علل سقوط امپراتوری موحدان از دیدگاه مورخان معاصر اسپانیا نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

علل سقوط امپراتوری موحدان از دیدگاه مورخان معاصر اسپانیا - نسخه متنی

ایزابل اکنور؛ عبدالله همتی گلیان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

علل سقوط امپراتورى موحدان از ديدگاه مورخان معاصر اسپانيا

دكتر ايزابِل اُكُنّور

ترجمه: دكتر عبدالله همتى گليان‏2

يكى از دلايلى كه مورخان معاصرِ اسپانيايى، به تاريخ دوره‏ى موحدان علاقه‏ى كم‏ترى نشان داده‏اند، عنايت بيش‏تر آنان به تاريخ‏هاى محلى است؛ تمايل به اين تاريخ‏ها بعد از پيشرفت دموكراسى - ربع آخر سده‏ى 20 - در اين كشور رخ نموده است. اين گرايش موجب شده تا آنان نه فقط نسبت به اشخاص و چهره‏هاى محلى دلبستگى نشان دهند، بلكه به جوامع محلى، خاصه مدجنان و يهوديان نيز علاقمند شوند. مقاله‏ى حاضر اين موضوع را در مفهوم وسيع‏ترى مورد بررسى قرار مى‏دهد، يعنى به موقعيت مطالعات اسلامى در اسپانياى معاصر مى‏پردازد و اي ن سؤال را مطرح مى‏كند كه آيا واقعاً مورخان اسپانيايى بر تفسير تخيلى و جدلى، كه در مورد گذشته‏ى اندلس داشته‏اند، فائق آمده‏اند؟

واژه‏هاى كليدى:

اسپانيا، اندلس، مرابطان، موحدان، نبرد عقاب، مسيحيان.

اسپانياى اسلامى يا اندلس، همواره جايگاه خاصى در افكار محققان و نيز اكثر مردم داشته است. اندلس تصويرى از خلافتِ با شكوهِ امويان را كه به مركزيت قرطبه، در اين سرزمين تأسيس كردند در اذهان منعكس مى‏كند و يادآور كاخ‏ها، ثروت‏ها و جلال‏هاى از دست رفته‏ى سده‏ى 10 ميلادى اسپانيا است. اين تصوير، توسط كتاب‏هاى تاريخى، آثار هنرى، موسيقى و بقاياى بر جاى مانده از آن دوره جاودان شده است. در مورد عصر درخشان تاريخ اندلسِ اسلامى، نسبت به دوره‏اى كه اين سرزمين افتخارات كم‏ترى داشته و رو به انحطاط نهاده، مطالعات بيش ‏ترى انجام شده و در واقع اين دوره تحت‏الشعاع اين عصر درخشان قرار گرفته است؛ هم‏چون دوره‏ى ملوك‏الطوايفى، كه به دنبال فروپاشى خلافت قرطبه، در سده‏ى 11 ميلادى رخ نمود و يا عصر دو امپراتورى بربرىِ مرابطان و موحدان، كه در پى دوره‏ى ملوك‏الطوايفى اندلس را به سوى وحدت سوق داد و در مقايسه با عصر خلافت، مطالعه راجع به اين دوره‏ها كم‏تر صورت گرفته است. بايد گفت فقدان علاقه به بررسى دوره‏ى بعد از خلافت، تا اندازه‏اى ناشى از اين واقعيت است كه تاريخ اندلسِ اسلامى نيز مشابه خلافت شرقى، به سه دوره‏ى پيدايش، عظمت و ان حطاط تقسيم شده است. در اين ميان، مورخان بيش‏تر به دوره‏ى عظمت آن عنايت كرده‏اند.

اين مقاله بر آن است، تا توضيحاتى كه مورخان اسپانيايى سده‏هاى 19 و 20، در مورد علل‏سقوط امپراتورى موحدان (سده‏ى 13 م) ارائه داده‏اند را مورد بررسى و تحليل قرار دهد. در نيمه‏ى سده‏ى 13 ميلادى، هنگامى كه موحدان نظارت خويش را بر اندلس از دست دادند، موازنه‏ى قدرت در شبه جزيره‏ى ايبريا به طور قطعى به نفع پادشاهانِ مسيحى رقم خورد و به استثناى پادشاهى غرناطه، ساير نواحى شبه جزيره به دست مسيحيان افتاد. اين وقايع تاريخى، نشان دهنده‏ى اين بود كه مسيحيان در جريان باز پس‏گيرىِ ( reconquest ) اراضى اسلامى، به سودى پاي دار و سرشار دست يافته بودند و به همين دليل، اين حوادث، بخش اعظم تحقيقات را تا كنون به سوى خويش جلب كرده است. مورخان اسپانيايى طى دو سده‏ى گذشته، توضيحات مختلفى در مورد علل سقوط موحدان، ارائه داده‏اند و اين توضيحات متأثر از تحولات فكرى و تاريخى، كه در اسپ انيا طى آن دو سده رخ داده بود، مى‏باشد.

مورخان اسپانيايى سده‏هاى 19 و 20، دو گونه تفسير راجع به علل سقوط موحدان عرضه داشته‏اند. تفسير نخست توسط آن دسته از مورخان اسپانيايى مطرح شده كه در سده‏ى 19 و نيمه‏ى اول سده‏ى 20 مى‏زيسته‏اند. اين گروه، علت سقوط دولت موحدان را منحصر به برترى مسيحيانِ اسپ انيا بر مسلمانان اين سرزمين مى‏دانند. به طور كلى در آغاز دهه‏ى 1950 ميلادى، مورخان اسپانيايى در اين مورد، نظرات متعادل‏ترى ارائه و در توضيحات خويش كم‏تر از مسيحيان جانب‏دارى كرده؛ هم‏چنين عواملِ خارج از اندلس را مورد توجه قرار داده‏اند. در ربع آخر سده‏ى 20، از ميان تحولات سياسى، اجتماعى و فكرى، تفسير ديگرى درباره‏ى علل سقوط موحدان بيان شده كه بعد از ديكتاتورىِ فرانكو، بر اسپانيا تأثير گذاشته است. در حالى كه مورخان اسپانيايى در 30 سال اخير، تمايل داشته‏اند تا به خاطر كمك‏هاى فرهنگى و اقتصادى موحدان به اس پانيا، از آنان ستايش كنند؛ اما همين مورخان به بررسى اين نهضتِ بربرى، علاقه‏ى كم‏ترى نشان داده‏اند.

براى فهميدن نقشى كه موحدان در تاريخ اندلس داشته‏اند بايد به طور مختصر به اين دولتِ بربرى و گرفتارى‏هاى آن در اندلس پرداخته شود. نهضت موحدان بر اساس اصلاحات مذهبى شكل گرفته بود. رهبر اين جنبش، ابوعبداللَّه محمد بن تومرت، از قبيله‏ى بزرگ مصموده بود كه برا ى مدتى از سال 1106 تا 1117 ميلادى به شرقِ اسلامى سفر كرد. نظر به اين كه ابن تومرت در تعليمات خويش، بر يگانگى خداوند تأكيد مى‏نمود، حركت او جنبش موحدان ناميده شد. وى پس از بازگشت از شرق، مصمم شد تا برنامه‏ى اصلاحاتِ مذهبىِ خويش را عملى سازد؛ به همين منظور در صدد برآمد تا اعمال بربرها را از زوايد غير اسلامى تطهير و پاك‏سازى نمايد. به دنبال اين حركت، ديرى نپاييد كه ابن تومرت با مرابطان به كشمكش پرداخت؛ او هم‏چنين با فقهاى مذهب مالكى كه به رژيم مرابطان مشروعيت بخشيده بودند، نيز درگير شد. اين در حالى بود كه مرابطان در صدد تعقيب و دستگيرى ابن تومرت بودند. ابن تومرت روانه‏ى مناطق كوهستانى شد و در جايى كه تحت محافظت ابوحفص عمر، رييس قبيله‏ى بربرى بود، پناهنده شد. ابن تومرت در سال 1122 ميلادى، خود را مهدى خواند. او در سال 1124 ميلادى به سوى دهكده‏ى تينملل،( tinm allal ) واقع در كوه‏هاى اطلسِ عليا، حركت كرد و در آن جا بود كه جنبش موحدان به شكل قبيله‏اى، سازمان يافت و داراى ماهيت سياسى شد. از آن پس، موحدان آشكارا با مرابطان به مقابله پرداختند.

پس از مرگ ابن تومرت، تهاجمات موحدان عليه مرابطان توسط جانشين وى، عبدالمؤمن، هدايت شد. عبدالمؤمن به حاكميت مرابطان در شمال افريقا پايان بخشيده، اندلس را نيز فتح كرد. موحدان تا سال 1148 ميلادى تنها موفق شدند كه بر جنوب غربى اندلس، اِعمال قدرت نمايند؛ اما به واسطه‏ى مخالفت برخى از رهبران مسلمان، هم‏چون ابن مردنيش، نتوانستند كنترل مناطق شرقى اندلس را در دست گيرند.

نخستين شرح و تفسير در مورد علل سقوط موحدان‏

در سده‏ى 19 ميلادى، مطالعات اسلامى در اروپا رشد سريعى پيدا كرد. هنگامى كه قدرت‏هاى اروپايى، صاحب فرمانروايى گسترده‏اى بودند و سلطه‏ى آنها بخش اعظمى از جمعيت مسلمانان را در بر مى‏گرفت؛ در اين زمان بود كه محققان اروپايى، به مطالعات اسلامى علاقمند شدن د. در اسپانيا نيز مانند ساير نقاط اروپا، در سده‏ى 19 ميلادى اين مطالعات، توسعه يافت؛ اما اين رشته در اسپانيا از ويژگى خاصّى برخوردار شد كه با ديگر كشورهاى اروپا متفاوت بود. اسپانيا داراى گذشته‏اى اسلامى، با تاريخى طولانى بود كه در آن برخوردهاى نظامىِ فرا وانى بين مسلمانان و مسيحيان رخ داده بود و اين برخوردها هم‏چنان ادامه داشت؛ تا اين كه در اوايل سده‏ى 17 ميلادى با اخراج مسلمانان، پايان يافت.

يكى از مورخانِ اسپانيايىِ اوايل سده‏ى 19، كه به مطالعات اندلسى دلبستگى داشتند، خوزه آنتونيوكنده( jose antonio conde ) متولد 1766 ميلادى بود. او نخستين مورخى بود كه تنها بر اساس منابع عربى، به مطالعه‏ى تاريخ اسپانيا پرداخت و گزارشى از مسلمانان اين سرزمين ت دوين كرد. وى در سال 1820 ميلادى، دو جلدِ نخستِ اثر خويش را با عنوان تاريخ تسلط اعراب بر اسپانيا( historia de la dominacion de los arabes en espana ) منتشر كرد. پس از مرگ وى، جلد سوم آن نيز در سال 1821 انتشار يافت. اين اثر به زودى بر اذهان تأثير نهاد و موجب بيدارى انديشه‏ها شد. آكادمى سلطنتىِ تاريخ اسپانيا، اعلام كرد كه كتاب كنده، سبب نوعى تحول و انقلاب در تاريخ و ادبيات اسپانيا خواهد شد. كنده در مقدمه‏ى اين اثر توضيح داده كه براى وى ضرورت داشته تا منابع اوليه‏ى عربى را بررسى كند، زيرا وقايع‏نامه‏هاى مسيحى علاوه بر اين كه حوادث را به اختصار نقل كرده‏اند، هم‏چنين بايد آنها را به عنوان گزارش‏هاى مشكوكِ دشمنان، كه در فضايى خصمانه و كينه‏توزانه نوشته شده‏اند، مورد ملاحظه قرار داد. همه‏ى تاريخ‏هاى قبل از اين دوره، منحصراً بر اساس وقايع‏نامه‏هاى مسيحى، به رشته‏ ى تحرير درآمده بودند. كنده معتقد بود كه آنها براى دوره‏ى حكومت اعراب در اسپانيا، ارزش ناچيزى قائل شده‏اند.

