وحی (2) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

وحی (2) - نسخه متنی

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

وحى( 2 )

معلوم شد كه از آيات كريمه قرآن استفاده مى شود كه وحى كه به انبياء نازل مى شود يك حقيقت و واقعيتى است كه كم و بيش در همه اشياء وجود دارد , حتى در جمادات , تا چه رسد به نباتات و حيوانات و انسانهاى غير نبى , و آنچه از قرآن استفاده مى شود از موارد استعمال وحى , اين است كه به نوعى از هدايت تعبير مى شود ( و اوحى فى كل سماء امرها) ( 1 ) يا درباب حيوانات كه تعبير وحى دارد , و درباب نباتات هم كلمه وحى نيست ولى كلمات ديگر نزديك به اين هست ) , اين حالت خاص راهيابى كه در اشياء هست كه آثار هم نشان مى دهد كه يك نور معنوى كأنه همراه همه اينها هست و اينها را در مسير خودشان هدايت مى كند , نامش وحى است , ولى البته درجات و مراتب دارد , وحى جمادات با وحى نباتات در يك درجه نيست , شايد اگر بتوانيم تشبيه بكنيم بايد به نورهاى ضعيف و قوى و قويتر تشبيه بكنيم , همچنانكه آن هدايتى كه در نباتات هست , با هدايتى كه در حيوانات هست يكسان نيست يعنى در يك درجه نيست , و آنچه كه در حيوان است با آنچه در انسانها , و آنچه در انسانهاى عادى است با آنچه كه در نبى وجود دارد , كه اين ديگر حد اعلاى از وحى و هدايت و ارشادى است كه يك موجود طبيعى از غيب مى شود . از كلمات پيغمبر اكرم هم مى توان همين مطلب را فهميد كه اساسا وحى با ساير القائاتى كه مثلا به بشر مى شود , از نظر ماهيت متفاوت نيست , از نظر درجه متفاوت است و لهذا اين حديث را هم شيعه نقل كرده است از پيغمبر اكرم هم سنى - اينكه مى گويم ( نقل كرده است) من درجه نقلش را نمى دانم كه صحيح است يا نيست , ولى اين را شيعه و سنى در كتابهايشان نقل كرده اند - كه پيغمبر اكرم فرمود رؤياى صادقه ( 2 ) جزئى است از هفتاد جزء نبوت . همين معنا را مى خواهد بگويد , يعنى اين مثل يك نور ضعيف است و او مثل يك نور قويتر كه هفتاد درجه از اين قويتر باشد . البته توجه داشته باشيد كلمه ( هفتاد) در زبان عربى نماينده كثرت است , وقتى مى خواهند بگويند ( خيلى زياد) مى گويند هفتاد , مثل اينكه ما مى گوييم ( هفتاد بار به تو گفتم) , مقصود اين نيست كه نه عدد 69 , نه عدد 71 , يعنى خيلى زياد .

بعد ما گفتيم ببينيم آنچه كه در انبياء هست كه در ساير افراد بشر نيست و يك درجه بسيار قوى هست , از طرف خود انبياء با چه مشخصاتى توضيح داده شده است . بعد كه آنها با مشخصاتى توضيح دادند ما مى بينيم , از نظر خودمان يك فرضيه پيدا مى كنيم براى توجيه وحى از نظر علمى و فلسفى .

مشخصات وحى انبياء

1 . درونى بودن

يكى از خصوصياتى كه آنها در امر وحى توضيح داده اند جنبه درونى بودن آن است , يعنى وحى را مثل ما كه محسوسات را از طريق حواس ظاهر تلقى مى كنيم همين طور كه ما از راه گوشمان يا چشم ظاهرمان تلقى مى كنيم , از يك زيدى حرفى مى شنويم , تلقى نمى كردند , بلكه از طريق باطن و درون تلقى مى كردند . ما مى بينيم - و زياد هم هست - كه پيغمبر اكرم در حالتى كه وحى بر ايشان نازل مى شد , در اكثر حالات وحى كه نوشته اند , حواسش تعطل پيدا مى كرد , حالتى غش مانند به او دست مى داد به طورى كه در ظاهر به خود نبود , در ظاهر از خود بيخود بود يعنى چشمش مثل چشم آدم خواب بود كه نمى بيند و گوشش مثل گوش آدم خواب بود كه نمى شنود و حالتش هم از اين جهت غير عادى بود كه سنگين مى شد و بعد عرق مى كرد و عرق زيادى روى پيشانى اش مى نشست . قرآن هم مى گويد : ( نزل به الروح الامين على قلبك) . در رؤياهاى صادقه همان طورى كه - اگر چه اين تشبيهات خيلى بعيد است - چشم انسان بسته است , گوش انسان هم بسته است , ماهيتش هم البته مجهول است , ولى مسلم اگر يك تلاقى اى واقع مى شود ميان روح انسان و آن چيزى كه به انسان از يك آينده مجهول خبر مى دهد , آن از طريق اين حواس نيست , از يك طريق مرموز و باطن است كه انسان كشف مى كند . حالا انسان در رؤياهاى صادقه با كى و با چى تماس مى گيرد و به چه كيفيت ؟ ما نمى دانيم و بحثش هم لازم نيست . پس در اين جهت كه همه غرائز و همه وحيها درونى است شكى نيست . مگر وحيى كه به جمادات مى شود بيرونى است ؟ مگر وحيى كه به نباتات مى شود بيرونى است ؟ ما هم نمى دانيم , ما مى دانيم كه درون اين نبات يك نيرويى هست كه او را رهبرى مى كند , در درون حيوان غريزه اى هست . با اين همه پيشرفتهاى علمى هنوز علم نتوانسته كشف كند كه اين غرايز حيوانات كه بدون تعليم و تعلم و بدون اكتساب يك چيزهايى را خود به خود مى دانند يا مثل دانسته عمل مى كنند چيست ؟ حتى وراثت هم نتوانسته اين را توجيه كند . پس در درونى بودن , با همه آنها شريك است .

