نگاهى به چهره زن در ادب پارسى
زن در نگاه شاعران عصر مشروطه و پس از آن
قسمت يازدهم
م . لنگرودى پيشتر متذكر شديم كه مقصود ما از طرح اين موضوع, بازنگرى و تجديد نظر در آرإ اديبان و بويژه شاعران در باره ((زن)) است. با تحقيق و جستجو در اين موضوع, ريشه هاى اجتماعى مظلوميت زن نيز روشن مى گردد. در اين بخش نگاهى مى افكنيم به چهره زن در شعر شاعران عصر مشروطه و پس از آن.
تمسخر زن در شعر اديب الممالك
هر كه او دينار يا درهم ندارد
ديده روشن, دل خرم ندارد
جان شاد و بازوى محكم ندارد
هر كه را اين چار نبود غم ندارد.
هر كه را اين چار نبود غم ندارد.
بى نصيب از آبرو باشد به گيتى
وان كه از فرزند بى بهره است بى شك
هر كه را نبود در اين گيتى برادر
مرد را چون در شبستان زن نباشد
ليك اگر انديشه سازى نيك دانى
هر كه را اين چار نبود غم ندارد.
گرفتن زن و افعى بس بود آسان
زنان به گردن مردان به سخره طوق زنند
اگرت هيچ خود باشد از زنان بگريز
ز زهر مار بتر قهر يار دان كه از اوست
خنك روان سنايى كه تاج دولت را
تمسخر و ستايش زن در شعر صادق سرمد
تمسخر و ستايش زن در شعر صادق سرمد
خلاف داشتن آن كه مشكل آيد و سخت
چو مار گرزه كه پيچد همى به شاخ درخت
وز آشيانه ماران سبك برون كش رخت
نتيجه كوتهى عمر با سياهى بخت
نشد پذيره ز بهرام شه به تاج و به تخت
خوش آنكه زين دو غم آرامگاه دل پرداخت(2)
تمسخر و ستايش زن در شعر صادق سرمد
بشنو حديث آن كه دل از مهر زن گرفت
بيچاره آن كسى كه در اين ملك زن نداشت
گفتم كه زن بگيرم و دفع محن كنم
پنداشتم كه من به هنر زن گرفته ام
همچون خروس بى محل اين مرغ خانگى
آنجا كه خنده بايد ماتم زده نشست
بر سنت زواج مرا خود عقيده بود
نه كافرى است كش بتوان دوزخى شمرد
زن آن بود كه در همه حال آن كند كه مرد
خانم بود به سالن و در مطبخ آشپز
ليكن زنان ما به خلاف زمان ما
در مطبخند خانم و در بستر آشپز
اين شرح حال نوع زن اندر زمان ماست
لعنت به جنسشان كه دل از نوع من گرفت(3)
بيداد زن رقم زد و داد سخن گرفت
بيچاره تر كسى كه در اين ملك زن گرفت
غم بر غمم فزود و محن در محن گرفت
غافل كه زن مرا به دو صد مكر و فن گرفت
خواب و خيال خوردن و خفتن ز من گرفت
آنجا كه گريه بايد بشكن زدن گرفت
وين زن ز من عقيده شرع و سنن گرفت
نه مومنى كش بتوان موتمن گرفت
از كرده اش سرور به سر و علن گرفت
در بستر آفتى كه جهان در فتن گرفت
با آنكه كبرشان سبق از ذوالمنن گرفت
در بزم, گندشان ادب از انجمن گرفت
لعنت به جنسشان كه دل از نوع من گرفت(3)
لعنت به جنسشان كه دل از نوع من گرفت(3)
گفت اين پيرى كه پهلوى من است
من جوان و همسرم اين مرد پير
وين بلا من خود نياوردم به سر
پيش خود گفتم چه آيين است اين
وصلتى كز بهر سيم و زر شود
چون نباشد نسبتى بين دو چيز
سعى كن تا حال تو با حال جفت
چون تناسب نيست اصلا در ميان
مرد و زن را وصلتى ست اصل زيان(4)
اين نه باباى من اين شوى من است
آه افتادم ز پا دستم بگير
انتخاب مادرم هست و پدر...