كنده مجموعه‏اى از نسخه‏هاى عربى را ترجمه و آنها را ضميمه‏ى اثر خويش نمود تا بدين وسيله آن‏چه را كه وى به عنوان وارونگى، در تاريخ اسپانيا تصور مى‏كرد، تصحيح نمايد. از آن‏جا كه تاريخ، به بشريت زندگى مى‏آموزد، كنده معتقد بود بايد نادرستى از آن زدوده شود و در نتيجه، وظيفه‏ى مورخ بررسى منصفانه و بى‏طرفانه‏ى وقايعِ تاريخى است. اصرار كنده بر واقع‏نمايىِ تاريخ، يكى از ويژگى‏هاى ايده‏هاى معاصر اروپايى، در مورد تاريخ‏نگارى است. لئوپلدرانكه،( leopold von ranke ) مورخِ برجسته‏ى آلمانى اوايل سده‏ى 19، در مورد تاريخ، بيان مى‏كند كه تاريخ، خواهانِ دوستىِ خالصانه‏ى حقيقت است. به منظور تحقق اين هدف، رانكه پيشنهاد مى‏كند كه مطالعه‏ى وقايع تاريخى، بايد مبتنى بر سند انجام گيرد. هم بايد اين چنين بررسى‏ها به نحوِ دقيقى صورت گيرد و مشخص گردد كه آيا مى‏توان انگيزه‏هاى واقعى (ح قيقت) را كشف كرد.

كنده اعتقاد داشت كه راهِ رسيدن به حقيقتِ تاريخى آن است كه بپذيريم بايد، گذشته‏ى مسلمانان را از زبان خودِ آنان بررسى كنيم. اين اعتقاد كنده با انديشه‏ى رانكه - هر چه واقعه‏اى مستندتر و دقيق‏تر مورد مطالعه قرار گيرد، مفيدتر است و حقيقت بيش‏تر آشكار مى‏گردد - شباهت دارد. كتاب كنده توسط محققان اروپايى، خصوصاً دوزى - محقق هلندى - به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. او ادعا مى‏كرد كه دانش و اطلاعات كنده از زبان عربى، ناچيز بوده و اطلاعات وى در حدّ آشنايى با حروف عربى بوده است.

در هر حال، كتاب كنده سلسله كارهاى جديدى را در زمينه‏ى تاريخ اسپانيا به راه انداخت. چنان‏كه گذشت سده‏ى 19 ميلادى، سرآغاز گسترش مطالعات عربى در اسپانيا بود. در اين رابطه فرانسيكو كودرا( francisco codera) (1836 - 1917 م)، نخستين چهره‏ى برجسته، به شمار مى‏رف ت. او هنوز هم در اسپانيا به عنوان پدر مطالعات عربى شناخته مى‏شود. آثار كودرا به خاطر استفاده از روش‏هاى علمى، داراى اعتبار است. وى تحقيقات بسيارى را انجام داد و اطلاعات فراوانى را گرد آورد. كودرا در حالى كه در دانشگاه مادريد به تدريس اشتغال داشت، با كمك دانشجويانش چندين نسخه‏ى عربى را كه اخيراً در ناحيه‏ى آراگون پيدا شده بود، استنساخ نمود و منتشر كرد.

كودرا معتقد بود براى محققان اسپانيايى، به ويژه آنهايى كه در ناحيه‏ى آراگون متولد شده‏اند، روى آوردن به مطالعات عربى، ضرورى است. او آشكارا اظهار داشت كه از سده‏ى 8 تا 11 ميلادى به لحاظ فكرى و فرهنگى، مسلمانان بر پيروان مسيح، برترى داشته و زبان مكاتبه در ميان دانشمندان، عربى بوده است. او خاطر نشان كرد كه همه‏ى مردمِ قلمرو آراگون بايد زبان عربى را فرا گيرند؛ زيرا دانستن آن، مربوط به تاريخ بيگانگان نيست بلكه به خود ما تعلق دارد و اسپانيايى‏ها نيز مانند ما، در اندلس متولد شده‏اند. كودرا و شاگردانش هم‏چون ري برا،( ribera ) در جمع‏آورى و چاپ نسخه‏هاى عربى، كه اغلب با هزينه‏ى شخصى خودشان انجام مى‏گرفت، پيش‏قدم بودند.

كودرا از مشكلات تحقق ايده‏ى خود كاملاً آگاه بود. او در جلسه‏ى وروديه‏ى شاگردش ژولين ريبرا تارّاكو،( tarragojulian riberay ) به آكادمى سلطنتىِ تاريخ اسپانيا، يك سخنرانى ايراد كرد و در آن، از اين كه نظريات ريبرا، راجع به نفوذ فرهنگ مسلمانان در اسپانيا، حتى توسط روشنفكران به آسانى پذيرفته نمى‏شود، شكوه نمود. مطابق نظر كودرا، چنين ايده‏هايى مستقيم يا غير مستقيم، در برابر انديشه‏هاى ناصوابى قرار مى‏گرفت كه عميقاً ريشه در گذشته داشت، راهنماى بسيارى از اين انديشه‏هاى نادرست، وجود اين ايده بود كه، هيچ چيزِ خوب و مطلوبى از مسلمانان صادر نمى‏شود.

هر چند آن‏گونه كه كودرا انتظار داشت، اثرش نتوانست علاقه‏ى زيادى را در مورد مطالعات عربى ايجاد كند، ولى وى تعدادى از مورخان را تربيت كرد كه ايده‏هايش را تداوم بخشيدند. دانشجويان وى به خاطر توانايى‏هاى علمى‏اش، او را مى‏ستودند. شايد معروف‏ترين دانشجوى او، رامون منندزپيدال ( ramon men endez pidal ) باشد، او خاطر نشان كرد كه كودرا عادت داشت تا درباره‏ى مسأله‏اى، اطلاعات زيادى را بيان كند و بلافاصله خودش آنها را دفع نمايد، وى بدين وسيله قصد داشت تا ديگران را متوجه مشكلاتِ حلّ قطعىِ آن مسأله كند.

علاوه بر آن كه در اواخر سده‏ى 19 ميلادى، در اسپانيا مطالعات عربى (اسلامى) توسعه يافت، هم‏چنين اين كشور شاهد رويدادهاى مهم تاريخى، در اين ايام بود؛ حوادثى كه به شكل شورش‏ها و ناآرامى‏هاى سياسى بروز كرد و مدت‏ها اسپانيا را دچار پريشانى و آشفتگى نمود. اسپا نيا شاهد بركنارى حكومت پادشاهى بود، ولى بار ديگر در ربع اخير اين سده اين نظام برقرار گرديد. در اين زمان نظام سياسىِ اسپانيا، به تناوب بين حكومت ليبرال‏ها و محافظه‏كارها تغيير مى‏كرد. در چنين فضا و محيطى مورخان اسپانيايى، در تفسيرى كه راجع به گذشته‏ى اسلا مىِ اين كشور ارائه مى‏دادند، با هم‏ديگر اختلاف نظر داشتند و اين اختلافات ناشى از گرايش‏هاى سياسىِ آنان بود. به طور كلى، مطابق آن چه كه خوان فوستر،( joan fuster ) مورخ والنسىِ سده‏ى 20، اظهار داشته، تاريخ اسپانيا در سده‏ى 19، بسيار محدود شده بود؛ زيرا اشراف يت و روحانيت سنتى، تاريخ را با تمايلات دنيوى تركيب كرده و آن را در خدمت گرايش‏هاى خاصّى در آورده بودند. اين آميختگى تاريخ با تمايلات، قطعاً سخنان جدل‏آميزى را پديد مى‏آورد كه اغلب آنها هم‏چون سراب بى‏اساس بودند.

بايد توجه داشت كه عوامل خارجى نيز در ناپايدارى‏هاى اوضاع اسپانيا، مؤثر بوده است. در سال 1898 اين كشور، مستعمرات خويش را در كوبا، پورتوريكو و فيليپين از دست داد. اسپانيايى‏هاى معاصر، از اين حوادث به عنوان بدبختى و مصيبتى بزرگ براى كشورشان ياد كرده‏اند. د ر واقع اين رويدادها براى اسپانيا فاجعه‏اى مادى و معنوى به شمار مى‏رفت، چون در مقايسه با ساير نواحىِ اروپا، بى‏كفايتىِ اين كشور را نشان مى‏داد. متفكران اسپانيايى درصدد برآمدند تا دليل بى‏كفايتى كشورشان را كشف كنند و بدين منظور بررسى ماهيت و ويژگىِ جامعه‏ى اسپانيا را آغاز كردند. آنان براى انجام چنين كارى به مطالعه‏ى تاريخ اين سرزمين روى آوردند، تا عواملى كه موجب شده اسپانيا از ساير اروپا متمايز باشد را شناسايى كنند. اين بررسى شامل گذشته‏ى اسلامى اسپانيا نيز مى‏شد و به منظور شناسايى ويژگى اسپانيا، دوره‏ى ا سلامى آن، موضوع قابل توجهى محسوب مى‏شده است. در اين ميان، راجع به بررسى دوره‏ى اسلامى اسپانيا، متفكران اين سرزمين، نسبت به اسلام دو رويكرد و دو شيوه‏ى نگرش را در پيش گرفتند؛ مثلاً، رامون منندزپيدال در اظهاراتش، به انعكاس نظرات كودرا پرداخته و مطرح كرده ا ست كه مسلمانان در تاريخ اسپانيا نقش مثبتى داشته‏اند و خود نيز براى مسلمانان چنين جايگاهى قائل بود، اما تأكيد مى‏كرد كه همه‏ى آنان اسپانيايى هستند. به نظر پيدال، حتى مسلمانانى كه داراى پدر عرب يا افريقايى بودند و مادرشان گاليسى (جيليقى)، كاتولونى و يا باس كى بود، باز هم در شمار اسپانيايى‏ها قرار مى‏گرفتند. در طرف ديگر اين جدال، كلوديو سانچس آلبرنوز( clau dio sanchez albornoz ) قرار داشت، وى بيان كرده كه فتح اسپانيا توسط اعراب، حادثه‏ى غم‏انگيزى بود كه حاصلى جز مصيبت و اندوه براى اين كشور نداشت. اين واقعه موج ب عقب‏ماندگى اسپانيا از ساير نواحىِ اروپا شده بود. به عقيده‏ى سانچس آلبرنوز، مسلمانان به لحاظ فرهنگى، مردمى فرومايه و ناتوان بودند كه درهاى اسپانيا را بر روى پيشرفت و توسعه‏اى كه در ساير نقاط اروپا رخ مى‏داد، بسته بودند.

