نظام قضايى در ايران پس از اسلام
دكتر سيدحسن امين(1) با سقوط ساسانيان، نظام حقوقى اسلامى به تدريج جايگزين نظام حقوقى زرتشتى شد. يكى از انگيزههاى مهم رويكرد ايرانيان به اسلام، تأكيد دين اسلام بر عدل و داد بود. پيامبر اكرم(ص) در مدينه خود به قضاوت مىپرداخت، اما براى نقاط دور دست يكى از ياران خويش را براى قضاوت مىفرستاد. در عصر خلفاى راشدين، قوه قضائيه از قوه مجريه، تفكيك شد. از عصر اموى تا اوائل خلافت عباسى، نظام قضايى در قلمرو ايشان از جمله ايران شيوهاى غير متمركز داشت. پس از استقرار عباسيان نظام قضايى، تحت تأثير تمدن ايرانى، به شيوهاى متمركز روى آرود و منصب قاضى القضات كه مشابه مقام موبدان موبد در عصر ساسانى بود براى اشراف و نظارت بر كار قضات در تمام قلمرو خلافت عباسى تأسيس شد. اين نظام كه از جهت ماهوى و شكلى براساس فقه اهل سنت استوار بود تا سقوط عباسيان به دست هلاكو ادامه يافت. واژههاى كليدى:
نظام حقوقى، قضاوت، ساسانيان، ايران، اسلام، قاضى القضات، فقه.در آمد
پس از سقوط امپراتورى ساسانى در 640 ميلادى دين اسلام و احكام قضايى آن به تدريج در همه زمينهها جايگزين نظام حقوقى زرتشتى شد. يكى از علل عمده گرايش ايرانيان به دين مبين اسلام، شعار حقطلبى و لزوم رعايت عدل و داد و دعوت مردم به برادرى و برابرى بود، چنان كه قرآن مجيد مكرر مسلمانان را به حقگذارى و رعايت عدل و قسط فرمان مىدهد، از جمله مىفرمايد: ـ «يا داودُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى اٌلاَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالحَقِّ»(1) يعنى اى داود، ما ترا در زمين خليفه قرار داديم، پس ميان مردم بر اساس حق داورى كن. ـ «...فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ اَقْسِطُوا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقْسِطين»(2) يعنى اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كردند، ميان ايشان آشتى افكنيد و اگر يكى از آن دو بر ديگرى ستم كرد با آن يك كه ستم مىكند نبرد كنيد تا به فرمان خدا بازگردد و اگر باز گشت ميان آنان به عدل آشتى افكنيد و دادگرى كنيد، خداوند دادگران را دوست دارد. ـ «فَاِن جآءُوكَ فأحكُمْ بينَهُم أو أعْرِض عَنهُم... وَ إن حَكَمتَ فَاحكَم بَينَهُم بالقسط اِنّ اللّهَ يُحِبُّ المقسطين»(3) يعنى اگر [نامسلمانان [نزد تو براى داورى آمدند اگر خواهى ميان آنان داورى كن و اگر خواهى داورى مكن... اگر داورى كردى به داد داورى كن، خداوند دادگران را دوست دارد. ـ «لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيّناتِ وَ اَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ»(4) يعنى همانا پيامبران خود را با ادله روشن فرستاديم و كتاب و وسيله اندازهگيرى همراه ايشان نازل كرديم تا مردم به عدالت و راستى گرايند. ـ «اِنّ اللّهَ يَأمُرُ بالعَدلِ وَ الاِحْسانِ»(5) يعنى همانا خداوند به دادگرى و نيكوكارى فرمان مىدهد. در اسلام مبناى حقوق و نظام قضايى، شريعت الهى (احكام دينى) است كه نه تنها همه افراد جامعه از صدر تا ذيل ملزم به رعايت آن هستند بلكه حكومت هم بايد از آن اطاعت كند، به ويژه شيعيان از نظر اعتقادى، «عدليه» و به اصطلاح معتقد به حقوق فطرىاند، يعنى در تشيّع عدل از اصول پنجگانه دين (توحيد، عدل، نبوت، امامت، معاد) به شمار مىرود.(6) بنابراين اوّلاً از جهت اعتقادى در مكتب تشيّع بر اساس مستقلات عقلى (حقوق فطرى) مستقل از احكام شرع، به قاعده حسن و قبحِ عقلى، عدل زيبا و ظلم زشت است، ثانيا خدا عادل است و چه در نظام تكوين و چه تشريع به عدل عمل مىكند، يعنى فرمانِ شارع تابعِ حسن و قبح و صلاح و فساد واقعى اشياء است، ثالثا علت غايى از بعثت انبيا اقامه عدل و قسط و ميزان است. به همين دليل پيامبر اسلام از آغاز بعثت تا زمانِ رحلت شخصا بنابر منطوقِ آياتِ متعدد قرآن(7) در بين مسلمانان و غير مسلمانان به داورى مىپرداخت؛ بنابراين منصب قضاوت توأم با مأموريتِ ابلاغِ احكام الهى در حيات پيامبر(ص) به شخص آن حضرت اختصاص داشت. پس از گسترشِ اسلام، پيامبر بعضى از اصحاب مورد اعتماد خود را براى حكومت توأم با حق دادرسى و رسيدگى به شكايات مردم به حوزههاى قضايى بيرون از حجاز مىفرستاد. امام على(ع) نخستين قاضىِ منصوب پيامبر بود، از آن حضرت كه خود را جوان و كم تجربه مىدانست روايت است كه «رسول(ص) مرا به يمن فرستاد تا قاضى باشم و ميان اهل يمن به موجبِ شريعت حكم كنم. گفتم: يا رسول الله، من غالب نيستم به احكام قضا»(8) در پاسخ پيامبر به آن حضرت گفت «چون دو طرفِ دعوى نزد تو به دادرسى درآيند تا سخن هر دو را نشنوى داورى مكن و به سخنان هر دو با بىطرفى گوش فرا ده».