واى از اين آيين و اين ناپخته دين
عاقبت منجر به شور و شر شود
خيزد الفت از ميان افتد ستيز
جفت آيد ورنه بايد طاق خفت
مرد و زن را وصلتى ست اصل زيان(4)
مرد و زن را وصلتى ست اصل زيان(4)
دفاع از زن
سرمد با وجود آنكه در مذمت زن چنان شعر محكمى مى سرايد و به زنان ناسزا مى گويد و آنان را ((خروس بى محل)) مى داند و ... اما در بسيارى از شعرهايش زن نيكو را ستوده است و او را بهترين نعمت مى داند:
اگر چه جوانم من و بى زنم
ولى آنچه را ديگران ديده اند
زن پاكدل مرد را نعمتى است
گرت همسرى نيك عادت بود
وگر همسر كس فتد زشت خوى
كه با همسر بد, خوشى جهان
جوانى زنى داشت با معرفت
زن خوب دارى سعادت تو راست
دگر از تو اين آرزو بر خطاست.(5)
وزين گفت و گوها نه دم مى زنم
هم از اهل تحقيق بشنيده ام
چه نعمت كه بيرون ز هر قيمتى است
تو را زندگى با سعادت بود
سزد گر بگريند بر حال او
نيارزد مگر مردن ناگهان
پسنديده اخلاق و نيكو صفت...
دگر از تو اين آرزو بر خطاست.(5)
دگر از تو اين آرزو بر خطاست.(5)
اى جوان كه تا بى زنى فرسود وگويى من خوشم
زندگى بى صحبت زن عمر ضايع كردن است
مرد بى زن چون سر بى تن بود در چشم من
در شكار زندگى زن گرچه مردافكن بود
خاطر ايمن دل آسوده در عيش زن است
مرد بى زن در سراى خويش سرگردان بود
عافيت در دامن پاك است و عفت در زواج
خانه بى زن تنگتر از خانه سوزن مراست
من به كوى و برزن و زن در سرايم خانه دار
با خيالش همچنان در كوى و در برزن خوشم
همچو من خوش باش با زن چون كه من بازن خوشم
عمر ضايع مى كنى و باز گويى من خوشم
گوش دار, اى آن كه گويى با سر بى تن خوشم
شاد از اين نخجيرم و با صيد مردافكن خوشم
با دلى آسوده و با خاطرى ايمن خوشم
من كه سرگردان نيم با آن سر و گردن خوشم
سر به جيب عافيت با پاكى دامن خوشم
ور زنم همدم بود در خانه سوزن خوشم
با خيالش همچنان در كوى و در برزن خوشم
با خيالش همچنان در كوى و در برزن خوشم
رهزن دين است و دزد عقل و دانش, عشق زن
گر به دنيا روزنى از گور بر من وا كنند
زن كه مى گويم مراد من زن پاكيزه خوست
پيش از اين گفتم كه مارا خانه برهمزن زن است
آن سخن با قيد اينجا بود و با شرط هنوز
خير جمعيت به تزويج است و من در خير جمع
خويشتن سوزم چو شمع و با دلى روشن خوشم
من به رغم عقل و دين, با دزد و با رهزن خوشم
تا ببينم روى زن, با گور و با روزن خوشم
تا نپندارى كه من بر هرزه با هر زن خوشم
در شگفتى خود چه شد با خانه برهمزن خوشم
وين سخن در اصل تكليف است و من اصلا خوشم
خويشتن سوزم چو شمع و با دلى روشن خوشم
خويشتن سوزم چو شمع و با دلى روشن خوشم
جوشن مرد است زن در كار زار ديو نفس
خدمت فرزند و زن تخم فضيلت كشتن است
دوستان گويند فرزند آدمى را دشمن است
صحبت فرزند و زن صافى ترين خط من است
كز نفاقم ايمن و بى ريب و بى ريمن خوشم...(8)
نفس گو خصمى كند چون من بدين جوشن خوشم
بذر كار فضلم و از فيض اين خرمن خوشم
من به لطف دوستان با قهر اين دشمن خوشم
كز نفاقم ايمن و بى ريب و بى ريمن خوشم...(8)
كز نفاقم ايمن و بى ريب و بى ريمن خوشم...(8)
تإكيد بر تساوى زن و مرد