اين جدل، در اواخر سده‏ى 19، پايان يافت. هم‏چنين نفوذ اسلام در اسپانيا، اين بحث را شامل مى‏شد كه آيا اين كشور بايد وارد مغرب (مراكش) و جزء آن شود؟ در سال 1901، ريبرا تاراگو، مطرح كرد كه اسپانيا كشورى است كه رهبرانش بدون برخوردارى از موهبت الهى، در آن به حكم‏رانى مى‏پردازند و بايد از همه‏ى ادعاهاى امپرياليستى خويش دست بردارند و در مرحله‏ى نخست توجه خود را به امور داخلىِ كشور معطوف نمايند. ريبرا به خصوص مدافع بيرون ماندن اسپانيا از مسائلِ مغرب (مراكش) بود، چون به نظر وى مردم آن كشور داراى ويژگى‏هايى از قب يل: ياغى‏گرى و خشونت بودند. در واقع به نظر مى‏رسد، تمايل ريبرا به مراكش، محدود بدان‏جا مى‏شد كه وى بتواند از منابع عربىِ سده‏هاى ميانه، راجع به تاريخ اندلس استفاده كند؛ براى مثال، او در سال 1893 به عنوان مأمور سياسى، براى خريدن نسخه‏هاى خطىِ عربى به مراك ش سفر كرد.

در سال 1901 ميلادى، مقارن دوره‏اى كه اسپانيا در زمينه‏ى هويت ملى و رشد مطالعاتِ عربى (اسلامى) دچار بحران شده بود، آندرس پايلس ايبارسِ( andres piles ibars ) والنسى، كتاب اعراب والنسيا( valencia arabe ) را منتشر كرد. در واقع، اثر پايلس ايبارس به انعكاس مضمون جامعه‏اى مى‏پرداخت كه نويسنده در آن زندگى مى‏كرد. پايلس در پيش‏گفتار اين كتاب، خاطر نشان مى‏كند كه قصد دارد اطلاعات جديدى را عرضه نمايد، آگاهى‏هايى كه عرب‏شناسانِ حرفه‏اى اسپانيا به گونه‏اى از آن دورى جسته بودند. او مطرح نموده كه به خاطر توسعه‏ى مطالعات عربى، اين اطلاعات براى او قابل دسترسى بوده است. پايلس هم، مانند كنده عقيده داشت كه براى محقق اسپانيايى ضرورى است تا از منابعِ عربى استفاده كند و آنها را با مآخذِ مسيحى مقايسه نمايد.

پايلس همانند ساير متفكرانِ اسپانيايى، علاقه داشت تا ماهيت و ويژگى جامعه‏ى اسپانيايى را درك كند. او در پايان اثر خويش، اين سؤال را مطرح مى‏كند كه آيا مسلمانان در دوره‏ى تسلط بر اسپانيا به پيشرفتِ اين كشور كمك كرده‏اند؟ و در ادامه راجع به آن، پاسخى منفى ا رائه مى‏دهد. مطابق نظر پايلس، تعدادى از متفكران اسپانيايى به سبب نادانى، از فرهنگ اسلامى ستايش كرده‏اند؛ چون آنان قصد داشتند تا از قدرت كاتوليسم، كه اساس تمدن عالى بود، بكاهند و برترى غير قابل انكارِ آن را ناديده بگيرند.

پايلس براى سقوط موحدان، علل متعددى را مطرح مى‏كند كه همه‏ى آنها داراى ماهيتى ميهن‏پرستانه و جانب‏دارانه بودند. او بدون پرداختن به وقايع تاريخى كه در ساير بخش‏هاى امپراتورى موحدان رخ داده بود، پادشاهان مسيحىِ اسپانيا را در جنگ با مسلمانان، به عنوان جناح پيروز معرفى مى‏كند. پايلس از علت سياسى، به عنوان نخستين علت سقوط موحدان ياد كرده است. به عقيده‏ى وى يك سال پس از شكست موحدان از مسيحيان، در نبرد عِقاب ( las navas de tolosa ) و به دنبال آن مرگ الناصر (حاكم موحدى)، موحدان دچار كشمكش‏هاى خاندانى شدند. در جنگ عِقاب كه در سال 1212 ميلادى، بين موحدان و مسيحيان رخ داد، قواى متحد مسيحى؛ متشكل از نيروهاى لئون، قشتاله، ناوار و آراگون بر مسلمانان فائق آمدند، كه پايلس آن را پيروزى درخشانِ مسيحيان معرفى مى‏كند. به نظر وى در اين زمان، مسيحيان از گرفتارى‏ها و مشكلات دا خلى مسلمانان بهره بردند. هم‏چنين فرديناند سوم، پادشاه قشتاله (كاستيل)، به تحريك مادرش، بى‏باكانه تهاجمات خويش را بر ضد موحدان آغاز كرد.

علاوه بر اين، پايلس براى سقوط موحدان، يك علت دينى نيز ذكر مى‏كند و با نگرشى جانب‏دارانه به تفسير آن مى‏پردازد. هم‏چنين او اعتقاد داشت كه موحدان در شمار متعصبانِ دينى بودند؛ تعصب از آن‏جا ناشى مى‏شد كه آنان در جنبش خويش، بر اصلاحات مذهبى تأكيد مى‏كردند و در صدد آن بودند تا در ميان پيروانشان، دين واقعى را رواج دهند و تعاليم دينى را از بدعت‏ها پاك كنند و بدين منظور ابن تومرت، حركت خويش را آغاز كرد. به دنبال آن، موحدان با اعمالى نظير نوشيدن شراب و پرداختن به موسيقى، مخالفت ورزيدند. تعصب مذهبى موحدان هنگامى بيش‏تر آشكار مى‏شود كه پايلس اَعمالِ مذهبى آنان را با آن چه كه نزد مسلمانان اندلس معمول بود، مورد مقايسه قرار داده و خاطر نشان مى‏كند كه مسلمانان اسپانيايى موافق مذهب موحدان نبودند. اينان كه مولدان يا مسيحيانِ مسلمان شده، خوانده مى‏شدند، در پى آن بودند تا دولت‏هاى مستقلى به وجود آورند و قوانين خاصّ خود را داشته باشند، تا با اسلامِ دو رگه‏اى كه به آن اعتراف كرده بودند، هماهنگ باشد. بايد توجه داشت قوانينى كه پايلس از آنها سخن مى‏گويد، مربوط به فقه مذهب مالكى بود، از اين‏رو موحدان، مخالف اين قوانين بودند. پايلس به جاى اين كه در مورد نظام‏هاى گوناگونِ حقوقى، بحث كند و به تشريح آنها بپردازد ادعا مى‏كند اسلامى كه اندلسى‏ها به آن پاى‏بند بودند، به خاطر زمينه‏هاى اسپانيايى و مسيحىِ آن، از ماهيتى انعطاف‏پذير و عالى‏تر برخوردار بوده است.

پايلس در مورد سقوط موحدان، يك علت اقتصادى را نيز مطرح مى‏كند. به گفته‏ى وى به محض اين كه المأمون (حاكم موحدى) از اندلس به سوى شمالِ افريقا حركت كرد ابن هود مرسى، رهبر مسلمانان اندلس، بر ضد موحدان قيام نمود. به عقيده‏ى پايلس، ابن هود، يك عرب نيكوكار از ن سل امراى سابق سرقسطه بود. او رهبرىِ گروه ملى را كه اميدوار بودند وى به مردمى كه مورد آزار و اذيت و رفتارهاى ناعادلانه قرار گرفته‏اند، آزادى و عدالت را بازگرداند برعهده داشت. ابن هود برخلاف حاكمان ستمگرِ موحدى، درصدد برآمد تا ماليات‏ها را بر اساس مقرراتِ منصفانه‏اى تنظيم كند.

يكى ديگر از محققان اين گروه - طرف‏دار مسيحيان و اسپانيايى‏ها - آنخل گونزالث پالنسيا( angel gonzalez palencia ) بود، كسى كه با راهنمايى‏هاى ريبراتاراگو، به تحقيق پرداخت. گونزالث پالنسيا، در سال 1925، كتابى با عنوان تاريخ مسلمانان اسپانيا( historia de la esp ana musulmana )منتشر كرد كه در آن، به طور مختصر به حضور مسلمانان در اسپانيا پرداخته است. به عقيده‏ى وى، بعد از آن كه موحدان نتوانستند در برابر جنبش بازپس‏گيرى مسيحيان، مانعى جدى ايجاد كنند، وقوع جنگِ عِقاب حادثه‏اى اجتناب‏ناپذير به نظر مى‏رسيد. قابل توجه اين كه گونزالث پالنسيا، در دوره‏ى بعد از جنگ جهانى اول زندگى مى‏كرد و تحت تأثير آن فضا، از نيروهاى مسيحى كه در واقعه‏ى عِقاب شركت داشتند، با عنوان متفقين ياد مى‏كند. وقايع جنگ داخلى اسپانيا (1936 - 1939م)، كه سرانجام با پيروزى حزب فاشيست، در سال 1939 ميل ادى خاتمه يافت نيز بر تحقيقات گونزالث پالنسيا تأثير نهاده است. او در سال 1945، يعنى شش سال بعد از جنگ‏هاى داخلىِ اسپانيا، جنبش بازپس‏گيرى( reconquest ) مسيحيان را، جنگ داخلى بين پيروان اديان مختلفِ اسپانيا، ناميده است.

برجسته‏ترين نماينده‏ى مكتبى كه تأكيد داشت اندلسى‏ها، داراى ماهيت اسپانيايى هستند، كلوديو سانچس آلبرنوز بود. او شرحى ميهن‏پرستانه و جانب‏دارانه در مورد علل سقوط موحدان، تدوين كرد. سانچس همانند منندزپيدال معتقد بود، به رغم اين كه شبه جزيره‏ى ايبريا در طول تاريخ، مورد تهاجم اقوام مختلف قرار گرفته است، ولى اسپانيا همواره موجوديت خويش را حفظ كرده و پيوسته جاودان باقى مانده و در سراسر تاريخ خويش، هيچ گاه ماهيت اسپانيايىِ آن دست‏خوش دگرگونى نشده است. در عين حال، به لحاظ تأثيرى كه اسلام بر اسپانيا نهاده، اين د و محقق، داراى ديدگاه‏هاى مختلفى بودند. سانچس، راجع به اين تأثير نگرشى منفى داشت، به نظر وى اسپانيولى‏ها (ملت اسپانيا) در برابر تهاجمات طوايف وحشى و خشونت‏طلب افريقايى، خودشان را قربانى كرده بودند تا ساير نقاط اروپا را از خطر آنها حفظ كنند. طى دوره‏ى اواخ ر سده‏هاى 11، 12 و اوايل 13 ميلادى، يعنى هنگامى كه دو امپراتورى بربرىِ مرابطان و موحدان، بر اندلس مسلط بودند، مردم اسپانيا گرفتار بدبختى فزاينده‏اى شده بودند. بنابراين ضرورى است كه كوشش‏ها بر روى مطالعه‏ى اين دوره، متمركز شود و در اين زمينه، اهتمام جدى ص ورت گيرد. به عقيده‏ى سانچس، رقيب وى، يعنى امريكوكاسترو،( americo castro ) در پرداختن به مطالعه‏ى اين دوره، ناكام بوده است. سانچس آلبرنوز، معتقد بود كه زمان بين نبرد زلاقه در سال 1086 ميلادى كه به پيروزى مسلمانان منجر گرديد، تا نبرد عِقاب در سال 1212 ميلادى براى توسعه‏ى اسپانياى مسيحى، دوره‏ى بسيار سختى بوده است. از سويى اسپانياى مسيحى به پنج پادشاهى تقسيم شده بود كه به ندرت بر ضد مسلمانان، با يك‏ديگر هم‏كارى مى‏كردند؛ از سوى ديگر نيز همين قواى پراكنده و ضعيفِ مسيحى، بايد با تهاجمات بربرهاى خشن و بى‏رحم به مقابله مى‏پرداخت.

