معنای خدا نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

معنای خدا - نسخه متنی

پیتر گیچ؛ ترجمه: مرتضی قرائی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

معناي «خدا» (×)

پيتر گيچ (1)

ترجمه مرتضي قرائي

اعتقاد به اين كه خدا متعالي است، به اين معنا نيست كه بايد دستور زبان واژه «خدا» را مجزا، يگانه، يا غير قابل درك دانست; من زماني كه از دستور زبان سخن مي‏گويم اين واژه را در معناي متعارفش به كار مي‏برم، نه در معناي مبهمي كه نوويتگنشتاينيان (2) به كار مي‏برند. مي‏خواهم پيشنهادي روش‏شناختي ارائه دهم. اگر گزاره‏اي كه در بردارنده واژه «خدا» است معمابرانگيز بنمايد، توجه به واژه‏اي كه، به لحاظ دستور زبان، بتوان جايگزين آن واژه كرد كمك خواهد كرد. به مثل، اگر درصدد فهم اين گزاره باشيم كه خدا غايت قصواي بشر است، بايد ببينيم گفتن اين كه ثروت، بهره‏منديهاي جنسي، و يا قدرت نظامي نوعي غايت قصواي بشر است‏به چه امري اشاره دارد.

گمان مي‏كنم در اين كه «خدا»، به لحاظ دستور زبان، اسم عام است‏با دورانت (3) همراي باشم. با وجود اين، حتي اگر «خدا» را اسم خاص مي‏دانستيم، اين امر از پرسشهاي بيشتري در باب شيوه معناداري‏اش جلوگيري نمي‏كرد مگر آن كه، براستي، ، بر اين باور مي‏بوديم كه نامهاي خاص «علايم بي‏معنا» (5) هستند. اين ديدگاه به نحو قابل ملاحظه‏اي ديرپاست، ولي در نظر ندارم هم اكنون، همان چيزي را كه بارها به زيان آن گفته‏ام تكرار كنم; فقط مي‏خواهم بگويم اين ديدگاه، به نظر من، نامناسب و نامعقول است.

دورانت‏به نظريه [ويتگنشتاين در] Tractatus اشاره دارد، درباره چيزي كه در كاربردي كه ما از زبان داريم آشكار مي‏شود، sichzeigt ،اما در زبان نمي‏تواند توصيف شود. به سادگي تمام مي‏توان در اين باب، به ويتگنشتاين (6) ايرادهايي گرفت كه كاملا غير قابل حل به نظر برسند; ولي، به گمان من، ژرف‏انديشي بيشتر نشان مي‏دهد كه نظريه ويتگنشتاين بسيار توجيه‏پذيرتر از آن است كه دورانت تصور مي‏كند. با وجود اين، شايد پي‏گيري بيشتر اين خط فكري، در اين مقام، غير ضرور باشد; زيرا براساس نظريه Tractatus ،هر نشانه زباني، (7) ساده يا پيچيده، ويژگيهايي دارد كه خود را نشان مي‏دهد، ;[ sichzeigen ] اما، نمي‏توان آن را توصيف كرد. اين امر ويژگي خاص و شگفت‏انگيز (8) واژه «خدا» نيست.

اين نظريه قرون وسطايي كه نمي‏دانيم خدا چيست، [ sit quid ] بحثهاي آشفته بسياري را در پي داشته است. اين امري است كه تا اندازه‏اي از ناداني و، متاسفانه، تا اندازه‏اي از گرايش به پوشيده‏گويي و رازورزي (9) برمي‏خيزد. اگر كسي نپذيرد كه مي‏توانيم بدانيم خدا چيست، [ quid sit ] ،و با اين همه، به اثبات امور گوناگوني در باب خدا مبادرت ورزد، به نظر مي‏آيد گرفتار تناقض آشكاري باشد; اما ضرورت ندارد چنين باشد. (10) تقريبا هر اسناد ايجابي (11) به x را مي‏توان پاسخي به اين پرسش دانست كه x ] چيست؟» لكن پرسش «اين چيست؟» [` q uid est | ] در فلسفه مدرسي (12) ، مانند «چيست‏» [` Tl Eotlr | ] ارسطويي (13) كه اين پرسش از آن مشتق شده است، حوزه بسيار محدودتري از پاسخها را در بردارد. به مثل، سقراط (14) يك انسان، فيلسوف، داراي قامتي به طول پنج پا، پهن بيني، سالخورده، پسر سوفرونيكوس (15) ، و ساكن آتن (16) است. همه اينها ويژگيهايي محسوب مي‏شوند كه به ما چيزهايي را مي‏گويند كه سقراط هست. لكن، براساس معيارهاي قرون وسطي، پاسخ اين پرسش كه «آن چيست؟»، [` quid est ?| ] فقط اين است كه «سقراط انسان است‏».

