حقيقت ايمان: ايمان و عقلانيت
سيد محمد ثقفى در فصلهاى پيشين درباره سمبلهاى مذهبى و دلالت و اشارات آنها و همينطور در مورد تجلى ايمان و اشكال و نمودهاى آن، بحث و بررسى شد. اين مباحث و بررسيها تلويحا دلالت دارند كه سمبلها و اشكال ايمان، چقدر و چه مقدار به حقيقت ايمان اشاره دارند، لذا شايسته است كه در اينجا به اين سؤال بپردازيم كه حقيقت ايمان چيست و رابطه آن با عقلانيت چه مىباشد؟ طبيعىترين راه، براى اين مساله، اين است كه ما، ايمان را با عقلانيت مقابله و مقايسه نماييم و از خود بپرسيم كه آيا به راستى، ايمان و عقلانيت چه رابطهاى دارند؟ آيا آنها، همديگر را طرد مىكنند و يا اينكه اين دو، مىتوانند در يك ايمان معقول و قابل جمع و وحدت باشند؟ اگر سؤال دومى، ممكن است، يعنى يك نوع وحدتى ميان ايمان و عقلانيت وجود دارد، آيا عناصر و اجزاى عقلانيت و ايمان چيستند وچگونه با همديگر ارتباط دارند؟ به طور واضح، اگر معنى و مفهوم ايمان از راههاى عادى غير قابل درك و شناختباشد، نتيجه اين مىشود كه ايمان و عقلانيت، همديگر را طرد مىكنند و با هم، قابل جمع و وحدت نيستند. اما اگر ايمان حوزه احساس و ادراك وجود مطلق و بىنهايت (خداوند) باشد و چنين تفسير شود، آنوقت، هيچگونه تضادى ميان ايمان و عقلانيت وجود نخواهد داشت؟! اما، پر واضح است كه اين پاسخ هرگز كافى نيست، زيرا حيات معنوى انسان يك كل و واحد بيش نيست و اينطور نيست كه در قلمرو حيات معنوى و روحى، به مانند جهان مادى، عنصرى و جزئى در كنار جزئى و عنصرى ديگر، قرار بگيرد و با همديگر تركيب يابند. همه عناصر معنوى و روحى و مذهبى انسان، علىرغم ويژگيهاى يقينى هر يك از آنها، در همديگر عجين شده و كلا يك چيز واحد مىباشند. قطعا، اين حقيقت، در مورد ايمان و عقلانيت نيز صادق است. عقل و ايمان دو چيز نيستند كه با همديگر تركيب يافته باشند، بلكه هر دوى آنها، يك چيز بيش نيست. از اين جهت ، اين، كافى نيست كه بگوييم: حوزه احساس وجود مطلق (خداوند) منافاتى با ساختار عقلانى ذهن انسانى، ندارد و عقل و ايمان، يك چيز است، و بايد انسان ديندار، روابط واقعى اين دو را نشان دهد كه چگونه آن دو، در كنار يكديگر قرار گرفته و با همديگر عجين شدهاند. معناى عقل چيست؟
در اينجا ، اين سؤال مطرح مىشود كه با چه احساس و معنايى، واژه عقل در مقابل ايمان به كار مىرود؟ يعنى معناى عقل در قلمرو ايمان چيست؟ آياعقل، چنانكه امروزه در همه محاورات خود به كار مىبريم، همان مفهومى است كه در روش علمى Scientific Method يا محدوديت منطقى و نتيجهگيرىهاى آمارى و فنى است؟ آيا عقل همان عقل Reason است كه در همه موارد علمى به كار مىرود؟! ويا عقل كه در روش متعارف انديشه غربى نيز به كار مىرود، به هر چيز معنىدار، داراى اصول و هدفدار (در مقابل پوچ و بيهوده) اطلاق مىشود؟ اگر معنى نخست، منظور باشد، عقل، ابزارى استبراى شناختن و كنترل واقعيت و ايمان، وسيلهاى استبراى راهيابى به اينكه اين شناسايى، چگونه آزموده شود؟ البته، ممكن است كسى همين عقل را، عقل ابزارى و تكنيكى تلقى كند كه تنها روش و راه را نشان مىدهد نه نتايج و پىآمدها را. عقل، به اين معنى (ابزارى) با زندگى روزمره هر انسانى، سر و كار دارد و نيرويى است كه تمدن مادى عصر ما را رقم مىزند. اما، در مفهوم دوم، (معنى دار و هدفدار بودن) عقل با انسانيت انسان تشخص مىيابد و معنى پيدا مىكند و در مقايسه با ديگر موجودات، چيزى است كه انسان را از ديگر جانداران و اشياء متمايز مىسازد. پايه و ريشه زبان، آزادى و آفرينندگى انسان است. اين عقل، منشا تحقيق و علم آموزى، تجربه هنر و آفرينندگى و به واقعيت رساندن دستورات اخلاقى انسان است و خلاصه آدمى را براى زندگى خصوصى خود و مشاركت در اجتماع، آماده مىسازد اگر، ايمان متضاد و مخالف عقل باشد، در واقع، با انسانيت او مخالف است و به غير انسانى كردن آدمى منجر خواهد شد Dehumanizing man اين پىآمد، به طور نظرى و عملى، در همه سيستمها و قدرتهاى سياسى و مذهبى، حتمى است. «ايمانى كه عقل را نابود كند، خود را و انسانيت انسان را نابود مىكند». مجرد اينكه انسان يك وجود و هستى است، داراى يك ساختار عقلانى است و مىتواند احساس بىنهايت را داشته باشد. اين احساس وجود مطلق و بىنهايت را تشخيص دهد و دستورهاى مطلق اوامر اخلاقى را بفهمد، خلاصه از حضور امر قدسى، در وجود خود، آگاه باشد. همه اين مطالب، آن وقت ارزشمند است كه معناى دوم عقل (معنى دار بودن) پيش فرض باشد. عقل به معنى ساختار معنىدار بودن ذهن انسان و واقعيت آدمى، نه عقل، به معنى ابزارى و وسيله تكنيكى.وحدت عقل و ايمان
عقل، پيش شرط ايمان است و ايمان، عملى است كه عقل را به طور جذبهاى و اشراق آميز به ماوراى خودش مىرساند. اين مرحله، نقطه مقابل درهم آميختگى و وحدت عقل و ايمان است. عقل انسان محدود است و در قلمرو محدود، در رابطه با جهان و انسان، فعاليت دارد. همه فعاليتهاى فرهنگى، آنجا كه انسان، جهان خود را مىبيند و دنياى خود را شكل مىدهد، با اين عقل محدود، ارتباط دارد، در نتيجه آنجا، جايگاه ميل به بىنهايت و وجود مطلق نيست. اما، عقل، تنها در محدوده خود نمىگنجد، بلكه فراتر از آن اوج مىگيرد و احيانا، حتى بالاتر از آن ارتقا مىيابد. انسان، احساس و تجربه مىكند كه يك نوع تعقل به بىنهايت دارد. اين بىنهايت نه بخشى از وجود انسان است، و نه چيزى است كه در حيطه قدرت او مىباشد. اين بىنهايتبايد به انسان اشراق داشته باشد. اگر چنين امرى صورت گيرد، قطعا اين يك گرايش بىنهايتى است. انسان محدود است وعقل انسان، در جهان محدود فعاليت دارد، اما در عين حال، انسان از استعداد و پتانسيل بىنهايتى برخوردار است، اين آگاهى از بىنهايت، همان ميل به وجود مطلق به صورت ايمان ظهور مىيابد. اگر عقل مورد توجه بىنهايت و خداوند قرار گيرد، عقل از محدوده خود فراتر مىرود و اوج مىگيرد و هرگز قلانيتخود و محدوده خود را از دست نمىدهد. عقل آنگاه تكميل مىشود كه از محدوده خود فراتر رود وحضور امر قدسى و خداوند را تجربه كرده و درك نمايد. بدون چنين تجربهاى، عقل، خودش گنجايش محدود خود را از دست مىدهد و در نتيجه، با گنجايش غير عقلانى و شيطانى پر مىشود و اين همان پرتگاه و نقطه نابودى عقل است. راهى كه عقل آدمى را به خداوند مىرساند، راه