بسط ناپذيرى تجربه نبوي(1) (2) - بسط ناپذیری تجربه نبوی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

بسط ناپذیری تجربه نبوی - نسخه متنی

علیرضا قائمی نیا

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

بسط ناپذيرى تجربه نبوي(1) (2)

عليرضا قائمى نيا

چكيده: نويسنده زير بناى اين «سخن را كه وحى تابع پيامبر است نه او تابع وحي» مدل كانتى مي داند كانت مي گويد ذهن، منفعل و دريافت كننده محص نيست بلكه فاعليت هم دارد و صورى را از خود به مدركاتش مي افزايد و در حقيقت تجربه اى محض در كار نيست. با توجه به اين ايده به اعتقاد بعضى از متفكرين داخلى موضع گيريها و تجارب پيامبر صلى الله عليه و آله با شرايط اجتماعى رابطه ديالوگى داشت. مؤلف پس از تبيين رابطه ديالوگى با نقد اين نظريه مي نويسد: اسلام پيامى خاص براى جامعه داشت و پيامبر(ص) و چله حامل آن پيام بود.

بحث اساسى و بنيادى تر كه نسبت به كل اين مقاله مطرح مي شود، از اين قرار است كه: بطور كلي، سه نظريه اساسى در مورد سرشت وحى در غرب مطرح شده است. يكى از اين نظريات كه ديدگاه گزاره اى در باب وحى است از قرون وسطى در ميان متكلمان مسيحى مطرح بوده است. بر طبق اين نظريه، وحى مجموعه اى از گزاره ها است كه خدا به پيامبر القاء مي كند. دوم، ديدگاه تجربه دينى كه بر طبق آن وحى گونه اى تجربه دينى است و خدا بر پيامبر وحى كرده به اين معنا است كه پيامبر خدا را تجربه كرد. اين نظريه از زمان شلاير ماخر در الهيات پروتستان مطرح بوده است و بالاخره، ديدگاه سوم، يعنى نظريه اى كه در قرن بيستم مطرح شد ديدگاه افعال گفتارى است اين نظريه را متكلمان و فلاسفه دينى مطرح كرده اند كه از آثار استين فيلسوف تحليلى متاثر بوده اند. بر طبق ديدگاه اخير خدا بر پيامبر وحى كرد. به اين معنا كه اولا خدا جملاتى معنا دار را از زبانى خاص براى پيامبر اظهار كرده است و ثانيا، اين جملات مضمونى خاص داشته اند، يعنى خدا مضامينى خاص را به پيامبر با اين جملات انتقال داده است و ثالثا پيامبر را به كارهايى وا داشته است.