در اينجا از مردم نمي‏خواهم كه تفاوت بين اسنادهايي (17) كه ماهوي يا جوهري (18) اند و آنهايي را كه ماهوي يا جوهري نيستند، تفاوتي بدانند كه به طور قاطع اثبات شده، تا چه رسد به اين كه آن را تفاوتي واضح بدانند. ولي كسي نيز حق ندارد، بدون چون و چرا، بپذيرد كه مدت مديدي است كه كوششهاي جان لاك (19) بي‏اعتباري اين مزخرفات (20) قرون وسطي را نمايانده است. فراموش نكنيم كه فلسفه جان لاك در باب الفاظ و مفاهيم ذاتي، (21) او را به اين سمت و سو كشاند كه تلاشهاي شيميدانان را براي جداسازي نمونه‏هاي ناب انواع شناخته شده شيمي و تعيين خواص آنها به چيزي نگيرد. نوشته‏اند كه شيميدانان آقاي لاك را، صرفا، «وراج و مساله‏ساز» مي‏دانستند (هولميارد (22) ، 1931:143); و بنابراين، پژوهشهايشان را با موفقيت پي گرفتند. زماني كه سرجان لاكير (23) منبع شعاع نوراني خاصي در طيف (24) خورشيد را «هليم‏» (25) ناميد، امري را درباره هليوم اثبات مي‏كرد، اما درباره هليوم نمي‏دانست كه آن چيست، .[ quid sit ] امروزه كه مي‏توان هليوم را به طور مجزا (26) ، ذخيره (27) ، و تبديل به مايع (28) كرد، آن را بسيار بهتر مي‏شناسيم. اگر كسي شناخت كنوني ما از «خدا» را با شناخت لاكير از هليوم مقايسه كند، نه آشكارا سخن نامعقول گفته است، و نه در هر قولي كه درباره خدا مي‏گويد، تناقض‏گويي كرده است.

به نظر من دورانت استدلال مي‏كند كه چون گفته مي‏شود كه خدا «بسيط، كامل، نامتناهي، تغييرناپذير، و يگانه‏» است، از اين طريق، دست‏كم، بخشي از معناي واژه «خدا» را دانسته‏ايم; هر ذاتي (2 9) كه، دست‏كم، اين ويژگيها (30) را نداشته باشد، خدا نيست. دورانت، در اين بيان، به توماس آكويناس (31) قديس اشاره دارد. ولي بحث توماس قديس در باب اين واژه‏ها پرسشهاي 3 تا 11 بخش اول مجموعه الهيات (32) [يا: احصاء علوم‏الدين] را در بر مي‏گيرد; و توماس قديس اين بحث را با بيان اين امر آغاز مي‏كند كه قصد آن دارد به ما بگويد گونه‏اي كه خدا نيست، [ de Deo quomodonon sit ] (توماس آكويناس، 811964: ج‏2، مقاله 1،3). و اگر بر روي بحث توماس قديس از چند فقره كار كنيم، پي مي‏بريم كه اين نكته مقدماتي چقدر معتبر است. واژه‏هاي «نامتناهي‏» و «تغييرناپذير»، ظاهرا، سلبي‏اند.