كتاب سانچس با عنوان اسپانياى مسلمان ( espana musulmana ) شامل تجزيه و تحليلى از دوره‏ى موحدان است. او اين اثر را در سال 1946 از تبعيدگاهش در بوئنوس آيرس ( buenos aires ) منتشر كرد. اين كتاب، بر اساس بقاياى منابعِ قديمىِ مسيحيان و مسلمانان، كه توسط محققان دي گر، ترجمه شده بود، تدوين گشت و خود سانچس نيز شرح مختصرى بر آن افزوده است. در فصلى كه متضمن دوره‏ى موحدان است، ايده‏ى كلى در آن، چنين انعكاس يافته كه موحدان سرانجام مغلوب اسپانيايى‏ها شدند. سانچس باور داشت كه پيروزى مسيحيان اسپانيايى در نبرد عِقاب بر موحد ان (1212 م)، به نفوذ امپراتورى افريقايى در اسپانيا پايان داد. اين موفقيتِ مسيحيان، موجبِ زوالِ موحدان شد، يعنى مى‏توان گفت بعد از آن موحدان از اوج قدرت، به حضيض ذلت نزول كردند.

به نظر سانچس، اگر چه موحدان خيلى قدرتمند بودند و مسيحيان اسپانيا نيز به صورت پنج پادشاهى، پراكنده شده بودند؛ اما بعدها عزم جنگ‏جويانِ مسيحى تا حدى، ضعف جبهه‏ى مسيحيان را جبران كرد. پيروزى مسلمانان به سال 1195 ميلادى در جنگ الارك،( alarcos ) خسارات فراوانى را بر پيروان مسيح وارد نساخت. در مقابل، مسيحيان در صدد جمع‏آورى همه‏ى قواى خويش برآمدند تا انتقامِ ناكامى در الارك را باز ستانند. سرانجام، اين انتقام‏گيرى در نبردِ عِقاب به وقوع پيوست. بنا به عقيده‏ى سانچس، بعد از اين واقعه، امپراتورى موحدان چند سال سقو ط نكرد، اما در ميان مسيحيان علاقه و اشتياق وافرى پديد آمد تا مناطق اسپانيا را از مسلمانان كه اكثريت جمعيت اين سرزمين را تشكيل مى‏دادند، بازپس گيرند.

پس از شكست در نبرد عِقاب، خليفه‏ى موحدان نتوانست برغم از دست دادن اندلس فائق آيد و متعاقب آن، تلخىِ شكست و ناكامى خويش را با نوشيدن شراب فرو نشاند. حاكمان مسلمانِ استان‏هاى مختلفِ اسپانيا نيز از اين موقعيت سود جسته و بر ضد موحدان قيام كردند. در اين ميان گروهى در پايتخت، دست به شورش زدند. سانچس براى آن كه بر نقش اسپانياى فناناپذير تأكيد كند و ماهيت جاودان اسپانيايى را معرفى نمايد، جانشينى سريع سه خليفه‏ى موحدى را در اندلس، با دوره‏ى حكومت رومى‏ها بر اين سرزمين، مورد مقايسه قرار مى‏دهد. بنا به عقيده‏ى سا نچس، شاه‏زادگان موحدى، در اين اواخر پيشوايان مسلمانان اسپانيايى را مورد تعقيب قرار دادند و دو نفر از رهبرانى كه از قبل ادعاى حكومت كرده بودند را به قتل رساندند.

سانچس آلبرنوز با اصطلاحات جانب‏دارانه، به بررسى شورش‏هايى كه توسط مسلمانانِ اسپانيايى انجام شده بود، پرداخته است، حتى آنهايى كه در مراحل اوليه‏ى فتوحات موحدان به وقوع پيوسته بود را با همان نگرش ميهن‏پرستانه، مورد بررسى قرار مى‏دهد. او تأكيد كرده كه ابن مردنيش، اسپانيولى بوده است. گذشته از اين، او نه فقط تن به حكومت موحدان نداد و آنان را متجاوزانِ به اسپانيا خواند، بلكه جرأت كرد تا نخستين گام را بر ضد موحدان بردارد. سانچس از ابن مردنيش به عنوان يك رهبر شجاع ياد مى‏كند كه هدفش مقاومت قهرمانانه در برابر ح مله‏ى افريقاييان به وطنش، اسپانيا بوده است. خود ابن مردنيش اسپانيا را وطن مشتركى براى مسلمانان و مسيحيان دانسته است.

سانچس با گرايشى خاصّ و جانب‏دارانه، براى سقوط موحدان دليل ديگرى نيز ذكر مى‏كند. او بحثى را به ميان مى‏كشد كه بربرهاى افريقايى اجازه دادند تا مورد تملق قرار گيرند و مغلوب شعر و نبوغ اندلسى شوند. براى مثال، ابن مردنيش نتوانست مانعى در برابر فتوحات موحدان ايجاد كند، اما دو دختر زيباى او موفق شدند بر حاكمان موحدى، ابويعقوب و ابويوسف، چيره گردند و با آنان ازدواج نمايند.

سانچس در اثر خويش، هيچ‏گاه از علل خارج از اندلس، كه ممكن است در سقوط موحدان مؤثر بوده باشد، سخنى به ميان نمى‏آورد. مثلاً وى بعد از آن كه بحث خويش را در مورد موحدان به پايان رسانده، تنها اشاره‏اى كوتاه به بنى مرين كرده است. سانچس صرفاً از بنى مرين به عنو ان امپراتور افريقايىِ ديگرى ياد مى‏كند كه با استفاده از بحران سياسى موحدان، موفق شد جانشين آنان شود.

در دوره‏ى بعد از جنگ داخلى اسپانيا، سانچس و رقيبِ فكرى او، امريكو كاسترو، در زمينه‏ى تحقيقات اسپانيولى، به طور يك جانبه به مطالعه مى‏پرداختند. اين دو مورخ به آن دسته از متفكران اسپانيايى تعلق داشتند كه بعد از پيروزىِ حزب فاشيست در سال 1939، اسپانيا را ت رك كردند و از آرمان‏هاى اين حزب سهمى نبردند. متفكران ديگرى كه در اسپانيا باقى ماندند، به ناچار مى‏بايست تحت مراقبت و نظارتِ دقيق رژيم فرانكو كار مى‏كردند. حكومت فاشيستِ اسپانيا به اين دليل در زمينه‏ى آثار فكرى اهتمام مى‏ورزيد، تا بتواند از آنها به عنوان وسيله‏اى مطلوب براى تبليغِ ايدئولوژى رژيم، بهره‏بردارى كند. به عنوان مثال اسپانيا در سال 1953 با واتيكان عهدنامه‏اى امضا كرد كه بر اساس آن، رسماً طرز تفكر كاتوليكى را به عنوان ايدئولوژىِ رژيم مورد تأييد قرار مى‏داد. بنابراين، هر جزء از زندگى اسپانيايى‏ها از جمله تعليم، تربيت و تحقيقات بايد بر اساس ارزش‏هاى كاتوليك، تنظيم مى‏شد. به گفته‏ى مورخ كاتالونى، خايومه ويسنس ويوس،( jaume vicens vives ) فاشيست‏ها بعد از جنگ داخلىِ اسپانيا، سانسور رسمى ايجاد كردند كه موجب انحطاط و زوال تحقيقات گرديد. ويسنس ويوس، مشكل تحقيق را بيش از آن كه ناشى از ملاحظات ايدئولوژيكى بداند، آن را تا حد زيادى به سختى الگوهاى قديمىِ تحقيق، نسبت مى‏دهد كه محققان تمايلى نداشتند تا وظيفه‏ى سخت كاوش در آرشيوها را بر عهده گيرند و خود را به زحمت بياندازند.

يكى از مورخانى كه بعد از جنگ داخلى در اسپانيا باقى ماند، ايزيدرو دى لاس كاگيگاس( isidro de las cagigas ) بود. او دانش وسيعى از جهان اسلام داشت كه باعث شد به عنوان نماينده‏ى سياسى اسپانيا، در مغرب (مراكش) برگزيده شود. در اين زمان اسپانيا كه از سال 1912 مرا كش را تحت قيموميت و سرپرستى خويش درآورده بود، تلاش مى‏كرد تا با جهان اسلام، به خصوص شمال افريقا، روابط نزديكى داشته باشد. بدين منظور از سال 1949 تا 1958 ميلادى اين كشور قراردادهايى فرهنگى با مصر، عراق، ايران، اردن، لبنان، سوريه و مراكش امضا كرد كه بعضى ا ز اين توافقنامه‏ها شامل تبادل دانشجو مى‏شد. حكومت اسپانيا، كه در مورد اين تبادل‏ها سرمايه‏گذارى مى‏كرد، آن را براى دانشجويان اسپانيايى فرصت مناسبى مى‏دانست تا آنان به عنوان خادمانى دلسوز، فرهنگ اسپانيولى را به مردم كشورهاى ديگر عرضه كنند؛ علاوه بر اين با يد بكوشند تا فرهنگ عربى را نيز تحصيل نمايند. هم‏چنين برنامه‏ى تبادل دانشجو سبب شد تا مطالعات اسلامى در اسپانيا از رشد وسيعى برخوردار گردد.

سياست‏مداران اسپانيايى، به سرعت دست به كار شدند تا سياست‏هاى جانب‏دارانه‏ى اسلامى خويش را توجيه نمايند. در سال 1959، وزير امور خارجه‏ى اسپانيا بيان كرد كه دگرگونى‏ها در جهان اسلام، موجب اصلاح و بهبود رقابت عرفى و دنيوى با كشورهاى اسلامى شده و امروزه مسل مانان به عاملى براى هم‏كارى و تفاهم تبديل شده‏اند. رويكرد جديد، تا حدى توسط اين واقعيت آشكار مى‏گردد؛ كه فرانكو در سال 1936، زمانى كه بر ضد رژيم قانونى جمهورى‏خواه اسپانيا، در مراكش دست به شورش زد، نيروهاى مسلمان او را همراهى كردند كه بر اثر اين كمك‏ها، وى بر جمهورى‏خواهان غلبه يافت. بعد از آن نيز همواره مسلمانانِ مغربى، بخشى از نيروهاى امنيتىِ فرانكو را تشكيل مى‏دادند. علاوه براين، همان‏گونه كه وزير امور خارجه‏ى اسپانيا در سال 1959 بيان كرده، هم‏كارى با جهان اسلام به منظور جلوگيرى از نفوذ شوروى سابق، ض رورى بوده است.

در هنگامى كه ايدئولوژى رسمى رژيم فاشيست به دلايل سياسى و فوايد عملى، به القاى گسترش روابط فرهنگى با جهان اسلام مى‏پرداخت و سياست‏مداران نيز آن را توجيه مى‏كردند؛ روش و نگرش محققان اسپانيايى نسبت به مسلمانان و نقشى كه آنان در گذشته‏ى اسپانيا دارا بودند، هم‏چنان به صورت منفى باقى ماند و در محافل تحقيقاتى، در صدد اصلاح آن برنيامدند. بنابراين، تعدادى از مورخان اسپانيايى به هم‏كارى با رژيم فرانكو ادامه دادند و به انكار شگفتى‏هاى فرهنگىِ مسلمانان پرداختند. يكى از آنان مورخ برجسته‏ى اسپانيايى، مارسلينو منندز پلايو،( marcelino menendez pelayo ) بود. او نقش نظريه‏پردازِ رژيم فرانكو را بر عهده داشت. در چنين موقعيتى وى بيان كرد كه تمدن عرب (اسلامى) داراى ماهيت سامى نبوده و اعراب و افريقاييان، هيچ علم و فلسفه‏اى توليد نكرده‏اند. به گفته‏ى منندز پلايو، رشته‏هاى علمى فقط در مناطقى مانند اسپانيا كه تحت نظارت مسلمانان بود، پيشرفت كرد؛ يعنى ناحيه‏هايى كه غالب مردم آن، از اصلِ هند و اروپايى بودند و جاهايى كه برخوردار از بقاياى فرهنگ باستانى و كلاسيك پيشين بودند.