وحى تنها بر طبق يك ديدگاه كه از قضا آن هم نظر نادرستى است و به يقين در مورد وحى اسلامى غلط است گونه اى تجربه دينى است ولى ديدگاه ديگرى كه امروزه با اقبال و توجه روز افزون مواجه شده است ديدگاه افعال گفتارى است. هر بحثى كه در باب وحى صورت گيرد، بايد پيش از همه تكليف خود را در مورد اين نظريات روشن كند چرا كه هر يك پيامدها و نتايج خاصى را دارند. مقاله «بسط تجربه نبوي» بر پايه تقريرى خام از ديدگاه تجربه دينى استوار شده است شتابزدگى نويسنده موجب شده است كه از يك سو به نظريات مطرح در باب سرشت وحى توجه نكند، و از سوى ديگر به ناسازگارى و تناقضى كه ميان ديدگاه تجربه دينى و وحى اسلامى است دقت كافى را مبذول نكند. بنا به نظريه تجربى وحى مواجهه پيامبر با خدا است و گزارشهايى كه پيامبر از وحى خود ـ يعنى از تجربه اش ـ به ديگران ارائه مي دهد تفاسير پيامبر از تجربه اش هستند نه مضمون خود وحي، چرا كه وحى بر طبق اين ديدگاه اصلا از سنخ گزاره ها نيست. بر طبق ديدگاه گزاره اي، گزارشهاى پيامبر مضمون وحى را دارا هستند و خود وحى از سنخ گزاره ها است. هم چنين در ديدگاه افعال گفتاري، خود افعال گفتارى (فعل گفتار و ضمن گفتار) مضمون وحى هستند، به اين معنا كه خدا جملاتى معنا دار را بر پيامبر اظهار كرده است و اين جملات مضمونى خاص داشته اند از اين گذشته، بنا به ديدگاه تجربه ديني، ارتباط زبانى ميان خدا و پيامبر صورت نگرفته است. لذا پيامبر هيچ گاه نمي تواند ادعا كند جملاتى را كه براى ديگران باز گو مي كند دقيقا جملاتى هستند كه خدا به كار برده است. ارتباط زبانى صورت نگرفته تا جملاتى رد و بدل شود و پيامبر هم همان جملات را به كار ببرد. تحليل ديدگاه گزاره اى به اين مي انجامد كه اطلاعاتى ميان خدا و پيامبر رد و بدل شده است ولى نمي توانيم بگوييم كه جملاتى كه پيامبر به كار مي برد همان جملاتى است كه خدا اظهار كرده است. آنچه مسلم است اين است كه خدا اطلاعاتى را به پيامبر داده و او هم همان اطلاعات را بيان مي كند، ولى ممكن است زبان وحى ـ اگر انتقال اطلاعات با زبان بوده ـ با زبان گزارش وحى تفاوت داشته باشد. مضمون وحى ـ كه همان اطلاعات باشد ـ ثابت است ولى فرم زبانى آن مي تواند تفاوت داشته باشد. در تحليل افعال گفتارى هم محتوا و هم فرم وحى ثابت است و پيامبر هيچ دخل و تصرفى در آن نمي كند.

تجربه بودن وحي، بيشتر با مسيحيت فعلى ساز گار است تا با اسلام، چرا كه در اسلام زبان وحى و كتاب در وحى محوريت دارد، ولى در مسيحيت كتاب و زبان وحى محوريت ندارد. براى مسيحيان خدا در حضرت عيسى (ع) تجلى كرده و براى مسلمانان در قرآن. از اين رو در اسلام كتاب، محور است و در مسيحيت شخص. وحى خدا در اسلام با القاى حقايق و انجام افعال گفتارى از جانب خدا است و وحى خدا در مسيحيت، تجربه خدا از جانب عيسى (ع) است. اگر هم در پاره اى موارد، در مسيحيت سخن از سخن گفتن خدا با بشر رفته است آنقدر چشمگير و برجسته نيست كه وحى مسيحى را كه گونه اى تجربه است تحت الشعاع قرار دهد و اگر هم در اسلام در مواردى از حالات و تجارب و حيانى پيامبر سخن به ميان آمده آنقدر محوريت ندارد تا وحى اسلامى را تحت الشعاع قرار دهد. بنابر اين وقتى در اسلام محوريت را به تجارب وحيانى مي دهيم گويا به جاى اسلام از مسيحيت سخن مي گوييم.

تبعيت وحى از پيامبر

يكى از سخنان عجيبى كه دكتر سروش در مقاله بسط تجربه نبوى دارد اين است كه «وحى تابع او (پيامبر) بود نه او تابع وحي». دكتر سروش در اين مقاله و در گفتگويى كه در اين باره در مجله كيان منتشر شده است تلاش كرده است تا آن را مفهوم و موجه سازد، ولى على رغم اين تلاشها نتوانسته است صورت معقولى به آن بدهد.

زير بناى سخنان فوق مدل كانتى است. كانت مي گفت ذهن منفعل و دريافت كننده محض نيست بلكه فاعليتى هم دارد و صورى را از خود به مدركاتش مي افزايد. در حقيقت تجربه اى محض در كار نيست، در محتواى هر تجربه اى عواملى از ذهن دخيلند و تجارب تابع ذهن و متناسب با آن هستند.