2 . معلم داشتن

يك موضوع ديگر كه باز از توضيحات خودشان مى فهميم - و يا خيلى بايد رويش تكيه كرد - مسأله معلم داشتن است يعنى از يك قوه اى , از يك چيزى تعليم مى گرفت است . پس وقتى ما مى گوييم ( بيرونى نيست) يعنى از راه حواس نيست , از يك موجودى كه در طبيعت به آن معلم بشرى مى گويند نيست , يا از تجربه و آزمايش نيست , نه اينكه اساسا هيچ معلمى ندارد يعنى از ذات خودش دارد , در ذات خودش بشرى است مثل ما , در ذات خودش جاهل است ( الم يجدك يتيما فاوى 0 و وجدك ضالا فهدى 0 و وجدك عائلا فاغنى ) ( 3 ) در ذات خودش يعنى در روح خودش , در سلولهاى مغز خودش هيچ از اين اطلاعات قبلا نداشته . در قرآن خيلى روى اين قضيه تأكيد شده : ( ماكنت تعلمها انت و لا قومك) (4), ( و علمك ما لم تكن تعلم ) ( 5 ) يك كسى كه نمى داند , قطعا هم نمى داند ولى به او آموزانيده مى شود , ( علمه شديد القوى) . حالا ( شديد القوى) مى خواهد مقصود خدا باشد , مى خواهد مقصود جبرئيل باشد , هرچه مى خواهد باشد , به هر حال آموختن است , بدون شك صحبت آموزش در كار است , مثل غرايز حيوانات نيست . در غرايز حيوانات آموزش نيست كما اينكه در الهامهايى كه انسانهاى ديگر هم احيانا مى گيرند , الهامى كه مثلا در دانشمندان - آنهايى كه روش الهامى را قبول دارند - رخ مى دهد آموزش نيست . دانشمندى كه مدعى است ناگاه يك فرضيه اى به من الهام مى شود , او فقط همين قدر احساس مى كند كه نمى دانست , ناگهان چيزى در ذهنش آمد اما احساس نمى كند كه با يك معلمى سرو كار دارد , همين قدر مى فهمد جوشيد اما اين از كجا آمده خودش ديگر حس نمى كند كه با جايى تماس داشته يا نداشته است . ولى انبياء آنطورى كه توضيح مى دهند وجود آن معلم را احساس مى كنند , احساس مى كنند كه نمى دانند و مى گيرند , معلم را احساس مى كنند , پس معلم دارند . قسمت دوم مسأله معلم داشتن است كه تعليم و تعلم در كار است .

3 . استشعار

مشخصه سوم - كه ايندو را با هم مخلوط كرده اند - استشعار انبياء به حالت خودشان بود , در حالى كه دارد مى گيرد مستشعر است كه از جايى ديگر دارد مى گيرد . همين طور كه ما پيش معلمى درس مى خوانيم در همين طبيعت مى فهميم كه در مقابل كسى نشسته ايم و از او گوش مى كنيم و به ذهن خودشان مى سپاريم كه از معلم ياد بگيريم در ذهنمان باشد , او هم عينا همين حالت را دارد با اين تفاوت كه معلمش در اين عالمى كه ما مى بينيم نيست , در جاى ديگر است , و عرض كردم پيغمبر اكرم هميشه بيم داشت كه آنچه مى گيرد از ذهنش محو شود , از اين طرف مى گرفت , از طرف ديگر به زبان مىآورد كه فراموش نكند , كه آيه نازل شد چنين كارى نكن ( و لا تعجل بالقران من قبل ان يقضى اليك وحيه ) (6). در آيه ديگر آمده: ( سنقرئك فلا تنسى) ( 7 ) تضمين كرد كه تو بعد از اين فراموش نمى كنى , مبتلا به فراموشى نخواهى شد , پس نترس و با طمأنيه بگير . مثل شاگردى كه شما مى بينيد كه گاهى سر كلاس ( براى خودم اتفاق افتاده ) از اين طرف شما داريد مى گوييد از آن طرف دانشجو دارد مى نويسد , مى گويى آقا ننويس , اگر بنويسى خوب نمى توانى ياد بگيرى , اول گوش كن خوب ياد بگيرد به ذهنت بسپار بعد برو بنويس . وحى هم به پيغمبر گفت در حالى كه مى گوييم , ياد آورى نكن , تكرار نكن . ولى آنجا نگفتند برو در خانه بنويس , گفت ما تضمين مى كنيم كه يادت نرود , غصه نخورد يادت نخواهد رفت . پس اين هم مسأله استشعار .

4 . ادراك واسطه وحى

اكثر , وحى واسطه هم دارد . اين هم يك مطلبى است . نمى شود انكار كرد . يك حقيقتى است و بايد به آن ايمان داشت چون يكى از چيزهايى كه ما در قرآن داريم و بايد به آن ايمان بياوريم ملائكه است ( كل امن بالله و ملائكته ) ( 8 ) . اين خودش يك ايمانى است كه بايد داشت . پيغمبران معمولا ( 9 ) وحى را به وسيله يك موجود ديگرى - نه مستقيم از خدا - كه نام او ( روح الامين) است ( نزل به الروح الامين ) يا ( روح القدس) است در تعبيرات ديگر , يا ( جبرائيل) است در تعبيرات ديگر ( اينها اسمهاى مختلف از اوست ) مى گيرد , به وسيله او تلقى مى كند و مستشعر به آن وسيله هم هست . ولى در غرائز و الهامات فردى اين چيزها ديگر در كار نيست و كسى احساس و درك نمى كند .