اثر مورخ اسپانيايى، ايزيدرو دى لاس كاگيگاس، منعكس كننده‏ى شيوه‏ها و نگرش‏هاى گوناگون و متغيرى مى‏باشد و يا در واقع در بردارنده‏ى تصوراتى است كه متفكران اسپانيايى از دهه‏ى 1940 نسبت به اسلام معاصر و سده‏هاى ميانه داشته‏اند. به رغم تماس‏هاى نزديكى كه اسپا نيا با جهان اسلام داشت، باز هم كاگيگاس برترىِ اسپانياى مسيحى را به عنوان علت اصلى سقوطِ موحدان معرفى مى‏كند. وى اثر خويش را با عنوان مدجنان،( los mudejares ) در سال 1949 در مؤسسه‏ى مطالعات افريقايى منتشر كرد. كاگيگاس علاقمند بود تا به بررسى جامعه‏ى مدجنان، يا مسلمانان مغلوبى كه در اسپانياى مسيحى باقى ماندند، بپردازد؛ اما در اين تحقيق وى ناگزير شد، تا دوره‏ى قبل از فتح مسيحيان يعنى عصر موحدان را نيز مورد تجزيه و تحليل قرار دهد. در اين كتاب، كاگيگاس از شكستى كه موحدان در نبردِ عِقاب متحمل شدند به عنوان علت اصلى سقوط آنان ياد مى‏كند. به نظر وى اين شكست نقطه‏ى آغاز انحطاطِ موحدان به شمار مى‏رفت و تأثير آن، در خود مراكش هم مشهود بود. او معتقد بود كه واقعه‏ى عِقاب، بر نظريه‏ى ابن خلدون - آنجايى كه وى راجع به دوره‏ى نهايى ظهور و سقوط امپراتورى‏ها بحث كرده‏3 - د لالت داشته است.

كاگيگاس در اين گروه، نخستين محققى است كه در صدد برآمده بود تا راجع به علل سقوط موحدان به حوادثى كه در شمال افريقا رخ داده بود نيز توجه كند و آنها را در تحليل خويش مورد ملاحظه قرار دهد.

در عين حال، وى از قيام بنى مرين - نيروى سياسىِ جديدى كه بساط قدرت موحدان را از شمال افريقا برچيدند - به عنوان يكى از علل سقوط موحدان ياد مى‏كند و معتقد است كه علل اسپانيايى هم در اين واقعه، دخيل بوده است.

او خاطر نشان مى‏كند كه گرچه بنى مرين، در سقوط موحدان مؤثر بوده‏اند، اما ظهور اين خاندان و پيشرفت‏هاى اوليه‏ى آنان را بايد حاصلِ مستقيم ناآرامى‏هايى دانست، كه منجر به بدبختى ابوعبدالله محمد الناصرِ موحدى، در شمال افريقا شد و به عقيده‏ى كاگيگاس اين آشوب‏ه ا و ناآرامى‏ها، در پى مرگ الناصر، گسترش يافتند.

هنگامى كه المأمون در اشبيليه( seville ) ادعاى حكومت مى‏كرد، اولاد ابن تومرت در مراكش مدعى خلافت پسر الناصر بودند. كاگيگاس به كشمكش‏هاى خاندان موحدين در اندلس نيز توجه كرده و اشاره نموده كه اينان آشكارا بر ضد اولاد صحابه‏ى المهدى به نبرد پرداختند. علاوه بر اين، كاگيگاس هنگام بحث از كشمكش‏هاى سلسله‏ى موحدان، جناح اسپانيولى اين رقابت‏ها را ستايش مى‏كند و مى‏گويد: موحدانى هم‏چون المأمون ابوالعلى بن يعقوب المنصور، چون در اسپانيا متولد شده و در آن‏جا نيز پرورش يافته، تفكرش كاملاً متفاوت از موحدان مراكش بوده اس ت. وى هم چنين اشاره مى‏كند كه سرانجام اين كشمكش‏ها، با تجزيه‏اى كه بعد از مرگ المستنصر موحدى، بين دو بخش امپراتورى رخ داد، پايان يافت. به گفته‏ى كاگيگاس، موحدان ناگزير بودند كه با مخالفانِ خويش، در دو سوى جبل الطارق مقابله كنند. در اين اواخر، آنان نيروها ى نظامى خود را از اندلس روانه‏ى مراكش مى‏كردند تا ناآرامى‏هايى كه در آن جا، بر اثر بحرانِ جانشينى پديد آمده بود، سركوب نمايند. هنگامى كه در سال 1299 ميلادى، ابوالعلى از اندلس راهى مراكش شد تا در آن‏جا با رقيب خويش يحيى، مقابله كند، اندلسى‏ها از اين موقعي ت بهره‏بردارى نمودند و بر ضد حكم‏رانانِ موحدىِ اندلس، كه نيروى كافى نداشتند، قيام كردند؛ در نتيجه اين حاكمان مجبور به ترك مناطق خويش شدند. بايد گفت فقدان نيروى كافىِ موحدان در اندلس، در نواحى مرزىِ با مسيحيان نيز، تأثير نهاد و در اين ميان پيروان مسيح هم فرصت يافتند تا بر ضد موحدان، حملات متعددى را سازماندهى كنند.

بايد توجه داشت كه كاگيگاس همانند سانچس آلبرنوز، براى شورش‏هايى كه در اندلس رخ مى‏داد، ماهيت اسپانيولى قائل بود. اين شورش‏ها، هنگامى به وقوع پيوست كه شورشيان از مشكلات داخلىِ امپراتورىِ بربر، سود مى‏بردند. در اين اواخر، موحدان در اندلس از نيروى نظامىِ كا فى برخوردار نبودند و اين كمبود نيرو، منجر به قيام رهبرانى، هم‏چون ابن هود بر ضد موحدان شد. ابن هود كه حاكم مرسيه بود موفق شد تا اندازه‏اى همه‏ى اندلس را مطيعِ فرمان خويش كند. به نظر كاگيگاس، ابن هود قهرمانِ آزادىِ اندلسى‏ها محسوب مى‏شد.

او نخست، تحت حكومت مرابطان و سپس در دوره‏ى حاكميت موحدان، متحمل رنج فراوانى شده بود؛ ولى اين قهرمان بزرگ اندلسى، در سعى و اهتمام خويش براى آزادسازى اندلس، با شكست مواجه شد، زيرا وى به اشتباه به شيوه‏اى دموكراتيك روى آورد تا به منظور اخراج مهاجمانِ خارجى ، از حمايت مردم اندلس برخوردار شود. در اين زمان چون توده‏ى مردم داراى بصيرت اندكى بودند، توانايى آن را نداشتند تا از قدرتى كه به آنان داده شده بود، بهره بردارى كنند. بنابراين، طبقات بالا بر ضد ابن هود واكنش نشان دادند. آنان زمانى كه دريافتند قدرتشان در ح ال فرسوده شدن است، از قيام اندلسى ديگرى، يعنى ابوعبدالله محمد بن يوسف بن احمد بن نصر - پايه گذار پادشاهى غرناطه - جانب‏دارى كردند.

كاگيگاس، در مورد سقوط موحدان، از يك علت مذهبى نيز سخن به ميان مى‏آورد. به نظر وى، سخت‏گيرى‏هاى مذهبى، كه توسط موحدان و مسيحيان كلونى در سده‏ى 12 ميلادى، وارد اسپانيا شد، سنت تسامحِ دينىِ اسپانيايى را منسوخ كرد. تعصب دينىِ موحدان، آنان را واداشت تا در ان دلس، به جاى قرطبه،( cordoba ) اشبيليه را به عنوان مركز ادارىِ خويش برگزينند؛ زيرا به نظر آنان، اين شهر نسبت به جاهاى ديگر اسپانيا، جهت قبله را بهتر نشان مى‏داد.

دومين تفسير در مورد علل سقوط موحدان‏

هر چند تأثير بحث‏هاى كاگيگاس در مورد موحدان، به طور كامل از بين نرفته و چنين بحث‏هايى از سده‏ى 19، در محافلِ تحقيقاتىِ اسپانيا از جايگاه مناسبى برخوردار بوده است؛ در عين حال اثر وى، در تحقيقات اسپانيولى، مرحله‏اى از تحول را بنا نهاد.

از سال 1960، ويسنس ويوس برنامه‏اى را آغاز نمود تا در آن، اميدوارىِ به آينده را نشان دهد. اين مورخ برجسته‏ى كاتالونى، اعتقاد داشت كه تاريخ‏نگارىِ اسپانيولى، دوره‏ى بزرگى از تحول تفكر و عقيده را تحمل كرده، كه در آن در زمينه‏ى تاريخ‏نويسى جهت‏گيرى‏هاى بى‏م وردى، اعمال مى‏شده است؛ (به طور كلى، اين شيوه از آنِ كسانى بود كه به مكتب عالمانه و زبان‏شناسانه‏ى ناسيوليسم كاستيلى [قشتالى‏] تعلق داشتند). به گفته‏ى ويسنس ويوس، تاريخ‏نگارى جديدِ اسپانيولى، تحت هدايت مكتب بارسلونا، رشته‏هاى جديدى چون جامعه‏شناسى را داخ ل در تاريخ‏نگارى كرده و شاخ و برگ‏هاى واهى و تخيلات بى معنا را از آن زدوده است. ويسنس ويوس، بر جدل بين كاسترو و سانچس خرده گرفته و آن را مورد حمله قرار داده است و بدين گونه، نمونه‏اى از تجديد حياتِ فكرى را مطرح كرده است.

او با سانچس، كه معتقد بود اسپانيا يك معماى تاريخى است، به مخالفت پرداخت و تأكيد كرد كه تاريخِ اسپانيا با تاريخ مديترانه شباهت فراوانى دارد. برخلاف تحقيقات سنتى اسپانيولى، ويسنس ويوس تاريخِ جديدى را در ذهن خويش پرورش مى‏داد، در اين نگرشِ جديد به تاريخ، و ى چنين انتظار داشت كه تاريخ نبايد تنها به وقايع سياسى بپردازد، بلكه بايد توجه خويش را بر انسانِ معمولى و علايق وى، متمركز كند؛ يعنى ويسنس ويوس، در صدد برآمد تا دلبستگى جديدى به تاريخ اجتماعى، نشان دهد و آن را به سوى عرصه‏ى بين المللى سوق دهد.