توماس قديس پرسش درباره بساطت‏خدا را با يك رشته نفيها، نفي اين كه خدا داراي اين يا آن نوع تمايز يا تركيب دروني است، كه در آفريده‏ها يافت مي‏شود، پاسخ مي‏دهد. «كامل‏» ايجابي‏تر مي‏نمايد، لكن ژرف‏انديشي بيشتر نشان مي‏دهد كه چنين كمالي به عنوان كمال وجود ندارد. يعني تا الف كاملي در ذهن نداشته باشيم و «الف‏» نماينده يك واژه عام با محتواي معيني است نمي‏توانيم صكاملش را به نحو معقولي [به چيزي]، اسناد دهيم. پس از درس‏خطابه‏اي كه در ليدز (33) براي دانشجويان سال اول ايراد كردم، يك دانشجوي خارجي، خيلي جدي، بر من خرده گرفت كه: «استاد! شما در درس‏خطابه‏تان، از دايره‏هاي كامل سخن گفتيد، كه بسيار خطاست. فقط خدا كامل است.» به ناچار به ياد آوردم، اگرچه مهربان‏تر از آن بودم كه بگويم، كه در انگليسي (و بسياري از زبانهاي ديگر اروپايي) صفت «كامل‏» غالبا به اسم «كودن‏» يا «ابله‏» اسناد داده مي‏شود.

براستي، درشگفتم كه دورانت «يگانه‏» را بيانگر يكي از حيثيات ذات خدا مي‏داند. به ياد آوريم كه دكارت (34) «يگانه‏» را، زماني كه براي خدا به كار رود، به معناي ادغام جدايي‏ناپذير همه صفات خدا مي‏گيرد. دكارت مي‏پندارد كه اين امر او را قادر مي‏سازد تا اين شبهه احتمالي را دفع كند كه تصور او از خدا منبع واحدي ندارد، بلكه از تصورات برآمده از منابع متعدد ساخته شده است. دكارت پاسخ مي‏دهد كه يگانگي، يا انفكاك‏ناپذيري همه صفات خدا، خود، يكي از صفات خداست! لازم يست‏باريك‏انديشي ذهني فرگه (35) را در كار آوريم تا اين امر را مخدوش بيابيم.

براستي توماس قديس، خيلي پيش از فرگه، درباره كاربرد واژه «يگانه‏» در باب خدا، [ indivinis ] بحث و بررسي كرد و، به روشني، توضيح داد كه اين واژه به صفت ثبوتي‏اي دلالت ندارد، نمي‏تواند به گونه‏اي باشد، [ non pointaliquid ] ،بلكه حاكي از امر تقسيم‏ناپذير، [ indivisio ] است; امر يگانه و چيز ديگري در كار نيست. ذات الهي يگانه است; يعني آن گونه كه كفار تصور مي‏كردند (مانند ذات مريخ و زهره) يك ذات الهي و ذات الهي ديگر در كار نيست. شخص الوهي (36) ، مثلا روح‏القدس، يگانه است; يعني، همان طور كه اعتقادنامه آثاناسيوس (37) مي‏گويد، فقط يك روح‏القدس وجود دارد، نه سه تا (توماس آكويناس، 811964: ج‏6، مقاله 1. 30، 3).

بسياري از آنچه دورانت مي‏گويد به تفاوت ادعايي ميان خداي فلسفه و خداي «مؤمن مسيحي (38) » مربوط است. البته، در آغاز، نظر وي را گيج‏كننده مي‏يابم. ديدگاه متون مقدس در باب خدا مدتها پيش از آن كه، براي نخستين بار، پيروان [حضرت عيسي(ع)] مسيحي ناميده شوند پديد آمد. مهم‏تر آن كه بسيار عجيب مي‏بينم كه خداي «آنسلمي (39) » با خداي «مؤمنان مسيحي‏» مقايسه شود. مطمئنا، كساني كه به اين سبك مي‏نويسند لابد توجه خود را به فصولي از [كتاب] مخاطبه با ديگري (40) معطوف كرده و كاملا فراموش كرده‏اند كه آنسلم قديس يكي از معروف‏ترين آثارش را نوشت تا آنچه را «نزد يونانيان مضحك‏» است‏شرح داده و مورد دفاع قرار دهد; يعني اين كه گناهان ما، quanti pondt is ! ،عشق خدا را فرو كشيد تا در قالب انسان متولد شود و بر صليب (41) بميرد (آنسلم، 1940-1968: ج‏2، انسان رو به خدا، .([ Cut Deus Homo ]

