معناى «خدا» (×)
مايكل دورانت[1] ترجمه مرتضى قرائى درآمد
در اين مقاله مىخواهم دعاوى زير را بررسم: (1) «خدا» هيچ معنايى، به معناى «مدلول»، ندارد; نام خاصى، همانند نام خاص مورد نظر راسل[2]، است; يعنى اينكه، تنها، محكى دارد. به طور سادهتر، ما اصلا نمىتوانيم خدا را توصيف كنيم، بلكه تنها مىتوانيم او را بناميم و با نام به وى اشاره كنيم; (1) (2) خدا هيچ معنايى، به معناى «مدلول» ندارد; به اين معنا كه ذات خدا، اساسا بيانناپذير است. همانطور كه بعضى گفتهاند، خدا «به كلى ديگر» يا حتى «يگانه به كلى ديگر» است. پس از اينكه گفتهام نه(1) و نه(2) پذيرفتنى نيست، اين پرسش را پيش كشيدهام كه ارائه تفسيرى از معناى يك واژه يعنىچه. فعلا، تفسيرى ويتگنشتاينى[3] را برحسب «كاربرد» مطرح مىكنم و كاربردهاى گوناگون واژه «خدا» را در زندگى مسيحيان ذكر مىكنم. آنگاه مىپرسم كه آيا كاربردهاى مذكور به كاربرد يا معنايى اساسىتر بستگى دارند يا نه. از اين راى دفاع خواهم كرد كه آنها، البته به كاربرد معنايى اساسىتر كاربرد يا معنايى «توصيفى» بستگى دارند. پس از آن به اين مساله مىپردازم كه به نظر مىرسد «خدا» در الهيات مسيحى كاربرد يا معناى توصيفى واحدى ندارد، بلكه انواعى از چنين كاربردها يا معانى دارد كه، ظاهرا، برخى از آنها در جهاتى بيشوكم بنيادى با يكديگر ناسازگارند. با برجسته كردن اين مساله [و] با اشاره به آنچه تامس موريس[4] (2) «شكاف بزرگ» در «آشفتگى خلاقانه تفكر معاصر در باب خدا» ناميد، چهار رويكرد به آن را بررسى خواهم كرد. در پايان، چند انديشه پايانى را درباره مسيرى كه پيشرو داريم ارائه مىدهم; اگرچه مدعى نيستم كه اين راه نوى است. اين راهى است كهنه و فرسوده. الف
(1) اين نظر را كه «خدا» هيچ معنايى، به معناى «مدول»، ندارد; بلكه،همانند نام خاص مورد اعتقاد راسل، تنها محكى دارد، ملاحظه كنيد. اين نظريه مسلم مىگيرد كه «خدا»، آنگونه كه در الهيات مسيحى كاربرد دارد، دستكم يك نام خاص تلقى مىشود. پروفسور گيچ[5]، مدتها پيش استدلال كرد، و خود من نيز به همان نحو استدلال همانطور كه فرگه[6]، (5) بدرستى، اظهار داشت، «خدا» صيغه جمع و حرف تعريف نامعين مىپذيرد; و مىتوان «بسيارى»، «چندين» و «يك» را بر سرش درآورد، در حالى كه با هيچ نام خاصى، ابدا نمىتوان چنين كرد. به علاوه، تنها در صورتى ممكن استبگوييم كه خدا وجود دارد و خدايى هست، كه «خدا» را واژهاى بدانيم كه «اثباتا قابل حمل» است. (6) به علاوه، اعتقاد به اينكه «خدا»، حتى اگر يك نام خاص باشد، جز محكى، مدلولى ندارد، تنها اشكال زير را پيش مىآورد. اگر «خدا» مدلولى ندارد، يعنى اگر نمىتوانيم توصيفى از او ارائه دهيم كه آن مدلول را برساند، آنگاه (1) اگر شما بگوييد «خدا درياى سرخ را شكافت و اسرائيليان را از آن ميان عبور داد» و من بگويم «خدا درياى سرخ را شكافت و...» چگونه مىتوان تعيين كرد كه ما، هردو، به چيز يا موجود واحدى اشاره مىكنيم؟ تنها اگر هر دو، من و شما، در مواردى كه نام خاص «خدا» را به كار مىبريم، بتوانيم، به معنايى، بگوييم آن چيست كه علىالادعا بدان اشاره مىكنيم، مىتوانيم از اشاره به چيز واحدى سخن بگوييم. اگر نتوانيم از اين همانى آنچه علىالادعا بدان اشاره مىكنيم، تفسيرى ارائه دهيم، آنگاه نمىتوانيم از اشاره به چيز واحدى سخن بگوييم; زيرا اگر اين همانى در ربط با چيزى نباشد، عليه السلاماى به نام «اينهمانى» وجود ندارد.اگر بگويم جان و پيتر چيز واحدىاند، اين گفته اين پرسش را در كار مىآورد: «چهچيز واحدى؟» «انسان واحدى»; «گربه واحدى»؟ همانگونه كه گيچ نشان داده است: «بهازاى نام خاص، يك نام عام مىتواند به كار رود كه سابق بر «واحد» است، تا شرايط اينهمانىاى را كه نام خاص از آنها حكايت مىكند، بيان نمايد...;» و باز: «...داورى در اين باره كه آيا x و y «واحد»اند يا نه، يا آيا x «همان چيز» باقى مىماند يا نه، بىمعناست; مگر آنكه يك لفظ عام يعنى« F واحد» را بيفزاييم يا فهم كنيم. (7) پس تنها در صورتى مىتوانيم بگوييم كه شما و من، با نام، علىالادعا، خاص «خدا» به شخص واحدى اشاره مىكنيم كه بتوانيم گفت ما، هر دو، به F واحدى اشاره مىكنيم، و در اين گفته« F »معيارى براى اينهمانى آن نام در دسترس ما مىگذارد. اين امر مستلزم آن است كه آنچه نام خاص «خدا»، علىالادعا، بدان اشاره دارد، اجمالا توصيفپذير باشد.