در هنگام تغييرات اجتماعى اسپانيا بود كه انتظارات خوش‏بينانه‏ى ويسنس ويوس فرمول‏بندى و تنظيم شدند. در سال 1960، حكومت استبدادى پايان يافت و اسپانيا رابطه‏ى خويش را با اروپاى غربى گسترش داد. هم‏چنين اين كشور در دهه‏ى 1960 به پيشرفت‏هاى اقتصادى نايل آمد. ا ين وضعيت موجب ظهور ناگهانى افراد تحصيل كرده‏اى در سطح عالى گرديد. فضاى دانشكده‏ها به صورت مراكزى در جهت ردّ ارزش‏ها و نظريات طرفداران فرانكو در آمد. اين زمينه‏ى تاريخى و فكرى جديدى كه پديد آمده بود توسط ويسنس ويوس شرح داده شد. در چنين فضايى بود كه مورخ و النسى (بلنسى)، امبروسيو هويسى ميراندا،( mirandaambrosio huici ) راجع به علل سقوط موحدان، توضيحات جدى و مفصلى ارائه داد. او در شهرهاى سرقسطه( zaragoza ) و سالامانكا( salamanca ) زير نظر يونامونو،( unamuno ) متفكر بزرگ اسپانيايى، مشغول مطالعه شد. هم‏چنين هويسى در سال‏هاى 1905 و 1906 در بيروت به تحصيل پرداخت و در آن‏جا بود كه به نحو مطلوبى زبان عربى را فرا گرفت.

برخلاف مورخانى هم‏چون سانچس آلبرنوز كه از ترجمه‏هاى وقايع‏نامه‏هاى عربى استفاده مى‏كردند، هويسى خود، چندين وقايع‏نامه‏ى عربى را ترجمه كرد. او توضيح داد كه براى نوشتن تاريخ اسپانياى اسلامى بايد اطلاعات مستقيم و بى‏واسطه‏اى از منابع آن، يعنى آثار عربى و ل اتينى - مسيحى، داشته باشيم. اين منابع بايد به نحو شايسته‏اى تفسير شوند، هم‏چنين آنها بايد با سعى وافر و توسط قواعد جديدِ انتقاد تاريخى، مورد تصفيه قرار گرفته، حقايق آشكارتر شوند. علاوه بر اين، هويسى عقيده داشت در طول مرزهايى كه در سده‏هاى ميانه، مسلمانان و مسيحيان را از هم جدا مى‏كرد، براى فهميدن اتفاقاتى كه رخ مى‏داد؛ وقايع‏نامه‏هاى عربى بهتر از منابع مسيحى بود. هويسى براى آن كه وقايع‏نامه‏هاى عربى را در دسترس ساير مورخان اسپانيايى قرار دهد، چندين ترجمه از وقايع‏نامه‏هاى عربى، مانند كتاب المعجب را منتش ر كرد.

هويسى در تحقيقات اسپانيولى، راجع به موحدان تحول ديگرى پديد آورد و نخستين مورخى بود كه به طور كامل به خود موحدان پرداخت. به لحاظ اين كه ناحيه‏ى والنسيا (بلنسيه) در عصر موحدان شاهد فعاليت‏هاى گسترده‏اى بود؛ وى هم به تاريخ محل زندگى خويش يعنى والنسيا علاقم ند شد و هم حكومت موحدان، مورد توجه‏اش قرار گرفت. هويسى در اين موضوع سلسله مقالاتى به چاپ رساند و راجع به تاريخ والنسياى اسلامى نيز مجموعه‏اى سه جلدى با عنوان تاريخ مسلمانان والنسيا منتشر كرد تا از خلأ تاريخ‏نگارى در اين مورد بكاهد. اما، اثر اصلى وى تاريخ سياسى امپراتورى موحدان( almohadehistoria politica del imperio ) است، كه آن را در دو جلد به سال 1957 ميلادى در تتوان( tetuan ) منتشر كرد. اين محل رابطه‏ى نزديك وى را با جهان اسلام روشن‏تر مى‏كند، زيرا تتوان مركز ادارى مراكش، تحت الحمايه اسپانيا بود، كه قيمو ميت خويش را تا سال 1956 در آن‏جا حفظ كرده بود.

موقعيت هويسى و نيز محيطى كه او در آن زندگى مى‏كرد موجب شد تا وى بتواند زمينه‏ى كلىِ امپراتورى موحدان را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد و در مورد علل سقوط اين امپراتورى تجديد نظر كند. نكته‏ى عمده‏اى كه هويسى به آن توجه كرد اين بود كه، به نظر وى شكست موحدان در نبرد عِقاب آن چنان كه مورخان اسپانيايى براى آن اهميّت قائل بودند، چندان مهم نبوده است. بنابراين موحدان بعد از شكست در نبرد عِقاب، نه تنها دچار نابسامانى نشدند بلكه برعكس هويسى معتقد بود كه، هنگامى كه قواى مسيحى در برابر موحدان به طور مصلحتى از وضعيت ج نگى خارج شدند و به حالت صلح درآمدند و به خصوص بيمارى طاعون و گرسنگى سپاهيان كاستيل (قشتاله) را خرد كرده بود، در چنين شرايطى بلافاصله موحدان واكنش نشان دادند و دست به حمله‏ى متقابل زدند.

هويسى كه اهتمام خويش را تنها بر روى تاريخ سياسى امپراتورى موحدان متمركز كرده بود، سقوط اين امپراتورى را به مجموعه‏اى از عللِ داخلى نسبت مى‏دهد كه آنها عبارت‏اند از: 1. نهضت سياسى - مذهبى موحدان كه توسط ابن تومرت آغاز شده بود و پيوسته با خشونت‏هاى بى‏پاي ه و اساس بر ديگران تحميل مى‏گشت؛

2. قواى موحدان پس از ورود به اندلس، به تدريج همبستگى خويش را از دست دادند و دچار تفرقه شدند؛

3. يكى ديگر از علل ضعف موحدان اين بود كه خلفاى جوان موحدى بر سر جانشينى ادعاهاى تأسف‏آورى ابراز مى‏كردند؛

4. هر كدام از طوايف بربر، بيش از هر چيز به قبيله‏ى خويش اصالت مى‏دادند و بر خودسرى‏هاى طايفه‏اى و فرد گرايى‏هاى قبيله‏اى تأكيد داشتند؛

5. بى نظمى‏ها و ناآرامى‏هايى كه قبايل عرب در قلمرو موحدان ايجاد مى‏كردند؛

6. استقلال‏طلبى نيروهاى افريقايى كه سرانجام به ورود قواى بنى مرين به مراكش منجر شد.

عوامل فوق از علل درونى سقوط موحدان به شمار مى‏روند؛ با وجود اين علل، حتى اگر در نبرد عِقاب پيروزى نصيب قواى مسيحى نمى‏شد و فرديناند سوم، پادشاه كاستيل (قشتاله)، به فتوحات بزرگى نائل نمى‏آمد، باز هم سقوط موحدان قطعى بود.

هويسى كه خود تحت سلطه‏ى ديكتاتورى فرانكو زندگى مى‏كرد، متأثر از آن شرايط، براى قدرت مركزى اهميّت زيادى قائل بود و تأكيد داشت كه بايد در رأس قدرت، حاكم نيرومندى وجود داشته باشد. در نتيجه، وى معتقد بود كه شكست موحدان در نبرد عِقاب بى ارتباط با شخصيت ضعيف الناصر، حاكم موحدى، نبوده است. به نظر هويسى، در هنگام نبرد عِقاب، موحدان براى فائق آمدن بر مسيحيان از موقعيت مطلوبى برخوردار بودند، چون بعد از آن كه بنى غانيه - آخرين حاكمان مرابطى كه سال‏ها با موحدان به مخالفت پرداخته بودند - در جزاير بالئار (جزاير شرقى ) به طور قطعى شكست خوردند، روحيه‏ى نظامى موحدان تقويت شد. اما الناصر از اين شرايط بهره نبرد. به جاى آن، خود را در خيمه‏اى محدود كرد و در آن‏جا به خواندن قرآن پرداخت و به محض اين كه برخورد با پيروان مسيح قطع شد، وحشت‏زده از ميدان جنگ فرار كرد.

هم‏چنين هويسى، الناصر و ساير خلفاى موحدى را مورد انتقاد قرار داد، چون به اعتقاد وى آنان هيچ گونه كمكى به اندلسى‏ها نكردند؛ مثلاً الناصر در حالى كه در قصر خويش مشغول استراحت بود، اندلسى‏ها را رها كرد تا به تنهايى با مسيحيان مقابله كنند. بايد گفت كه خلفاى موحدى نسبت به پيشروى‏هاى مسيحيان در شبه جزيره‏ى ابيريا واكنشى نشان نمى‏دادند، آنان همواره به موضوعات بيهوده‏ى فردى و رقابت‏هاى شخصى مى‏پرداختند؛ اين رقابت‏ها حاصل بحران‏هاى خاندانى به شمار مى‏رفت. هويسى كه تأكيد خاصّى بر قدرت مركزى نيرومند داشت، توضيح د اده كه چگونه خردسالىِ خلفاى متعددِ موحدى موجب مى‏شد تا شاه‏زادگان بزرگ در امور آنان مداخله كنند. سرانجام اين منازعات خاندانى منجر به جنگ‏هاى داخلى مى‏شد. در چنين اوضاع و احوالى بود كه اندلس و افريقيه مستقل شدند. بعد از شكست موحدان در نبرد عِقاب، بنى مرين نيز از ضعف آنان بهره بردند و در صحنه‏ى قدرت حضور يافتند. اين شرايط توسط يك سرى عوامل طبيعى هم‏چون طاعون و خشك‏سالى وخيم‏تر و پيچيده‏تر شد.

هويسى معتقد بود كه شورش ضد موحدى، ابن هود در اندلس، برخوردار از احساس و روحيه‏ى ميهن‏پرستانه نبوده است. وى براى اين كه اصل و تبارِ مبهمِ ابن هود را روشن سازد، به تجزيه و تحليل منابع اسلامى و مسيحى مى‏پردازد و آن‏ها را با هم مقايسه مى‏كند و سرانجام نتيجه مى‏گيرد كه اين ياغى مشهور آن گونه كه منابع مسيحى ادعا مى‏كنند، از تبار خاندانى سلطنتى نبوده است. در عوض، ابن هود از خاندانى بر آمده كه نقش نظامى مهمى در ناحيه‏ى مرسيه، واقع در جنوب شرقى اندلس، داشته است. قيام ابن هود از آن رو شهرت يافت كه رييس ديگرى با صفات ممتازتر در آن منطقه وجود نداشت تا بر ناحيه‏ى مرسيه( murcia ) اعمال قدرت كند. در نتيجه، اين ماجراجوى گمنام - ابن هود - مورد توجه قرار مى‏گيرد. در واقع، بنابر وقايع‏نامه‏ى عربىِ البيان المغرب، منجمى پيش‏گويى كرده بود كه ابن هود رهبر اندلس خواهد شد؛ به م نظور تحقق اين هدف، منجم به ابن هود توصيه نمود تا در صدد كمك گرفتن از ماجراجو و راه‏زن ديگرى، به نام القسطى،( al - gusti ) برآيد. هويسى با ابراز تأسف، خاطرنشان مى‏كند كه دلاورىِ نظامىِ ابن هود موجب شده بود تا توده‏ى مردم اندلس اغفال شوند. در هر حال ابن هود تا اوايل سده‏ى 13 ميلادى آماده بود تا از هر ماجراجويى كه به مخالفت با مشروعيت حكومت بپردازد، حمايت كند.