(9) امام على(ع) به يمن رفت و مأموريت قضايى خود را به بهترين وجهى انجام داد و در احقاقِ حقوق اهالى يمن به اندازهاى عادلانه عمل كرد كه بعضى از همراهان او كه چشم داشت مالى از اين مأموريت داشتند از آن حضرت آزرده شدند و چون از يمن براى گزاردن حجةالوداع به پيامبر پيوستند از حضرت على(ع) به پيامبر شكوه كردند و پيامبر در بازگشت از حج حضرت على(ع) را در امر قضاوت شايستهتر از ديگر اصحاب دانست.(10) نيز روايت است پيامبر معاذبن جبل را به يمن مأمور فرمود و طى صحبت با او بر حسب اهميت، قرآن و سنت پيامبر و رأى و استنباط قاضى را منابع حكم شرعى دانست.(11) عصر خلافت
ابوبكر (وفات در سال 13 ق / 623م) بر خلاف پيامبر كه قضاوت را در مدينه شخصا بر عهده داشت در داخل مدينه به انتصاب قاضى پرداخت يعنى درحالى كه خود رتق و فتق امور خلافت و جانشينى پيامبر را به عهده داشت امر قضاوت در مدينه را به عمربن الخطاب واگذاشت، چنان كه دخيل بودن عمر در مصادره خالصه فدك از حضرت فاطمه در كتب تاريخ و حديث مسلم است، يعنى ثابت است كه ابوبكر پس از رسيدگى به شكايت حضرتِ فاطمه حكمى به نفعِ آن حضرت نوشت و چون عمر از راه رسيد به آن حكم اعتراض كرد و آن را پاره كرد.(12) عمر كه در دوره خلافت ابوبكر قاضىِ مدينه بود پس از رسيدن به خلافت در آغاز شخصا به قضاوت مىپرداخت، براى نمونه «روزى شخصى نزد عمربن الخطاب آمد و از خليفه خواست به شكايت او رسيدگى كند. شكايت او از امام علىبن ابىطالب(ع) بود كه در آن جلسه حضور داشت. عمر متوجه امام شد و عرض كرد: يا اباالحسن، به پاخيز، اين مرد از شما شكايت دارد، به او پاسخ گوى. امام(ع) از جاى برخاست و متوجه آن شخص گرديد و در خصوص شكايت با او به گفتگو پرداخت. آن مرد از شكايت خويش منصرف گرديد و در جايش قرار گرفت. امام(ع) هم به جاى خويش نشست. عمر احساس كرد امام از اين جريان ناراحت گرديده و رنگ چهره امام دگرگون شده بود. عرض كرد: يا اباالحسن، آيا از اين موضوع ناراحت گشتى. امام فرمود: چرا ناراحت نباشم، در حالى كه مرا در حضور شاكى باكُنيه مخاطب ساختى و شاكى را با نام صدا كردى».(13) عمر پس از چندى قوه قضائيه را از قوه مجريه جدا كرد و ابودرداء را در مدينه، شريح را در بصره و ابوموسى اشعرى را در كوفه به قضاوت برگماشت.(14) فرمانى كه عمر براى ابوموسى نوشت از جهت محتوا و مضمون به فرمان امام على(ع) براى مالك اشتر بسيار نزديك است. عمر در اين فرمان مىگويد: «قضاوت فريضهاى محكم و سنتى متّبع است... بين مردم به گفتار و نگاه و طرز جلوس به مساوات و برابرى عمل كن تا آن كه قدرتمندى آرزوى ستم و بىعدالتى از تو نداشته باشد و ضعيفى خود را از عدل تو محروم و مأيوس نپندارد. اقامه ادلة دعوى بر عهده مدعى است و منكر را سوگند بايد داد. صلح ميان مسلمانان رواست، مگر آن كه به حلال شدن حرامى يا حرام شدن حلالى منجر شود».(15) عمر و همچنين عثمان در قضاوتهاى مشكل به رايزنى با ديگر اصحاب پيامبر مىپرداختند و به خصوص در موارد متعدد از دانش قضايى امام على(ع) كه پيامبر در غدير خم وى را در قضاوت از ديگران برتر شمرد(16) كمك مىجستند.(17) خطيب خوارزمى (يكى از علماى اهل سنت كه در 568 قمرى وفات يافته) بخش هفتم كتاب مناقب خود را به برترى على(ع) در امر قضا اختصاص داده و از مواردى ياد كرده كه امام على(ع)، عمربن خطاب را از اشتباه در قضاوت رهانيده است.(18) هم بعضى از علماى شيعه كتابى ويژه با عنوان قضاوتهاى محيرّ العقول راجع به قضاوتهاى امام على(ع) نوشتهاند. امام على(ع) هنگامى كه مالك اشتر را به فرماندهى مصر برگزيد در باب آداب دادرسى به او چنين فرمان داد: «براى داورى ميانِ مردم بهترين كس را اختيار كن، كسى كه داراى استقلال رأى و شخصيت باشد و از عهده هر حكمى (ولو سخت) برآيد تا اصحاب دعوى نتوانند ميل خود را بر او به هنگام دادن رأى تحميل كنند، با اين همه قاضى بايد خود رأى نباشد و اگر خطايى كرد همين كه از آن آگاه شد از آن باز گردد، طمع كار نباشد، در شكوك و شبهات درنگ روا دارد، حجت و دليل آن را بيش از همه فراگيرد، در كشف حقيقت شكيبا و در صدور رأى قاطع باشد، فريب تملق گويان را نخورد و به جانب يكى از طرفين دعوى تمايل پيدا نكند. عده كسانى كه به چنين اوصافى آراسته باشند كم است، پس بايد در طلب ايشان بكوشى. از احكام و اعمال دادرسان آگاه شو. آن قدر به قاضى ببخش تا زندگىاش فراخ باشد و نيازش به مردم كم شود. او را نزد خويش بزرگ و گرامى دار تا ديگرى از نزديكان تو در او طمع نكند».