اين ادعا كه «خدا» يا، در واقع، هر نام خاصى تنها محكى دارد، فقط مانع از كاربرد آن بهعنوان يك نام خاص مىشود; زيرا بخشى از كاركرد يك نام خاص عادى، توانايى ما در به كار بردن آن در موارد گوناگون براى اشاره به شخص واحدى است. (8) دكتر جانت مارتين ساسكيس[7] در كتاب اخيرش استعاره و زبان دينى[8] اظهار مىدارد كه ما، تنها مىتوانيم خدا را بناميم و هرگز نمىتوانيم او را توصيف كنيم; به اين معنا كه خدا، در واقع، يك نام خاص است كه، تنها محكى دارد. او مىگويد كه درباره خدا، ما فقط مىتوانيم «به او اشاره كنيم» و نه اينكه او را توصيف كنيم. او، به اين دليل كه ما نمىتوانيم خدا را توصيف كنيم، به كار گرفتن نقد معمول «واقعگرا» [بودن] در الهيات را در مورد «واقعگرايى نقادانه» خودش رد مىكند. زيرا واقعگرا (در برابر «واقعگراى نقادانه») مدعى توصيف خداست. (9)
با وجود اين، اگر، آنگونه كه ساسكيس پاى مىفشرد، به هيچ روى ممكن نباشد كه خدا را توصيف كرد، بلكه تنها بتوان با به كار بردن نام خاص «خدا» «به او اشاره كرد»، در اين صورت، چگونه ممكن است كسى (الف) به نحوى معقول، ادعا كند كه به او [ خدا] اشاره مىكند؟ براى چنين ادعاى معقولى لازم است قبلا خدا يك شخص يا همانند يك شخص تلقى شده باشد; (ب) مدعى باشد كه «اشاره مىكند»؟ من تنها اگر بتوانم، دستكم، يك توصيف از آنچه به او اشاره مىكنم ارائه دهم، مىتوانم، زمانى كه تعبيرى را به كار مىبرم،مدعى باشم كه به چيزى اشاره مىكنم وگرنه، اساسا چگونه مىتوانم، مدعى باشم كه در اشارهام موفق بودهام، يا هماكنون موفق هستم؟ و اگر نتوانم گفت كه در اشارهام چه چيزى باعث كاميابى يا شكست مىشود، در اين صورت، اصلا چگونه از «اشاره» سخن توانم گفت؟ اين نظريه كه هرگز ممكن نيستخدا را توصيف كنيم، بلكه تنها مىتوانيم به او اشاره كنيم، در اين نقطه فرو مىريزد. در واقع بهتازگى، در يك مقاله (10) نشان دادهام كه تفسير و دفاع ساسكيس از يك موضع «واقعگرايانه نقادانه» در الهيات، به جهات عديده ديگرى [نيز] فرومىريزد; براى نمونه، [نشان دادهام] كه نظريه فراگير او در باب محكى، نارساست; ولى در اينجا، اين نكتههاى فنى را پى نخواهم گرفت. الهيات سنتى مسيحى در سنت كاتوليك، آنگونه كه من درك مىكنم، ما را ملتزم نمىكند به (1) اين نظريه كه «خدا» يك نام خاص است و در نتيجه، نام خاصى كه تنها محكى دارد; (ب)اين ديدگاه كه «خدا» معنايى به معناى «مدلول»، ندارد; و (ج) اين ديدگاه كه خدا را به هيچ معنا نمىتوان توصيف كرد. به مثل، توماس آكويناس قديس[9] انكار مىكند كه «خدا» يك نام خاص باشد (و در نتيجه نام خاصى كه تنها محكى داشته باشد); هرچند بر اين باور است كه ما نمىتوانيم بدانيم كه خدا چيست تنها مىتوانيم دانست كه او چه چيزى نيست از اين برنمىآيد كه ما به هيچ وجه، نمىتوانيم خدا را توصيف كنيم. گفته مىشود خدا بسيط، كامل، بىنهايت، تغييرناپذير و يگانه است. (11) همچنين گفته مىشود ذاتا خيرخواه است. (12) و خيرخواه علىالاطلاق است. (13) اين [اوصاف]، دستكم، بخشى از معناى «خدا» را ارائه مىدهد. هر F (ذات)ى كه، دستكم، اين ويژگيها را نداشته باشد، خدا نيست. (14) و ( 15) (2) اينك به نظريهاى مىپردازم كه «خدا» هيچ معنايى، به معناى «مدلول»، ندارد، چرا كه ذات خدا اساسا، بيانناپذير است. همانطور كه برخى گفتهاند، خدا «به كلى ديگر» يا حتى «يگانه به كلى ديگر» است; از اين حيث كه معتقدند اينكه خدا چيست، اساسا و مطلقا بيانناپذير است، رايى متناقضنما است. زيرا براساس اين تفسير، با گفتن اينكه ذات خدا اساسا بيانناپذير است، ذات خدا را توصيف كردهايم يعنى اينكه آن، اساسا بيانناپذير است. به بيان ديگر، آنها كه از اين نظر دفاع مىكنند، بدون ارتكاب تناقض نمىتوانند چنين دفاعى بكنند. با وجود اين، اعتراض خواهد شد كه اين تناقض ضرورتا اجتنابپذير است. مدافع اين موضع خاطرنشان خواهد كرد كه اظهار اينكه ذات خدا، اساسا بيانناپذير است، توصيفى از ذات خدا ارائه نمىدهد، بلكه اظهارنظرى درباره «دستور زبان منطقى» است.
توصيف ذات خدا نيست، بلكه دقيقا اظهار اين مطلب است كه اين ذات توصيفپذير نيست. حتى اگر چنين باشد من اعتقاد دارم كه اين نظر اشكال اساسى دارد. اگر ذات خدا اين چنين از بيخ و بن، توصيفناپذير و بيانناپذير است، در اين صورت، هرگز نمىتوانيم اصولا، به خدا اشاره كنيم يا ادعا كنيم كه او كارهاى خارقالعادهاى كرده است. به مثل، براساس چنين نظرى هرگز نتوانيم گفت «خدا درياى سرخ را شكافت» يا «خدا عيسى را زنده كرد». دقيقا روشن نيست در اين ادعا كه خدا «به كلى ديگر» است، چه چيزى منطوى است; اگر اين ادعاست كه اصولا خدا را نمىتوان در واژگان بشرى توصيف كرد، در اين صورت، بار ديگر دستخوش تناقضيم; زيرا ناگزيريم براى بيان همين نكته هم واژگان بشرى را به كار گيريم. همچنين، اگر به معناى اين ادعا تعبير شود كه خدا در فاهمه بشر تحت مقولهاى درنمىآيد به اين معنا كه خدا هر چيزى است كه نتوان در فاهمه بشر، تحت مقولهاى مندرجش كرد در اين صورت، با اين مساله روبهروييم كه خود استعمال «هر چيزى كه»، متضمن تحت مقوله درآوردن است. زيرا انسان درباره «هر چيزى كه» سخن گفته است. و اما در باب اين ادعا كه خدا يگانه به كلى ديگر است، بر اين گمانم كه اين همان ادعاست كه خدا همان چيز يكتايى است كه نتوان او را در فاهمه بشر تحت مقولهاى مندرج كرد. با وجود اين، باز تلويحا، تحت مقوله درآوردن در كار است; زيرا شخص از «آن چيز يكتا»، يعنى آن F يكتا، سخن گفته است.
ب
با رد (1) و (2) و جامع جميع شقوق دانستن آنها، اين نظريه را مىپذيرم كه «خدا» معنا دارد، يك «مدلول» دارد; و بنابراين، اينك به پرسش از معنا (يا معناهاى) «خدا» مىپردازم. در عين حال، بايد نخست، اين پرسش را پيش آورم كه مدلول يا معنا داشتن يك واژه يعنى چه. فعلا نظرى از ويتگنشتاين (16) را برمىگزينم; يعنى اين نظر را كه تفسير معناى يك واژه بايد برحسب كاربردش در عمل، كاربردش در يك صبازى زبانيش، ارائه شود. پس معناى واژه «خدا» كاربردش در عمل، در «بازى زبانى»، «شكل زندگى» مؤمن مسيحى، يا به نحوى فراگيرتر، در «بازى زبانى»، «شكل زندگى» دين مسيحى است.با وجود اين، به يك معناى روشن، «خدا» كاربردهاى گوناگون بسيارى در اين صشكل زندگيش دارد. مىتوانيم «خدا» را به عنوان بخشى از جملهاى به كار بريم كه در آن او را تسبيح مىگوييم; مانند مزمور صدوپنجاهم: «خدا را در قدس او تسبيح بخوانيد; در فلك قوت او او را تسبيح بخوانيد»;[10] يا از او مىخواهيم تا بر ما رحمت آورد، مانند مزمور پنجاهويكم كه مزمور بىنظير و تائبانهاى است: «اى خدا به حسب حمتخود بر من رحم فرما...»;[11] يا آنجا كه از او مىخواهيم تا ما را با خودش صلح دهد: «روى خود را از گناهانم بپوشان و همه خطاياى مرا محو كنء اى خدا دل طاهر در من بيافرينء و روح مستقيم در باطنم تازه بساز»[12]; (17) يا او را تمجيد كرده، در او به وجد مىآييم مانند آواز يا سرود تمجيد و ستايش در آيين كاتوليك[13]. با وجود اين، نمىتوانيم معتقد باشيم كه در همه اين كاربردهاى گوناگون «خدا»، با معناهاى گوناگونى سر و كار داريم.