در منظومه ديگرى, شاعر در قالب حكايتى زيبا علل انحطاط و عقب ماندگى زن در جامعه ايرانى آن عصر را مورد بررسى قرار مى دهد و از جهل و نادانى[ تحميل شده بر] زنان و آثار آن سخن مى گويد. شاعر در اين منظومه, تحليلى جامعه شناختى از وضعيت زنان ارائه مى دهد و تفاوت ويژگيهاى قشر سنتى و قشر به اصطلاح متجدد زنان را ذكر مى كند. شاعر به زبان يكى از شخصيتها از آن دسته زنان پابند به سنت, كه از پى دانش و معرفت نمى روند انتقاد مى كند كه تنها به بعد عفاف ـ كه ارزشى اخلاقى و متعالى است ـ اكتفا مى كنند و چون اين عفاف از روى معرفت و دانش نيست چندان زيربناى مستحكمى ندارد. زن متجدد نيز از آن رو مورد ملامت او است كه به همان اندازه كه به ظاهر آراسته و پيراسته است از درون تهى و بى هويت است. اين گونه زنان مغرور و از خودراضى نه ريشه اى در گذشته دارند و نه تدبيرى براى آينده:
شبى در مجلسى ضمن حكايت
كه زن در كشور ما بى تعارف
اگر از جمله زنهاى قديم است
غرور عفت افكنده به نازش
گمان كرده چو دور از بى عفافى است
عفافش نيز چون از روى جهل است
... و گر دوشيزه امروزه باشد
به ظاهر هر قدر شيك وملوس است
كتابى خوانده در تدبير منزل
... همه بيكاره و از خويش راضى
ز بس پر مدعا و بد دماغند
هنر بالقوه زن بسيار دارد
به جهل ما بود صد بار رحمت
كه علم دختران افزود زحمت
كسى مى كرد اظهار شكايت ...
هنوز اسباب رنج است و تإسف
ز بس وارفته محتاج لحيم است
ز علم و فضل كرده بى نيازش
براى وى همين يك حسن كافى است
چو مرغ خانه صيدش كار سهل است ...
سزاوار اتاق موزه باشد
به باطن عارى از كار است و لوس است
ولى تدبير, غافل را چه حاصل ...
نه بر احوال مستقبل نه ماضى
نه كبك اندر پريدن نه كلاغند
ولى تا فعل گردد كار دارد
كه علم دختران افزود زحمت
كه علم دختران افزود زحمت
بيا تا طبع را راضى نماييم
بد و خوبى مرد و زن بسنجيم
به هر منطق كه پردازى سخن را
نه مردانند از خوى فرشته
بلى تغيير مى يابد خلايق
ولى آنجا كه نسبت مستقيم است
همه چون زاده يك آب و خاكند
...اگر در زن صفاتى ناستوده است
تو خود گويى كه زن قائم به مرد است
چرا پس غافلى از كرده خويش؟
شكايت دارى از پرورده خويش؟
كلاه خويش را قاضى نماييم
اگر حق با زنان آمد نرنجيم
نشايد خواند كم از مرد زن را
نه زن از طينت شيطان سرشته ...
ز تإثير عوارض و ز علايق
تبعض خارج از ذوق سليم است
به خلق خوب و بد در اشتراكند ...
مكن عيبش كه مرد استاد بوده است
همه خوب و بد از وى اخذ كرده است
شكايت دارى از پرورده خويش؟
شكايت دارى از پرورده خويش؟
تو مى گويى كه زن صاحب هنر نيست
... يكى درد است فكر دخل بر مرد
هنر نبود كه بهر حظ آنى
پس از آن كز طريق ناسپاسى
قصور خود گناه زن شناسى
معين كن كه معناى هنر چيست؟...
براى زن خيال خرج صد درد
زنى گيرى و در خرجش بمانى
قصور خود گناه زن شناسى
قصور خود گناه زن شناسى
وگر يك زن به روى گربه خندد
وليكن مرد اگر غرق خلاف است
ندانم از كجا در بى عفافى
توقع بين كه نالايق ترين مرد
نبايد عيبها را گفت و رد شد
صلاح مرد و زن در كسب علم است
كه علم اسباب كار صلح و سلم است(9)
ز بوى اتهامش شهر گندد
ز كوچكتر مجازاتى معاف است
گرفته مرد تصديق معافى
زنى خواهد به حسن از هر جهت فرد ...
