كاوشى درباره عوامل و ريشههاى فقدان روح و معنويت در آموزش و پرورش مغرب زمين (1)
نويسنده: توماس پيترسونمترجم: دكتر عباسعلى شاملى اشاره مترجم
درست چند روز پس از دفاع از پاياننامهى دكترى و ماندن در شهر مونترال در كشور كانادا بود كه در جستوجوى برخى از مقالات علمى متناسب با حوزهى تربيت اخلاقى، دينى و معنوى بودم. به بسيارى جاها سر زدم و مقالات فراوانى ديدم، از آن ميان، مقالهى توماس پيترسون، همين نوشتارى كه برگردان فارسى آن را پيشرو داريد، نظرم را به خود جلب كرد. موضوع را با استاد راهنماى پاياننامهام دكتر لين در ميان گذاشتم. او نيز سفارش كرد كه اين مقاله را با دقت بخوانم و به فارسى ترجمه كنم. وى همچنين از من خواست مقايسهاى مفهوم شناختى و مصداق يافتى روى واژههاى روح و معنويت در قلمرو آموزش و پرورش با دو رويكرد اسلامى و غربى داشته باشم و نقطههاى پيوند و جدايى آنها را بازيابى و برجسته كنم. تا اينكه پس از بازگشت به ميهن اسلامى بالاخره توفيق يار شد و توانستم اين مقاله را ترجمه كنم و خود را در حال و هواى گرايشهاى معنويتگرايانهى غربنشينها قرار دهم. شما خوانندهى محترم نيز اين برگردان را با اين نگاه دنبال كنيد كه وقتى غربىها از معنويت سخن مىگويند، چه چيزى در ذهن دارند؟ آنان به ويژه در آموزش و پرورش مىخواهند فراگيران را با چه شاخصها و ويژگىهايى تربيت كنند. آنان هم مانند ما در بسيارى جاها از جمله در قلمرو آموزش و پرورش دغدغهى افت معنويت دارند. براى ما برگردان فارسى اين مقاله نقطهى آغازى خواهد بود كه ببينيم در فرهنگ اسلامى و دينى و نيز در جامعهى اسلامى ما با اين واژهها چگونه برخورد شده است؟ من از خود حرفى نزده و نقدى به بر آن نيفزودهام. اما كوشيدهام زمينهساز بستر يك پژوهش تطبيقى باشم كه در آيندهاى نه چندان دور شاهد آن خواهيم بود. در خلال اين مقال در مىيابيم كه گمشدهى غربىها در باب روح، معنا و معنويت چيست؟ آيا دغدغهى ما و آنها يكى است؟ با هم اين مقال را پى مىگيريم. پيشدرآمد نويسنده
با يك سركشى كوتاه و بىآن كه لازم باشد فردى در راهروهاى مدارس، خيلى زياد و طولانى راه برود، در خواهد يافت كه (در مدارس) چيزى كاملاً به خطا است. ما در بين دانشآموزان خود در جستوجوى شور و اشتياقى براى يادگيرى هستيم كه پيش از ورود به مدرسه واجد آن بودهاند. در برابر، دور شدن از آموزش رسمى و دور افتادن از دل و جان دانشآموزان را كارى بىارزش و يله و رها مىدانيم. بسيارى از اوقات دانش آموزان بسان مصرفكنندگان سرگردان و منفعل ويترنهاى خريد (2) مجموعه بزرگ (3) آموزش و پرورش هستند. آموزش و پرورش به جاى اينكه وسيلهاى براى شفافسازى تجربه عميق دانشآموز باشد راهى براى كسب نمره و رتبه است. نابهنجارى مشترك آموزش و پرورش امروز همان خلأ شناخته شده در تجربه مربيان و متربيان است. اين نوشتار به كشف مسائل پيچيدهاى در آموزش و پرورش معاصر مىپردازد كه حول نارضايتىهايى كه آموزگاران و دانشآموزان در ارتباط با آموزش و آموختن، چه از يكديگر و چه از خواستههاى خود، تجربه مىكنند، دور مىزند. علاوه بر اين، همين نوشته مفهوم روح (4) را به گونهاى كه به كاركرد تعليم و تربيتى و نقش آن بر آموزگاران و دانشآموزان پيوند مىخورد، به بررسى مىكشد. اين پژوهش همچنين بدست دهندهى يك سير و گذر شخصى است كه فهم من (مؤلف) را نسبت به بحران موجود در برابر دانشآموزان، مربيان، ملت ما و نقش حياتى كه روح در بازسازىهاى آموزش و پرورشى ايفا مىكند، ژرف نموده است. بررسى فقدان روح، تنها يك راه براى درك قلمرو آموزش و پرورش عقلى ـ نوين (5) و نقشى