انسان، به طور شهودى، يقينا مىخواهد بر اين باور باشد كه واژه «خدا» در همه اين كاربردهاى گوناگون معناى واحدى دارد; و اين كاربردها بر يك كاربرد يا معناى اساسىتر مبتنى است. انسان مىخواهد بر اين باور باشد كه «خدا» در همه اين كاربردها معناى واحدى دارد; چرا كه F واحدى است كه ثنايش مىگوييم، به درگاهش نياز مىبريم، تمجيدش مىكنيم و جز اينها. و اين كاربردها بر يك معنا يا كاربرد اساسىتر مبتنى است; چرا كه، به مثل، انسان خدا را براى آنچه هست و آنچه كرده و پيوسته مىكند ثنا مىگويد; انسان براى آنچه خدا مىتواند بكند به درگاهش نياز مىبرد. من اين معنا يا كاربرد اساسىتر را معنا يا كاربرد توصيفى خواهم ناميد.
ج
اينك با مسالهاى محورى مواجه هستم. مدعى شدم كه بايد به آنچه معنا يا كاربرد «توصيفى» ناميدهام توسل جست تا كاربردهاى ديگر «خدا» معقول باشد. با اين همه، در الهيات و سنت مسيحى و، به يقين، در فلسفهپردازى مسيحى ظاهرا هيچ معنا يا كاربرد توصيفى يگانهاى براى واژه «خدا» در كار نيست. تامس موريس، هم در «مقدمه»اش بر مجموعه جديدش، مفهوم خدا،[14] و هم، بويژه، در مقالهاش «خداى ابراهيم، اسحاق و آنسلم» در مجموعهاش، بررسيهاى آنسلمى[15]، توجه ما را به اين نكته جلب مىكند. به مثل، «هستند كسانى كه خدا را انفعالناپذير، تغييرناپذير، دور از دستبرد زمان و به گونهاى مابعدالطبيعى، بسيط تصور مىكنند»، و «هستند كسانى كه خدا را فاعلى بىوقفه در تغيير، زمانمند و كاملا پاسخگو كه با موجودات آفريده زمانمند، پيوسته كنش و واكنش دارد»، مىدانند. (18) [او] بالاخص مىنويسد: در آشفتگى خلاقانه تفكر معاصر درباره خدا، دستكم، يك شكاف بزرگ وجود دارد. در يك سو كسانىاند كه در سنت پيشينىگراى آنسلمى قرار دارند كه با مفهومى علىالادعا بديهى از خدا، به عنوان بزرگترين موجود ممكن، آغاز مىشود.... در سوى ديگر اين شكاف كسانىاند كه شيوهاى از انديشه را درباره خدا مىپذيرند كه پسينى، مبتنى بر تجربه، يا مبتنى بر آزمايش باشد. اين عالمان الهيات، عموما دادههاى تجربه دينى و وحى كتاب مقدس را نقطه آغاز و سنگ محك حقيقت تلقى مىكنند. سپس مىخوانيم: آنهايى كه از صفحات متون مقدس و واقعيتهاى هرروزه تجربه دينى تغذيه مىكنند، به نوعى مستعد آنند كه آشكارا، خداى ايمان را با خداى عقل، خداى تاريخ را با خداى دانشگاه، [و] خداى ابراهيم، اسحاق و يعقوب را با خداى فلاسفه در برابر هم بگذارند. (19) در مواجهه با اين «شكاف بزرگ» (20) و دستكم، دو معنا يا كاربرد توصيفى متفاوت و بهظاهر، ناسازگار براى «خدا» چگونه بايد مشكل را حل كرد؟ من چهار رويكرد را بررسى خواهم كرد. 1) نخستين رويكرد، انكار اين معناست كه يكى از معانى توصيفى، تفكر مسيحى راستين را درباره خدا نشان مىدهد. پذيرفتن اين رويكرد، هر معناى توصيفى كه مورد نظر باشد، انكار كل سنت تفكر مسيحى و كل رويكرد به الهيات است. (21) اما آنها كه معتقدند خداى «عقل» نقشى در باور دينى بازى نمىكند، براى مثال، مىتوان آنها را به نخستين اصل از سىونه اصل كليساى انگلستان[16] ارجاع داد كه مىگويد: «تنها يك خداى زنده و راستين وجود داردكه جاودانه، بدون بدن، اعضا يا شهوات است; داراى قدرت، حكمت و رحمتبىكران... است». اما كسانى كه معتقدند متعلق عبادت متدينان، امرى انفعالناپذير، تغييرناپذير و دور از دستبرد زمان است، در اين صورت درباره اين باور چه بگوييم كه خدا پيوسته با آفريدههايش كنش و واكنش دارد و، براستى، دعاهايشان را مستجاب مىكند؟ 2) رويكرد دوم، اعتقاد به اين است كه اگرچه به نظر مىرسد كه دستكم، با دو معنا يا كاركرد توصيفى متفاوت و ظاهرا، ناسازگار روبهرو هستيم، در نهايت، شكاف اساسىاى وجود ندارد; زيرا ممكن استبر اين اعتقاد بود كه اين معانى به هم نزديك مىشوند. به اين معنا كه، آنگونه كه موريس (22) بهتازگى نشان داده است، براستى، اين شكاف ژرف در الهيات يا شايد در فراالهيات مىتواند و بايد برطرف شود. او مدعى است كه مىتوان يك دليل بديهى[17] جالب توجه به سود اين اعتقاد كه خداى آنسلم قديس همان خداى انبياى بنىاسرائيل [18] است، اقامه كرد. ادعا خواهم كرد كه دليل او، بهرغم پيچيدگى و گيرايى چشمگيرش، قطعى نيست. دستبه كار ريزهكاريهاى خاص نظريه موريس مىشويم. او مىخواهد نشان دهد كه مىتوان به گونهاى خردپذير، معتقد بود كه با دو شرط ساده، خود شيوههاى گوناگون تفكر درباره خدا به هم نزديك مىشوند. او اميدوار است نشان دهد كه اگر براستى، منظور از متعلق پرستش در سنت مسيحىيهودى، خداستيعنى همان واقعيت غايى كه باعث وجود و حيات هر چيز ديگر است و اگر مفهوم آنسلمى (از خدا) منطقا سازگار است، در آن صورت، اين اعتقاد كه خداى آنسلم قديس همان خداى ابراهيم، اسحاق و يعقوب، همان خدا و پدر عيسى مسيح است، مىتواند كاملا خردپذير باشد. در اينجا، نمىخواهم به اين مساله كه آيا مفهوم آنسلمى منطقا سازگار استيا نه، و بنابراين به تلاشهاى موريس براى دفاع از سازگارى منطقى آن در برابر حملات مخالفان بپردازم، پرسش من اين است: «با پذيرفتن اين امر كه مفهوم آنسلمى، منطقا سازگار است، آيا موريس، به نحوى قاطع، دليلى بديهى به سود اين اعتقاد كه خداى آنسلم قديس همان خداى انبياى بنىاسرائيل و خداى خداوندگار ما عيسى مسيح است، اقامه مىكند.» او يك آزمايش فكرى ساده ولى مؤثر را طرح مىكند كه به ظاهر، نشان مىدهد كه توصيف آنسلم از خدا، ابدا مفهوم «كاملا دينى» را ارائه نمىكند. [اين] آزمايش فكرى به قرار زير است: (23) فرض كنيم به نحوى از انحا، موجودى ناقصتر از موجود آنسلمى را كشف كنيم; يعنى فردى را كه بسيار تواناست، ولى به معناى دقيق كلمه، همه توان نيست; بسيار داناست، ولى به معناى حقيقى كلمه، همهدان نيست; و بسيار قابل اتكاست، ولى كاملا تغييرناپذير نيست; و مانند اينها، كه جهان ما را آفريده و عامل وجود حيات هوشمندانه در زمين است. فرض كنيم بفهميم كه او همان كسى است كه ابراهيم را از اور[19] فراخواند، با موسى سخن گفت و پيامبران را فرستاد. فرض كنيم او به نحوى از انحا، در قالب انسانى به نام عيسى تجسم يافته است، و او كسى خواهد بود كه سعادت ابدى را به همه كسانى كه، بدرستى، با او پيوند دارند خواهد بخشيد. فرض كنيم كه او، حتى بهطور مستقيم، خود هستى عالم را لحظه به لحظه ابقا مىكند. آيا بجاست كه براساس دلايل پيشينى، تنها به اين علت كه شرايط دقيق آنسلم قديس را ندارد، از «خدا» ناميدن او خوددارى بورزيم؟ (24) موريس تصديق مىكند كه پاسخ متعارف چنين است: «البته نه»; اگر او موجودى است كه كتاب مقدس درباره اوست، در اين صورت، يهوديان و مسيحيان، دقيقا متعهدند كه به او، به عنوان خدا، اقرار ورزند. و او مىافزايد: (25) اندك كسانى، اگر اصلا كسى باشد، در اين ترديد دارند كه معيار آنسلم شرط كافى براى خدا بودن را معين مىكند. لكن بسيارى انكار مىكنند كه شرط لازم آن را ارائه دهد. و اين همان است كه آزمايش فكرى كوتاه ما مىتواند نشاندهنده آن تلقى شود.... آزمايش فكرى ما مىتواند ظاهرا نشان دهد كه مفهوم آنسلم قديس از خدا، دقيقا همان مفهوم يهودىمسيحى نيست. با اين همه، نويسنده ما قصد دارد نشان دهد كه هست; بنابراين، چگونه مىخواهد نشان دهد كه چنين موجودى كه در بالا توصيف شد خداى تفكر يهودىمسيحى نيست؟ او در آغاز، توجه ما را به جنبه مهمى از مفهوم آنسلمى معطوف مىدارد. [و آن اينكه] چنين مفهومى مستلزم آن است كه از جمله خاصههاى يك موجود به حد اعلى كامل، يكى اين است كه بالضروره موجود باشد، يا در هر جهان ممكنى موجود باشد. بنابراين، اگر مفهوم آنسلمى، روى همرفته، منطقا سازگار باشد، يا به بيان دقيقتر، اگر بيشترين كمال، به نحوى داراى مصداق باشد، بايد داراى مصداق باشد. موريس پس از بيان اين نكته به آزمايش فكرى برمىگردد. موجود كمتر از كامل آزمايش [فكرى]، موجود ناقصتر از موجود آنسلمى، را‹ EL »و جهانى را كه او معجزات شگفتآورش را در آن انجام مىدهد، W مىناميم. بر اين اساس، استدلال زير را خواهيم داشت: اگر ديدگاه آنسلمى منطقا سازگار است، خداباورى كه از آنسلم در شيوه تفكرش درباره خدا پيروى مىكند مىتواند، به گونهاى معقول، معتقد باشد كه موجود آنسلمى در يك جهان ممكن وجود دارد. لكن چون واجبالوجود است، در هر جهان [ممكن] ديگرى، از جمله W ،هم وجود دارد. اينك اگر در W موجودى باشد كه همه توان، همهدان و مانند آنها باشد، به يقين، EL خدا نيست، بلكه برعكس، حداكثر، خليفه يا نايب خدا، نوعى صانع[20] است. اگر EL كمتر از همهتوان است، و فرد همهتوان و همهدانى وجود دارد، در اين صورت، روشن است كه هر آنچه EL انجام مىدهد، تنها با رضايت... موجود آنسلمى انجام مىشود. EL واقعيت غايى نيست; او خدا نيست. به گمان من اين نتيجه با كاربرد كاملا دينى «خدا» در سنتيهودىمسيحى سازگار است و در واقع، نتيجهاى است كه به توسط آن كاربرد بر ما الزام مىشود. اگر در سنت الهيات غربى متعلق پرستش را همان واقعيت غايى مىدانند، و اگر مفهوم آنسلمى خدا منطقا سازگار است.... در آن صورت، خداى مورد پرستش مؤمنان همان خداى فيلسوفان است. (26) آيا اين استدلال كارساز است؟ براى پاسخ مثبت دادن، نخستين شرط موريس اهميت دارد، و آن اينكه متعلق پرستش در سنتيهودىمسيحى را خدا، به معنى واقعيت غايى و باعث وجود و حيات هر چيز ديگر، تلقى كنيم. اين شرط گو اينكه ضرورتا مبهم است، بهيقين، نمىتواند انكار شود. بنابراين، راهبرد موريس اين است كه نشان دهد هر موجودى (به مثل EL )كه ويژگيهايى فروتر از ويژگيهايى كه خداى آنسلمى دارد داشته باشد، واقعيت غايى نبوده، و بنابراين، خدا نيست. اين راهبرد مسلم گرفته است كه تنها يك عليه السلام كه همان ويژگيهايى را كه خداى آنسلمى دارد داشته باشد مىتواند همان واقعيت غايى باشد كه باعث وجود هر چيز ديگر است، و موريس بهطور قاطع نشان نمىدهد كه حقيقت از اين قرار است. او بهطور متقاعدكنندهاى نشان مىدهد كه EL نمىتواند خدا باشد; به اين معنا كه هر موجودى كه آن ويژگيها را داشته باشد، كمتر از خداست. لكن، او نشان نمىدهد كه الف)موجودى كه ويژگيهاى يك «فاعل پيوسته در تغيير، كاملا پاسخگو و زمانمند را كه همواره با موجودات آفريده و زمانمند كنش و واكنش دارد» داشته باشد، همان EL است; و نيز نشان نمىدهد كه ب)هر موجودى كه ويژگيهاى خداى آنسلمى را دارا باشد، همان واقعيت غايى است كه باعث وجود هر چيز ديگر است. ممكن است استدلال كنيم كه چنين واقعيت غايىاى بايد، دستكم، ويژگيهايى را داشته باشد كه خداى آنسلمى داراست، لكن چرا حداكثر آن ويژگيها را؟ تنها در صورتى كه موريس بتواند نشان دهد كه واقعيت غايى بايد حداكثر آن ويژگيهايى را كه مىتوان گفتخداى آنسلمى داراست، داشته باشد، مىتوان گفتخداى آنسلمى همان واقعيت غايى است و بنابراين، مىتوان گفتخداى مورد پرستش مؤمنان (به بيان او) خداى فيلسوفان است. موريس مسلم مىگيرد كه موجودى كه ويژگيهاى آنسلمى را داشته باشد، [شرايطش] براى خدا بودن بسنده است; وى نوشته است: «اندك كسانى، اگر اصلا كسى باشد، در اين ترديد دارند كه معيار آنسلمى شرط كافى براى خدا بودن را معين مىكند»; لكن من معتقدم كه او اين را نشان نمىدهد. او علاقهمند است نشان دهد كه ا ين، روىهم رفته، شرط لازم است و، پس از اينكه اين را نشان داده و فرض كرده است كه آن يك شرط كافى است، اظهار مىكند كه خداى آنسلم قديس همان واقعيت غايى است و از آنجا كه خداى انبياى بنىاسرائيل و خداى عيسى همان واقعيت غايى است، خداى آنسلم قديس همان خداى انبياى بنىاسرائيل و عيسى است. من نشان دادهام كه اين تلاش شسته رفته و پيچيده، در «پركردن آن شكاف» ناكام است. [و] در واقع، براى آنكه به نتيجه برسد اين هم لازم است كه مفهوم «خدا» به عنوان بزرگترين موجود ممكن يا موجود به نحو اعلى كامل، به عنوان مصداق ضرورى مجموعهاى به نحو اعلى كامل از خاصههاى عظمتآفرين سازگار باهم، مفهومى باشد كه (الف)هر انسان منطقى و (ب)هر مسيحى به عنوان يك انسان منطقى، ناگزير باشد آن را بپذيرد. اينك، گمان نمىكنم بتوان انكار كرد كه مؤمن مسيحى مىپذيرد، و اعتراف مىكند، كه خدا بزرگترين موجود ممكن، موجود بهنحو اعلى كامل است، و عليه السلام اگر مصداق ضرورى مجموعهاى به نحو اعلى كامل از خاصههاى عظمتآفرين سازگار باهم نباشد، نمىتواند موجودى به نحو اعلى كامل باشد.