از اين گذشته، خودم را از اين كه «انديشه‏تجربه‏»اي را بيافرينم كه دورانت از موريس (42) نقل مي‏كند، كاملا ناتوان مي‏بينم. نمي‏توانم تصور كنم كه به نحوي «كشف كنم‏» كه موجودي آگاه ولي نه همه‏دان، و از جهات ديگر محدود، جهان را آفريده باشد و تدبير كند; همان‏طور كه نمي‏توانم تصور كنم كه به وسيله يك New Math . [رياضيات جديد] كشف كنم كه 0×3 صفر نيست. (يك متن درسي New Math . [رياضيات جديد] بود كه واقعا به اين امر اشاره داشت، اما مؤلف آن يقينا مرتكب اشتباه شده بود.)

يك بار خبرنگاري (43) به من اصرار مي‏كرد كه متون مقدس را بيشتر بخوانم تا بهتر بفهمم كه خدا چگونه است. اميدوارم كه هميشه مشتاق فراگيري بيشتر، از متون مقدس باشم; [اما] عجالتا، مي‏خواهم پاره‏اي از مطالبي را كه به نظر مي‏رسد كه تاكنون فراگرفته‏ام، شرح دهم: خدا، از زماني پيش از آن كه كره زمين و جهان به وجود آيد، تا اعصار و ادوار بي‏پايان (44) ، وجود داشته و خواهد داشت; خدا، صرفا با كلام خويش، همه چيز را آفريده است; خدا همه جا هست، و همه چيز را، در آسمان، زمين، و زيرزمين مي‏داند; خدا هرچه بخواهد مي‏كند، در حوزه‏هاي انساني فرمان مي‏راند، (45) و فرمانروايان تبهكار را چون بازيچه‏هايي كه كهنه‏شان مي‏كند و به دورشان مي‏افكند به كار مي‏گيرد; آنچه مشركان به اسباب و علل طبيعي نسبت مي‏دهند اثر اوست; روز و شب و تابستان و زمستان را پديد مي‏آورد; شيرها را كه در پي شكارشان نعره مي‏كشند روزي مي‏دهد; هر طفلي را در زهدان، قالب و شكل مي‏دهد; او انسان نيست كه دروغ بگويد; حقيقت را مي‏گويد، و هميشه به وعده خويش وفادار است; و بسي بيشتر از اينها.

اما زماني كه از متون مقدس به فلسفه يوناني عطف توجه مي‏كنم، به نظر مي‏رسد كه پژواكهايي از بسياري از اين ويژگيها را مي‏بينم. بويژه فلاسفه پيش از سقراط، و نه افلاطون، (46) را در نظر دارم. از انحراف مسيحياني در شگفتم كه، در عين دسترسي به تورات، درباره قانون‏گذاري كاملا غيرعقلاني و غير اخلاقي جمهوري (47) افلاطون نه تنها بدون ابراز تنفر، بلكه با تحسيني متظاهرانه و جدي سخن مي‏گويند. (افلاطون در سنين پيري، زماني كه براي دستگيري و شست‏و شوي مغزي مردم قوانيني وضع كرد تا آنان را به «براهين‏» خودش دال بر اين كه اجرام فلكي خدا هستند معتقد سازد، وضعش حتي بدتر شد. افلاطون، 1963: قوانين (48) ، كتاب دهم را ببينيد.) لكن عقايد ديني فيلسوفان پيشين يونان، هر چند البته آميخته با مطالبي است كه از ديدگاه متون مقدس خطايي فاحشند، حاوي قواعد و اصول ارزشمندي است.