كه اين حال و هوا بر زندگى دانش آموزان و آموزگاران دارد، مىباشد. «روح» به عنوان كاركردى از آموزش و پرورش مطمئنا ايدهاى نو نيست و طى هزاران سال توسط مؤلفان (گوناگون) توصيف شده است. با اين حال، در خلال دهههاى پيش از دههى 1990 فقدان گفتوگوهاى جدى روى اين موضوع مشهود بوده است. واژههايى همانند «روح»، «معنويت» (6) و «راز حيات» (7) در آموزش و پرورش سكولار يا گفتمان جدى، نامتناسب تلقى شده بود اما همين واژهها در زندگى معاصر و از جمله آموزش و پرورش به طور فزايندهاى همگون و متناسب تلقى شدند. در زمانهاى اخير دانشمندانى پيدا شدهاند كه با صراحت و برجستگى تمام از اشراب و داخل سازى روح (معنويت) در قلمرو آموزش و پرورش سخن گفتهاند. فهرست نام كسانى كه در اين باب نقشى داشتهاند، عبارت است از: پاركر پالمر، (8) ديويد پرپل، (9) ران ميلر، (10) جان گاردنر (11) و توماس مور. (12) ما (در اين نوشته) آن دسته از پيامدهاى فقدان روح را كه با نابهنجارى نظامهاى آموزشى و پرورشى پيوند خورده است، مورد توجه قرار خواهيم داد. بياييد پيش از هر چيز براى درك بهتر اهميت و پيوند عميق واژههاى «فقدان روح» (13) يك چارچوب مفهومى بدست دهيم. از آنجا كه (واژهى) روح بيشتر با تخيل سر و كار دارد، كسى نمىتواند به طور دقيق آن را تعريف كند. آقاى توماس مور، در كتاب خود زير عنوان نگهدارى و مراقبت روح، (14) روح را نه به عنوان يك شىء كه به عنوان كيفيت يا حالتى براى تجربهى تماميت زندگى تعريف مى كند. (15) روح (در اين تعريف) با ابعادى از تجارب زندگى پيوند خورده كه در برگيرندهى ژرفا، عشق (مهر)، تعلق، دل و رشد شخصى است. روح با علم حضورى بهتر شناخته شده (معروفيت بهترى مىيابد) و عبارت است از چيزى كه صداقت و عمق معنا به تمامى ابعاد زندگانى ما مىدهد. مور، پيوستگى طبيعى روح را بدينگونه شاخصگذارى مىكند كه با همهى ابعاد زندگى ما، از يك گفتوگوى رضايتبخش گرفته تا تجارب واقعى و صادقانهاى كه در حافظهى ما مىماند و با دلمان تماس مىيابد، در ارتباط است. روح هنگامى بروز و تجلى مىيابد كه ما حركت يا عمق چيزى را احساس و تجربه مىكنيم مثل وقتى كه غذاهاى خاصى را مىچشيم يا به يك قطعه موسيقى شورانگيز گوش فرا مىدهيم. تجلى ديگر روح هنگامى است كه ما عشق، صميميت و وفا و حضور جمعى بىآلايشى را تجربه مى كنيم. براى اينكه موضوع روح در تعليم و تربيت را به پژوهش بكشيم، پيش از هر چيز بايد بدانيم كه روح كاركردى از روششناسى، استراتژى و يا حل مسأله نيست. باور اوليه در آموزش و پرورش امروز اين است كه اگر چيزى خطا باشد پس بايد آن را تصحيح نمود. به روح نمىتوان به عنوان چيزى كه نيازمند تصحيح است، نگاه كرد؛ بلكه بايد روح را چيزى دانست كه نيازمند توجه و مراقبت شخصى مستمر، هم در تفاصيل ريز ابعاد معمولى زندگى است كه به زندگى عمق و معنا مىدهد، و هم در تصميمهاى كلانى كه زندگىهاى ما را متحول مىكند. منظور من از اين تعبير اين است كه روح نيازمند مراقبت و شكوفايى است نه نيازمند درمان براى رهايى از يك آسيب. قرار است روح در مركز فرايند يادگيرى يافت شود. هنگامى كه روح مورد مراقبت و توجه ويژه قرار گيرد تعليم وتربيت با نشاط و برانگيزاننده خواهد بود و اين همان روند رايج پيش از ورود ما به ورطه سفر تعليم و تربيتى رسمى است. اين سرچشمهى همان چيزى است كه ما آرزو مىكنيم آموزش و پرورش بايد چنان باشد. احياى روح در آموزش و پرورش بر معنايى عميقتر از يادگيرى و دانستن متمركز است كه نه تنها كاركرد عقل بلكه كاركرد تمامى ابعاد ماهيت انسان با لحاظ احساسات و تخيلات است. روح