(19) امام على(ع) همچنين به شريح قاضى كه از سوى خليفه دوم به منصب قضاوت در بصره منصوب شده بود توصيه كرد محل دادرسى و دادخواهى را در منزل شخصى خود قرار ندهد، بلكه براى قضاوت به مسجد بنشيند و در چنين جايگاه همگانى به دادرسى بپردازد.(20) به علاوه امام به شريح فرمود: يا شريح، جلست مجلسا لايجلسه الاّ نبى او وصى او شقى.(21) امام على(ع) نه تنها به لفظ كه با عمل نيز آداب قضا را به مسلمانان مىآموخت، به روايت ابن خلكان آن حضرت وقتى براى بازپس گرفتن زره خويش كه در نزد شخصى يهودى بود براى دادخواهى به شريح قاضى مراجعه كرد شريح از باب احترام آن حضرت به پاى خاست. امام(ع) با اشاره به اين مطلب كه قاضى نبايد كمترين فرقى بين طرفين دعوى بگذارد به او فرمود: اى شريح، اين اول جور تو است.(22) مهمتر آن كه شريح قاضى در اين دادرسى شهادت قنبر غلام امام و امام حسن را كه به سن بلوغ نرسيده بود رد كرد.(23) بزرگترين پرونده قضايى عصر خلفاى راشدين قضيه معروف دادخواهى حضرت فاطمه بود كه ملك خالصه فدك را به خشونت در زمان ابوبكر به دستور عمر از وى گرفتند.(24) هر چند اين قضيه در پردهاى از اغراض سياسى پنهان بود، ظاهر قضيه از منظر حقوقى به اين نكته ختم مىشد كه از نظر ابوبكر و عمر قريه بزرگ و سرسبز فدك ـ كه در حيات پيامبر(ص) تحت تصرّف حضرت فاطمه بود ـ نمىتوانست ارثيه پيامبر براى فاطمه باشد بلكه بايد جزئى از بيت المال محسوب مىشد، اما حضرت فاطمه فدك را هبه شخص پيامبر به خود مىدانست و نه ارثيه پيامبر. ابوبكر در برابر استدلال حضرت فاطمه مجاب شد، ولى عمر كه قاضى مدينه بود حضرت فاطمه را در تصرف فدك محق ندانست. لذا حضرت فاطمه در مقام دادخواهى نطقِ مفصلى در مسجد در حضور مهاجران و انصار ايراد كرد و استدلال ابوبكر و عمر را دائر بر ارث نگذاشتن پيامبران با استناد به آيات قرآن رد كرد و امام على(ع) و حسنين(ع) وام ايمن را برهبه بودن فدك گواه آورد.(25) اما سرانجام ابوبكر و عمر استدلالهاى آن حضرت را نپذيرفتند و فدك را به آن حضرت برنگرداندند. نكته مهم آن است كه امام على(ع) نيز كه مجسمه عدالت و ايثار بود پس از رسيدن به خلافت در ملك فدك تصرف نفرمود.(26) خلافت ظاهرى امام على(ع) در پى قتل عثمان و بيعت آزادانه مردم با آن حضرت در اواخر سال 35 قمرى شروع شد و نزديك به چهار سال و نه ماه ادامه يافت. اصل عدالت اقتصادى و اجتماعى و قضايى يعنى تقسيم بيت المال و اصرار به اجراى احكام شرع كه سرلوحه حكومت انقلابى امام بود موجب شد گروهى از بزرگان و متنفذان قريش كه منافع ايشان به خطر افتاده بود با آن حضرت به مخالفت برخيزند. اينان به رهبرى امالمؤمنين عايشه و طلحه و زبير با ديگر مخالفان همداستان شدند و فتنه جمل را به وجود آوردند. چون مدينه مركز نفوذ قريش بود و معاويه هم براى خون خواهى خليفه سوم جنگ صفين را به پا كرده بود امام پايتخت خلافت را از مدينه به شهر نوساز كوفه كه در جوار شهرهاى باستانى حيره و اُبُلّه تأسيس شده بود انتقال داد و بدين گونه با نزديكتر كردن مركز ثقل اسلام به ايران و اجراى عدالت مطلق يعنى برابر نهادن عرب با عجم محبت ايرانيان را به خود جلب كرد و در عين حال بسيارى از اعراب را كه عدالت او را بر نمىتابيدند از خود آزرده ساخت و سرانجام نيز جان شريف خود را بر سر عدالت گسترى و مبارزه با ظلم و ستم گذاشت، چنان كه يك نويسنده مسيحى لبنانى كه شرح حال آن حضرت را در كتابى با عنوان صوت العدالة الانسانية نوشته چنين نتيجه گرفته است كه «قتل علىُ فى محراب عبادته لشدة عدالته» يعنى امام على(ع) از كثرت عدالت در محراب عبادت به شهادت رسيد و همين سختگيرى در امر عدالت بود كه باعث شد حتى عقيل (برادر امام) به دربار معاويه روكند، وقتى تقاضاى مستمرى بيشترى از بيت المال كرد و حضرت خواستهاش را نپذيرفت. امام على(ع) همچنين درباره زمينهاى متعلق به بيتالمال كه خليفه سوم آنها را در اختيار اشخاص متنفذ و بعضى از خويشاوندان خود قرار داده بود فرمود: به خدا سوگند كه زمينهاى متعلق به عامه مسلمانان را از دست متصرّفان پس خواهم گرفت، اگر چه چند دست گشته باشد و مردم آنها را مهر همسران خود قرار داده باشند يا از وجه آنها كنيزكانى خريده باشند.