گزنوفانس (49) خدايان انسان‏وار، شهواني، و فريبكار سنت را به سخره مي‏گرفت و تعليم مي‏داد كه تنها خداي يگانه وجود دارد كه سراسر، بينايي، شنوايي، و دانايي است و، بدون دشواري، همه چيز را تحت تدبير خويش دارد. هركليتس (50) درباره لوگوس (51) [ قانون جهاني] مي‏نويسد كه هميشگي، جاودانه موجود (؟) است (وصف هومر (52) براي خدايان جاويد)، و هر چيزي مطابق با خواست او پديد مي‏آيد، درباره حكمتي مي‏نويسد كه همه چيز را هدايت مي‏كند. امپدكلس (53) از خدايي سخن مي‏گويد كه ديدني و لمس كردني نيست; سر آدمي، دست‏يا پا، يا «اندامهاي تناسلي پرمو» ندارد، بلكه «انديشه‏اي است مقدس و وصف‏ناپذير كه در سراسر جهان مي‏درخشد». آناكساگرس (54) با بيان اين امر كه: خورشيد، فقط، جرمي شعله‏ور است و ماه، ، [ Nous ] كه از فرآيندهاي تغيير مادي متاثر نيست و داراي آگاهي و قدرت كامل نسبت‏به همه پديدارهاست، جهان را اداره مي‏كند، مردم آتن را برمي‏آشفت. (كرك، رايون (57) ، و اسكافيلد (58) 1983 را ببينيد.) تفاوت عمده‏اي بين همه اينها و توصيفات متون مقدس از خدا نمي‏بينم.

هرچند مي‏دانم كساني هستند كه ديدگاههاي ديگري درباره دين عبراني (59) و فلسفه يوناني دارند، من شخصا، به اين اطمينان رسيده‏ام كه دين قديمي عبراني دين چندگانه‏پرستي (60) ، و نيز داراي الهه‏گاني (61) بوده است; در يكي از تواريخ بني‏اسرائيل خواندم كه موسي(ع)، به احتمال، مار مقدسي را مي‏پرستيد كه در، به اصطلاح، تابوت عهد نگهداري (62) مي‏شد. به يقين، انسان ديدگاهي كاملا متفاوت با تواريخ متون مقدس مي‏تواند داشته باشد; لكن، مصلحان يگانه‏پرست متاخر، اين تواريخ را دستخوش تغيير و استحاله بنيادي قرار داده‏اند. خوب است‏بدانيم كه مردم چگونه به اين همه آگاه مي‏شوند. از سوي ديگر جان برنت (63) ، مشتاقانه، فلسفه آغازين يونان را به گونه‏اي تفسير مي‏كند كه هر گونه اثري از خداپرستي زدوده شود. به مثل، لوگوس هركليتوس (؟) نظريه خود هركليتوس است، كه او آن را هميشه معتبر (64) تلقي مي‏كند و، البته، چيزي كه هر چيزي را بر طبق خود پديد مي‏آورد! (برنت، 1930:133) اينها آن نوع چيزهايي است كه رجال (65) مي‏گويند; براستي نمي‏توانم درباره اين موضوع بحث كنم.

در حالي كه، به هيچ روي، نمي‏خواهم شناخت‏خدا را به وحي متون مقدس محدود كنم، اين مساله را كه آيا براستي، خداي حقيقي مورد پرستش است‏يا نه، فوق‏العاده جدي مي‏دانم. اين مساله با اين استدلال فيصله نمي‏يابد كه چون فقط يك خدا وجود دارد، هيچ پرستشي كه براي خدايي انجام شود، هيچ التماس و تضرعي،(؟) ، نمي‏تواند به هدف حقيقي نرسد. اين استدلال، همان گونه كه در كمال سادگي نشان داده شد، صرفا مغالطه (66) است. نكته‏اي كه در آغاز اين نوشتار در باب روش طرح شد، در اينجا رخ مي‏نمايد. اكنون مثال پرستش خدا را به مثال حمايت‏سياسي تغيير دهيم، و نمونه‏اي فرضي را كه در اثر ديگري جعل كرده‏ام (گيچ، 1969:110-109) بررسي كنيم. تبليغاتچي بي‏وجداني درصدد به دست آوردن راي يك نفر به سود نامزدي است كه نخست‏وزير وقت، آقاي هارولد مك‏ميلان، جانبداري‏اش مي‏كند.