ما سرچشمهاى است كه يادگيرى عميق از آن بيرون مىتراود. آوردن روح به مركز فرايند آموزش و پرورش به يادگيرى معنا و حيات مىدهد و دانشآموزان را دعوت مىكند كه خود را در آن دسته از تجارب يادگيرى داخل كنند كه از رويه خود آنها و نه راهى كه ديگران پيش پايشان مىگذارند، نشأت مىگيرد. تعادل بوم شناختى (16) كه ما درون و همراه زندگى خود جستوجو مىكنيم به بهترين شكل ساحت روح را توصيف مىكند. روح چيزى است كه ما را با هم نگه مىدارد. روح تكانه و انگيزشى (17) است كه با تكيه بر آن، ما در جستوجوى شناختن و شناخته شدن (چنانچه دوست داريم)، بر مىآييم. روح ما را بر آن مىدارد كه بيابيم چرا ما اين جاييم و چگونه مىتوانيم با اين جهان سازگار شويم. روح ما را وا مىدارد كه در تمامى روابطمان در جستوجوى معنا باشيم. روح به ما مىگويد كه ما چه كسى هستيم، نه به عنوان دانشآموزان متوسط يا ممتاز، كه به عنوان موجوداتى كه با مهر و محبت به هم پيوستهايم. در آموزش و پرورش نوين، روح غالبا از ياد رفته است. بدون تقدير از روح، يادگيرى احمقانه، منقطع، بى ارزش و مسدود شده است. هنگامى كه روح ناديده انگاشته شود، دانشآموزان به ظرفها يا رباطهاى مكانيكى خودكارى تبديل مىشوند كه انتظار مىبرند اذهانشان با دانش آموزگاران پر شود. تمركز بر موضوع فقدان روح در آموزش و پرورش ما را بر آن مىدارد كه به آزمون ناپيوستگى، جداشدگى و نارضايتى آموزگاران و دانشآموزان بپردازيم. اين نوشتار بر عبارت «مراقبت روح» (18) كه برگرفته از كتاب توماس مور با همين نام است، متمركز خواهد شد. زمينه و چارچوب پژوهش ما اين است كه چگونه گروهها و مجتمعهاى آموزشى و پرورشى پيوستگى، با هم بودن و ايجاد روابط من ـ تو (19) را بر مى انگيزند، (20) روابطى كه بر اساس تقدس زندگى انسان و عشق و محبت غير مشروط شكل مىگيرد. مشخصتر آنكه، اين نوشته در صدد آزمون اين نكته است كه چگونه مؤسسات (آموزشى و پرورشى) ابعاد «روح» را از طريق سطوح عميق تعلق و وابستگى، ارزشگذارى مىكنند. اين مقاله به مقايسه و تقابل جوامعى مىپردازد كه برخى فرديت، اتصال و تعهد (حس همدردى) (21) را ترويج و بعضى ديگر رقابت، عينيت و تشخص (22) را بر مىانگيزانند. آزمون روح يا فقدان آن در بسترهاى تاريخى (كهن) و معاصر
با هدف آنكه فهم خود از ويژگىهاى روح را در تمامى مرحلههايش بهينه سازيم، مىكوشيم ببينيم روح در دو بستر آموزشى و پرورشى باستان و معاصر چگونه مورد توجه قرار گرفته است. چنين كاوش و آزمونى ممكن است به ما ديدگاهى در مورد همگونسازى روح با زندگى براى اينكه زيستمان زيستى رضايتبخش باشد، بدهد. در راستاى آزمون اين فرهنگها و بسترهاى آموزشى و پرورشى ممكن است بكوشيم تا به گونهى گستردهاى عرصههايى را تفسير كنيم به اين اميد كه كاربردهاى روح را به دست آوريم. اين پژوهش در صدد نيست كه صريحا يك نوشتهى تاريخى باشد بلكه مىكوشد ابزارى براى تعميم موضوعاتى باشد كه در بسترهاى آموزشى و پرورشى و فرهنگى يافت مىشود. روح و معنويت در آموزش و پرورش اسرائيليان باستان
بياييد در آغاز آموزش و پرورش اسرائيل باستان را به آزمون بكشيم. (حضرت) ابراهيم عليهالسلام در آغاز هزارهى دوم پيش از ميلاد پايهگذار آيين يهوديت شد. (23) پس از (حضرت) ابراهيم، فرزندش (حضرت) اسحاق، (24) و سپس فرزند ديگرش (حضرت) يعقوب، (25) كه بعدها به اسرائيل (26) تغيير نام يافت و 12 پسر (كه به عنوان 12 قبيله اسرائيل شناخته مىشدند) داشت اين اعتقاد را به يادگار گذاشتند كه اينان از جانب خداوند برگزيده شدهاند تا با او رابطهاى ويژه و پايدار داشته باشند. فرزندان