(27) بنابراين اصول بنيادين حقوق دادرسى در مكتب علوى عبارتنداز: اصل عدالت قضايى؛ اصل تفوق نظام شرع؛ اصل بىطرفى قاضى و تساوى طرفين دعوى؛ اصل علنى بودن دادرسى؛ اصل لزوم اثبات دعوى از سوى مدعى و كفايت سوگند براى منكر، براى مثال، امام على(ع) در مرافعه با مرد يهودى در بصره به شريح قاضى مراجعه كرد. شريح امام را با عنوان محترمانه ابوالحسن مخاطب ساخت و امام پس از ختم دادرسى به او گفت: تو لايق منصب قضا نيستى، براى اين كه ميان طرفين دعوى به تساوى عمل نكردى و مرا با كنيه كه نشانه احترام است و خصم مرا با نام معمولىاش خطاب كردى.(28) نظام دادرسى و سازمان قضايى ايران كه تا قبل از جنگ نهاوند (فتح الفتوح) برابر نهادهاى دراز آهنگ ساسانى زير نظر موبدان موبد متمركز بود با شكست نهايى ايرانيان به كلى متشنج شد اما وقتى تحت نظر واليان و قاضيان منصوب از سوى خلفاى راشدين (از جمله سلمان فارسى والى مداين) قرار گرفت چندى برنيامد كه با گرويدن تدريجى ايرانيان به اسلام احكامِ قرآن و سنت پيامبر و اجتهاد قضات مسلمان جانشينِ احكامِ حقوقى كيش زرتشتى شد و امر قضا سر و سامانى يافت. عصر امويان
معاويه كه از سوى عثمان به فرمانروايى در شام منصوب شده بود پس از به خلافت رسيدن امام على(ع) و برخورد امام با كسانى كه اموال عمومى را تصاحب كرده بودند خود را در خطر جدى ديد و از بيعت با آن حضرت سرباز زد و حكومت مستقل اموى را در شام در برابر خلافت امام على(ع) در حجاز و عراق آغاز كرد. مهمترين قضيه دادرسى در اين عصر، داستان حكميت يا داورى بين امام على(ع) و معاويه بود كه عمروبن عاص به نمايندگى از معاويه و ابوموسى اشعرى به نمايندگى از سپاه امام على(ع) براى حل اختلاف بزرگ سياسى ـ نظامى عصر به داورى پرداختند. امام على(ع) با آن كه خود مىدانست قصد معاويه از تشبّث به حكميت، تضعيفِ خلافت بر حق آن حضرت است به خواسته اكثر سپاهيان خويش تن در داد و نتيجه داورى نيز ـ همان طور كه حضرت پيش بينى كرده بود ـ بر اثر نيرنگ و توطئه عمروبن عاص به نتيجهاى مؤثر و عادلانه منجر نشد.(29) اما جمعى از زاهد نمايان (خوارج) كه امام را در قبول حكميت و پذيرفتن خواست مردم گناهكار مىدانستند از آن حضرت خواستند توبه كند. چون امام از توبه خوددارى كرد، بين ايشان و امام جنگ شد. در حالى كه بعضى از مصوّبه اهل سنّت همچون ابن خلدون، معاويه را برابر امام على(ع) نهاده و او را مجتهدى گرفته كه در اجتهاد خود مرتكب اشتباه شده است و او را معذور بلكه مأجور دانستهاند.(30) پس از استقرار حكومت در خاندان اموى، اگر چه نصب قضات از اختيارات دولت اموى بود، اما در قضاياى عادى و غير سياسى قضات مستقل از حكومت عمل مىكردند و حتّى شخص خليفه و اعضاى خاندان او نيز در احكام شرعى مثل بقيه مردم به حكم قضات محكوم بودند. همچنان كه امام على(ع) ـ كه نهاد عدالت اسلامى است ـ براى احقاق حق خود همچون فردى عادى به نزد شريح قاضى رفت، خلفاى جور هم در دعاوى عادى كه جنبه سياسى نداشت به دادرسى عمومى محكوم بودند، براى مثال: وقتى محمدبن طلحه عليه هشامبن عبدالملك (خليفه اموى) نزد قاضى طرح دعوى كرد، خليفه حاجبِ خود را نزد قاضى فرستاد. قاضى گفت: خليفه بايد در وهله اول خودش به دارالقضاء بيايد و اگر به عذرى موجه نمىآيد تو كه به ادّعاى وكالت از سوى خليفه به دارالقضاء آمدهاى براى اثبات سمت خود بايد دو شاهدِ عادل اقامه كنى. عاقبت خليفه به نزد قاضى آمد و قاضى پس از استماع شكايت مدعى و سخنان شهود خليفه را محكوم كرد. محكوم له به خليفه گفت: خدا را شكر كه ستمكارى و زورگويى تو بر همه ثابت شد. خليفه كه خشمگين شده بود تهديد كرد وى را چندان خواهد زد كه استخوانهايش بشكند. محكوم له گفت: زدن پيرمردى مثل من از سوى تو دليلى ديگر بر ظلم تو و موجب رسوايى بيشترت خواهد شد. خليفه ناچار با پرداخت يكصدهزار درهم از طرفِ خود خواست كه رضايت بدهد و ديگر در اين باب سخنى به زبان نياورد.(31) در اين دوره، واليان عرب در ايران ـ كه بخشى از اراضى مفتوحه و تحت سلطه بود ـ براى حفظ ظاهر ضمن ايراد خطبه و خطابه براى اعلان خط مشى سياسى توأم با تبليغ دينى و پيشوايى در مراسم نيايش و نماز به كار دادرسى هم مىپرداختند، اما حوزه حقوق عمومى از حقوق خصوصى جدا بود، يعنى در حوزه حقوق عمومى به علّت ناآشنايى و بىتجربگى اعراب در مسائل ديوانى و ادارى اكثرِ دهگانان بومى متعهد جمعآورى خراج و جزيه بودند و ديوان رسائل و دفترهاى مالياتى همه به رسم ساسانيان به خط و زبان پهلوى نوشته مىشد تا آن كه در اواخر عصر اموى دواوينِ عراق به امر حجاج به دست صالحبن عبدالله سيستانى (دبير ايرانى حجاج) از پهلوى به عربى نقل شد،(32) اما در حوزه حقوقِ خصوصى براى كسانى كه با پرداخت جزيه به دين خود باقى مانده بودند همان حقوق بومى دينى در احوال شخصيه اجرا مىشد. با اين همه، امويان و مروانيان در طولِ حكومتِ خود با تأسيس دولت عربى محض بساطِ اسلام را كه بر عدالت و مساوات استوار بود برچيدند و قوانين دين را زير پا گذاشتند و در نتيجه در طول حكومت ايشان اوضاعِ اجتماعى و سياسى ايران بىثبات و قيام و نهضت بر ضد عرب شايع و در نتيجه شيوههاى دادرسى نارسا بود.