وحى هم به اين معنا تابع پيامبر است كه شخصيت پيامبر در وحى تأثير دارد و متناسب با آن است، پيامبر هم فاعل است و هم قابل!

مدل كانتى در واقع با استدلال ضمنى زير شامل تجارب وحيانى پيامبر نيز مي شود:

1- در تجارب معمولي، اين تجارب تابع شخصيت فاعلشان هستند.

2- تجارب و حيانى هم مانند تجارب معمولى اند.

نتيجه: تجارب وحيانى هم تابع شخصيت پيامبرند.

مقدمه نخست بنيانگر مدل كانتى است. اگر اين مدل را بپذيريم و بر فرض تماميت آن، براى اين كه بگوييم تجارب پيامبر هم تابع شخصيت او هستند بايد مقدمه دوم را نيز بپذيريم و تجارب او را مانند تجارب معمولى بدانيم. ولى مقدمه دوم نا تمام است. پذيرش تجارب وحيانى تصديق وجود تجاربى غير عادى است. مقدمه دوم در كلام سروش تنيده است و سخنى نا تمام است. در سخنان فوق تناقض هم به چشم مي خورد، آيا با پذيرفتن مدل كانتى در تجارب وحيانى و تابع دانستن اين تجارب مي تواند از كشف تام محمد (ص) سخن گفت؟ كشف تام به اين معنا است كه واقع آنگونه كه هست به تمام و كمال براى پيامبر منكشف مي شود و اين تنها در صورتى امكان پذير است كه شخصيت پيامبر و ظرفيت وجودى او در تجاربش دخالت نداشته باشند. پذيرفتن مدل كانتى راهى براى پذيرفتن كشف تام باقى نمي گذارد، در تجارب پيامبر همواره عناصرى از شخصيت و ظرفيت وجودى او حضور دارند، تجربه اى محض در كار نيست تا كشف تام در كار باشد. (بگذريم از اين كه اين سخن به معناى نفى عصمت پيامبران است، چرا كه پيامبر هيچ گاه به وحى آنگونه كه هست دسترسى ندارد و وحى تابع شخصيت اوست.)

چرا مدل كانتي؟

اين نكته جاى تامل دارد كه در قلمرو فلسفه كانت جايى براى تجارب وحيانى وجود ندارد. به نظر كانت، ذهن به تجاربى كه از عالم خارج دارد صور مكان و زمان را مي دهد. تجارب عرفانى و نيز تجارب وحيانى در اين فلسفه جايى ندارد. همه معرفتها به حواس منتهى مي شوند. به نظر كانت، هر معرفتى با تجربه ] حسى [ آغاز مي شود و ما هيچ معرفتى مقدم بر تجربه ] حسى [ نداريم و معرفت با تجربه آغاز مي شود.

بنابراين، در قلمرو معرفت شناسى كانت تجارب و حيانى معنا ندارد چرا كه اين تجارب (به طور كلى تجارب ديني) به عالمى ديگر تعلق دارند، از حس آغاز نمي شوند و در قالب صور مكان و زمان در نمي آيند. در اينجا اين پرسش مطرح مي شود كه چرا برخى از روشنفكران بر اين مدل اصرار دارند و آن را به تجارب سرايت مي دهند؟ لابد كسانى كه اين مدل را به تجارب وحيانى و تجارب پيامبر گسترش مي دهند، اين ركن معرفت شناسى كانت را نمي پذيرند و تنها به ركن ديگر آن بسنده مي كنند و مي گويند شخصيت و صور پيشينى شخص ـ و از جمله شخصيت پيامبر (ص) ـ در تجاربش تأثير دارند. ولى به نظر ما، بر فرض اين كه مدل معرفت شناسى كانت را بپذيريم، اين مدل شامل حال تجارب پيامبر نمي شود. تجارب پيامبر تجاربى غير طبيعى اند. پذيرفتن وجود تجارب پيامبر به اين معنا است كه ركن اول معرفت شناسى كانت را كنار بگذاريم و به صورى از معرفت قائل شويم كه به تجارب حسى منتهى نمي شوند. ركن ديگر اين معرفت شناسى را نيز بايد كنار نهاد، چرا كه تجارب پيامبر تجارب غير طبيعى اند و ما هيچ دليلى را در اختيار نداريم كه تجارب غير طبيعى هم مانند تجارب طبيعى باشند، بلكه اقتضاى غير طبيعى بودن تجارب اين است كه بر خلاف تجارب طبيعى باشند و از مدل معرفت شناسى ديگر پيروى كنند.