اسرائيل (27) (بنى اسرائيل) عميقا باور داشتند كه آنان گروهى برگزيدهاند كه دست تقدير، خوشبختى برخوردارى از نسلهاى پايانناپذير را براى آنان رقم زده است. اين باور كه آنان مردمانى «برگزيدهاند»، (28) ايشان را بر آن مىداشت كه فرهنگ و عقايد خود را در فرايندى به فرزندانشان منتقل كنند. تاريخ يهوديت و يهوديان، داستانى طولانى و پيچيده است و به دقت نمىگويد كه چگونه اين فرزندان آموزش داده و تربيت شدند. دغدغهى اصلى اسرائيل (بنى اسرائيل) اين بود كه ميراث و هويت ملى خود را ابقاء كند. قلب (محور اصلى) برنامهى (29) آموزشى و پرورشى آنان نخستين پنج كتاب حقوقى ايشان بود كه توسط (حضرت) موسى عليهالسلام تأليف و تورات (30) نام گرفت. (31) آموزش و پرورش اينان هماره با تورات كه حاوى قصهى بنى اسرائيل بود، آغاز مىشد. در اثر تجربه و تقليد، فرايندى از يادگيرى پيدا شد كه براورندهى نياز آنان براى انتقال ميراث، اخلاق، ارزش ها و مأموريت ويژهى آنان بود. چه بسا آموزش در بين آنان طى مراسم مذهبى ذكر (32) شكل مىگرفت كه داراى زمينهاى بود كه به هدف برانگيختن علاقه، كنجكاوى و حس اعجاب و شگفتى بچهها ايجاد شده بود. آموزش مناسك در موسمهاى آموختنى به تدريج به صورت داستانسرايى و قصهگويى در آمد. ماجرا چنين آغاز مىشد كه هميشه كودك سؤالى مىكرد و بزرگترى هم در قالب يك داستان به او پاسخ مىگفت. البته اين داستان يك داستان معمولى كه فقط پاسخ كنجكاوى كودك باشد، نبود بلكه داستانى بود كه براى انتقال اين پيام كه بنىاسرائيل مردمانى ويژه و داراى مسؤوليتها و نظام ارزشى معينى هستند كه هدف خاصى را دنبال مىكنند، پرداخته شده بود. يوشع (33) يكى از اين داستانها را باز مىگويد كه بيانگرگذار بنىاسرائيل از رودخانهى اردن براى تسخير «سرزمين موعود» (34) است. از وسط اردن جايى كه موعظهگران مىايستادند، دوازده سنگ بردار و به همراه خود ببر و در جايى بگذار كه امشب در آن بيتوته مىكنى. (35) قرار بر اين بود كه سنگها (ى دوازدهگانه در عبارت فوق) يك تجديد خاطره باشند، و اعتراف به شهادتى كه بعدها دستاويز فرزندان آنان قرار گيرد. او به بنىاسرائيل چنين گفت: «در آينده هنگامى كه نوادگان شما از پدرانشان مىپرسند: «اين سنگها چه معنايى مىدهند؟» به آنان بگوييد: «اسرائيل از رود اردن اما بر زمينى خشك گذشت.» چرا كه، ربّ شما خداوند، رودخانه را در برابر شما خشكاند تا اينكه شما از آن گذشتيد. ربّ شما خداوند، با رودخانهى اردن همان كرد كه از اين پيش با درياى سرخ كرده بود. او درياى سرخ را در برابر ما خشكانيد شايد تمامى ساكنان زمين بدانند كه دست خداوند قدرتمند است و شايد شما نيز هماره از ربّتان، خداوند، بترسيد.» (36) به عنوان يك فرايند آموزشى و پرورشى، بنىاسرائيل روى برانگيختن شور و اشتياق فرزندان خود سرمايهگذارى كردند تا در لابهلاى اسرار موجود در يك كومهى سنگ جاى گيرد. گذر زمان، بخش مهمى از اين فرايند بود چرا كه بزرگترها ناچار بودند منتظر بمانند تا اشتياق و شور فرندانشان به راز (موجود در سنگها) تعلق بگيرد. هنگامهى آموزش تنها زمانى سر زد كه اشتياق كودك وى را بر آن داشت كه بپرسد: «اين سنگها چه معنايى مىدهند؟» همانند كسى كه مىخواهد رازى را بداند، كودك به طرف بزرگسالى مىآمد و مىخواست كه بخشى از راز باشد. چه بسا آموزش، ادارهى تيزهوشانه يك راز، يا توانايى نگهدارى آن و بالاخره آگاهى از زمان درست و به موقعى كه مى توان آن را آشكار نمود، بود. بزرگسال در حالى كه مىخواست با شور و شوق به سؤال او پاسخ بدهد، به گونهاى مشخص مىگفت: «به من اجازه بدهيد