(33) يكى از تحولات اساسى در آيين دادرسى در عصر امويان برقرارى ديوان مظالم در عهد عبدالملك مروان براى رسيدگى به شكايات عامه مردم بود. آيين دادرسى در ديوان مظالم ـ به تقليد از بار عام پادشاهان ساسانى ـ آن بود كه خليفه خود يك روز در هفته بار عام مىداد و هر كس از هر طبقه كه شكايتى داشت شخصا براى دادخواهى به حضور خليفه مىرسيد و خليفه پس از شنيدن شكايت دادخواهان به نحو مقتضى براى رفع ظلم از او دستورى مىداد و اگر موضوع پيچيده و حكمِ شرعى مبهم بود از فقها و علماى مجلس خود استمداد مىكرد.(34) در ميان خلفاى اموى، تنها عمربن عبدالعزيز (خلافت از 99 ـ 101ق) خليفهاى دادگر بود، به حدى كه بسيارى از اهل سنت او را خليفه پنجم از خلفاى راشدين خواندهاند. نمونهاى از قضاوت بحق عمربن عبدالعزيز آن بود كه دستور داد قريه فدك را كه به حضرت فاطمه تعلق داشت و از زمان خليفه اول به نفع بيت المال مصادره شده بود به تصرف حسن مثنّى (فرزند امام حسن) در آورند.(35) سعدى نيز داستان زير را در باب اول (عدل و تدبير) بوستان از عمربنعبدالعزيز نقل كرده است:
يكى از بزرگان اهل تميز
كه بودش نگينى در انگشترى
بفرمود بفروختندش به سيم
به يك هفته نقدش به تاراج داد
به درويش و مسكين و محتاج داد(36)
حكايت كند ز ابن عبدالعزيز
فرومانده در قيمتش مشترى...
كه رحم آمدش بر فقير و يتيم
به درويش و مسكين و محتاج داد(36)
به درويش و مسكين و محتاج داد(36)
عصر عباسيان
حكومتِ ظالمانه و نژادپرستانه اموى پس از يكصدسال بر اثر فداكارى ايرانيان عدالتخواه به رهبرى ابومسلم خراسانى (مقتول در سال 137ق) كه به دعوت خاندان پيامبر بر ضد امويان قيام كرده بودند برافتاد و خلافت از امويان به عباسيان منتقل گرديد. خلافت عباسيان از 132 تا 656 قمرى ادامه يافت. بدين گونه نفوذ ايرانيان و فرهنگ ايرانى در حوزههاى مختلف نظامى و سياسى و اجتماعى و فرهنگى و قضايى هرچه بيشتر شد و عنصر فرهنگى و ذهنى ايرانى به خصوص ايرانيانى كه در فقه اسلامى تبحر داشتند در نحوه گسترش علمى و عملى حقوق و نهادينه شدن سازمان قضايى در عصر عباسى تأثير گذار بود؛ شواهد اين تأثير گذارى را مىتوان در چند موضوع ديد: 1ـ پس از خلافتِ عباسى مكتبِ فقهى مدينه ـ كه خلفاى راشدين و ائمه شيعه در آنجا سكونت داشتند مخصوصا همزمان با جنگِ قدرت بين امويان و عباسيان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و پس از ايشان مالكبن انس به نشر حديث و تدريس فقه مشغول بودند ـ از رونق افتاد و در عوض مكتبِ فقهى كوفه و بصره در دستگاه قضايى خلافت عباسى مؤثر واقع شد كه گرايشِ عقلانى اعمال قياس و استحسان تا حدّ زيادى متأثر از فرهنگ ايرانى بود. 2ـ خلفاى عباسى مركز خلافت را از دمشق در سوريه به شهرك انبار ـ از شهرهاى مشهور ايران در دوره ساسانى واقع در شمال غربى تيسفون و مركز آذوقه ساسانيان ـ منتقل كردند و به فاصله كوتاهى شهرهاى بزرگ بغداد و سامرا را كه نزديك شهرهاى مدائن و تيسفون (پايتختهاى اشكانى و ساسانى) بود بنا نهادند و پايتخت خويش كردند. مجاورت پايتخت عباسيان با شهرهاى كهن ايرانى خواهناخواه در همه زمينهها ـ از جمله سازمانها و نهادهاى قضايى ـ به تأثير نظامهاى ايرانى در نظام خلافت عباسى انجاميد، براى مثال ابن مقفع (106 ـ 142) در رسالة الصحابة كه براى منصور عباسى تأليف كرد به خليفه توصيه كرد امر دادرسى عمومى و نصب قضات را چگونه در كنار سياست عمومى و مالياتى كشور اصلاح كند. ابن مقفع در اين رساله به خليفه توصيه مىكند رويههاى قضايى و احكام قضايى مختلف در قلمرو خلافت را كه بر اساس تفسيرها و استنباطهاى متعدد است گرد آورد و از ميان آنها مجموعه قانونى واحدى تدوين كند و به همه قضات ابلاغ نمايد تا همه قضات در تمام حوزههاى قضايى برابر آن دستور العملها عمل كنند و بدين گونه سازمان قضايى در سرتاسر قلمرو عباسى، نظامى متمركز پيدا كند.