نقد رابطه ديالوگى

اسلام مانند هر دين ديگرى به صحنه اجتماع وارد شد و پيامبر (ص) هم مانند هر انسان ديگرى در صحنه شرايط اجتماع پا گذاشت، گاهى جنگ مي كرد و گاهى صلح، در صحنه شرايط جديد، حادثه هاى جديدى به وجود مي آمد و پيامبر (ص) هم موضع گيريهاى خاصى در قبال اين حوادث داشتند. رابطه اسلام با اين شرايط اجتماعى چه رابطه اى بود ة و نيز، موضع گيريهاى پيامبر (ص) با اين شرايط اجتماعى چه رابطه اى داشت؟

پرسش هاى فوق را مي توان اين گونه نيز مطرح كرد كه آيا اسلام - و نيز موضع گيريهاى پيامبر (ص) ـ با شرايط اجتماعى رابطه داد و ستدى داشت؟ رابطه داد و ستدى يا رابطه ديالوگى به اين معنا است كه اسلام چيزى به اين شرايط مي داد و چيزى از آن ها مي گرفت، در نتيجه، اسلام محتوايى ثابت نداشت و تا حدى شرايط اجتماعي، محتواى آن را تعيين مي كردند.

به اعتقاد دكتر سروش، اسلام (و نيز موضع گيريها و تجارب پيامبر (ص) با شرايط اجتماعى رابطه ديالوگى داشت. ورود پيامبر به صحنه اجتماع مانند و مطالبى را مي خواهد به شاگردان القاء كند. اين حد از مسأله براى استاد قابل ضبط و تهيه و پيش بينى است. اما از اين مرحله به بعد همه چيز از جنس امكان است، نه ضرورت و لذا غير قابل پيش بينى و در عين حال مؤثر در تعليم و تربيت. استاد دقيقا نمي داند در سر كلاس چه پيش خواهد آمد... و پيغمبر بزرگوار اسلام هم در ميان امت خود چنين وضعى داشت. وقتى مي گوييم دين امر بشرى است. منظورمان نفى روح قدس آن نيست، منظور اين است كه پيامبر به ميان آدميان مي آيد، پا به پاى آنها حركت مي كند... گاهى به جنگ، گاهى به صلح كشيده مي شود... دين مجموعه بر خوردها و موضع گيريهاى تدريجى و تاريخى پيامبر است.

پيش از تصديق يا رد نظر فوق بايد رابطه ديالوگى را دقيقا روشن سازيم. ما همان مثال استاد و شاگردان را به دو نحو تصور مي كنيم تا رابطه ديالوگى را تعريف كنيم.

1- فرض كنيد يك استاد رياضى به كلاس وارد مي شود و مسأله اى رياضى را طرح مي كند، آنگاه برخى از شاگردان پرسشهايى درباره اين مسأله مي پرسند و او پاسخ مي دهد و نيز از كاربردهاى آن جويا مي شوند، او هم مواردى را ذكر مي كند.

2- باز فرض كنيد يك استاد رياضى سر كلاس مي آيد و از خود نظريه اى جديد را در زمينه اى از رياضيات ارائه مي دهد. برخى از دانشجويان اين نظريه را رد مي كنند و او در دفاع، قيودى به نظريه اش اضافه مي كند ـ و مثلا متغيرهايى را به آن مي افزايد ـ و اين جر و بحث همچنان ادامه مي يابد تا در نهايت استاد شكل منطقى و قابل قبولى به نظريه اش مي دهد، او در خلال اين بحث تمام متغيرها و ثابتهايى را كه لازم است در فرمول بندى نظريه اش داخل مي سازد.