با توجه به همه اينها - كه اينها را اولياء وحى توضيح داده اند - ما بايد ببينيم چه فرضيه اى مى توان گفت ( مى گويم فرضيه , چون در مسأله وحى هيچ كس ادعا نكرده كه من مى توانم صد در صد حقيقتش را كشف كنم , يك پديده مخصوص انبياء بوده ) . تا حدودى كه از همين قرائن به دست مىآيد يك فرضيه اى مى شود گفت .

فرضيه حكماى اسلامى درباره وحى

به نظر ما بهترين فرضيه همين فرضيه اى است كه حكماى اسلامى گفته اند . با توجه به اينها , آنها آمدند اينجور گفتند كه انسان از جنبه استعدادهاى روحى حكم يك موجود دو صفحه اى را دارد . خواستند بگويند چون ما داراى روح هستيم و تنها اين بدن مادى نيستيم , روح ما دو وجهه دارد : يك وجهه اش همين وجهه طبيعت است . علوم معمولى اى كه بشر مى گيرد از راه حواس خودش مى گيرد . اصلا حواس وسيله ارتباط ماست با طبيعت . آنچه از حواس مى گيرد در خزانه خيال و خزانه حافظه جمعآورى مى كند و در همانجا به يك مرحله عالى ترى مى برد , به آن كليت مى دهد , تجريد مى كند , تعميم مى دهد ( كه به عقيده آنها تجريد و تعميم يك مرتبه عالى ترى ا ست از مرتبه احساس , كه حالا نمى خواهيم درباره آن بحث كنيم ) . ولى گفته اند اين روح انسان يك وجهه ديگرى هم دارد كه به آن وجهه سنخيت دارد با همان جهان ما بعدالطبيعه . به هر نسبت كه در آن وجهه ترقى كند مى تواند تماسهاى بيشترى داشته باشد .

مولوى مى گويد :




  • دو دهان داريم گويا همچو نى
    يك دهان پنهانست در لبهاى وى



  • يك دهان پنهانست در لبهاى وى
    يك دهان پنهانست در لبهاى وى



تشبيه مى كند روح انسان ( 10 ) را به نى كه دو دهان دارد , و خدا را به نى زن , مى گويد شما با يك دهانى آشنا هستيد , وقتى در مجلس نى زن نشسته ايد , شما آن دهانى را مى بينيد كه آواز مى خواند و صدا مى كند و نغمه مى سرايد و خيال مى كنيد كار اين دهان است , نمى دانيد كه اين نى يك دهان ديگرى دارد كه در لبهاى آن نى زن پنهان است و چون در لبهاى او پنهان است شما نمى بينيد .

آنگاه مى گويند آنچه كه در آن جهان است با آنچه در اين جهان است فرق مى كند . اين جهان , طبيعت است , ماده است , جسم است , جرم است , حركت است , تغيير است , تبدل است , آنجا جور ديگرى است ولى جهانها با همديگر تطابق دارند يعنى آن جهان قاهر بر اين جهان است و در واقع آنچه در اين جهان است سايه آن جهان است و به تعبير فلسفى معلول آن جهان است . مى گويند روح انسان صعود مى كند . درباب وحى , اول صعود است بعد نزول . ما فقط نزول وحى را كه به ما ارتباط دارد مى شناسيم ولى صعودش را نه . اول روح پيغمبر صعود مى كند و تلاقى اى ميان او و حقايقى كه در جهان ديگر هست صورت مى گيرد , كه ما آن كيفيت تلاقى را نمى توانيم توضيح دهيم ولى همان طورى كه شما از طبيعت گاهى يك صورت حسى را مى گيريد بعد در روحتان درجاتش مى رود بالا و بالا حالت عقلانيت و كليت به خودش مى گيرد , از آن طرف روح پيغمبر با يك استعداد خاصى حقايق را در عالم معقوليت و كليتش مى گيرد ولى از آنجا نزول مى كند مىآيد پايين , از آنجا نزول مى كند در مشاعر پيغمبر مىآيد پايين , لباس محسوسيت به اصطلاح به خودش مى پوشاند و معنى اينكه وحى نازل شد همين است , حقايقى كه با يك صورت معقول و مجرد , او در آنجا با آن تلاقى كرده , در مراتب وجود پيغمبر تنزل مى كند تا به صورت يك امر حسى براى خود پيغمبر در مىآيد , يا امر حسى مبصر و يا امر حسى مسموع . همان چيزى را كه با يك نيروى خيلى باطنى به صورت يك واقعيت مجرد مى ديد بعد چشمش هم همان واقعيت را به صورت يك امر محسوس مى بيند . بعد واقعا جبرئيل را با چشم خودش مى بيند . اما با چشمش هم كه مى بيند , از آنجا تنزل كرده آمده به اينجا ( كه در اينجا توضيحات زيادى دارد .