برايتان داستانى بگويم.» داستانسرايى با حالتى از شور و شوق و همراه با پيام و معنا، تخيل كودكان را بر مىانگيخت و بسترى مىشد كه كودكان به «خانه و زادگاه اسرائيل» (3 7) كشانده شوند. اين داستانسرايى ابزار تبيين سنتهاى فرهنگى و مذهبى مىشد و ايمان و اعتقاد كودكان را نسبت به سنتها شكوفا و عميق مىنمود. اين شيوهى تبيين، با اهميت دانشى كه قرار بود انتقال يابد، همگون بود. قصهگويى هنگامى به اوج مىرسيد كه گويندهى داستان آماده مىشد كه راز را به بچه بگويد. قرار نبود كه داستان كمّى، جهانى و فشرده شود بلكه داستان مىبايست ابعادى از درد انسان، مرهم آن و صفات ملكوتى را كه در ذات خدا بود، برجسته كند. اكنون دانستن راز به اين معنا است كودك عضوى از جامعهاى است كه داستان متعلق به آن است و از اينرو، وى مسؤول است كه داستان را زنده نگه دارد. اين شيوه براى زنده نگه داشتن سنتهاى فرهنگى و دينى به كار مىرفت. بدين صورت كه اين سنتها را در زمينه و بافت عينى جاى مىداد و قالبى براى ارجاع به وجود مىآورد. اين روش همچنين براى ارائهى يك شاخص و معيار عمومى در زندگى انسان كه نه براساس ايدههاى قدرت سلطهجو و تأييد القائات تحميلى كه بر مبناى شاخصى كه قدرت را براى آنان كه گمراه بودهاند و مىخواهند دلهايشان را در گرو جامعه بگذارند، به كار گرفته مىشد. به نظر مىرسيد كه جامعهى اسرائيلى ابعادى از زندگى روزمره را ارزشمند مىدانست كه در ارتباط با روح باشد. مناسك «ذكر و يادآورى» (38) از ارزشگذارى آنان نسبت به زندگى جمعمدار كه همگون با نياز آنان به زنده نگاه داشتن سنتهاى فرهنگى و دينى بود، سرچشمه مىگرفت. ذكر روشى را توصيف مىكرد كه ارتباطات ميراث خدامحور آنان را شكل مىداد و بستر و زمينهى درد و دشوارى را كه آنان متحمل مى شدند، فراهم مىآورد. از خلال اين داستانهاى دخيل و تجارب ناب، راهى از شناخت باز مىشد كه آنان را به سمت ارتباطات عميق با خانوادهها، جامعهى يهوديان و خدا رهنمون مىساخت. روح هنگامى شكوفا مىشود كه رابطه با خانواده و جامعه به جاى آنكه بر ترس يا تهديد مبتنى باشد بر شور و اشتياق به تقدس رابطهها متكى باشد. براى چنين جامعهاى، فرايند (عمل)، جنبههايى از آموزش و پرورش را لحاظ و برجستهتر كرده، كه روح را تكريم و شكوفا نموده است؛ جنبههايى همانند احساسات، مهر و رحمت، بهبود و سلامتى، تعلق و بىهمتايى. روح و معنويت در نظام آموزش و پرورش اسپارتى
در گام بعدى ما به ملاحظه و بررسى دولت اقتدارگرا و سلطهجوى اسپارت (39) و ماهيت آموزش و پرورش آن در حدود 550 پيش از ميلاد خواهيم پرداخت. اسپارت نمونهاى از يك دولت بود كه بر تربيت نظامى، كاربردى، كارامد، و نظاممند پافشارى داشت. از آنجا كه آنان معتقد بودند كه رستگارى و فلاح آنان بر سلطهى نظامى استوار است، رشد و توسعهى فكر و هنر (در بينشان) كم ارزش بود. به دليل هويت نظامىگرى دولت اسپارت، قانون اسپارتى ليكورگوس (40) اشتغال يك مرد اسپارتى را محدود و منحصر به نظامىگرى مىكرد و وى را از پىجويى ساير شغلها باز مىداشت. جامعهى نخبگان نظامى تبليغ كنندهى سيستمى بود كه نژادگرا، داراى واكنش سلطهجويانه، تماميتخواه و ضد فكرى (41) بود. چنين رويهى تمركز آموزش و پرورش بر تربيت نظامى به كلى در جوامعى كه اقليتى نخبه در آن حكم مىراند، هرگز غيرمعمول نيست. آموزش و پرورش نظامىگرا ابزارى است كه از طريق آن منافع ملى آنان تضمين و تأمين مىشود. آرمان تماميتخواهى اسپارتى رويهاش اين بود كه كودكان را به گونهاى تربيت كند كه سرشار از روح ميهن دوستى و در خدمت پليس (دولت) باشند. تمركز اسپارتيان