(38) 3ـ در زمان خلفاى راشدين، قضات جزيرة العرب و سرزمينهاى مفتوحه مستقيما از سوى خليفه منصوب مىشدند، اما در عصرِ امويان انتصابِ قضات در انحصار خليفه نبود، چه اولاً اعراب تشخيص دادند بدون كمك و همكارى بزرگان محلى و بومى قادر به برقرارى نظم سياسى و قضايى نيستند و ثانيا در بعضى مناطق، واليان استان درقلمرو حكومت خود مىتوانستند كه هر كس را مصلحت بدانند به منصب قضاوت بگمارند؛ بنابراين مناطق مختلف ايران، همچون خراسان و آذربايجان و ارّان و شروان و جرجان و توس و ايالت جبال و خوزستان و فارس و كرمان و سيستان و قهستان و خوارزم و سند و ماوراء النهر هر كدام از جهت قضايى از نوعى استقلال برخوردار بودند. با به قدرت رسيدن عباسيان، تحت تأثير توصيههاى ايرانيانى همچون ابن مقفع در رساله الصحابة امر انتصاب قضات متمركز شد و خليفه يك تن را با عنوان قاضى القضات ـ كه بىشباهت به موبدان موبد عصر ساسانى نبود ـ در بغداد منصوب مىكرد و قضات ولايات ديگر را با مشورت وى برمى گزيد. 4ـ منصب قاضى القضاتى از سوى منصورِ دوانيقى نخست به فقيه ايرانى تبار، نعمانبن ثابت معروف به ابوحنيفه (وفات 150 ق) پيشنهاد شد و ابو حنيفه از نهايت پارسايى عذر آورد و گفت: «من مردىام نه از عرب، بلكه از موالى ايشان. سادات عرب به حكم من راضى نشوند. خليفه گفت: اين كار به نسب تعلق ندارد، اين را علم بايد... گفت: من اين كار را نشايم و اندرين قول كه گفتم كه نشايم از دو بيرون نباشد اگر راست گويم خود گفتم كه نشايم و اگر دروغ گويم دروغگوى، قضاى مسلمانان را نشايد... اين بگفت و نجات يافتى.(39) سرانجام ابويوسف (وفات در سال 182ق) شاگرد ابوحنيفه از طرف هارون با عنوانِ اولين قاضى القضات خلافت عباسى برگزيده شد. قاضى القضات به پشتوانه وحيانى بودن شريعتِ اسلام از خليفه مستقل بود، چنان كه وقتى هارون براى دادخواهى نزد ابويوسف رفت ابويوسف از خليفه شاهد خواست. خليفه وزير خود ـ فضلبن ربيع ـ را شاهد گرفت. قاضى ابويوسف گفت: من شهادت كسى را كه از تو دستور مىگيرد نمىپذيرم. همچنين محمدبن حسن شيبانى و نيز محمدبن ادريس شافعى، در مواردى به خلاف ميل هارون حكم كردند.(40) بنا به بعضى اخبار، هارون نيز به احكام شرعى ملتزم بود، چنان كه به قول سعدى يكى از پسران هارون «پيش پدر آمد خشمناك، كه فلان سرهنگزاده مرا دشنام داد. هارون اركان دولت را گفت: جزاى چنان كس چه باشد. يكى اشارت به كشتن كرد و ديگرى به زبان بريدن و ديگرى به مصادره و نفى. هارون گفت: اى پسر، كرم آن است كه عفو كنى و اگر نتوانى تو نيز او را دشنام ده، اما نه چندان كه انتقام از حدّ در گذرد كه آن گاه ظلم از طرف تو باشد».(41) ابويوسف، قاضى القضات خلافت عباسى با منصبى شبيه موبدان موبد در نظام ساسانى مسئول انتخاب قضات تمام شهرها در قلمرو عباسيان بود. پس از مرگِ او محمدبن حسن شيبانى ـ كه به روايتى در شهر رى متولد شده و از سوى ابويوسف در كوفه به قضاوت منصوب شده بود ـ به سمت قاضى القضاتى رسيد. شيبانى در چندين مورد به خلافِ نظر خليفه وقت حكم كرد، از جمله وقتى كه هارون به خلاف محتواى امان نامهاى كه براى يحيى علوى فرستاده بود در صدد ابطال امان و قتل او برآمد، شيبانى در برابر خليفه ايستاد و از نقض عهد او جلوگيرى كرد.(42) قاضى القضات دوره مأمون ابنابى دُواد معتزلى بود كه به حكم او احمدبن حنبل را ـ كه در قضيه خلق قرآن تفكّر معتزلى را نپذيرفت ـ به چوب بستند. قاضى معروف ديگر عصرِ عباسى قاضى اياس است كه داستانهاى قضايى او ضرب المثل مىباشد، از جمله مىگويند وقتى كسى ادعاىطلبى از ديگرى كرد، اما طرف منكر شد. قاضى اياس با نبود شهود به مدّعى گفت: آيا در محلى كه پول خودت را به اين شخص دادى هيچ تپهاى، درختى يا بوتهاى نبود كه شاهد داد و ستد شما باشد، اگر بود برو به آن تپه يا درخت بگو بيايد و به نفعِ تو شهادت دهد. مدّعى به قاضى اياس گفت: چرا مرا ريشخند مىكنى. قاضى اياس به جد به او گفت: حكم شرع بر همه موجودات جارى است، تو اين انگشترى خاص مرا بگير و به آن محل ببر و به آن درخت يا بوته موجود نشان بده خواهى ديد كه براى شهادت به سود تو خواهد آمد. مدعى اندك نور اميدى در دلش افتاد و از جاى برخاست و به سوى آن محل روان شد. مدعى عليه نزد قاضى ماند و قاضى به كار خويش مشغول شد، اما پس از چندى ناگهان از مدعى عليه پرسيد: آيا طرف تو تا حالا به محلّ معهود رسيده است. طرف به طور طبيعى جواب داد: نه، تا آنجا فاصله زيادى است و هنوز بايد منتظر ماند. قاضى گفت: پس اقرار مىكنى كه محل را مىدانى، اگر انكار تو صحيح بود از كجا خبر داشتى كه به آنجا نرسيده است. پس از تأسيس منصب قاضى القضاتى در خلافتِ عباسى و نيز همزمان