مساله اين است كه مجموعه خاصههاى عظمتساز (يعنى آنهايى كه، به خودى خود، داشتن آنها براى هر موجودى بهتر از نداشتن آنهاست) براى خداى مسيحى، ظاهرا، نهتنها شامل آنهايى است كه آنسلم قديس (يا پيروان آنسلم) به خدا نسبت مىدهند مانند همهتوان، تغييرناپذير، همهدان و سرمدى بودن بلكه شخصى، بخشنده، مهربان، آمرزنده و علاقهمند بودن به سعادت افراد بشر و ديگر انواع موجودات زنده بر روى زمين را نيز، شامل مىشود. همانطور كه پيش از اين اشاره كردم، دلمشغولى من به ناسازگارى ادعايىاى كه ممكن استبين خاصههاى عظمتسازى پديد آيد كه آنسلم قديس (يا پيروان آنسلم) به خدا نسبت مىدهند (مانند ناسازگارى ادعايى بين همهتوان بودن و كامل بودن) نيست، بلكه به ناسازگارى ظاهرى بين اين خاصههاستبا ديگر خاصههاى عظمتسازى كه الهيات و سنت مسيحى به خدا نسبت دادهاند. 3) رويكرد سوم، پذيرش اين معناست كه «خدا» يك معناى توصيفى يگانه ندارد; به اين معنا كه مفهوم «خدا» دستكم، دو معناى متفاوت، ولى مرتبط را ارائه مىدهد. گناه دوپهلوگويى متوجه تفكر مسيحى نيست، و بنابراين، اين مساله كه اين معانى متفاوت چه ارتباطى دارند رخ مىنمايد اصل وحدتبخش اين معانى بهظاهر متفاوت چيست؟ روشن است كه اصل وحدتبخش نمىتواند مدلول يا معناى توصيفى ديگرى باشد; چنين اصلى بايد داراى مرتبهاى بالاتر باشد. در اينجا، ممكن است كسى اظهار كند كه آنچه اين مدلولهاى بهظاهر متفاوت را متحد مىسازد كاركردى مشترك است; يعنى اينكه هردوى آنها اين كاركرد را دارند كه موجودى، در وسيعترين معنا، ذاتى را توصيف مىكنند كه شايسته پرستش است. اظهار اينكه خدا چيزى است كه سزاوار پرستش است توصيف خدا نيست; ارائه معنا يا مدلول توصيفى ديگرى نيست، بلكه برعكس، آنگونه كه موريس نشان مىدهد، دادن نقشى در مرتبه بالاتر به «خدا»، يا دادن شانى وجودشناختى به خداست. او مىنويسد: براى نمونه، اين روزها، خيلى از فيلسوفان الوهيتيا ربوبيت را يك نقش، يا سمت، يا شانى هستىشناختى تلقى مىكنند كه داشتن يا نداشتن آن از سوى فردى خاص، بستگى به خاصههاى ديگرى دارد كه آن فرد داراست. بنابراين طرز تفكر، الوهيت چيزى استشبيه يك صفت درجه دوم، بسيار شبيه صفتشايستگى پرستش. فردى كه خاصه درجه دوم شايستگى پرستش را دارد، آن را به يمن دارا بودن خاصههاى ديگرى، كه درجه اولند، مانند خاصه نيك بودن، يا خاصه مقدس بودن، دارد. به بيان دقيقتر، از اين ديدگاه، آنگونه كه بهطور متعارف شرح داده مىشود، الوهيتخاصه مرتبه بالاترى خواهد بود، شايد خاصهاى درجه سوم يا بيشتر; به يمن اينكه به خاصههاى درجه دومى، چون شايستگى پرستش، بستگى داشته باشد يا حاوى آنها باشد، و نيز به يمن اينكه به خاصههاى مرتبه اولى، چون نيكى، بستگى داشته باشد يا حاوى آنها باشد. در هر صورت، الوهيتيا ربوبيتخاصه خدا بودن معمولا به اين صورتها فهميده مىشود تا حقايق نظرى را درباره خدا تاييد كند; يعنى قضايايى را كه بالضروره صادقند، و به يك معنا، مىتوان آنها را به نحو پيشينى دانست. (27) مشكلات اين رويكرد عبارتند از: (الف) اين رويكرد، رويكردى كاملا پيشينى است و كسانى كه با چنين رويكردى در الهيات همعقيده نيستند، با آن مخالفتخواهند ورزيد. (ب) حتى در درون چنين رويكردى، آنگونه كه موريس تصديق مىكند: «اين پرسش كه آيا مجموعهاى خاص از صفات مىتواند سازنده الوهيتباشد يا نه، يا مىتوان گمان كرد كه به هرحال، خدا را توصيف مىكند يا نه، تا اندازهاى دايرمدار بررسى اين باب است كه آيا تحليل دقيق آن صفات نشان مىدهد كه آنها سازگار باهم، يا به نحو متقابل سازگار باشند يا نه»، (28) فرض كنيم كه در درون بافتيك رويكرد پيشينىگرايانه، مىبايستبراساس دلايل پيشينى معتقد باشيم اين كه هر چيزى كه داراى شايستگى پرستش باشد ويژگيهاى شخصى بودن و ابراز علاقه به سعادت پرستندگان را نيز داراست، يك حقيقت ضرورى است; باز هم با اين پرسش روبهروييم كه آيا خاصههاى «شخصى بودن» و «ابراز علاقه به سعادت ما» با خاصههايى كه معمولا به خداى آنسلم قديس نسبت داده مىشود سازگارند يا نه. 4) چهارمين رويكرد، پذيرفتن رويكردى است كه چارلز هارتشورن[21] در مقاله مشهور; ولى در حال حاضر تا اندازهاى قديمى،اش «خداى دين و خداى فلسفه» از آن دفاع مىكند. آنچه هارتشورن بدان باور دارد اين است كه: الفاظ و مفاهيم متعارف فلسفهپردازى دينى يعنى مطلق; بىكران، تغييرناپذير، سرمدى، خودبسنده، ضرورى، علت