علاوه بر اين، گزارش هويسى از فعاليت‏هاى نظامى ابن هود بر ضد موحدان، سبب شد تا نقش قهرمانانه‏اى كه مورخان اسپانيايى به طور متداول به شورش‏گر اندلسى نسبت داده بودند، اصلاح گردد. مثلاً بر اساس وقايع‏نامه‏ى عربىِ الروض المعطار كه نخستين بار توسط هويسى تصحيح شده بود، به شجاعت و دليرى ابن هود اعتقادى نداشته است. هنگامى كه در سال 1232 ميلادى، دسته‏هاى نظامى سانتياگو و القنطره( the military orders of santiago and alcantara ) شهر تروجيلّو،( trujillo ) واقع در منطقه‏ى جديد اِكسترمادور،( extremadura ) را مورد محاصره قر ار دادند، ابن هود سعى كرد تا به اردوگاه مسيحيان به طور غافل‏گيرانه‏اى حمله كند؛ وى پس از آن كه نتوانست با ارتش مسيحى، كه در برابر شهر تروجيلّو اردو زده بودند، مقابله كند و به منظور جمع‏آورى نيروهاى بيش‏تر به اشبيليه بازگشت و در مسير خويش با قواى افزون‏تر ى بار ديگر براى تسلط بر تروجيلّو به سوى آن شهر حركت كرد. اما ابن هود هنگامى كه اطلاع يافت قواى مسيحى بر شهر مستولى شده‏اند، در حركتى كه حاكى از عمل شجاعانه‏ى او نبود، و بدون هيچ گونه كوششى به منظور بازپس‏گيرى تروجيلّو، به راحتى به اشبيليه عقب نشينى كرد.

تجزيه و تحليل هويسى راجع به علل سقوط موحدان، هر چند متمركز بر حوادث سياسى بوده است، اما در اين زمينه به يك علت دينى نيز اشاره كرده است. بر خلاف نظر كاگيگاس، هويسى معتقد بود شور و شوق مذهبى كه توسط جنبش موحدان پديد آمد، در تماس با مذهب مالكىِ مراكش و مذه ب ظاهريه اندلس، فروكش شد و پايدار باقى نماند.

وزش نسيم جديد [در فضاى اسپانيا]

هويسى در سال 1973 درگذشت. دو سال بعد، فرانكو نيز مُرد و اسپانيا به صورت كشورى دموكراتيك درآمد. اين تحولات سياسى، اسپانيولى‏ها را به مرحله‏ى جديدى از خويشتن‏بينى سوق داد، تحولاتى كه باعث شد تا محققانِ اسپانيولى بار ديگر گذشته‏ى كشور خويش را مورد برر سى قرار دهند. بر اثر اين بررسى‏ها تفسيرات جديدى راجع به گذشته‏ى اسپانيا، از جمله در مورد دوره‏ى اسلامى آن، به‏وجود آمد. به گفته‏ى پطرس لين هان:( peter linehan )... مورخان معاصر اسپانيايى، به آن چه كه اختصاص به سده‏هاى ميانه‏ى اسپانيا داشته و توسط محققان اس پانيايى سده‏ى 19 كشف شده توجهى نمى‏كنند. نگاه محققان سده‏ى 19 به اين دوره به هيچ وجه نگرش به ارزش‏ها نبوده تا آنها را شناسايى كنند. بايد گفت تعبير كلاسيك در مورد گذشته‏ى اسپانيا و روش‏هاى مربوط به آن با همه‏ى متعلقات فرانكوئيسم( francoism ) در سال 1975 به پايان رسيد.

با برقرارى دموكراسى در اسپانيا، در مورد سقوط موحدان و قيام پادشاهى‏هاى مسيحى در سده‏ى 13 ميلادى، تجزيه و تحليل جديدى پديد آمد. از سال 1974، محققان اسپانيايى هم‏چون گارسيادى كورتازار( garcia de cortazar ) تأكيد كردند كه سقوط موحدان هيچ ارتباطى با شكست آنان در نبرد عِقاب نداشته است. در عوض، گارسيادى كورتازار معتقد بود كه نظارت موحدان بر اندلس از همان آغاز شكننده و ناپايدار بوده و همان مشكلات اوليه در سقوط اين امپراتور بربرى مؤثر بوده است. بنابراين هر چند موحدان بعد از سال 1170 ميلادى نظارت خويش را بر اندلس گسترش دادند، اما آنان اغلب در شمال افريقا با شورش‏هايى مواجه مى‏شدند. اين‏ها حكايت از آن دارد كه قدرت اين رژيم محدود بوده است. به گفته‏ى گارسيادى كورتازار موحدان ناگزير بودند تا بر دو سوى تنگه‏ى جبل‏الطارق نظارت داشته باشند، نظارتى كه سياست جنگى آنان را در اندلس تعيين مى‏كرد و مشروط و محدود به تصرف دژهايى بود كه در طول يك خط دفاعى قرار داشتند و دسته‏هاى نظامى مسيحى به شدت از اين دژها حفاظت مى‏كردند. به عقيده‏ى گارسيا پيروزى‏هاى موحدان در اندلس از اهميّت چندانى برخوردار نبوده است، چون آنان در صدد تصرف س رزمينى نبودند، بلكه هدف اصلى، دفاع از سر حداتشان بوده است. در واقع، گارسيا توضيح مى‏دهد كه اين شيوه‏ى دفاعى موحدان باعث شد تا متحدين مسيحى، كه متشكل از قواى قشتاله، ناوار و آرگون بودند، دست به حملات متقابل بزنند و بر اثر همين تعرض‏ها بود كه آنان به سال 1 212 ميلادى در نبرد عِقاب بر موحدان غلبه يافتند، اما حاصل اين پيروزى تا سال 1220 ميلادى مشهود نشد. به نظر گارسيادى كورتازار، شكست موحدان در نبردِ عِقاب چيزى در مورد سقوط امپراتورى بربر نمايان نساخت، بلكه بيش‏تر سرآغازى براى بحران‏هاى بعدى اين امپراتورى بو د؛ هم‏چنين اين شكست با مخالفت‏هاى بنى مرين در شمال افريقا مصادف شد.

اثر گارسيادى كورتازار از جهت ديگرى نيز در مورد موحدان داراى اهميّت است. در اين اثر، براى نخستين بار از موحدان به عنوان شركت كنندگان فعال جامعه‏ى اندلسى ياد شده، كه نقش آنان خاصّه در زمينه‏ى اقتصاد مورد توجه قرار گرفته است. به عقيده‏ى گارسيا موحدان تأكيد داشتند كه به لحاظ اقتصادى اندلس را ضميمه‏ى جهان اسلام نمايند و در صدد برآمدند در سده‏هاى ميانه بهترين سكه‏ى طلاى بى‏غش را وارد اسپانيا كنند. بايد گفت در دوره‏ى موحدان، اسپانيا به پيشرفت‏هاى اقتصادى دست يافت، كه اين پيشرفت‏ها مخصوصاً در اشبيليه، پايتخت آ نان در اندلس، قابل توجه بوده است. علاوه بر اين اسپانيا در عصر موحدان، از منافعِ اقتصادى نيز برخوردار شد. گارسيا معتقد بود كه آنان با آوردن فلسفه‏ى ارسطو به اندلس، به حمايت از فعاليت‏هاى فكرى و عقلانى نيز پرداختند. بدين گونه اسپانيا در دوره‏ى موحدان، از ج هت عقلانى هم توسعه يافت.

هم‏چنين عرب‏شناسانِ اسپانيايى، فعاليت خويش را شروع كرده‏اند تا در مورد تاريخِ موحدان، تجديد نظر كنند. يكى از نمايندگان مهم اين گرايش، مايكل دى ايپالزا( mikel de epalza ) است، كه تحقيقات خويش را بر شرق الاندلس يا اندلس شرقى، متمركز كرده است. وى با هم‏كارى عرب‏شناسان ديگرى، به نام ماريا خسس روبيرا ماتا،( maria jesus rubiera mata ) كتابى با عنوان مسلمانان شاطبه ( xativa musulmana ) نوشته‏اند، اين دو در اين اثر، ديگر موحدان را افراط گرايانِ مذهبى معرفى نكرده‏اند. اين دو نويسنده، بيش‏تر راجع به ايده‏هاى ابن تومرت - پايه‏گذار جنبش موحدان - به بحث پرداخته‏اند. اين ايده‏ها، نوعى گرايش اصلاحى بودند كه با خود، انديشه‏هاى غزالى را كه مرابطان با آنها مخالفت مى‏ورزيدند، به غرب اسلامى منتقل كردند. همان‏گونه كه قبلاً ذكر شد، شكست موحدان در نبرد عِقاب براى گارسيادى كورتازا ر، چندان مهم نبود؛ ايپالزا و روبيرا نيز براى اين واقعه اهميّت اندكى قائل بودند. به عقيده‏ى آنان، اين شكست، عمدتاً نقصِ قدرت نظامىِ موحدان را نمايان ساخت و به حيثيت و اعتبار آنان آسيب رساند. از آن پس بربرهاى ديگرى (بنى مرين) از ضعف نظامى موحدان بهره بردند . در حالى كه خاندان حاكم (موحدان) با يك‏ديگر مشغول منازعه بودند، بنى مرين به مقابله با قدرت آنان پرداختند.

ايپالزا و روبيرا، راجع به شورش‏هاى اندلس نيز اظهار نظر مشابهى كرده‏اند؛ به نظر اين دو، ابن هود يك اندلسى بود كه حريصانه، در اسپانيا با موحدان مقابله مى‏كرده است. او فرصت‏طلبى بود كه با استفاده از حمايت‏هاى نظامى راه‏زنان، از ضعفِ موحدان به خوبى سود مى‏ب رد. علاوه بر اين، به عقيده‏ى اين عرب‏شناسان (اسلام شناسان) ابن هود، ديگر يك قهرمان ملى نبود، بلكه شورش‏گرى سرسخت بود كه از سياست موحدان، كه آن را در اندلس از آغاز حكومتشان به اجرا گذاشته بودند، استفاده نكرده بود. اين سياست عبارت از اين بود كه موحدان، اند لسى‏ها را به دستگاه ادارى و نظامى خويش وارد مى‏كردند. سرانجام، ايپالزا و روبيرا نيز به ستايش از موفقيت‏هاى فرهنگىِ موحدان پرداخته و خاطرنشان كرده‏اند كه از آنان تعدادى قلعه، قصر و مسجد در اندلس بر جاى مانده است. هم‏چنين اين سلسله‏ى بربرى در اندلس، استحكا مات و دژهاى قديمى را تعمير نموده، از فنون و تكنيك‏هاى جديدى در معمارى استفاده مى‏كردند. گرچه اظهار نظرهاى جديد و مثبتى راجع به موحدان شده، اما در هيچ يك از آنها كارهاى بزرگِ اين جنبشِ بربرى، مجسم نشده است. به دنبال مرگ فرانكو و پيشرفت دموكراسى در اسپانيا ، مورخانِ اين كشور، توجه خويش را به سوى تاريخ‏هاى محلى معطوف كردند.

در اسپانياى كنونى به خاطر اين كه نظارت بر آرشيوها و سيستم آموزشى، از حكومت مركزى به حكومت‏هاى محلى يا خود مختار انتقال يافته، كشف كردن زمينه‏هاى شخصى و اجتماعىِ افراد، آسانتر است. بخش مهمى از اسلوبِ جديدِ تاريخى، به مطالعه‏ى اقليت‏هاى يهودى و مسلمانان، اختصاص يافته است. اين اقليت‏ها، در جريان جنبشِ بازپس‏گيرىِ مسيحى، به وجود آمدند؛ اما از آن‏جا كه اغلب يهوديان و مسيحيانِ مغلوب يا جوامع مدجن، بعد از سقوط موحدان ظاهر شدند، محققانى كه اين موضوع را تعقيب مى‏كنند، ناگزير بايد در تحقيق خويش، حداقل يك بخشِ مق دماتى راجع به سقوط موحدان بگنجانند.