با تدوين كتابهاى فقهى براى به دست دادن دستور العملهاى حقوقى در خصوص شروط قاضى و آداب دادرسى تأليف كتابهايى با عنوان ادب القاضى يا آداب القضاء از سوى قاضى القضاتها و ائمه فقه مرسوم شد، بنابراين جاى شگفتى نيست نخستين كتابهايى كه به نام ادب القضاء در فقه اهل سنت تأليف شد يكى تأليف قاضى ابويوسف و ديگرى محمدبن حسن شيبانى است كه هر دو قاضى القضات خلافت عباسى و از شاگردان ابوحنيفه بودند. علاوه بر اين دسته از كتابها در مذهب حنفى، محمدبن ادريس شافعى نيز كتابى با اين عنوان تأليف كرده است. تأليف اين گونه منابع ـ كه به حقيقت مجموعه احكام فقه اهل سنت راجع به سازمان قضايى و آيين دادرسى مدنى و كيفرى و دستورالعملهاى قضايى است ـ در طول تاريخ اسلامى پيوسته ادامه يافته است. منصب قاضى القضات در خلافت عباسى اندك اندك نهادينه شد(43) و تشكيلاتى وسيع ـ متشكل از بوّاب (دربان)، معرّف، نايب، كاتب، عوان، جِلْواز، امين، عدول، مزكّى، معدّل، مترجم، مشمِع و غيره ـ پيدا كرد. همين سازمان دينى ـ ادارى در دستگاه قضاتى كه از سوى قاضى القضات براى بلاد و شهرهاى مختلف امپراتورى منصوب مىشدند و مناطق مختلف ايران را تحت پوشش قرار مىدادند بيش و كم به كار مىرفت. علاوه بر اعضاى مجلس قاضى، عدهاى از اهل علم هم على الرسم در محضر او حضور داشتند تا اگر مسائل پيچيده قضايى مطرح شود قاضى از مشاوره ايشان برخوردار گردد،(44) البته هر يك از اين فقيهان بنابر شهرت و اهميت علمىشان در محضرِ قاضى جايگاهى معين داشتند، چنان كه در اشعار سعدى ديده مىشود:
فقيهى كهن جامهاى تنگدست
نگه كرد قاضى در او تيز تيز
بدانى كه برتر مقام تو نيست
نه هر كس سزاوار باشد به صدر
كرامت به فضل است و رتبت به قدر(45)
در ايوان قاضى به صف برنشست
«معرف» گرفت آستينش كه خيز
فروتر نشين يا برو يا بايست
كرامت به فضل است و رتبت به قدر(45)
كرامت به فضل است و رتبت به قدر(45)
گنه كرد در بلخ آهنگرى
به ششتر زدند گردن مسگرى
به ششتر زدند گردن مسگرى
به ششتر زدند گردن مسگرى
اين نگر آن حكم باژ گونه بلخ است
آرى بلخ است روستاى سپاهان(53)
آرى بلخ است روستاى سپاهان(53)
آرى بلخ است روستاى سپاهان(53)
نتيجه
پس از سقوطِ ساسانيان نهادِ دادرسى در ايران دستخوش تغيير و تحوّلى بنيادين شد و با گسترش اسلام در سرتاسرِ ايران نظام شرع بر اين حيطه عمومى حاكم شد. از عصر خلفاى راشدين قوه قضائيه از قوه مجريه تجزيه و تفكيك شد. از عصر اموى تا اوائل خلافت عباسى، نظام قضايى شيوهاى غير متمركز داشت. خلفاى اموى تا آنجا كه به دادرسىهاى عادى و غير سياسى مرتبط مىشد اصل استقلال قوه قضائيه را مراعات مىكردند. عباسيان پس از رسيدن به خلافت تحت تأثير تمدن ايرانى، منصب قاضى القضات را كه مشابه مقام موبدان موبد در شاهنشاهى ساسانى بود ايجاد كردند تا قضاوت در سراسر ممالك با مركز خلافت همسو شود. در عين حال تا مدتها قضات بزرگ عصر عباسى ـ مثل ابويوسف و شيبانى ـ مستقل از خليفه وقت عمل مىكردند و نظام شرع را به خواسته خلفا تغيير نمىدادند. اما در عمل، كار قضا در بخشهايى از ايران به ابتذال كشيده شده بود، چنان كه بىعدالتىهاى ديوان بلخ و قاضى آنجا از امثال ساير است. منابع:
ـ ابن ابىالدم، ادب القضاء (دمشق، 1975). ـ ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمدپروين گنابادى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1336 ـ 1337) ج 1. ـ ابن خلدون، مقدمه (قاهره، دارالفكر، بىتا). ـ ابن نديم، فهرست، ترجمه محمدرضا تجدد (تهران، اميركبير، 1366ش). ـ بيهقى، ابوالفضل، تاريخ بيهقى، چاپ غنى و فياض (تهران، 1324ش). ـ پرتوى آملى، مهدى، «ريشههاى تاريخى امثال و حكم»؛ هنر و مردم، سال هفدهم، ش 193، آبان و آذر 1358. ـ جامى، عبدالرحمن، شواهد النبوة، چاپ سيدحسن امين، (تهران، طيب، 1379). ـ حلى، محقق، شرايع، چاپ عبدالحسين محمدعلى، ج 4. ـ خوارزمى، مناقب، ترجمه سيدابوالحسن حقيقى (چاپ دوم). ـ سعدى، بوستان، ابن مقفع، رساله الصحابه، رسائل البلغاء، چاپ محمدعلى كردعلى، (قاهره، بىنا، 1913م). ـ سعدى، گلستان، باب اول، مثل 37. ـ شهابى، محمد، ادوار فقه (تهران، دانشگاه تهران، 1329)، ج 1. ـ طباطبايى، سيد محمد محيط، دادگسترى در ايران از انقراض ساسانى تا ابتداى مشروطيت (تهران، وحيد، 1347)، ص 45. ـ عبدالمتعال، زكى، تاريخ تشكيلات سياسى، قضايى و اقتصادى، ترجمه احمد فرامرزى، (تهران، ابنسينا، 1338). ـ عطار، تذكرة الاولياء (لاهور، 1308ق) ذيل ترجمه شافعى. ـ مجلسى، محمدتقى، روضة المتقين فى شرح من لايحضره الفقيه (قم، كوشانپور، 1410ق) ج 6. ـ مهتدى، صبحى، ديوان بلخ (تهران، اميركبير، 1354ش). ـ نامه دانشوران (تهران، 1324ق) ج 7. ـ نظام الملك، سياست نامه، چاپ جعفر شعار (تهران اميركبير، 1375ش). ـ نهج البلاغه، چاپ محمد عبده (بيروت، مؤسسة المعارف، 1990). ـ هجويرى، علىبن عثمان، كشف المحجوب، تصحيح و.