به رفع عيب بايد درصدد شد
كه علم اسباب كار صلح و سلم است(9)
كه علم اسباب كار صلح و سلم است(9)
زن در شعر حكمت شيرازى
على اصغر حكمت شيرازى در مثنوى خلقت زن, به فراهم آمدن وجود زن از صفات متضاد اشاره مى كند و در نهايت سخن, زن را شاهكار آفرينش مى داند و به آيه شريفه ((فتبارك الله احسن الخالقين)) استناد مى كند:
... ليك به گيتى سخن از زن نبود
خواست مگر كلك جهانآفرين
پيكر زن را ز جهان قدم
ليك از آن گل كه جهان شد به پاى
خشت طبيعت به تقاضاى جود
بار دگر حكمت محض ازل
از سر هر شاخ برى برگرفت
سردى برف و تف آذر ستاند
هوش ز تير و هنر از مشترى
كرد طلب قامت رعنا ز سرو
خواست ز مور او به هنرپرورى
اين همه را كرد به هم كردگار
پس به جز اميد به روى زمين
تبارك الله احسن الخالقين(10)
وز رخ او خانه اى روشن نبود
نقش كند صورت زن بر زمين
خواست كه آرد به وجود از عدم
هيچ نبد در كف صانع به جاى
گشت همه صرف سراى وجود
بوالعجبى كرد ز نو در عمل
از همه چيزى قدرى برگرفت
جلوه زمه غمزه ز اختر ستاند
ساز ز ناهيد به رامشگرى
قهقهه از كبك و نشاط از تذرو
صنعت گنجورى و جمعآورى
ساخت از آن طلعت زن آشكار
تبارك الله احسن الخالقين(10)
تبارك الله احسن الخالقين(10)
زن در شعر سپنتا
عبدالحسين سپنتا نيز زن را ((گل خلقت)) مى داند كه بايد از آن مراقبت گردد:
گل خلقت كه طبيعت به غلط زن خواندش
خيره در ديده دلبر منگر مى ترسم
گل خلقت اگر تو را خوانم
گل گلزار خلقتى زين روى
باغ دل را كديورى اى زن(12)
زود پژمرده شود رنجه ز آزار شود
نرگسش تاب نياورده و بيمار شود(11)
تو از آن نيز بهترى اى زن
باغ دل را كديورى اى زن(12)
باغ دل را كديورى اى زن(12)
زن در شعر حبيب الله اسلامى
حبيب الله اسلامى(مرندى) در شعر ((مقام زن)), زن را سرو دلآراى چمن زندگى و سايه سار سرو حيات بر سر فرزندان و مايه بركت, خوش يمن و كانون محبت مى داند و اشاراتى دارد به حديث پيامبر اكرم(ص) كه فرمود: ((الجنه تحت اقدام الامهات)). ((بهشت زير پاى مادران است)) و آيه شريفه ((و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولى)). ((و همانند عهد جاهليت نخست, خودآرايى نكنيد)).
در چمن سرو دلآراست, چمن را چمنى
سايه سرو حيات است به اطفال نبات
دودمانى كه در آن جلوه زن نيست به چشم
يمن و خير و بركت در قدم زن بينى
هر بزرگى برد از پخت غذايش سهمى
تلخ و ناكام بود زندگى هر مردى
خواب ناكرده صبور است به هر بيدارى
تا بدين نحو به گهواره بخوابد طفلش
ما قضاوت به زن از جانب انصاف كنيم
واى آن كو عوض لطف بود عفريتى
تا بفهمد چه مقامى است كه دارند زنان
هست زير قدم زن همه ملك وجود
عفت و عصمت زن بهر جهانى محرز
همچو زن بهر تبرج نكند جلوه به خلق
نشود بهر كسان يا صنمى يا وثنى(13)
ورنه بى سرو بود سبزه همه سوختنى
همچنان بر گل و بر غنچه و شاخ سمنى
خشك وبى حاصل صحراست پر از اهرمنى
كوست كانون محبت به دل انجمنى
ناتوان بچه كودك, خورد از وى لبنى
كان ندارد مزه از نكهت شيرين دهنى
ز اضطراب است كه گه گاه زند يك وسنى
راحتى بايد از درد دل و رنج تنى
راست اين است كه از لطف بود پيرهنى