جوليوگنزالث گنزالث،( julio gonzalez gonzalez ) به بحث در رابطه با مدجنانِ( mudejars ) قشتاله‏ى (كاستيلِ)( castile ) سده‏ى 13 ميلادى پرداخته. گرچه گنزالث، متخصص تاريخِ موحدان نيست، ولى اثر وى، ايده‏هاى جديدى كه اخيراً بحث شد را منعكس مى‏كند به عنوان مثال، وى ك وششى به عمل نمى‏آورد تا همه‏ى اندلسى‏ها را با ماهيت اسپانيايى، معرفى نمايد؛ بلكه مثالى راجع به اين مورد، تجزيه و تحليل وى از حكومتِ فرديناندِ سوم، پادشاه قشتاله است. گنزالث اين اثر را با چند تن از محققان اسپانيايى در يك جلد و در سال 1990 ميلادى، نوشت و آ ن را به دولت قشتاله اهدا نمود. به هنگام توصيفِ اين قضيه كه چگونه پس از مرگ المستنصر موحدى، عمويش الوحيد، مدعى خلافت شده؛ گنزالث فقط بيان مى‏كند كه در اندلس، جايى كه العادل برادرزاده‏ى المستنصر، ادعاى خلافت كرده بود، خلافتِ الوحيد به رسميت شناخته نشد. در اين بحث، چون العادل، اندلسى بوده، گنزالث به وى بهتر نپرداخته است.

بحث گنزالث راجع به شورش ابن هود، مثال ديگرى از اين نظر متعادل، ارائه مى‏دهد. ابن هود در نظر گنزالث، آن گونه كه سانچس آلبرنوز تصور مى‏كرد، رهبر ميهن پرستى نبوده است. او صرفاً به عنوان رهبرى توصيف شده كه بيعتِ خويش را با موحدان، شكست و خود را تابع عباسيان خواند. علاوه بر اين، ابن هود چنين مى‏پنداشت كه نجات دهنده‏ى مردمِ اندلس است و به همين علت آزار و اذيت موحدان را در برنامه‏ى خويش گنجاند. به عقيده‏ى گنزالث، به خاطر شكست‏هاى نظامى كه فرديناند سوم بر ابن هود وارد آورده بود و از سويى به خاطر ماليات‏هاى گزا فى كه بر مردم تحميل كرده بود؛ حيثيت و اعبتار خويش را در ميان مردم اندلس از دست داده بود.

بين مورخ آمريكايى، روبرت برنز( fr robert burns ) و هم‏كارِ فرانسوى او، پى‏ير گيچارد،( pierre guichard ) بحث محققانه‏اى به وقوع پيوست كه آن نيز در اسپانيا بى‏اثر نبوده است. اين دو مورخ، در اظهارات خويش راجع به تأثيراتى كه فتوحاتِ مسيحيان، بر جمعيت مسلمان اند لس داشته، با هم اختلاف نظر دارند. در حالى كه برنز، خاطر نشان مى‏كند كه اين فتوحات، گسيختگى زيادى را در جامعه‏ى موحدان پديد نياورده است، پى‏ير گيچارد اعتقاد دارد كه فتح مسيحى، موجب شد تا در جامعه‏ى اسپانيا گسيختگى شديدى با گذشته‏ى اسلامى ايجاد شود. اگر چه اين مناظره در خارج از اسپانيا شروع شده بود، اما به سرعت بر مورخان اسپانيايى تأثير نهاد. مثلاً ريكارد سوتو كمپانى،( ricard soto i company ) كه به مطالعه درباره‏ى مدجنانِ ميورقه( mallorca ) پرداخته، توضيح مى‏دهد كه دلبستگىِ وى به بررسى كتابى راجع به توزيع ارا ضى اين جزيره (ميورقه)، بدان منظور بود كه بفهمد چگونه ميورقه بعد از فتح مسيحى با دوره‏ى پيشين آن - عصر موحدان - متفاوت بوده است.

به رغم اين كه به وسيله‏ى اين مباحثِ محققانه، نسبت به جامعه‏ى موحدان، علاقه ايجاد شد؛ اما اغلب متخصصانِ تاريخ و فرهنگ سده‏هاى ميانه كه به موحدان مى‏پردازند، پيش از آن كه توجه خويش را بر موضوعِ موحدان متمركز كنند، اين موضوع را فقط به عنوان زمينه‏ى ضرورىِ واقعه، در بحث خويش مى‏گنجانند. در نتيجه، توضيحاتشان در رابطه با دوره‏ى موحدان، مختصر بوده و از عمقِ لازم برخوردا نيست؛ براى مثال، در سال 1980 ميلادى، خوليو والدون، صرفاً بيان مى‏كند كه براى مسيحيان، پيروزى در نبرد عِقاب قطعى بود، چون بعد از آن، قدرت موحد ان دچار از هم پاشيدگى شد.

نتيجه‏

در اين‏جا براى توضيح دادنِ تحقيقات اسپانيايى راجع به سقوط موحدان، از تقسيماتى استفاده شده كه به عنوان تقسيمات جامع و غير قابل تغيير، در نظر گرفته نمى‏شوند. هنوز هم محققان اسپانيايىِ ديگرى وجود دارند كه جانب‏دارانه قلم مى‏زنند؛ مانند آنتونيو آرخونا كاسترو( antonio arjona castro ) كه در سال 1980 ميلادى كتاب مسلمانان اندلس( andalucia musulmana ) را منتشر كرد. وى در آن، نظرات جانب‏دارانه و ميهن‏پرستانه را مطرح نموده است؛ از اين رو، بايد او را در شمار گرايش نخست (گرايش جانب‏دارانه) قرار داد. كاسترو ادعا كر ده كه نبرد عِقاب، آغازى براى پايان دادن به دوره‏ى موحدان بوده است. او هم‏چنين به ابن هود به عنوان مدافعِ ميهنِ خويش نگريسته است.

روى هم رفته تاريخ موحدان و شكست آنان توسط حكم‏رانانِ مسيحىِ اسپانيا، در كتاب‏هاى تاريخ اسپانيايى‏ها دچار فراز و نشيب‏هاى فراوانى بوده است. زمان تحسين از موحدان در نيمه‏ى سده‏ى بيستم بوده كه به وسيله‏ى بزرگ‏ترين مدافع آنان، آمبروسيو هويسى ميراندا، صورت گ رفته است. او اثرى پايدار و تاريخى پديد آورد و موضوع آن را به اين سلسله‏ى بربرى، اختصاص داد. قبل از آن، كتاب‏هاى عمومى، كه راجع به تاريخ اندلس نوشته مى‏شد، فقط مطالب مختصرى را، درباره‏ى موحدان، در خود مى‏گنجاندند. در اين آثار آنان به عنوان گروه بربرىِ متع صب و خشن، مورد ملاحظه قرار مى‏گرفتند كه بعد از چندى به آسانى توسط قواى برترِ مسيحى مغلوب مى‏شدند. سپس هويسى، عرب‏شناس (اسلام شناس) معروف سر رسيد. او وقايع‏نامه‏هاى متعددى از دوره‏ى موحدان، تصحيح نمود كه اين تصحيحات به وى كمك كرد تا درباره‏ى تعدادى از فرض يه‏هاى اوليه تجديد نظر كند؛ فرضيه‏هايى كه به وقايعِ سياسى و نظامىِ قبل از سقوط موحدان مربوط مى‏شد. هر چند، بعد از هويسى به طور كلى در زمينه‏ى تحقيق راجع به موحدان، روش‏هاى مثبت بسيارى به چشم مى‏خورد اما بايد گفت بار ديگر آنان در جريان فراموشى و گمنامى قر ار گرفته‏اند. آنهايى كه به تاريخ اسپانياى سده‏هاى ميانه مى‏پردازند، تك نگارى‏هاى متعددى را به مدجنان يا مسلمانان مغلوب، اختصاص مى‏دهند و براى اينان ضرورى است كه در ابتداى اين تك نگارى‏ها در فصلى هر چند مختصر راجع به موحدان بحث كنند.

اكنون اين سؤال مطرح است كه براى فقدان علاقه به مطالعه‏ى عصر موحدان چه دلايلى وجود دارد؟ يكى از جواب‏ها اين است كه پس از پيشرفت دموكراسى در اسپانيا، تأكيد زيادى بر تاريخ‏هاى محلى شده و تحقيقات بدان جهت سوق داده شده است. اين گرايش به تاريخ‏هاى محلى نه فقط موجب شده محققان به چهره‏هاى محلى علاقه نشان دهند، بلكه باعث شده كه آنان به جوامع محلى، خصوصاً يهوديان و مدجنان نيز توجه كنند. ممكن است كسى اعتراض كند كه موحدان نيز متناسب با آن الگو هستند (يعنى آنان را در اسپانيا مى‏توان به عنوان جامعه‏ى محلى تلقى كرد و مورد بررسى قرار داد). براى درك اين مطلب، كه چرا موحدان را در وضعيت جامعه‏ى محلى قرار نداده‏اند، ما نياز به جست‏وجوى وسيع‏ترى داريم. لازم است كه ما در موقعيت مطالعات اسلامى، در اسپانياى معاصرنظرى بيفكنيم؛ آيا واقعاً محققان اسپانيايى بر تفسيرات جدلى و تخي ّلى راجع به گذشته‏ى اندلس، فائق آمده‏اند؟ بنا به عقيده‏ى يكى از اسلام شناسانِ اسپانيايى، به نام لوئيس مولينا،( luis molina ) جواب منفى است. در اواخر سال 1992 ميلادى مولينا، هشدار داد كه هنوز مورخانِ اسپانيايى، در بحثى قديمى كه بين سانچس آلبرنوز و كاسترو، ر اجع به تأثيرات تسلط مسلمانانِ اسپانيا وجود داشته، فرو رفته‏اند و گرفتار آن هستند. مولينا معتقد است كه هر دو طرفِ اين بحث، يعنى آنهايى كه از ماهيّت جاودان و ابدى اسپانيايى‏ها سخن مى‏گويند و كسانى كه در مورد اندلسى‏ها خيال‏بافى مى‏كنند، به طور يكسان به رشت ه‏ى مطالعاتِ اسلامى در اسپانيا آسيب رسانده‏اند. وى با ابراز تأسف، پيش‏بينى مى‏كند، ممكن است به زودى سطح اين مطالعات، تا حد فعاليت‏هاى حاشيه‏اى كاهش يابد. آن گاه، تنها چيزى كه سودمند خواهد بود اين است كه محققان، به وقايع‏نامه‏هاى محلى علاقه نشان دهند، تا با شناسايى اقسام كلمه، نام رودى كه از راه شهرشان جريان دارد را بدانند.


1.استاديار گروه تاريخ و تمدن ملل اسلامى - دانشگاه فردوسى مشهد.

اين مقاله ترجمه‏اى است از:

2. dr. isabel o'connor "the fall of the almohad empire in the eyes of modern spanish historians", islam and christian - muslim relations, vol, 41, no, 2, 3002 .

3. در مرحله‏ى نهايى دولت به سن پيرى رسيده و رو به انحطاط و اضمحلال نهاده و محكوم به يك مرگ تدريجى يا ناگهانى است (مقدمه‏ى ابن خلدون، ص 171).

/ 1