا شناورند (حكما) و اشخاصي را كه راكب سفينه‏اند براي نجات از اين عالم (ارباب معرفت) .

قدرت تشبيه و زيبايي آن و رعايت نكات فني انسان را به اعجاب وامي‏دارد كه چگونه علم را از پرده خفا بيرون زده و تمام جهات و آثار و خصوصيات آن را مشخص نموده است، و اهميت ظرافت طبع و لطافت تشبيه از آنجا بهتر مفهوم مي‏شود . كه او در عصري بكار مي‏برد كه بزرگترين فصحاي عرب، چون امرؤالقيس صاحب معلقه مشهور كه امام در يكي از كلمات قصارش از او نام مي‏برد، تشبيهاتش چقدر بدوي و در دائره فكر محدودي سير مي‏كند . از جمله: صحراي خشك را به شكم گورخر، و زوزه گرگ را به ناله مرد عيالمند، و پشكل آهو را به دانه فلفل و انگشتان ظريف معشوق را به مسواك خشن يا كرمهاي ناحيه طبي، چه تشبيهات تهوع‏آوري! و نيز درندگان معروف به پيازهاي گل‏آلود .

اينك متن سخنان او در مواردي كه ذكر شد:




  • تري بعر الارام في عرصاتها
    و تعطو برخص غير شئن كانه
    و واد كجوف العير قفر قطعته
    كان السباع فيه غرقي عشية
    بار جائه القصوي انا بيش عنصل (23)



  • و قيعانها كانه حب فلفل (20)
    اساريع ظبي او مساويك اسحل (21)
    به الذئب يعوي كالخليع المعيل (22)
    بار جائه القصوي انا بيش عنصل (23)
    بار جائه القصوي انا بيش عنصل (23)



طرفه بن العبد كه او نيز از سرآمدان فصحاي عرب است و صاحب معلقه ديگر، كشتي مسافري را كه در دريا ميرود، تشبيه به كودكي كرده، كه هنگام بازي خاك نرم را مي‏شكافد .




  • «يشق حباب الماء حيزومها
    بهاكما قسم الترب المفايل باليد» (24)



  • بهاكما قسم الترب المفايل باليد» (24)
    بهاكما قسم الترب المفايل باليد» (24)



عمرو بن كلثوم معروف، بازوان معشوق را بدست و پاي شتر جوان تشبيه مي‏كند .




  • «ذراعي عيطل ادماء بكر
    هجان اللون لم تقرا جنينا» (25)



  • هجان اللون لم تقرا جنينا» (25)
    هجان اللون لم تقرا جنينا» (25)



استعاره نيز كه همان تشبيه اختصاري است در كلمات امام زياد است و از هنر كنايه نيز حداكثر استفاده را بكار برده كه فصحا را به حيرت مي‏اندازد و ميتواند در خطبه 7 و 9 نمونه آن را بجوييد و ما از تفصيل بيشتر معذوريم .

تمثيل

تمثيل را كه در فن بلاغت مقام رفيعي است نيز استادانه و ماهرانه بكار مي‏گيرد، گاهي خود مثل ميزند و زماني از ديگران مي‏آورد، از آيات قرآني گرفته تا اشعار شعرا، يا امثله سائر، مي‏خواهد كلام را رنگين كند، و به معني تجسم دهد، شاهد بياورد و در ديد چشمهاي كم‏نور در آيد و قلوب تاريك را روشن كند و از بيانش نتيجه گيرد .

بعنوان نمونه به سطور زير كه ساخته خود امام (ع) است ترجمه كنيد:

«فصيرها في حوزة خشناء، يغلظ كلامها، و يخشن مسها، و يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها، فصاحبها كراكب الصعبة، ان اشنق لها خرم، و ان اسلس لها تقحم . .» . (26)

آنگاه خلافت در حوزه خشن قرار گرفت‏با مردي شد كه سخنش درشت‏بود و حضورش محنت‏زا . بسيار اشتباه مي‏كرد و عذر آن را ميخواست، چنين طبعي مانند كسي است كه بر شتر سركش و چموش سوار باشد، كه اگر بخواهد مهارش را بطرف خود كشد، بينيش پاره مي‏شود و اگر از او بگذرد براه هلاكش مي‏كشاند .