اينها با اين طريق خواسته اند هم جنبه درونى بودن , هم جنبه بيرونى بودن و هم جنبه الهى بودن وحى را توجيه كنند . اما درونى است چون از راه حواس نيست , از راه قلب و باطن تماس پيدا شده . و اما معلم داشته چون واقعا تماس پيدا شده , منتها مى گويند آخر چرا انسان بايد فكر كند كه من تماس با معلم كه مى گيرم فقط با اين چشم , با اين گوش , با يك انسان مادى بايد باشد . اين , نوع ديگرى از تماس است . واقعا معلم داشته . مستشعر هم بوده . مثل اينكه انسان در عالم خواب با يك نيروهاى ديگرى مى بيند , با يك نيروهاى ديگر مى شنود . اين مسأله خواب هم خيلى عجيب است . وقتى آدم خواب مى بيند غير از اين است كه در عالم خواب تصور كند , در عالم خواب مى بيند . با اينكه چشم كار نمى كند , در عالم خواب مى بيند . وقتى بيدار مى شود يادش مىآيد كه در عالم خواب ديد , عين حالت ابصارى كه در عالم بيدارى رخ مى دهد ( از جنبه روانى نه از جنبه فيزيكى ) . از جنبه روانى شما الان در بيدارى داريد مى بيند ولى اين يك مقدمات طبيعى دارد تا اين ديدن براى شما محقق شود . در عالم خواب آن حالت روانى عينا حالت روانى عالم بيدارى است ولى بدون اينكه مقدمات طبيعى پيدا شده باشد . مى گويند پس معلوم مى شود خود ديدن هم لازم نيست از اينجا بيايد در چشم من تا حالت روانى ديدن پيدا شود , ممكن است از درون من بيايد تا آن مركز ديدن و در آنجا حالت ديدن پيدا شود . كى گفته كه ديدن بايد تصاعد از طبيعت باشد , ممكن است تنازل از غيب باشد . لزومى ندارد چنين چيزى باشد , كه روى اين هم خيلى بحثها مى شود . پس واقعا ديدن است . البته در حالت بيمارى هم اينجور چيزها پيدا مى شود . مثل بوعلى ذكر مى كنند بسيارى از بيمارهايى را كه برايشان تجسمات پيدا مى شود . امروز هم گويا مسلم است كه براى بعضى از بيمارها حالت تجسم پيدا مى شود و مسلم همان خيالات كه قبلا حالت خيال و تصور داشت , بعد صورت تجسم پيدا مى كند بدون اينكه در طبيعت چيزى وجود داشته باشد .

براى خود من در يك بيمارى اين قضيه به صورت بسيار روشن پيدا شد . تقريبا يك سال و نيم بود كه رفته بوديم قم . گويا بيمارى حصبه بود ( خيلى عجيب بود ) . يادم هست كه تبم شديد شد و متعاقب آن يكمرتبه اين خيال برايم پيدا شد كه من مى خواهم بميرم و يقين پيدا كردم كه مى خواهم بميرم . حال چطور شد اين يقين براى من پيدا شد خودم نمى فهمم . روى تخت خوابيده بودم . تابستان بود . حصير پهن بود . آمدم روى حصيرها پايم را رو به قبله گذاشتم و من اصلا حالت احتضار را واقعا احساس كردم . تا شايد يك سال بعد هر وقت فكر مى كردم آن حالت را , حالتى كه آدم يقين مى كند كه در اين لحظه ديگر دارد جدا مى شود از پدرش , از مادرش , از خويشانش , از آرزوهاى آينده اش , آنوقت چه به آدم دست مى دهد خدا مى داند . يك حالت عجيبى بود . بعد تنم يخ كرد . نمى دانم همان خوابيدن روى حصيرها سبب شد يا چيز ديگر . كم كم حالت تب از من رفت , ديدم نه , من نمردم . هرچه كه انتظار كشيدم ديدم نمردم , بلند شدم دو مرتبه نشستم . آنگاه يك چيزهايى مى ديدم . اول چيزى كه من آنجا ديدم اين بود كه يكدفعه ديدم اين متكايى كه پهلويم هست دارد ورم مى كند , مثل گوسفندى كه آن را باد مى كنند تدريجا ورم مى كند , اصلا به چشم خودم داشتم مى ديدم . با اين ديدن اگر بگوييد يك ذره تفاوت داشت ( آخر ديدن خواب كمى ابهام دارد ) يك ذره تفاوت نداشت . رفقايى كه آنجا بودند , خيال مى كردند ( خيال آنها هم البته درست بود ) كه من خلاصه هذيان دارم مى گويم و من خيال مى كردم آنها هم مثل من مى بينند . يكدفعه ديدم رفيقم كه پهلويم بود پيشانى اش شروع كرد به ورم كردن , تدريجا ورم مى كرد . تو چرا اينجور مى شوى ؟ باز آن يكى و آن يكى . بعد گفتم برويد ببينيد در مدرسه هم چيزى ورم مى كند يا ورم نمى كند و اختصاص دارد به اين اتاق ؟ بعد من به اين چشم خودم ديدم دكتر مدرسى آمد براى من نسخه داد و به گوش خودم شنيدم صداى پاى دكتر مدرسى را قبل از آمدن ( كه با صداى پايش آشنا بودم ) كه من گفتم بفرستيد دنبال دكتر مدرسى , دكتر مدرسى است , صداى پايش را شنيدم . آمد در اتاق من صحبت كرد , نسخه به من داد . بعد هم كه حالم خوب شده بود تا مدتها من خيال مى كر دم دكتر مدرسى آمده . بعد از مدتها فهميدم تمام اينها تجسماتى بوده كه من با چشم خودم داشتم مى ديدم و اصلا واقعيت نداشته , و من واقعا حيرت كردم . آخر انسان يك وقت چيزى را كه نمى بيند تصورش را مى كند , چون در حافظه اش است , استمداد از حافظه و تصور كردن . مثلا آقايى كه الان اينجا نيست , ما در ذهن خودمان يك تصور مبهمى از او مى كنيم اما هرگز ما قادر نيستيم در حال بيدارى يكى از دوستانمان را كه در اين جلسه نيست الان جلوى چشم خودمان ببينيم , هر كار بخواهيم بكنيم او را جلو چشم خودمان مجسم كنيم نمى توانيم . ولى من در آن حال در جلوى چشم خودم مجسم مى ديدم . بعد اين از جنبه روانى براى من مبدأ يك فكر شد كه همين حرفى كه فيلسوفها مى گويند درست است : براى ديدن يعنى آن حالت روانى ديدن نه حالت فيزيكى ديدن , همان حالتى كه انسان واقعا شيئى را با قوه باصره خودش در جلوى چشم خودش مجسم ببيند - هيچ لزومى ندارد كه اين شرايط طبيعى هميشه باشد , بلكه در بعضى حالات لازم است . بعد هم من به همين دليل قبول كردم كه راست مى گويند كسانى كه مى گويند در عالم خواب , ديدن , واقعا خود ديدن واقع مى شود نه اينكه آدم نمى بيند و خيال مى كند و مى بيند , نه , در عالم رؤيا آدم خيال مى كند كه يك وجود مادى در جلويش هست , اين را اشتباه مى كند اما در اينكه مى بيند يعنى آن حالت ابصار برايش رخ مى دهد هيچ اشتباه نمى كند , واقعا حالت ابصار رخ مى دهد , در آن هيچ اشتباه نمى كند و اصلا ديدن در حال عادى شرايطش آن است , در غير حالت عادى شرايطش اين است .