ژكوفسكى (تهران، طهورى، چاپ هفتم، 1380ش). ـ همايى، جلال، شعوبيه، چاپ منوچهر قدسى (اصفهان، كتابفروشى صائب، 1363). - Anin,s.H. , Gommercial Arbitration in Islamic and Iranian law, Glasgow, Royston, 1988. 1 سرپرست علمى دائرة المعارف ايران. 1. ص (38) آيه 26. 2. حجرات (49) آيه 9. 3. مائده (5) آيه 42. 4. حديد (57) آيه 25. 5. نحل (16) آيه 90. 6. براى مطالعه مستقلات عقليه و تلازم عقل و شرع در مذهب تشيع ر.ك: محقق قمى، قوانين الاصول، ج 2، ص 1 به بعد. 7. براى نمونه ر.ك: نساء (4) آيه 65 و 105 و مائده (5) آيه 48. 8. عبدالرحمن جامى، شواهد النبوة، چاپ سيدحسن امين، (تهران، طيب، 1379) ص 244. 9. ابن بابويه، من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 7. 10. علىُ اقضاكم. 11. ابوداود، سنن، ج 7، ص 3592. 12. حلبى، السيرة الجلبيه، ج 3، ص 362. 13. خوارزمى، مناقب، ترجمه سيدابوالحسن حقيقى، چاپ دوم، ص 94. 14. ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمدپروين گنابادى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1336 ـ 1337) ج 1؛ زكى عبدالمتعال، تاريخ تشكيلات سياسى، قضايى و اقتصادى، ترجمه احمد فرامرزى، (تهران، ابنسينا، 1338). 15. محمد شهابى، ادوار فقه (تهران، دانشگاه تهران، 1329)، ج 1، به نقل از ابواسحق شيرازى، طبقات الفقهاء (چاپ بغداد). 16. امينى، الغدير. 17. شيخ مفيد، ارشاد، ص 110 و 113. 18. خوارزمى، همان، ص 84 ـ 88 و 93 ـ 99. 19. نهج البلاغه، چاپ محمد عبده (بيروت، مؤسسة المعارف، 1990)، ص 632 ـ 633. 20. نهج البلاغه، چاپ محمد عبده، ص 539 ـ 541؛ محمدحسن نجفى، جواهر الكلام، ج 4، ص 81. 21. شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 18، ص 7. 22. نامه دانشوران (تهران، 1324ق)، ج 7، ص 42. 23. سيد محمد محيط طباطبايى، دادگسترى در ايران از انقراض ساسانى تا ابتداى مشروطيت (تهران، وحيد، 1347)، ص 45. 24. فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، ص 419. 25. محسن امين عاملى، اعيان الشيعه، ج 1، ص 315. 26. سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 232. 27. ابن ابى الحديد معتزلى، شرح نهج البلاغه. 28. در بعضى منابع، قاضى و طرفِ خطاب امام على(ع) را عمربن الخطاب (و نه شريح قاضى) ثبت كردهاند. 29. Anin,s.H. , Gommercial Arbitration in Islamic and Iranian law, Glasgow, Royston, 1988, PP. 51-53. 30. ابن خلدون، مقدمه (قاهره، دارالفكر) ص 162. 31. ابن عبدالله، العقد الفريد. 32. ابن نديم، فهرست، ترجمه محمدرضا تجدد (تهران، اميركبير، 1366ش) ص 442. 33. جلال همايى، شعوبيه، چاپ منوچهر قدسى (اصفهان، كتابفروشى صائب، 1363) ص 1 ـ 2. 34. محيط طباطبايى، همان، ص 18. 35. سيوطى، تاريخ الخلفاء، 232؛ ياقوت، البلدان، ج 3، ص 857 ـ 858. 36. سعدى، بوستان، ص 49 ـ 50. 37. محيط طباطبايى، همان، ص 11. 38. ابن مقفع، رساله الصحابه، رسائل البلغاء، چاپ محمدعلى كردعلى، (قاهره، 1913) ص 125 ـ 126. 39. علىبن عثمان هجويرى، كشف المحجوب، تصحيح و.ژكوفسكى، چاپ هفتم (تهران، طهورى، 1380ش) ص 114. 40. عطار، تذكرة الاولياء (لاهور، 1308ق) ذيل ترجمه شافعى. 41. سعدى، گلستان، باب اول، مثل 37، ص 61. 42. محيط طباطبايى، همان، ص 18 ـ 19. 43. ماوردى، الاحكام السلطانيه، 65 به بعد. 44. ابن ابىالدم، ادب القضاء (دمشق، 1975) ص 64. 45. سعدى، بوستان، باب چهارم، ص 188. 46. ابوالفضل بيهقى، تاريخ بيهقى، چاپ غنى و فياض (تهران، 1324ش) ص 172. 47. ابوالفضل بيهقى، تاريخ بيهقى، 173 ـ 178؛ ابوعلى تنوخى، الفرج بعد الشدة، ج 2. 48. عطار، همان، ص 135. 49. همان، ص 150. 50. محمدتقى مجلسى، روضة المتقين فى شرح من لايحضره الفقيه (قم، كوشانپور، 1410ق) ج 6، ص 44. 51. محقق حلى، شرايع، چاپ عبدالحسين محمدعلى، ج 4، ص 72 ـ 77. 52. مهدى پرتوى آملى «ريشههاى تاريخى امثال و حكم»؛ هنر و مردم، سال هفدهم، ش 193، آبان و آذر 1358، ص 76ـ80. 53. صبحى مهتدى، ديوان بلخ (تهران، اميركبير، 1354ش) ص 12. 54. نظام الملك، سياست نامه، چاپ جعفر شعار (تهران اميركبير، 1375ش) ص 51.