مطلق درباره خداى دين كاربرد دارند، اما اين كاربرد كمتر از آنچه تصور شده است، بىچون و چرا انحصارى است. خدا بهگونهاى، مطلق، بىكران، تغييرناپذير و علةالعلل است; لكن به نحوى كه [در عين حال،] مىتواند نسبى كرانمند، تغييرپذير و معلولالمعاليل نيز، باشد. خدا در هر دو سوى تناقضهاى اساسى قرار دارد. او، در هر دو سو، اصولا با ديگر افراد متفاوت است. او، به معنايى عميقا منحصر به فرد و «برجسته»، علت است; او به معنايى، به همان اندازه منحصر به فرد، معلول هم هست; او بىكران استبه گونهاى كه هيچ موجود ديگرى نيست، لكن كرانمند هم هستبه گونهاى كه هيچ موجود ديگرى نيست. اين امر را «اصل تعالى دوگانه» مىنامم. (29) او مىافزايد كه مىتوانست در باب اين موضوع كتابها بنگارد و در واقع همنگاشته است; ولى همه آنچه در اين مقاله مجال انجامدادنش را داشته، ارائه «چند برداشت كلى از نظام فكرى مربوط» است. اميدوارم از اينكه در اينجا تنها به تفسير اصلى هارتشورن مىپردازم سبتبه او بىانصاف نباشم; وقتيا جا براى بيش از اين ندارم. نخست اينكه مىگويم: (الف) هيچ بخشى از سنت مسلما پيچيده مسيحى را سراغ ندارم كه، به هيچ معناى منحصر به فرد يا خاصى، خدا را حقيقتا معلول يا كرانمند بداند. مهمتر اينكه، (ب) هارتشورن مدعى است كه خدا، به معنايى عميقا منحصر به فرد يا «برجسته»، علت است و، به معنايى به همان اندازه منحصر به فرد، معلول است. اين مساله رخ مىنمايد كه به كدام معنا. امكان دارد كه هيچ معناى «عميقا منحصر به فردى» براى «علت» وجود نداشته باشد كه بر فرد واحدى، هر قدر برجسته، صدق كند و بتواند فقط بر آن فرد صادق باشد. زيرا اين امر «علت» را از يك لفظ و مفهوم عام بودن كه، به طور نظرى، بيش از يك مصداق دارد (هرچند ممكن است عملا تنها يك مصداق داشته باشد)، به نوعى نام خاص تبديل مىكند، كه نمىتوان گفت اصلا مصداقى دارد، بلكه تنها نماد يك چيز خارجى است.
وضع «معلول» نيز، به همين شكل است. هارتشورن تنها مىتواند از ادعاى خودش به قيمت تبديل يك لفظ و مفهوم عام به نوعى نام خاص دفاع كند; با اينهمه، او به «علت»، «معلول» و مانند اين [واژه]ها، نه براى آن كه نام خاص باشند، نياز دارد; زيرا از اينكه خدا در دو سوى تناقضهاى اساسى قرار مىگيرد سخن گفته است. و اينكه خدا در دو سوى «تناقضهاى اساسى» قرار بگيرد مستلزم آن است كه «علت»، «معلول» و مانند اينها الفاظ و مفاهيم عام باقى بمانند. زيرا، آنگونه كه گيچ (30) نشان داده است، نامهاى خاص نه در جفتهاى متناقض قرار مىگيرند، و نه در جفتهاى متضاد داخل مىشوند; در حالى كه الفاظ و مفاهيم عام داخل مىشوند. به علاوه، نامهاى خاص و الفاظ و مفاهيم عام آنگونه كه فرگه (31) در تمايزش بين «شىء واژه» و «مفهوم واژه» كاملا روشن مىكند، به كلى متمايزند.
د
به اين ترتيب، اصل «تعالى دوگانه» هارتشورن (32) را به عنوان شيوهاى براى «پركردن شكاف» نمىپذيرم، و از آنجا كه ديگر رويكردهاى «عام» يا «كلى» را نپذيرفتهام، از رويكردى «پارهپاره» دفاع مىكنم. آنچه بايد بدان پرداخت پژوهشى براى اثبات اين امر است كه، بهرغم ظواهر نخستين كه خلاف اين است، آيا براستى شكافى در كار است كه بايد برطرف شود، و اين به نوبه خود، تنها مىتواند به واسطه تجزيه و تحليل تفصيلى صفات گوناگون خدا، آنگونه كه در سنت مسيحى تعيين شدهاند، به اثبات رسد. اگر پس از تحقيق معلوم شود كه چنين شكافى وجود نداشته، روشن مىشود كه ما صفات با هم سازگار داريم; بنابراين، مشكلى در كار نيست.و به عنوان تلاش براى اثبات چنين نظريهاى مىتوانيم، براى نمونه، ادعاى اخير ويليام چارلتون[22] را نخستين [تلاش] بدانيم، مبنى بر اينكه مفهوم يك آفريننده شخصى غيرمادى مفهومى است منطقا سازگار و «هيچ ناسازگارى منطقىاى در اين اعتقاد كه خدا هم يك شخص و هم دور از دستبرد زمان است» وجود ندارد. با اين همه، اگر پس از تحقيق، معلوم شود كه شكاف قطعىاى در كار است و آن شكاف، اساسا برطرفنشدنى است، در آن صورت، آنچه براى ما ممكن نيست اين است كه، به عنوان مثال، معتقد شويم كه مفاهيم متفاوت و ناسازگارى از «خدا» وجود دارد و، در عين حال، معتقد شويم كه (الف) ما، همگى صحقيقتاش از لفظ «خدا» يك چيز را اراده مىكنيم; (ب)بهرغم اين مفاهيم متفاوت، معانى توصيفى متفاوت، يا حتى معانى «مرتبه بالاتر»، ما همگى، به F واحدى اشاره مىكنيم.
