متكلمان مسلمان و ضرورت آشنايى با الهيات نوين مسيحى
دكتر محمد لگنهاوسن نرجس جواندل چكيده: در اين نوشتار به اين نكته توجه داده شده كه دغدغههاى الهياتى در غرب، به گونهاى تهاجمى به قلمرو جهان اسلام وارد مىشود و مردم ناگزير از توجه بدانند. از اينرو به تاثير تفكر غرب بر جهان اسلام بايد به طور جدى توجه شود. يكى از راههاى مواجهه با اين رويكرد فكرى خاص اين است كه بدون پافشارى بر اين نكته كه معيارهاى عقلى مسلمانان واضح يا بديهىاند، ادعاهاى سنتى تفكر اسلامى را از نو و متناسب با الهيات اسلامى معاصر به گونهاى عرضه كنيم كه براى مخاطبان قابل فهم و جذب باشد. مسلمانان بايد با زبان مطالعات جديد آشنا شود و با آگاهى كامل از همه جريانهاى فكرى رايج، با زبان و ادبياتى مخصوص به خود، تاملات عقلانى دينى خود را عرضه نمايند. براى تحقق اين امر مىتوان از تجربه الهيات مسيحيتسود جست; زيرا متالهان مسيحى ساليان درازى براى پاسخگويى به جريانهاى مدرن تفكر غربى تلاش كردهاند. بايد كار را با ديدى متفكرانه از مسائل كلامى مسيحيت آغاز و نكات مشترك را پيدا كرد و ضمن وفادارى و پاىبندى كامل به سنتهاى خويش، به پاسخهايى كه مسيحيان معاصر براى مشكلات ارائه كردهاند، توجه نمود. نوشته حاضر در پى بسط و تبيين همين امر بايسته است. الهيات در همه سنتهاى توحيدى بزرگ، يعنى يهوديت، مسيحيت و اسلام، با مسئله خدا آغاز مىشود. متكلم معمولا فرض مىكند كه مخاطبانش به دينى كه او قصد ساماندهى، تبيين و دفاع از آن را دارد معتقدند و خدا را نيز مىشناسند و به او ايمان دارند. كار متكلم مستدل كردن اين اعتقاد است و در اين زمينه، نخستبايد وجود خدا را اثبات كند. امروزه، در الهياتمعاصر مسيحيت، در اين كه اولين وظيفه الهيات اين موضوع باشد، شكو ترديد وجود دارد و براهينخاصى كه ابنميمون، آكويناسو ابنسينا اقامه كردهاند، و مهمتر و اساسىتر از آن، شيوههاى استدلال آنان هدف حملات فلسفى قرار گرفته است. از دوره نهضت اصلاح دينى (قرن شانزدهم ميلادى) به بعد، ترديد بسيارى درباره ارتباط منطق و مابعدالطبيعه يونانى با موضوع تبيين اعتقادات مسيحى پديد آمده است. در جهان اسلام نيز چنين ترديدهايى رواج داشته است. حتى بسيارى از شيعيان، كه سنتى الهى و فلسفى را پروراندند، اين سنت فكرى را زمينه و بستر مناسبى براى بررسى مسائل اعتقادى نمىدانستند. مخالفت جمعى از شيعيان با فلسفه، تاريخى بس طولانى دارد و برخى از عارفان و محدثان و اخباريان و از همه تازهتر، طرفداران مكتب تفكيك آن را تشديد كردهاند. با اين حال، مخالفان مسلمان فلسفه توفيق چندانى در ارائه بديل و جاىگزينى براى تبيين فلسفى اعتقادات نداشتهاند و در عوض، متمايل بودهاند كه پذيرش عناصر اساسى ايمان را امرى فطرى قلمداد كنند. نقد فلسفه در ميان متفكران مسلمان، بيشتر به خاطر دو عامل دچار غموض و پيچيدگى شده است. نخست آن كه چيزى كه معمولا مورد نقادى قرار گرفته، سنت فلسفى خاصى در تفكر اسلامى است كه نتيجه و محصول آثار ابنسينا، سهروردى و صدرالمتالهين است و همين امر امكان عرضه نظامى فلسفى در مورد ايمان و اعتقادات بر اساس ساير جريانهاى فلسفى را منتفى نمىكند. ثانيا، و بر اساس مطلب گذشته، بسيارى از منتقدان فلسفه مايلند كه الهيات