گر چه در دو مثال فوق به ظاهر رابطه اى ديالوگى در كار است، ولى تفاوتى عمده در ميان آنها است. در مثال اول، استاد با مسأله اى ثابت كه مضمونى ثابت دارد به سراغ كلاس درس رفته است و اين مضمون در طول درس ثابت مانده است. تمام مباحثى كه در اين خلال مطرح شده است شرح و تفسير و بيان همان مسأله و يافتن كار بردهاى آن است. به يك معنا حركت تدريجى در اينجا صورت نگرفته است، چرا كه مضمونى ثابت در طول درس و گفتگو در ميان بوده است. اما در مثال دوم گر چه استاد در ابتدا با نظريه اى كه مضمونى ثابت دارد سراغ كلاس درس رفته است، ولى همين كه در كلاس آن را بيان كرده است، ايراداتى به آن وارده شده و او را وادار كرده كه متغيرها و يا ثابت هايى را به نظريه اش بيفزايد تا شكل نهايى به آن بدهد. به اين معنا در طول كلاس درس، مضمونى ثابت در كار نيست و تنها نتيجه آن مورد نظر است. در اين مورد واقعا حركتى تدريجى در اين مضمون در كار است. با استفاده از اين وجه تفاوت مي توانيم بگوييم كه مثال اول بيانگر يك رابطه ديالوگى حقيقى نيست، ولى مثال دوم دز يك رابطه ديالوگى حقيقى حاكى است. در رابطه ديالوگى حقيقى مضمون ثابت در كار نيست، بلكه داد و ستدى واقعى در كار است. شرايط، به مضمون جهت خاصى مي دهند و آن را به صورت خاصى در مي آورند. ولى در رابطه ديالوگى غير حقيقى شرايط محتوا را تعيين نمي كنند و به آن جهت خاصى را نمي دهند، بلكه صرفا موارد تفسيرى و كار بردى براى آن فراهم مي آورد.

اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه آيا اسلام (و تجارب پيامبر (ص) با شرايط تاريخى و اجتماعى رابطه ديالوگى حقيقى داشت يا نه، اين رابطه، رابطه ديالوگى غير حقيقى بود؟ اسلام در ابتدا پيام خاص براى جامعه داشت و پيامبر (ص) حامل آن پيام بود مضمون اين پيام از پيش تعيين شده بود. شرايط اجتماعى و تاريخي، محتوا و مضمون آن پيام را تغيير نمي داد، بلكه مواردى را پيش مي آوردند كه آن پيام را بهتر تفسير و تبيين مي كرد. البته در برخى موارد هم نكاتى حاشيه اى در كنار آن پيام صورت مي گرفتند. حوادث تاريخى و موضع گيريهاى پيامبر (ص) در واقع تفسير و كار بردهايى از آن پيام را نشان مي دادند، گر چه در برخى موارد حوادثى هم شكل مي گرفتند كه تأثيرى در تفسير و تبيين آن پيام نداشتند. مثلا اين كه واقعا كداميك از زنان حضرت پيامبر (ص) مورد اتهام قرار گرفت، تأثيرى در محتواى پيام اسلام و دين اسلام بطور كلى نداشت.


1- موضوع بحث اين مقاله نقد برخى از مطالبى است كه در مقاله بسط تجربه نبوى دكتر سروش آمده است از قبيل: تجربه دينى بودن وحى رابطه ديالوگى تبعيت وحى از شخصيت پيامبر و غيره. اين مقاله در اصل چكيده اى از بخشى مفصل از كتاب «وحى و افعال گفتاري» از نگارنده (در دست انتشار) است.

2- رواق انديشه، ش50، بهمن 80.

/ 1