حكما مى گويند بنابراين ديدن از راههاى مختلف صورت مى گيرد . حتى مرض و بيمارى هم ممكن است سبب شود , منتها يك آدم بيمار و مريض چه چيز را مى تواند جلوى خودش تجسم دهد ؟ همان سوابق ذهنى خودش را . آنجا كه ديگر روح من جز با همان ذخيره هاى موجود خودش - دكتر مدرسى و نسخه دكتر مدرسى و صداى پاى دكتر مدرسى - با چيز ديگرى تماس نداشت , همان خيالات يعنى آنچه در حافظه من بود به صورت يك امر مبصر در مقابل چشم من مجسم مى شد .

پس اصل مطلب چيزى نيست كه قابل انكار باشد . پس چه مانعى دارد كه پيامبر واقعيت حقيقتى را در جهان ديگر ببيند ( ببيند يعنى تماس بگيرد , تعبير ديگر نداريم ) و آنچه كه در آنجا ديده است در چشمش واقعا مجسم بشود . نگوييد پس معلوم مى شود جبرئيل يك امر خيالى است , نه , خيال آنوقت است كه انسان يك چيزى را ببيند و هيچ واقعيت نداشته باشد . ولى بحث اين است كه آنچه شما مى بينيم د يك وقت واقعيتش در ماده و طبيعت موجود است و يك وقت در ماوراء طبيعت . يك وقت در ماوراء طبيعت وجود دارد , بعد او سبب مى شود كه در ابصار شما رؤيت پيدا شود , و يك وقت در ماوراء طبيعت شما با آن تماس پيدا مى كنيد , باز همان در ابصار شما مىآيد مجسم مى شود . در هر دو حال واقعيت دارد . شما با يك امر واقعى در تماس هستيد , منتها يك وقت امر واقعى شما در بيرون طبيعت است و يك وقت در داخل .

من نمى گويم - البته نبايد هم ادعا كرد - كه اين فرضيه صد در صد تمام است , و در اين زمينه هنوز خيلى حرفها گفته اند كه چطور مى شود كه قبلا پيغمبر ملك را به صورت انسان مى بيند , و چطور مى شود كه آنچه كه در آن جهان مى بيند بعد در پرتو او اين جهان را مى بيند با يك حقايقى , بعد اين به صورت يك كلام يا به صورت يك كتاب براى او مجسم مى شود ؟ اينها مربوط به حرفهايى است كه در اين زمينه ها گفته اند .

به هر حال ما درباب وحى , اين چند چيز را حتما بايد قبول كنيم , يكى مسأله درونى بودن به اين معنا كه ما عرض مى كنيم يعنى به معنى اينكه اين را از راه يك قوه مرموز باطنى تلقى مى كند نه از راه حواس معمولى , كه اين را اصطلاحا قرآن مى گويد ( قلب) , در اصطلاح عرفان هم مى گويند ( قلب) . قلب اينجا البته يعنى باطن . مى گويند كسى دل داشته باشد يا نداشته باشد , مقصود اين دل نيست . اين دل را همه دارند . ( لمن كان له قلب) ( 11 ) هر كس دل داشته باشد . هر كس يك روح صحيحى داشته باشد . مسأله بيرونى بودنش هم به اين معناست كه واقعا با جهان ديگرى تماس پيدا كرده و جهان ديگرى واقعا وجود دارد .