فلسفى مخصوص به خود را مطرح كنند. نمونه كلاسيك اين جريان، غزالى است كه پس از انكار و رد فلسفه، تبيين فلسفى خود را كه شامل براهين وجود وحدت و صفات مختلف خداست، ارائه داد. به همينسان، صوفيان پيرو مكتب ابنعربى نيز با مشائيان وارد بحث فلسفى شدند و طى آن، نظام فكرى خود را به عنوان بديل و جاىگزين عقلى نظام فكرى آنها ارائه كردند; اين در حالى بود كه آنها به روش برهانى و بسيارى از مفاهيمى كه مشائيان به كار مىبردند، پاىبند بودند. دو نمونه درخشان اين گرايش، كتاب الدرة الفاخرة اثر عبدالرحمن جامى و مكاتبات خواجه نصير طوسى و صدرالدين قونوى است. با اين حال، تقابل و مواجهه موجود و روزافزون با تفكر و فرهنگ غرب، موجب بروز شك و ترديدهايى در مورد جايگاه و اهميت الهيات نظاممند عقلى شده است. اين شك و ترديدها در غرب، به لحاظ نهضتى تاريخى از «نهضت اصلاح دينى» (1) در دوره روشنگرى (2) تا تفكر مدرن و پست مدرن، اهميتخاصى پيدا كرد. از سوى ديگر، در جهان اسلام اهميت چنين ترديدهايى كاملا متفاوت با غرب است; زيرا اين ترديدها جنبه وارداتى دارند و از جهات مختلف، با سنت الهيات اسلامى ناسازگارند. درست است كه برخى از مسلمانان خواهان آنند كه تنها به قرآن و احاديث و استناد شود و راه بر روى هرگونه برهان عقلى بسته شود - موضوعى كه بسيار شبيه خواسته اصلاح گرايان مسيحى است - ولى روند تدريجى مخالفتبا الهيات فلسفى در تفكر مسيحى، منجر به پيدايش سبك ديگرى از الهيات شد كه در جهان اسلام مشابهى ندارد. افزون بر اين، دليل فلسفى نفى هرگونه الهيات عقلانى در جهان غرب را بايد در مكاتب مختلفى چون اگزيستانسياليسم و رئاليسم علمى جستوجو كرد. اين مكاتب موضوعاتى را مطرح كردند كه مسلمانان با آن بيگانه بودند. به نظر اكثر متكلمان مسلمان، به ويژه شيعيان، به تفكر و تامل فلسفى، حداقل به مفهوم عام آن كه منحصر به مكتب خاصى نباشد، در قرآن و احاديث تشويق و ترغيب شده است. قرآن كريم مملو از آياتى است كه همگان را به تفكر درباره آيات الهى ترغيب مىكنند; از جمله آيه شريفه: «انظر كيف نصرف الايات لعلهم يفقهون» (سوره انعام، آيه 65). و نيز آياتى كه به شماتت كسانى مىپردازند كه تعقل نمىكنند; مانند آيه شريفه: و لقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس; لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها; اولئك كالانعام بل هم اضل، اولئك هم الغافلون (سوره اعراف، آيه 179). در فرهنگ اسلامى، به لحاظ كثرت چنين آياتى، نمىتوان با استفاده از مبانى دينى، مكتبى را توجيه كرد كه يكسره خردستيز باشد متفكران مسلمان نه تنها از سوى اسلام به تعقل تشويق شدهاند، بلكه اين گونه آيات را دعوت الهى براى بهكارگيرى تامل فلسفى در درك قرآن و احاديث تلقى كردهاند. مسلمانان حكمت را ارزشمند مىدانند; زيرا خداوند فرموده است: «يؤتى الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا» (سوره بقره، آيه 269). شايد مسلمانان در تفسير «الحكمة» در اين آيه اختلاف نظر داشته باشند; با اين همه، حتى اگر بيشتر آنها حكمت را ناظر به سنتى خاص در تفكر اسلامى ندانند كه قرنها در انديشه اسلامى شكوفا بود، شمار كسانى كه منكر ارزش دينى و عظيم تفكر عقلانى در اسلامند، اندك است.