گور ناكنده ببايست كه شرش بكنى
يا چه در حق زنان گفت رسول مدنى
مادرى را كه بود جنت حق مرتهنى
بود ار يك نظرى گفته ما را فكنى
نشود بهر كسان يا صنمى يا وثنى(13)
نشود بهر كسان يا صنمى يا وثنى(13)
ما نمى گوييم كاندر پرده بايد زيستن
يا چو محكومى به كنج خانه زندانى شدن
رو گرفتن نيست آيين حيات اجتماع
ليك آن را هم نمى خواهيم زنهاى عفيف
نيست عادت ياغريزه لخت وعريان دربرون
از براى زندگى يك طرح عفت لازم است
در طبيعت كجروى كردن شباهت دارد آنك
پشت بام زندگى بى نرده بايد زيستن(14)
با كنيز و كلفت و با برده بايد زيستن
يا به گورستان وحشت مرده بايد زيستن
هرچه بايد كرد آن را كرده بايد زيستن
آنچه تكليف است آن ناكرده بايد زيستن
زينت و آلات هر جا برده بايد زيستن
نى كه بى بند و حجاب و گرده بايد زيستن
پشت بام زندگى بى نرده بايد زيستن(14)
پشت بام زندگى بى نرده بايد زيستن(14)
چهره زن در شعر اديب طوسى
چهره زن در شعر اديب, غالبا منفى و زشت است. تصوير او از زن به عنوان موجودى پرخاش گر, ستيزه گر, بى مهر و آزارنده, بسيار تيره است. در شعر ((ستيزه فن)) مردان را از دل سپردن به مهر زنان نهى مى كند و همنشينى با زن را موجب حزن و اندوه مى داند:
زنهار تا كه دل نسپارى به مهر زن
زن لعبتى است شوخ و پسنديده در عيان
زن دلربا چو حور بهشتى بود و ليك
ديدار زن نشاط فزايد تو را و ليك
نزديك او مشو كه نبينى به جز محن(15)
كز مهر زن تو را نرسد جز غم و حزن
واندر نهان پليد وجودى ستيزه فن
بر جان بود چو مالك دوزخ شررفكن
نزديك او مشو كه نبينى به جز محن(15)
نزديك او مشو كه نبينى به جز محن(15)
گرچه زن يار زندگانى توست
كز همه حسن و دلبرى كه وراست
فيض فطرت وفا نداد به زن(16)
نكنى هيچ اعتماد به زن
فيض فطرت وفا نداد به زن(16)
فيض فطرت وفا نداد به زن(16)
زن گرفتن اگر ضرور بود
نشنيدى كه بهر كشتن شخص
زهر قتاله اندكى كافى است(17)
در جهان بهر تو يكى كافى است
زهر قتاله اندكى كافى است(17)
زهر قتاله اندكى كافى است(17)
1ـ ديوان كامل اديب الممالك فراهانى قائم مقامى به تدوين و تصحيح و حواشى وحيد دستگردى, مطبعه ارمغان تهران, 1312, ص205. 2ـ همان, ص118. 3ـ ديوان صادق سرمد, شاعر ملى ايران, تهران, اداره كل نگارش وزارت فرهنگ و هنر چاپخانه بهمن, 1347, ص28, 29. 4ـ همان, ص485. 5ـ همان, ص469, 481, 482. 6ـ المال و البنون زينه الحيوه الدنيا. 7ـ المال و البنون فتنه الحيوه الدنيا. 8ـ ديوان صادق سرمد, ص86, 87. 9ـ همان, 473, 477. 10ـ حكمت, على اصغر ـ اسحق حكمت ـ به كوشش سيد حسن سادات ناصرى,تهران,انتشارات ابن سينا,1351,ص203,205. 11ـ ديوان اشعار عبدالحسين سپنتا, با مقدمه سيد محمدعلى جمالزاده, به كوشش گوهرتاج سپنتا, تهران, 1341, ص3. 12ـ همان, ص142, 143. 13ـ بال هما, حبيب الله اسلامى مرندى, تهران, 1345, ناشر: نامعلوم, ص112, 114. 14ـ همان, ص114, 116. 15ـ ديوان اديب طوسى, به اهتمام مهريار طاووسى, م(محمود) چاپ اول تبريز, كتابفروشى ابن سينا, 1341, ص214, 215. 16ـ همان, ص250. 17ـ همان, ماهنامه پيام زن ـ شماره 58 ـ دى 75م