ممكن استبرخى به اين عقيده متمايل باشند كه توصيفهاى ما از خدا، به خودى خود، متناقضند. و ضرورتا چنين هستند; زيرا مىكوشيم [امرى] «بيانناپذير را» بيان كنيم. پيش از اين، دلايلى براى رد نظريه «بيانناپذيرى» ارائه كردهام; لكن ممكن استبه اين معنا باشد كه توصيفهاى ما از خدا، به خودى خود، متناقضند و ضرورتا چنين هستند. زيرا مىكوشيم كه امرى بيانناپذير را بيان كنيم; از اين حيث كه مىكوشيم آنچه را كه تنها، مىتواند نشان داده شود، بيان كنيم. ذات خدا به عنوان يك موجود متعال، تنها، مىتواند نشان داده شود، نه اينكه بيان شود. مساله در اينجا اين است كه پيش از اين، مجبور بودهايم چيزى را بيان كنيم كه ادعا مىشود، تنها مىتوان آن را نشان داد، و بر اين اساس، سخن خود را نقض كردهايم. بنابراين، به گمان من، راهى كه بايد بپيماييم سخت و تدريجى است، ولى اطمينان داريم كه به يارى روحالقدس، براستى، به همه حقيقت رهنمون خواهيم شد. (33) و (34)
×. مشخصات كتابشناختى اين نوشتار چنين است: 1. در اينجا درصدد نيستم كه تلويحا، اين نظريه را كه نامهاى خاص «مشخصكننده دقيق»اند وارد صحنه كنم. نظريه سمشخصكننده دقيقز بودن، آنگونه كه من مىفهم، ضرورتا انكار نمىكند كه نامهاى خاص مدلولى دارند، بلكه بر آن است كه آنها، در هيچ نظام گفتارى واقعى كه جهان واقعىاى را بنماياند، مدلول مشخصى ندارند. به مثل، [لفظ] ارسطو[23] در همه جهانهاى ممكن، تنها خاصههايى را دارد كه براى ارسطو بودنش ضرورى است. براساس دلايل ديگر، مايلم نظريه «مشخصكننده دقيق بودن» در باب نامها، و نظريه «على» در باب محكى را رد كنم; لكن اينجا مجال دنبال كردن موضوع نيست. پارهاى از نقدهاى تلويحى را در بحثم راجع به ساسكيس ارائه مىدهم (همچنين بنگريد به: .(1989 Durrant 2. 3. 4. 5. 6. Anscombe and Geach 1961:89 . 7. 8. گيچ و من در اينجا، در نكات اساسى، همراييم. 9. 10. 11. 12. Ibid,Ia.6,3 . 13. Ibid,Ia.6,2 . 14. گيچ و من درباره طيف محدود پاسخها به پرسش «چيست» ( tiesotlv ) ارسطويى پرسش «چيست؟» ( quidsit ) توماس قديس همراييم; و اين امر را كه مدتهاى مديدى است كه تلاشهاى جان لاك[24] بىاعتبارى «اين مزخرفات قرون وسطى» را نمايانده است، بدون چون و چرا نمىپذيرم. من با گيچ در اين امر، نيز، همعقيدهام كه «اگر كسى شناخت كنونى ما از خدا را با شناخت لاكير[25] از هليوم[26] مقايسه كند، نه سخن آشكارا نامعقول گفته است، و نه در هر سخنى كه درباره خدا مىگويد، تناقضگويى كرده است.» من مىتوانم بدون اينكه مرتكب تناقض شوم، اين موافقتها را [با گيچ] داشته باشم. زيرا بر اين باورم كه، حتى اگر ممكن نباشد كه بدانيم خدا چيست، ( quid sit ) ،ممكن استحقيقتا سخنى درباره خدا بگوييم; به اين معنا كه ممكن استحقيقتا خدا را توصيف كنيم. 15. گيچ، بدرستى، تاكيد مىورزد كه بحث توماس قديس از «بسيط»، «كامل»، «بىنهايت»، «تغييرناپذير» و «يگانه»، با بيان اين نكته آغاز مىشود كه وى قصد آن دارد كه به ما بگويد كه خدا چگونه نيست; و با مرور بر بحث توماس قديس درباره اين چند فقره پى مىبريم كه اين نكته مقدماتى چقدر معتبر است. «نامتناهى» و «تغييرناپذير»، در ظاهر، سلبىاند. من مىپذيرم، و مىتوانم مطلبم را چنين بنگارم: هر موجودى (هر چيزى) كه اين ويژگيها را نداشته باشد، خدا نيست. گيچ در نامهاى خصوصى براى من توضيح داده است كه او نمىخواهد اين راى را رد كند: «هر چيزى كه نامتناهى و تغييرناپذير نباشد، خدا نيست»; با اين همه، هنوز پاسخ اين پرسش كه آيا آگاهى از درستى اين امر، شناختى، هرچند ناقص، از اينكه خدا چيست، ( de Deo quid sit ) به ما مىدهد، «نه» است; و من با اين راى موافقم. در پى توضيح گيچ مطلب من درباره «بساطت» را مىتوان اينچنين بازنويسى كرد: «هرچه خدا باشد، اين يا آن نوع تمايز يا تركيب درونى را كه در آفريدهها يافت مىشود نتواند داشت»; با اين همه، باز هم اين [امر،] شناختى، هرچند ناقص، از اينكه خدا چيست، ( de Deo quid sit ) به ما نمىدهد. مطلب گيچ درباره «كمال»، به طور بالقوه، مشكلى جدى براى نظريه من است. با اين همه، مطلبى است كه در نهايت، با آن موافقم. عليه السلاماى به عنوان كمال محض وجود ندارد: كمال، ضرورتا هميشه، كمال چيزى است. همانگونه كه گيچ مىگويد، كامل بودن يك A ، كامل بودن است، كه در آن« A »علامت مفهومى عام با محتواى معين است. نظر به موافقت نهايى من با گيچ، ناگزيرم مطلبم را چنين بازنويسى كنم: «هر ذاتى كه ويژگى يك A ى كامل بودن را (« A »هرچه باشد) نداشته باشد، خدا نيست; حتى اگر هنوز ندانيم« A »در مورد خدا، چيست»; يا به بيان صحيحتر، اينكه: «هر چيزى كه يك A باشد، اما به يك A ى كامل، خدا نيست». (من اين تصحيح را وامدار گيچ هستم.) گيچ از اينكه من «يگانه» را بيانگر يكى از حيثيات ذات خدا مىدانم اظهار شگفتى مىكند، و به گمان من، او بدرستى، در اين نكته به من انتقاد مىكند. يقينا نمىتوان در اين امر با دكارت[27] همراى بود كه يگانگى، به معناى انفكاكناپذيرى همه صفات خدا، خود، يكى از صفات خداست. به علاوه، اگر «يگانه» را، وقتى كه درباره خدا به كار رود، به معناى ادغام جدايىناپذير همه صفات خدا بگيريم، در اين صورت، اين پرسش دشوار را پيش توانيم كشيد: «پس، اگر نتوانيم به اين پرسش كه «خدا يك چه است؟» پاسخ دهيم، در آن صورت، چگونه معين توانيم كرد كه موردى از ادغام جدايىناپذير صفات خدا داريم؟ زيرا هميشه يگانه بودن به معناى چيز يگانه بودن يا F يگانه بودن است(مراد F يك اصل شمارش است). به گمان من بايد همراه با توماس قديس و گيچ گفت كه «يگانه» در باب خدا، ( indivinis ) به صفتى ثبوتى دلالت ندارد، بلكه حاكى از بخشناپذيرى، ( indivision ) است، چرا كه در اينجا يكى و ديگرى در كار نيست. گيچ در نامه خصوصىاش، بر اهميت اين امر كه «يگانه» را بيانگر يك صفتخدا ندانيم تاكيد ورزيده و آن رابسط داده است، بيان سفر تثنيه (6:4) بايد چنين ترجمه شود: «اى اسرائيل بشنو: يهو يك خداست، تنها يهو». به مدد چنين ملاحظاتى شايد بتوان مطلب مرا چنين بازنويسى كرد: «هر عليه السلامى كه بيش از يك ذات الهى داشته باشد، خدا نيست; هر ذاتى كه آن را نه فريد، بلكه بسيار (يا بيش از يكى) يافتيم، خدا نيست.» گيچ پيشنهاد سودمندى كرده است [مبنى بر اين] كه آن مطلب را مىتوان چنين پرداخت: «هر آموزه يا داستانى كه مستلزم بيش از يك ذات الهى باشد، بالضروره، دروغ است.» 16. همچنين بنگريد به: مىتوانى... درباره يك واژه بگويى: سمعنايش همان هدفش استز. ... 