ايمان به خداوند است. ايمانى كه خالى از نور خداوند باشد، ايمان شيطانى و راه تبهكارى است. اين صحنه دوم، تنها يك گذرگاه است. زيرا در حيات روحانى و زندگى معنوى، هيچ نقطه خالى وجود ندارد چنانچه طبيعت نيز، چنين است. اگر خدا نباشد، شيطان است. [به تعبير قرآن كريم: لازمهى ايمان به خداوند، كفر به طاغوت است و آن، همان معنى چنگ زدن به ريسمان الهى است و گرنه خسارت و تباهى خواهد بود. «فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى لا انفصام لها»(سوره بقره آية الكرسى)]. عقل، پيش شرط ايمان است و ايمان مكمل و متمم عقل «ايمان» به عنوان قلمرو بىنهايت وحضور امر قدسى، همان عقل است كه در حال جذبه و اشراق است. آنجاست كه هيچ تضادى ميان عقل و ايمان در ميان نيست. آنها يك چيزند كه در همديگر عجين شدهاند.پرسشهاى علم كلام
در اينجا علم كلام Theology پرسشهاى متعددى را مطرح مىسازد و بيان مىكند. علم كلام مىپرسد: آيا طبيعت ايمان، زير شرايط و اوضاع تجربه انسانى، تخريب نمىشود؟ چنانچه در مثال پيشين يادآور شديم، آنجا كه عوامل مخرب اهريمنى و شيطانى بر انسان چيره شده و تسلط يابند; آيا طبيعت عقل با خود بيگانگى انسان تحريف نمىشود؟ سرانجام، اگر وحدت عقل و ايمان وحقيقت آنها، با چيزى كه مذهب آن را «وحى» مىنامد، بازسازى نشود، در اين صورت، اگر عقل در جايگاه انحرافى خود، خود را موظف نداند كه بايد در پرتو وحى قرار گيرد و گنجايش دريافت آن را داشته باشد، آنگاه سرنوشت واقعى ايمان چه خواهد بود؟! اينها، سؤالاتى است كه علم كلام، مطرح مىكند و دقيقا موضوع علم كلام، همين سؤالات است، گرچه كتاب و مقالات حاضر گنجايش آن را ندارد كه به همه اين پرسشها پاسخ داده شود، اما در چند فراز اساسى، مىتوانيم به اين پرسشها پاسخ دهيم و آنها را مورد بررسى قرار دهيم.در شعاع وحى نفسانى
تحت، يك نكته ضرورت دارد كه يادآورى شود. انسان يك موجودى است كه مىتواند از طبيعت اصلى خود بيگانه شود، در نتيجه، به كارگيرى عقل و ايمان او، نه آنچنان است كه ضرورتا هستند يا بايد باشند. اين از خود بيگانگى آدمى را به سوى تضاد واقعى ميان به كارگيرى غلط عقل و ايمان شرك آلود ، رهنمون مىشود. تنها راه حل اين معضل، با در نظر گرفتن عقل صحيح و ايمان درست، آن است كه بدون پذيرش يك اصلاح اصلى و واقعى در زندگى حقيقى در شرايط وجود انسانى ميسر نيست. پىآمد اين اصلاح اين است كه انحراف ايمان و عقل در ذات خود و روابطشان با يكديگر بايستى در تحت اشراق و پرتو يك امر واقعى قرار گيرد. تجربهاى كه اين انحراف را اصلاح مىكند اشراق و پرتو افشانى يك تجربه وحيانى است.مفهوم واژه وحى
اصولا واژه وحى بسيار اشتباهى و غلط استعمال مىشود كه حتى مشكل است آن را به كار ببريم. امروزه فهم اين واژه مشكلتر از فهم واژه عقل شده است. وحى، در فهم و ادراك عمومى به يك علم و اطلاع ماوراى طبيعى در مورد موضوعات آسمانى كه به پيامبران و رسولان داده شده است، اطلاق مىشود كه به وسيله امين وحى به نويسندگان كتاب مقدس يا قرآن كريم و يا ديگر كتابهاى مقدس مذهبى، ديكته شده و بيان گرديده است، ما در هر بحثى از مباحث كتاب حاضر، با اين نوع مفهوم وحى بحث نكردهايم و مطرح نساختهايم .