بر تربيت نظامى، چونان افراط آميز بود كه جرالد گوتك (42) آموزش و پرورش اسپارتى را ابزارى براى تبديل جوانان به بردگان سامان يافته (43) توصيف مىكند. (44) آرمان تماميتخواه اسپارتى بنايش بر اين بود كه دولت را محور عاطفه و دلدادگى جوانان قرار دهد. آموزش و پرورش به گونهاى برنامهريزى شده بود كه فرآوردهاش سربازانى باشد كه تماما در اختيار اراده پليس قرار گيرند. (بدين ترتيب) سربازان، افراد جدا از هم تلقّى نمىشدند بلكه ملك پليس به حساب مىآمدند. به كارگيرى قدرت مطلق بر روى پسران و درخواست سرسپردگى ملى آنان به دولت، كاملاً، با اسرائيل، كه فقط بر خدا به عنوان منبع و خاستگاه ميراث فرهنگى آنان متكى بود، در تضاد بود. در حالى كه هم اسپارتىها و هم اسرائيلىها هريك ارزش خاصى براى جوامع خود قايل بودند و جوانانشان به طور عموم رويههاى فرهنگى خود را پذيرفته بودند، هر جامعهاى ايدئولوژى متقابلى را پيش مىگرفت. ايدئولوژى اسپارتى هم با سرسپردگى به يك سيستم داراى سلسله مراتب، سلطهجو، و سركوبگر همراه بود و هم از راه زور و ارعاب سلطه مىيافت و هم عواطف و احساسات را سركوب مىنمود. ايدئولوژى اسرائيلى با يك خدامحورى و سر سپردگى به خداى واحدى همراه بود كه قدرت بخش تخيل هر كودك بود و از آنان مىخواست كه خطر بخشى از جامعهى مقدس خود بودن را تجربه كنند. تعليم و تربيت اسپارتى در بدو تولد و هنگامى آغاز مىشد كه نوزاد پسر نزد افسران شهر آورده مىشد تا آنان تصميم بگيرند كه آيا اين نوزاد از نظر بدنى براى تحمل سختى و خشونت زندگى نظامى تناسب دارد يا نه. نوزادى كه پذيرفته نمىشد يا رها مىشد تا بميرد و يا به پرورشگاهها برده مىشد تا او را به عنوان كارگر تربيت كنند. (كودكان پذيرفته شده) در سن هفت سالگى مىبايست به آسايشگاه مدرسهى نظامى وارد شوند و در آنجا در معرض گونههاى تربيت بدنى شاق و القائات ميهندوستانه قرار گيرند. در اينجا او عضوى از اعضاى گروه يا گردان (45) مىشد و در جهت منافع گروه كوچك (جوخه) يا بزرگ (گروهان) و سپس پليس قرار مىگرفت. او ياد مىگرفت كه درد و سختى را بدون هيچ اعتراضى تحمل كند. لباسهايش كافى و گرم نبودند و غالبا از سرما رنج مىبرد. غذاى كمى به او داده مىشد و غالبا در جستوجوى غذا بايد شكار مىكرد. اطاعت از مافوق به عنوان «پيش نياز يك زندگى دليرانهى نظامى كه بالاترين هدف يك اسپارتى بود، آموزش داده مىشد.» (46) ضرب و شتم مكرر و ساير گونههاى تنبيه بدنى اعمال مىشد تا انقياد، دليرى و نماد اسپارتى از يك جنگجوى عالى مقام به وجود آيد. در سن 18 سالگى او دو سال ديگر تربيت نظامى فشرده و تلاشمند مىبيند. از 20 تا 30 سالگى اين فرد در ارتش خدمت فعال دارد. سرانجام او سربازى مىشود كه براى دفاع از حكومت آماده شده و در موقع لزوم جان خود را در راه ميهن تقديم خواهد كرد. اين جامعه (اسپارتىها)، پسران خود را نه به عنوان افراد مستقل بلكه به عنوان جنگجويان كوچكى كه قرار است در شخصيت ماشينهاى جنگنده، بريدهى از احساسات و عواطفشان ذوب شوند، مىانگاشتند. زندگى جمعمدار ارزشمند تلقى مىشد اما نه در راستاى احياى روابط بين مردم، بلكه به گونهاى كه در جهت منافع و حفظ دولت قرار داشت. اين جامعهاى بود كه افتخار داشت توانسته است از احساسات عميق، عواطف و درد بريده باشد و در برابر، رقابت، رده بندى، عينيت و تشخص را ارزشمند سازد. در چنين جامعهاى جايى براى آن دسته از ابعاد روح كه به تخيل، ارتباط عميق با ديگران، با خود و تعهد مربوط مىشود، باقى نمانده بود. كسى نمىتواند در برابر اين همسانى كه مىگويد جامعهى اسپارتى و آموزش و پرورش آن، در بسيارى از جهات، شبيه ديكتاتورىهاى فاشيست قرن بيستم بود ـ كه انگيزههاى نژادگرايانه داشته و تمام انرژى خود را صرف بناى دولتهاى نظامىاى كردهاند كه منافع ملىگرايانهى آنان را تأمين و ترفيع نمايد ـ درنگ ننمايد. روح و معنويت در آكادمى و جمهورى افلاطونى