نزول چيست ؟

يك مسأله ديگر : قرآن تعبير مى كند به ( نزول) ( نزل به الروح الامين ) . نزولى پيدا شده . اين نزول چيست ؟ نزول يا بايد بگوييم مكانى است كه فرض اين است كه مكانى نيست , جبرئيل از يك زمين ديگر كه نمىآيد اينجا , و يا بايد بگوييم معنوى است . مسلم اينجا نزولش بايد يك نزول معنوى باشد چون خود فوقيت و تحتيت در خود قرآن هم محصور نيست به فوقيت و تحتيت جسمانى و مكانى , و در اصطلاح هيچ كس . قرآن درباره خدا مى فرمايد : ( و هو القاهر فوق عباده) ( 12 ) خداوند از ما فوق بندگان خودش قاهر بر آنهاست . و حتى در فوقيت و تحتيت هاى اعتبارى هم قرآن مى گويد : ( قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم) ( 13 ) . شايد همه تفاسير به اتفاق گفته باشند عذاب از بالا يعنى از طبقه فوقانى , يعنى از بالا دست هاتان , و عذاب از پايين يعنى از ناحيه زير دست هاتان مثل نوكرها , كلفتها و كارگرها . پس اينكه قرآن مى گويد اين از فوقى نازل شده است به چه اعتبار است ؟ اين يك فوقيت واقعى است يا اعتبارى ؟ نه , فوقيت واقعى است براى اينكه آن جهان ديگر كه جهان ماوراء طبيعت است , واقعا فوقيتى يعنى تسلطى بر اين جهان دارد ( و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) ( 14 ) قرآن مى گويد هر چه در اين دنيا هست از آن دنيا نازل شده , هر چه , نه فقط وحى , چون هر چه در اين دنياست ظل آن دنياست و فيض آن دنياست و فيض هر چيزى از او آمده , پس او را مى گوييم ( از ) , او را مبدأ مى گوييم و اين را منتها . پس به اين دليل فوق است كه آن جهان جهان ديگرى است , جهان ما فوق طبيعت است و جهان ما فوق طبيعت واقعا هم ما فوق طبيعت است به دليل اينكه اين جهان فيضى است از آنجا , ترشحى است از آنجا , و آنچه كه در اينجا آمده از آنجا سرچشمه گرفته است . پس چون اين تماس تماس با سرچشمه هستى اين جهان است , از آن جهت كه تماس با سرچشمه اين جهان است گفته مى شود كه از آنجا نازل شده است . پس نزولش هم به اين جهت است .

روى همين حسابهاست كه من فكر مى كنم كه مسأله وحى با همين مشخصاتى كه انبياء گفته اند , خواه توجيه حكما را بپذيريم يا نپذيريم , غير از توجيهى كه لااقل در آن توجيه براى انسان يك روحى در مقابل بدن قبول بكنيم و براى روح هم يك استعداد ديگرى غير از اين استعدادها بپذيريم , قول قابل توجيه ديگرى داشته باشد , يعنى اگر انسان براى بشر يك روح قائل نباشد كه آن روح هم يك سنخيتى با جهان ديگر داشته باشد , به عبارت ديگر تا ما جهان ديگرى قائل نشويم و تا تماسى غير از اين تماسهاى طبيعى - كه با موجودات طبيعى هست - با جهان ديگر قبول نكنيم , مسأله وحى را به هيچ شكل نمى توانيم توجيه كنيم , حالا مى خواهد به آن شكل توجيه كنيم يا به شكل ديگر .

ما ديگر در مسأله وحى بيش از اين در اينجا بحثى نداريم . حداكثر اين است كه اگر بخواهيم بحث كنيم يكى در ( امكان وحى) بحث مى كنيم , يكى هم فرضيه اى در توجيه وحى . حرفهاى گذشته ما خيال مى كنم اين دو مطلب را گفت . اما امكان وحى . بعد از اينكه ثابت كرديم خود وحى از نوع هدايت است و ما مى بينيم همان هدايتهايى كه در غير انبياء هست ( در آن وحيهاى ديگر قرآن ) وجود دارد و حال آنكه از جنبه علمى قابل توجيه نيست يعنى از جنبه ساختمان مادى اشياء قابل توجيه نيست , بلكه همين قدر مى فهميم يك نيرويى هست كه اين موجود را به سوى هدفى مى كشاند , مى گويند اول دليل بر امكان شىء وقوع شىء است , وقتى اين درجه ضعيفش را ما در نحل به تعبير قرآن ( و اوحى ربك الى النحل ) ( 15 ) در زنبور عسل مى بينيم , در آنجا چه مى گوييم , چگونه آن را توجيه مى كنيم ؟ وقتى در آنجا وقوع دارد پس ما دليل نداريم كه بتوانيم نفى بكنيم كه نه , درجه بالاترش در پيغمبران وجود ندارد . پس بحث بحث امكان است . مسأله توجيهش هم كه همين فرضيه اى بود كه عرض كردم , حالا مى خواهد اين فرضيه را كسى قبول كند مى خواهد قبول نكند , ضرورتى هم ندارد كه ما حتما فرضيه اش را بپذيريم چون وحى يك امرى بوده كه از مختصات انبياء بوده است و ما راهى نداريم براى اينكه مستقيما آن را تحت نظر و مطالعه خودمان قرار بدهيم , به كمك ساير معلوماتى كه درباب روان انسان از يك طرف و درباب جهان ماوراء الطبيعه از طرف ديگر داريم , به كمك اطلاعاتى كه از اين دو ناحيه داريم , تا حدودى يك فرضيه اى مى توانيم در اين زمينه بياوريم .