17. مزامير (51: 910) 18. 19. Morris 1987b:10 20. به نظر گيچ، نظريه تفاوت ادعايى بين خداى فلسفه و خداى مؤمن مسيحى گيجكننده است; و حتى مهمتر اينكه، به نظر او بسيار عجيب است كه خدايى آنسلمى با خداى مؤمن مسيحى در تقابل نهاده شود. به گمانم يادآورى اين امر مناسب است كه من واژه «مؤمن مسيحى» را عملا به كار نمىبرم. تقابل ارائه شده را موريس مطرح مىكند و من مدعى نيستم كه «آنها كه خدا را فاعلى تلقى مىكنند پيوسته در تغيير، كاملا پاسخگو و زمانمند كه همواره با موجودات مخلوق زمانمند كنش و واكنش دارد»، مؤمن مسيحى اصيلند. اگر چنين تصورى را القا كردهام پوزش مىخواهم. افزون بر اين، بر اين باور نيستم كه خداى «آنسلمى» مىبايستبا خداى مؤمن مسيحى در تقابل نهاده شود; من، تنها تقابلى را كه مطرحشده، منعكس مىكنم. به گفته موريس: «آنها كه از صفحات متون مقدس و واقعيتهاى هرروزه تجربه دينى تغذيه مىكنند، آمادگى دارند كه آشكارا، خداى ايمان را با خداى عقل... در تقابل نهند.» گيچ استدلالى مىآورد تا بگويد چنين تقابلى براى آنسلم قديس وجود ندارد; لكن از اين امر كه چنين تقابلى براى آنسلم قديس وجود ندارد نتيجه نمىشود كه چنين تقابلى مطرح نشده است. به گمان من، گيچ بر اين باور است كه طرح چنين تقابلى نابجاست. براى رعايت انصاف نسبتبه او، نمىتوانم اين موضوع را در اينجا بيش از اين دنبال كنم; بايد تنها، اين نكته را خاطرنشان سازم. 21. براستى، هميشه ممكن نيست كه يك چنين شكاف واضحى را ترسيم كرد; ولى اينكه شكافى وجود دارد در نگاه نخست، ( Prima Facie ) روشن به نظر مىآيد. 22. Morris 1987b . 23. گيچ خود را ناتوان مىيابد از اين كه «آزمايش فكرى»اى را كه موريس بهاجمال بيان مىكند، انجام دهد. به نظر من يكسانىاى كه او بين مثال رياضى و آزمايش فكرى موريس قائل است، تنها يكسانى در بىمعنايى است. با توجه به نامه خصوصى، اينك، با تحير گيچ راجع به انديشه كشف يا درك اينكه موجودى آگاه اما نه همهدان و مانند آن، در واقع، كسى است كه جهان را آفريده و حفظ مىكند، همداستانم; زيرا همانگونه كه گيچ يادآور من شده، اين پرسش رخ مىنمايد كه «چگونه يافتن؟» «به واسطه مشاهدهاى تجربى؟» يا «بدان سبب كه خود آن موجود آن را آشكار مىسازد؟» اگر دومى منظور باشد، اين مساله بهروشنى رخ مىنمايد كه ممكن است چنين موجودى در اشتباه باشد. ممكن است كسى احتمال دهد كه موريس به اين مساله چنين پاسخ مىدهد كه مىتوان تصور كرد كه موجودى آگاه، لكن كمتر از همهدان جهان را آفريده و حفظ مىكند; انديشه موجودى كمتر از همهدان، يعنى موجودى كرانمند، كه آفريننده و حفظكننده جهان باشد، انديشه غيرممكنى نيست. به گمان من، بجاستبگويم كه گيچ به اين سخن پاسخ مىدهد كه هيچ موجودى جز موجودى همهدان نمىتواند آفريننده و حفظكننده جهان باشد; زيرا اگر عليه السلام كمتر از همهدان است، پس، خود عليه السلام، موجودى مخلوق است. با اين همه، روشن است كه نمىتوان موضوع را در اينجا بيشتر پى گرفت و مساله، در اين باره كه آيا موريس چنين پاسخى خواهد داد، پاياننايافته باقى مىماند. 24. Morris 1987:19 . 25. Ibid:19-20 . 26. Ibid:20 . 27. Morris.1987a:4 . 28. Ibid:5 . 29. 30. Geach, P.T. 1968: ch.2 . 31. 32. Charlton,w. 1988. Philosophy and Christian Belief. London: Sheed and Ward:63 . 33. گيچ در آخرين بخش مقالهاش، اين پرسش مهم را پيش مىكشد كه آيا، براستى، خداى حقيقى پرستيده مىشود يا نه. با او همرايم كه اين مساله كه آيا، براستى، خداى حقيقى پرستيده مىشود يا نه، نمىتواند با اين استدلال فيصله يابد كه چون تنها يك خدا وجود دارد، هيچ التماس و تضرعى، ( latseia ) نمىتواند «به مخاطب حقيقى نرسد». او چندين نمونه مىآورد كه در آنها كل اين جهتگيرى نادرست التماس و تضرع، ( latseia ) «تقريبا مسلم» است. مىتوانيم از چنين نمونههايى، دستكم مجموعهاى از اى خدا نباشد بسنده است و براى اينكه F اى خدا باشد ضرورى است. در عين حال، گمان مىكنم با گرد آوردن اين فهرست، هنوز با همان مساله، دستكم، دومعنا يا كاربرد توصيفى بهظاهر ناسازگار براى «خدا، مواجهيم; زيرا از مجموعه ويژگيهاى گردآمده كشف مىكنيم كه برخى اعضاى مجموعه، هم با مفهوم «خدا»ى انفعالناپذير، تغييرناپذير، بهدور از دستبرد زمان و، به مفهومى مابعدالطبيعى، بسيط سازگارند، و هم با مفهوم «خدا» به عنوان فاعل پيوسته در تغيير، كاملا پاسخگو و زمانمند كه پيوسته با آفريدههايش كنش و واكنش دارد; و ديگر اعضاى آن مجموعه (دستكم يكى) با، تنها، يكى از آن مفهومها سازگارند. از نامه خصوصى مىفهمم كه براى گيچ مساله سازگارى مفهوم «خدا» به عنوان فاعل پيوسته در تغيير، كاملا پاسخگو و زمانمند و مانند اينها وجود ندارد; او بهسادگى، اين انديشه را به دليل اينكه نادرستش مىداند نمىپذيرد. او معتقد است كه اين دو ديدگاه، اين دو مفهوم، اين دو معناى توصيفى كه بيان كردهام، ناسازگارند و انسان بايد انتخاب كند (مقايسه كنيد با بند پايانى [مقاله]اش). 34. از ويراستار سپاسگزارم كه اجازه داد برخى پاسخهاى مقدماتى نكاتى را كه پروفسور گيچ مطرح كرده در نسخه تجديدنظرشده اين مقاله بگنجانم. همچنين، به خاطر نظرات گرانسنگ پروفسور گيچ، هم در نوشته عمومى، و هم بويژه، در نامه خصوصى ايشان، فراوان وامدار آن جناب هستم. يادداشتهاى مترجم: [1] Michael Durrant [2] Russell,B [3] Wittgenstein,L . [4] Thomas Morris [5] Peter Geach [6] G. Frege [7] Drjane Martin Soskice [8] Metaphor and Religious Language [9] St Thomas Aquinas [10[ ترجمه، عينا از ص947 ترجمه فارسى كتاب مقدس كه به همت انجمن پخش كتب مقدسه در ميان ملل 861980 به چاپ رسيده است، آورده شده است. [11] همان، ص:868. [12] همان، ص:868. [13] Magnificat [14] The Concept of God [15] Anselmian Explorations [16] Thirty- Nine Articles of the Church of England . [17] Prima Facie Case [18] Patriachs [19] Ur [20] demiurge [21] Charless Hartshornes [22] William Charlton [23] Aristotle [24] John Locke [25] Lockyer [26] helium [27] Descartes