در گام بعدى به بررسى «جمهوريت» آرمانى افلاطون (47) و آكادمى (48) وى مىپردازيم. جمهوريت آرمانى شدهى افلاطون مشابهتهاى چندى با دولت تماميتخواه و نخبهگراى اسپارتى داشت. از جمهوريت افلاطون به عنوان يك دولت اسپارتى عقلانى شده كه به جاى سيستم نظامىگرا، (49) توسط شاهان فيلسوف اداره مىشد، ياد مىشد. افلاطون خواهان جامعهاى نخبهگرا بود كه به جاى تكيه بر عوامل تعيينكنندهاى همانند نژاد، بر عقل تكيه داشت. علاوه، وى پيدايش دولتى را پيشبينى مىنمود كه احياگر روابط هماهنگ بين تمامى جوامع بود نه دولت اقتدارگرايى كه در آن نخبگان، تودهها را زير نفوذ و كنترل خود در مىآورند. نگرش افلاطون به واقعيت گواه اين بود كه دانش، مبتنى بر نظريهاى است كه مىگويد حقايق يا ايدهها درون ذهنهاى ما حضور دارد. اين ديدگاه بر اين باور بود كه هر يك از انسانها داراى روحى است كه پيش از حلول (زندانى شدن) در بدن مادى، (در دنيايى) موجود بوده است. يادگيرى نتيجهى كشف دوبارهى حقيقت از مسير تخيل و نه از مسير تجارب حسى عينى است (اگر چه تجارب حسى و عينى احتمالاً در بيدارسازى تخيل مؤثر باشد.) چنين دانشى براى هميشه معتبر بوده و هرگز تغيير نخواهد كرد. «دانشى كه انسانها در جستوجوى آنند دانش به چيزى نيست كه براى يك لحظه به وجود آمده و آنگاه زوال بيابد بلكه دانش به چيزى است كه هميشه هست.» (50) افلاطون در «تمثيل يا استعارهى خود به غار» (51) به روشنى از اعتقاد به اين كه دنياى مدركات را مجموعهاى از حقايق تند و خشن بداند به نفع يك دنياى آرمانى كه منابع آن ريشه در عمق تخيل دارد، دست مىكشد. «دنياى مشاهدات ما (در اين جهان) همانند خوگيرى به (تاريكى) زندان است.» (52) نظريهى افلاطون در باب آموزش و پرورش به گونهى عميقى مربوط به تمامى ابعاد زندگى يك فرد و نه محدود به يادگيرىهاى رسمى او بود. به يك معناى گستردهتر و عامتر، آموزش و پرورش همان عمق و معنايى بود كه فرد در اثر تعامل خود با محيط بدست مىآورد. در حالى كه به يك معناى وسيع، طبيعت، آموزگار انسانها بود، تجارب فردى به خود افراد واگذار نمىشد تا شخصى و خصوصى شوند بلكه در يك بستر اجتماعى كنترل و «هدايت» مىشدند. (53) چنين محيط آموزشى مىتواند به عنوان همان محيطى فرض شود كه انسجام كودكان و نياز آنان به تخيل و تعامل را ارزشمند مىداند. چنين ايدهاى اخيرا در لابهلاى نوشتههاى جان ديويى (54) و ساير پيشگامان نهضت آموزشى و پرورشى پيش برنده در ايالات متحده بازيابى و نمود يافته است. در جمهورى آرمانى افلاطون، والدين غالبا عامل فاسدكنندهى كودكان خود تلقّى مىشدند و در نتيجه كودكان مىبايست از والدين خود جدا شده و به محلهاى نگهدارى دولتى سپرده مىشدند. والدين گهگاه مىكوشيدند كه كنترل بر روى كودكان خود را بازيابند و آموزگاران نيز تا حدودى نفوذ خود را داشتند، از اينروى، فرايند تربيت بخشى بر دوش والدين و بخش ديگرش بر عهدهى آموزگاران بود. (55) از سنين 6 تا 18 سالگى، دانشآموزان به تحصيل ژيمناستيك، موسيقى (كه به طور گستردهاى تفسير مىشد)، نوشتن، فرايندهاى رياضى پايه، هندسه، فضا يا ستارهشناسى و خواندن متون كلاسيك پيشرفته به منظور پرورش توانش عقلانى فرد، مىپرداختند. پس از اين روند تحصيلى، مطالعات دانشآموزان فشردهتر شده و