با اين مثال وضع شخصي را نشان مي‏دهد كه در تله گير كرده، نه پاي قرار دارد و نه راه فرار .

و در همين خطبه بيتي از اعشي را آورده و به آن تمثل جسته تا مطلب خود را قوت بخشد و از اين قبيل امثله در طي خطب زياد است .

در نود مورد آيات قرآن را تضمين كرده و به سخن خود جلال بخشيده است، مانند آيه 30 سوره يونس در خطبه 222.

در اينجا قصد داشتيم مقاله را به پايان برسانيم، كه از حد متعارف خارج نشود، و چون در جستجوي نقل شاهدي براي استعمال آيات بوديم، و بدون اراده كتاب نهج‏البلاغه را گشوديم، خطبه مذكور به نظر رسيد و قرائت آن كه به قصد پيدا كردن آيه بود، چنان نويسنده را تحت تاثير قرار داد (با اينكه بارها آن را خوانده است) كه دريغم آمد مقاله را بدون (حسن مقطع) ختم كند، ناگزير چند سطري از آغاز و انجام آن نقل و تمام ترجمه را تقديم مي‏دارد تا بدانند وقتي مي‏گوييم: علي بزرگترين خطيب تاريخ، بي‏جهت نيست، و راه اغراق نپيموده‏ايم . او در اين خطبه چنان دنيا و قبر و مسير انسان را توصيف كرده، كه آدمي خود را در تمامي مراحلي كه او مي‏گويد حاضر مي‏بيند، و گويي خود اين سفر را آغاز و انجام داده، يا در حال سير اين سفر است . قرائتش، استماعش، اعصاب را مي‏لرزاند، انسان را از دنيا بيزار مي‏كند . آدمي را به جايي مي‏برد كه خواهد رفت، قبل از اينكه رفته باشد، گويي فيلمي است كه از جلو شما رد مي‏شود، به قدري بيان علي در اينجا استوار است، كه شما الفاظ را

نمي‏بينيد، جملات را تشخيص نمي‏دهيد، جز معني و حقيقت و واقع در مغز شما راه نمي‏يابد، در حال معراجيد، چنان در تخيل فرو مي‏رويد كه نمي‏فهميد هنوز اينجا هستيد، اينك براي آنكه شما را از انتظار در آورم عين خطبه را آغاز مي‏نمايم:

«دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة، لاتدوم احوالها و لايسلم نزالها، احوال مختلفه و تارات متصرفة، العيش فيها مذموم والامان منها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفة، ترميهم بسهامها و تفنيهم بحمامها و اعلموا عبادالله انكم و ما انتم فيه من هذه الدنيا علي سبيل من قدمضي قبلكم، ممن كان اطول منكم اعمارا و اعمر ديارا . . . فكيف بكم لو تناهت‏بكم الامور و بعثرت القبور: «هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت وردوا الي الله مولاهم الحق و ضل عنهم ماكانوا يفترون‏» . (27)

دنيا سرايي است پر از درد و رنج، به مكر به مكر و دغل و ناراستي معروف، بهيچ حالتي پايدار نيست، اهلش جان بدر نبرند، احوالش دگرگون است، هر روز بنوبتي گردد، زندگيش ناخوش است، سلامتي در آن ناياب است، مردمش آماج بلاها، هر دم تيري مي‏افكند، آنها را به فنا مي‏كشاند .