راي‏دهنده [كه] در دوران اختلال حواس ناشي از كهولت‏سن به سر مي‏برد، بدبختانه، آقاي مك‏ميلان را با رامسي مك‏دونالد، قهرمان طبقه كارگر در دوران جواني‏اش اشتباه گرفته است; از اسم Unionist [ «اتحادگرا»]، اتحاديه‏هاي اصناف را به ياد مي‏آورد، نه حزب محافظه‏كار و اتحادگرا را. هرچند نخست‏وزير وقت‏يك نفر بيش نبود، كاملا غيرمنصفانه است كه پيرمرد را حامي آن نخست‏وزير به شمار آوريم. به همين نحو، اگر انساني در باب عقايد ديني، كاملا گمراه شده باشد، نمي‏توان وي را پرستنده تنها خداي واقعي به شمار آورد; زيرا، همان طور كه توماس قديس خاطرنشان مي‏سازد، متعلق اعتقادات او خدا نيست كه بر حسب عقيده خودش خدا نيست، [ quiaid quod ipse opinatur, nonest Deus ] (توماس آكويناس 811964: ج‏هفدهم، .(3 ad 3 ,10 2a2ae

مي‏توانم نمونه‏هاي فراواني بياورم كه در آنها اين جهت‏گيري كاملا نادرست التماس و تضرع،(؟) تقريبا مسلم است:

1. فرعون آخناتون (67) فقط خورشيد را مي‏پرستيد. نيايشهايش براي خورشيد نمونه روشن التماس و تضرع،(؟) است. لكن خورشيد خدا نيست و، براستي، يهوديان از چنين پرستشي، به كلي بيزاري مي‏جستند (سفرتثنيه (68) ، باب چهارم، آيه 19; و باب هفدهم، آيات 25; رساله يعقوب (69) ، باب سي‏ويكم، آيات 2628; خرقيال نبي (70) ، باب هشتم، آيات 1516).

2. بسياري از انسانها مصداق التماس و تضرع،(؟) را پرستش كريشنا (71) مي‏دانند. اما چه واكنشي بايد نشان دهم، زماني كه مي‏خوانم همان طور كه در يك رساله تبليغاتي هندويي خواندم كه هرچند كريشنا از مادر بشري متولد شده است، سرشت الهي‏اش را با همخوابگي (72) با هزاران زن در يك شب به نمايش گذاشت؟ «آيا موجودي صرفا بشري چنين كاري مي‏تواند بكند»؟!

3. در يك آگهي اشتغال در مورد مردي با عنواني چون استاد دين دانشگاه، بر روي ديوار پشت‏سرش متوجه تصويري از پيكري زنانه با دستهايي بلند شدم: چهره‏اش خشن بود; به هر دستش سلاحي كشنده بود; و نوعي دامن رقص هاوايي با آستينهايي آويخته از شانه پوشيده بود. با شگفتي گفتم: «چه موجود وحشتناكي!» او با لحني جدي پاسخ داد: «آيا تصديق نمي‏كني كه اين تصوير از نظر آنان نمايانگر موجودي متعالي (73) است؟» پاسخ دادم: «اين تصوير نمايانگر هرچه باشد، نمايانگر موجودي متعالي نيست!»

4. هر گونه پژوهشي در ادبيات مورمون (74) بي‏درنگ نشان مي‏دهد كه خدايي كه آنان مي‏پرستند، خدايي غير واقعي است. براستي خود آنان، زماني كه به پرستش خداي «بدون بدن، اعضا، يا عواطف‏» كه در نخستين فقره از سي‏ونه فقره (75) آمده است‏حمله مي‏كنند، خود را كاملا به معرض نمايش مي‏گذارند. (76)

5. راستافارينها (77) شخصيتي اسطوره‏اي، بر انگاره هايل سلاسي (78) فقيد، را به عنوان خدا مي‏پرستند. مردم به نحو شگفت‏انگيزي اكراه دارند كه اين دين را دروغين بنامند; به گمان من، به اين دليل كه آنان اين كار را «نژادپرستانه‏» (79) مي‏دانند; لكن ديني كه نسبت‏به سفيدپوستان جهت‏گيري خصمانه دارد، درست‏به همان اندازه بيرحمانه دروغين است كه ديني كه مستلزم دشمني با سياهپوستان باشد.