پيش از همه چيز، وحى، تجربهاى است عملى و گرايشى استبىنهايت و اشراقى است كه به مغز آدمى پرتو مىافكند و محيطى و فضايى به وجود مىآورد كه اشراق امر قدسى را در نمودهاى عملى و تصويرى درست و انديشه نورانى، نمودار مىسازد. [در اصطلاح عرفا، چنين اشراقى را وحى نفسانى مىنامند]. هر كجا كه چنين تجربه وحيانى رخ دهد و پديد آيد، ايمان و عقل، هر دو، تازه شده و احيا مىگردد و تضادهاى درونى، حل گرديده و از خود بيگانگى به خودسازى تبديل مىشود. اين است مفهوم وحى و يا بايستى وحى چنين تفسير شود. وحى يك حادثه و پديدهاى است در درون انسان كه امر قدسى و خداوند خود را در گرايش بىنهايتى، آشكار مىسازد وحالت ذهنى انسان ديندار را انتقال داده و ارتقا مىبخشد. در قلمرو چنين تجربه وحيانى است كه تضاد ايمان و عقل ممكن نبوده و قابل تصور نيست زيرا انسان، در اين مرحله، خدايى شده و از پرتو وحى سهم وافرى دريافت كرده و تحول يافته است. (1) وحى، دو نوع است: وحى رحمانى و وحى شيطانى.آنجا كه ايمان شرك آلود و عقل فاسد شده است، وحى شيطانى سيطره دارد. در نقطه مقابل، ايمان صحيح و عقل نورانى در پرتو وحى و اشراق رحمانى در سيطره امر قدسى ووحى رحمانى واقع گرديده است. پرتو وحى رحمانى، ذهن فاسد و ايمان مخرب را مىشكند و آن را در حريم قدسى و نورانى خود، وارد مىكند.پيروزى نهايى
تاريخ ايمان، يك جنگ دايمى با ايمان فاسد و شرك آلود است و تضاد با عقل نيز، يكى از برجستهترين علايم و نشانههاى اوست.نبردهاى قطعى در اين جنگ دايمى، پديدههاى وحيانى بزرگ است كه با ظهور انبياى عظام در مقاطع تاريخى متناوب، تحقق يافتهاند نبرد نهايى و پيروزمندانه، آخرين پيام وحيانى خواهد بود كه كجى و انحراف ايمان و عقل به طور قطع ريشه كن خواهد گرديد. مسيحيت ادعا دارد كه بر پايهى چنين وحىيى استوار شده است و ادعاى آن، در معرض آزمايش عملى دايمى تاريخ است. چنين ادعايى درباره آيين پاك اسلام نيز صادق است كه با ظهور آخرين منجى بشريت (مهدى موعود عجل الله تعالى فرجه الشريف ) چنين روزگارى پديد خواهد آمد و روزگار رهايى فرا خواهد رسيد. (2)1. البته منظور مؤلف اين نيست كه وحى شفاهى و مكتوب را كه خداوند بهوسيله امين وحى به پيامبران نازل كرده است، انكار نمايد و تاثير ارشادى و هدايتى كتابهاى آسمانى و صحيفه هدايت قرآن را ناديده بگيرد. بلكه خود به چنين هدايتهاى آسمانى كاملا معتقد بوده و به نبوتهاى تاريخ بشرى ارج مىنهد. منظور او از استعمال و به كارگيرى وحى كه مىتواند اصلاحگر ذهن آدمى و عقل و ايمان شركآلود و از خود بيگانه انسان شود، همان وحى نفسانى است كه در انديشه عرفانى عارفان بهويژه اقبال لاهورى و مولانا، نيز آمده است.مترجم.
2. در روايتى از حضرت باقر عليه السلام آمده است: «اذا خرج قائمنا وضع الله يده على رؤوس الناس ليكمل به احلامهم و يحسن به اخلاقهم»; هنگامى كه مهدى ما ظهور نمايد، خداوند دست قدرت خود را بر سرهاى مردم (و مغزهاى ايشان) قرار مىدهد تا عقلشان كامل و اخلاقشان مستحسن گردد. (كتاب تحف العقول، ص 60).