بدانيد اي بندگان خدا، شما و آنچه در اين دنياست، بهمان طريقي سير مي‏كند، به پيشينيان شما، كه از شما عمرشان درازتر، و خانمانشان آبادتر، و آثارشان بهتر بود، كردند و گذاشتند و رفتند، آوازشان خاموش شد، يادهاشان فرو نشست، تنهاشان پوسيد، خانه‏هايشان خالي ماند و آثارشان محو گرديد . كاخهاي محكم بنيان برافراشته، و بالش و بسترها را با سنگهاي بهم پيوسته، و قبرهاي فرورفته، و سنگ لحد، معاوضه كردند، قبرهائيكه در فضاي ويراني بنا شده، و با خاك انباشته شده است .

گورها بهم نزديك است، ولي ساكنان آن غريبند، بين مردم يك محله هستند كه همه در وحشت و اضطرابند، و در عين اينكه كاري ندارند، در باطن گرفتاريهاي فراواني دارند .

به وطن جديد خود مانوس نمي‏شوند، چون همسايگان بهم نزديك نمي‏گردند، با اينكه مجاور يكديگرند، و خانه‏هاشان نزديك بهم است، چگونه ميتوانند ديد و بازديد كنند، كه پوسيدگي آنها را متلاشي ساخته، و از سنگ و خاك مرطوب اعضاي آنها را خورده است .

گمان كنيد هم اكنون شما جاي آنهائيد، و براهي كه رفته‏اند هستيد، و اين گورها شما را گرو گرفته‏اند و جائيكه همه را فرا خواهد گرفت، شما را در بر گرفته است، در اين وقت‏به شما چه دست‏خواهد داد، وقتي كه مردگان را زنده كنند، و از قبر خارج نمايند!) ؟

«در اينجاست كه هر كس به آنچه از پيش فرستاده امتحان مي‏گردد، به سوي خدايي كه مالك آنهاست، برمي گردد، و آنچه را كه افترا مي‏بستند، بكارشان نيايد» .

(ترجمه فارسي ابيات برگرفته از «معلقات سبع‏» ترجمه استاد عبدالمحمد آيتي است) .

1 - قرآن كريم .

2 - همان .

3 - همان .

4 - نهج‏البلاغه پارسي، خ 13 .

5 - نهج‏البلاغه پارسي، دين پرور، سيدجمال‏الدين .

6 - نهج‏البلاغه، صبحي صالح، كلام 18 .

7 - نهج‏البلاغه پارسي، دين پرور، سيدجمال‏الدين .

8 - نهج‏البلاغه، صبحي صالحي، قصار 34 .

9 - همان، قصار 36 .

10 - قرآن كريم .

11 - نهج‏البلاغه، صبحي صالح، خطبه 21 .

12 - همان، قصار 10 .

13 - همان، قصار 394 .

14 - همان، 9 مومن كلام له في صفته و . . . .

15 - همان، قصار 11 .

16 - همان، 42 و من كلام له (ع) و فيه يحذر . . . .

17 - نهج‏البلاغه پارسي، خطبه 40 .

18 - نهج‏البلاغه، صبحي صالح خ 6،

19 - همان، خ 6 .

20 - هنوز پشكلهاي آهوان سپيد را در جلو خانه‏ها و كنار غديرهاشان چون دانه‏هاي فلفل مي‏بيني .

21 - از اين روي انگشتاني نرم و لطيف دارد چون كرمهاي سرزمين «وظبي‏» و يا چون مسواكهايي كه از شاخه نرم «اسحل‏» تراشيده باشند .

23 - بياباني خشك و بي آب و گياه چون شكم گورخران، راهم را بگرفت، از هر سو زوزه گرگان گرسنه چون ناله عيالمند بگوش مي‏رسيد .

و درندگان سيل زده مغروق چون پيازهاي گل‏آلود اين سو و آن سو بر جاي ماندند .

24 - آنگاه كه سينه كشتي‏اش امواج دريا را برمي‏درد مانند كودكي است كه هنگام بازي خاك نرم را با دست مي‏شكافد .

25 - نخست‏بازواني سپيد بيني كه مانند دست و پاي ناقه‏اي كه هنوز رنج زاييدان نچشيده فربه و استوار است .

26 - نهج‏البلاغه، صبحي صالح، خ 3 .

27 - همان، خ 226 .

/ 1