مسأله بعدى مسأله آيات و بينات - در تعبير قرآن - است . وحى چون از مختصات انبياء است قهرا بر ساير افراد بشر مجهول است , حداكثر , كوششمان اين است كه ما در امكانش بحث مى كنيم و يك فرضيه اى برايش درست مى كنيم , به چه دليل قبول كنيم كه سخن يك نفر وحى است ؟ وحى , قبول و ممكن , اما يك آدمى كه مىآيد ادعا مى كند كه سخن من وحى است ما به چه دليل بپذيريم كه سخن او وحى است ؟ اين است كه قرآن مى گويد هر پيغمبرى كه آمده , با يك سلسله آيات و بينات آمده است يعنى با يك سلسله نشانه ها و قرائن , كه از همين كلمه ( آيات) در تعبير متكلمين اسلامى به ( معجزه) تعبير شده است . آنچه كه قرآن ( آيات) مى نامد و آنچه كه متكلمين ( معجزه) مى نامند , به طور مشخص در بسيارى از آيات قرآن نقل شده است . حالا اينها همه از چه نوع است ؟ البته آن معجزاتى كه خيلى جلب نظر مى كند همانهاست كه خيلى جنبه خرق عادت دارد مثل اينكه پيغمبرى به نام موسى - قرآن نقل مى كند - مىآيد و عصاى خودش را القاء مى كند و اين عصا تبديل به يك اژدها مى شود . اين مى شود آيت موسى يا به تعبير متكلمين مى شود معجزه , يا پيغمبرانى كه باز به نص قرآن مجيد از غيب خبر مى داده اند يعنى از چيزى كه از راه عادى هيچ كس نمى توانست اطلاع پيدا كند آنها اطلاع داشتند و خبر مى دادند ( و انبئكم بما تأكلون و ما تدخرون فى بيوتكم ) ( 16 ) كه آيات در اين زمينه زياد است . اينها را بايد از قرآن جمع و ذكر كنيم , و يك سلسله آيات ديگر و شواهد ديگر . بالاخره مسأله معجزه - به اصطلاح متكلمين - در قرآن مطرح است . معجزه چيست ؟ اصلا معجزه ممكن است يا ممكن نيست ؟ اولا چيست و بعد آيا ممكن است يا ممكن نيست ؟ يعنى اول معجزه را بايد تعريف كنيم , بعد ببينيم ممكن است يا ممكن نيست ؟ مرحله سوم , آيت بودن و طرز دلالت آن است , يعنى فرضا معجزه را قبول كرديم , ممكن دانستيم وفرضا توجيهى هم كرديم ( معنى كرديم , بعد ممكن هم دانستيم و حتى قبول كرديم كه واقع هم مى شود ) به چه دليل معجزه به معنى خرق عادت ( 17 ) , آيت است ؟ حالا يك كسى آمد از غيب خبر داد , يك كسى آمد عصا را اژدها كرد , چه رابطه اى است ميان چنين عمل خارق العاده اى و اينكه ما بپذيريم كه دعوت اين شخص از جانب خداوند است ؟ اين سه قسمت , بحث درباب معجزه , كه اگر اجازه بفرماييد امروز بحث خودمان را اينجا خاتمه دهيم .

سؤال : چطور مى شود به خودمان بقبولانيم اين معجزه را همان خدايى كه اين آسمان و زمين را خلق كرده به اين پيغمبر عطا كرده است ؟

جواب : همان بحث دلالت مى شود كه عرض كرديم از چه راه ما بگوييم معجزه آيت است . ( آيت است) يعنى اينكه نشان مى دهد كه اين از جانب خداست . ممكن است آن طور نباشد يعنى معجزه به همان معنا خرقى عادتى باشد ولى اين يك نوع قوت روحى و شخصى باشد و يا بالاتر , خود قرآن يك سلسله شياطين را مى پذيرد و حتى مى پذيرد كه ( ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم) ( 18 ) گاهى شيطانها هم يك چيزهايى را به دوستانشان خبر مى دهند . اگر ملاك , خرق عادت است , من چه مى دانم اين رحمانى است و از ناحيه خدا يا شيطانى است و از ناحيه شيطان ؟ بله آن , بحثى است و در همين سه بحث ما داخل است .

سؤال : راجع به معجزه شق القمر كه به پيغمبر اسلام نسبت مى دهند اولا آنچه كه در افواه جارى است اين است كه مى گويند فلان كس شق القمر كرد . اين حكايت مى كند از اينكه شق القمر را پذيرفته اند و به آيه قرآن هم ( اقتربت الساعة و انشق القمر ) استناد مى كنند . آيا اين واقعا از جنبه حقيقت و احاديث واقعيت داشته ؟

جواب : اين سؤالى كه كرديد يك بحث بر بحثهاى ما افزود و آن اينكه راجع به خصوص معجزات حضرت رسول بحث كنيم كه يكى از آنها شق القمر است . الان نمى توانيم جوابى بدهم . ( يعرضوا و يقولوا سحر مستمر) ( 19 ) دلالت مى كند بر اين كه شايد واقعيتى بوده .

- سؤال نامفهوم .

اتفاقا ما به آيه قرآن استدلال نكرديم , ما يك بحث كرديم راجع به امكان وحى , گفتيم اولا بحث ما درباره وحى است كه انبياء گفته اند , ما درباره آن بحث مى كنيم , نمى خواهيم روى آن استدلال كنيم . مى خواهيم بگوييم در قرآن راجع به وحيى كه به انبياء نازل مى شود بحث شده و از مسلمات اديان و مذاهب است كه وحى بر پيغمبران نازل مى شده . اين يك مطلب .