6. برخي از مردم كه مدعي نام مسيحي‏اند به خدايي ايمان دارند كه چنان فاقد علم مطلق است كه گاهي «باورهايش‏» دروغ از كار در مي‏آيد; بدين ترتيب، او مسئول پيشامدهاي غير مترقبه ناپسندي است كه ناشي از راهنمايي كردن نادرست انسانهاست. به طور خلاصه:

يك خداي منسوب به نسل و دودمان،

سايه بسيار بزرگ بشر، خداي جليل [ بزرگوار]

(سر ويليام واتسون (80) ، «خداي ناشناخته‏»)

بحث‏خود را همنوا با سراينده مزامير (81) [حضرت داود(ع)] به پايان مي‏برم (باب صدونوزدهم، آيات 104128): هر راه دروغ را مكروه مي‏دارم. يگانه خداي حقيقي خداي حقيقت است. خدا از بيرون حقيقت را نظاره نمي‏كند، چنانكه گويي درستي انديشه‏هايش را، اساسا، مي‏توان براساس هماهنگي‏شان با معياري داوري كرد (مي‏توان پرسيد: «مورد داوري چه كسي؟»); بلكه او همه حقايق را حقيقت ضروري (82) را به توسط ذاتش، و حقيقت يا مشيت‏بالغه‏اش (85) پديد مي‏آورد. آن حقيقت كه خداست غايتي است كه جانهاي ما براي نيل به آن پديد آمده‏اند; و الا، ما چون بذرهايي كه هرگز نرسيدند نارس مي‏مانديم. هر خداي ديگري خداي دروغين است; بويژه خدايي چون برخي افتخارات معاصران، كه آن قدر از پديد آوردن حقيقت ناتوان است كه حتي نمي‏تواند هميشه بدان برسد.

× اين مقاله، توسط مصطفي ملكيان با متن اصلي مقابله گرديد.

1. Peter Geach

2. neo-Wittgensteinian

3. Durrant

4. Mill

5. meaningless marks

6. Wittgen stein

7. linguistic sign

8. peculiarity

9. an appetite for mystification

10. but it need not be anything of the sort

11. any affirmative predication

12. Scholastic

13. Aristotelian

14. Socrates

15. Sophroniscus

16. Athen

17. predications

18. quidditative or substantial

19. John Lock

20. Stuff

21. substantial terms

22. Holmyard

23. John Lockyer

24. sun|s spectrum

25. helium

26. isolated

27. stored

28. liquefied

29. whatever nature

30. characteristics

31. St Thomas Aquinas

32. Summa Theologiae

33. Leeds

34. Descartes

35. Frege

36. A Divine Person

37. Athanasian Greed

38. ` The Christian believer |

39. ` Anselmian| God

40. Proslogin

41. Gross

42. Morris

43. Acorrespondent

44. and for ages without end .

45. andrules inthe Ringdoms of men

46. plato

47. Republic

48. Laws

49. Xenophanes

50. Heraclitus

51. Logos

52. Homer

53. Empedocles

54. Anaxagoras

55. به احتمال قوي، بلكه يقينا، lump غلط چاپي است و صورت صحيح آن lamp ،به معناي چراغ است; چراكه معنا ندارد بگوييم ماه برآمدگي زمين است.

56. Kirk

57. Raven

58. Schofield

59. Hebrew religion

60. Polytheism

61. goddeses

62. Ark of the covenant

63. John Burnet

64. permanantly valid

65. men

66. is a mere paralogism

67. Pharaoh Akhnaton

68. Deuteonomy

69. Job

70. Ezekiel

71. Krishma

72. rogering

73. Supreme Being

74. Mormon

75. Thirty-Nine Articles

76. self-exposure

77. Rastafarians

78. the late Hail selassie

79. racist

80. Sir William Watson

81. Psolmist

82. necessary truth

83. contigent truth

84. operative will

85. permissive will


/ 1