بعد گفتيم آنها كه آمدند مدعى وحى شدند ننشستند وحى را تعريف كنند مثل تعاريف معمول . ما اگر بخواهيم بفهميم آنچه كه آنها به نام وحى ادعا كردند همان مدعاى آنها چيست , استدلال نكرده ايم . ما وقتى مى بينيم وحى را آنها كه به انبياء نسبت دادند همان را به درختها هم نسبت دادند , به زنبور عسل هم نسبت دادند , به برخى انسانهاى غير نبى مثل مادر موسى هم نسبت دادند , حتى به جمادات هم نسبت دادند , از اينجا مى فهميم آن مدعايى كه انبياء دارند به نام وحى , از نوع آن چيزى است كه ما در اينها مى بينيم ولى مسلم با يك درجات قويتر و شديدتر .

بعد گفتيم آن وحيى كه به انبياء مى شود انبياء با چه مشخصاتى آن را ذكر كرده اند چون ما در وحى اگر بخواهيم ببينيم مشخصاتش به صورت يك ادعا چيست , بايد ببينيم مدعيان وحى , وحى را با چه مشخصاتى ذكر كرده اند . آنها هم وحى را با چنين مشخصاتى ذكر كرده اند . ما استدلال نكرديم , گفتيم آنچه كه آنها با اين مشخصات ذكر كرده اند ما همين قدر مى توانيم بگوييم يك امر ممكنى است يعنى دليل برخلافش نداريم , دليلى نداريم كه چنين چيزى ناشدنى است بلكه دليل داريم كه درجات ضعيفش - كه خودشان بيان كرده اند - شدنى است و الان در خارج وجود دارد . پس ما مرحله امكان را بحث مى كنيم نه مرحله اثبات ( مرحله اثبات درباب همين معجزات بايد بحث شود ) و براى اينكه بتوانيم وحى را تعريف كنيم مى رويم سراغ قرآن . بنابراين ما به آيه قرآن استدلال نكرديم .

- يادداشت فرموديد كه در مورد بعضى از خرق عادات كه به وسيله پيغمبر انجام شده بحث شود , مى خواستم عرض كنم معراج پيامبر را هم كه شايد جزء خرق عادات است و در قرآن هم درباره آن مفصل بحث شده يادداشت بفرماييد .

استاد : بله , آن هم بحث خوبى است , بحث معراج هم چون در قرآن آمده من موافقم مطرح شود اگر آقايان هم موافق هستند . آنچه كه آقاى . . . گفتند واقعا دنباله همين بحث ماست , بنابراين ديگر لزومى ندارد از آقايان اجازه بگيريم اما اين بحثى كه شما مى گوييد بحثى است كه ضميمه بحث ما مى شود . اين بايد با اطلاع و اجازه باشد و رفقا هم مثل اينكه قبول دارند .

- معراج جزء خرق عادت است ؟

جواب : نه , معراج جزء معجزه هاى پيغمبر نيست .

- خرق عادت است .

استاد : خرق عادت هست ولى معجزه نيست . معجزه آن است كه پيغمبر براى مردم مىآورد كه مردم آن را ببينند و به دليل آن قبول كنند . از معراج خبر داده و الا مردم كه نديدند پيغمبر معراج كرده .

سؤال : شق القمر ديده شده ؟

جواب : شق القمر به عنوان معجزه است . اگر ما قبول كنيم , معنايش اين است كه ديده شده . يا بايد شق القمر را به كلى بگوييم به اين معنا نيست و يا اگر قبول كرديم بايد بگوييم شق القمر را آورده براى اينكه مردم ببينند و مردم هم ديدند . معجزه يعنى كارى كه پيغمبر مى كند كه مردم ببينند و جنبه خرق عادتش را هم ببينند و آن را دليل قرار دهند كه من از جانب خدا هستم .

- ديگران از آوردن مثلش عاجز باشند .

استاد : بله , و اما خود وحى . خود وحى خرق عادت هست يا نيست ؟ بديهى است كه هست . اما وحى خودش براى پيغمبر معجزه نيست چون وحى را مردم نمى فهمند . نمى تواند بگويد معجزه من چيست ؟ اين است كه به من وحى مى شود . آن خودش مدعاست . معراج هم جزء مدعاهاى پيغمبر است نه جزء دليلش . پيغمبر مى گويد من معراج كردم به آسمانها . اين جزء ادعاهاى پيغمبر است كه با معجزه ها كه ما اقوالش را مى پذيريم آن را هم بايد بپذيريم . به دليل معجزه معراجش را بايد بپذيريم .


1 . فصلت / 12 .

2 . قطعا بعضى از رؤياها هست كه با اين توجيهات كه مربوط به حالات طبيعى بدن يا سوابق ذهنى است قابل توجيه نيست , كه آنها را مى گوييم رؤياهاى صادقه , غير آنها را قرآن هم خودش تعبير مى كند به ( اضغاث احلام) .

3 . ضحى / 6 - 8 .

4 . هود / 49 .

5 . نساء / 113 .

6 . طه / 114 .

7 . اعلى / 6 .

8 . بقره / 285 .

9 . نمى گويم هميشه اينطور است چون آيه اى از قرآن مى خوانيم كه تفسير هم شده كه گاهى اينجور نيست

10 . البته روح عارف را مى گويد كه سخنى كه مى گويد به قول او سخن حق است .

11 . ق / 37 .

12 . انعام / 18 .

13 . انعام / 65 .

14 . حجر / 21 .

15 . نحل / 68 .

16 . آل عمران / 49 .

17 . قرآن كه مى گويد ( آيت) يعنى خودش نشانه است , نشانه نشانه است .

18 . انعام / 121 .

19 . قمر / 2 .

/ 1