شامل آموزش نظامى نيز مىشد. تعداد اندكى كه به عنوان «فيلسوف شاهان» (56) برگزيده مىشدند بر مطالعهى متافيزيك (57) و گفتوگو و بحث فلسفى تمركز مىيافتند. افلاطون به طبيعت رقابتآميز ورزشكاران منتقد بود (چيزى كه در بين يونانيان مرسوم بود.) از اينروى، وى طرفدار نوعى از ژيمناستيك بود كه تعادلى را بين رشد شخصيت، قدرت فيزيكى و مهارت ايجاد مىكرد. افلاطون همچنين بر اين باور بود كه روحيهى رقابتجويى به جاى پرورش روحيهى همگرايى نوعى فردگرايى ناسالم را بر مىانگيزد و از اينروى مىكوشيد ويژگىهاى اصلى نشاط، مهارت، قدرت و معنويت را بازيابى كند. دانشآموزان از سنين 18 تا 20 سالگى، يك تربيت نظامى خشنتر و قوىترى را دنبال مىنمودند و در 20 سالگى فيلسوف شاهان آينده براى آموزش و پرورش ويژه برگزيده مى شدند. افلاطون در سال 387 پيش از ميلاد «آكادمى» (58) خود را در شهر آتن براى مطالعهى نظاممند فلسفه و رياضى پايهگذارى نمود. «آكادمى» افلاطون را كه به نام «مجمع دوستان» (59) نيز موسوم بود امروزه به خوبى مىتوان به عنوان يك همبستگى و هميارى سالم در يك فعاليت مشترك يا بين اعضاى يك جامعهى علمى توصيف كرد. (60) هنگامى كه افلاطون از آموزش و پرورش بحث مىكرد غالبا در ذهنش همان رابطهى دانشآموز آموزگار را مىآورد كه امروزه ما عموما از آن به عنوان «عشق افلاطونى» (61) ياد مىكنيم. اين همبستگى علمى چيزى بيش از يك گردهمايى اجتماعى بود و مربيان و متربيان را در سير و سفرى براى كشف گونههاى متعالى زيبايى، خوبى، عدالت و نيكى متحد و همداستان مىساخت. دياليك تيك (62) از جمله روشهايى بود كه افلاطون آن را به عنوان يك اصل براى كشف يا پردهبردارى از حقيقت به كار مىگرفت. هدف از (به كارگيرى اين روش) اين بود كه موضوع يا عنوانى با شكيبايى و در فرايندى از سؤال و پاسخ به پرسشهاى گوناگون دنبال شود. كاوشگر هرگز با رسيدن به يك پاسخ ساده و آسان قانع نمىشد و تمامى راههايى را كه به گونهاى به پاسخ ختم مىشدند، جستوجو مىنمود. روشهاى سقراطى از آموزگار مىخواست كه از دانشآموزان پرسشهايى بكند كه ذهن آنان را به دغدغههاى اصلى انسان در مورد مفهوم زندگى و حقيقت مشغول كند. هدف اين بود كه دانشآموزان در بستر پرسشگرىشان به گونهاى يارى داده شوند كه بتوانند توجه خود را از دنياى صورتهاى ديدنى به يك واقعيت آرمانى منعطف كنند. اينگونه از يادگيرى رابطهاى كاملا شخصى را بين آموزگار و دانشآموز برقرار مىنمود. اين شيوه از يادگيرى همچنين راهى براى ترغيب مردم به معرفى خود از راه تحليل و خود آزمايى بود. اين جامعه روح را بخش پيوسته و پيوند خوردهاى با زندگى مىديد. افلاطون بر آن بود كه مردم را يارى دهد در مسير زندگى فطرت و طبيعت روح خود را خدشهدار ننمايند. روح و معنويت در آموزش و پرورش چنان جايگاه بلندى داشت كه محور انديشهى هستىشناختى به حساب مىآمد. از نظر افلاطون، جامعه، پيوستگى و ارتباطات، محور و گوهر روح و روان بود. اين نكنه در اهميتى كه وى به روابط آموزگار ـ دانشآموز مىداد، يافت مىشد. (از نگاه افلاطون) به جاى پىجويى از لذت، قدرت و ثروت برترين آرمان يك جامعه خدمتگزارى بود. (63) اهميت پيوستگى و ارتباط، همچنين در گفتمانها (64) كه مىتوان آنها را در بهترين شكل، به گفتوگوى روح با خود تعريف نمود، ديده مىشد. به جاى آنكه اصرار بر آن باشد كه يك شخصيت برجسته دانشآموزان را به سوى حقيقت يك موضوع رهنمون باشد، تلاش مىشد هر فرد به گونهاى به استفادهى از عقل و كنكاش شخصى كشانده شود كه به كشف حقيقت روح خود نايل گردد. هر دانشآموزى بخش پيوستهاى از يك جامعهى آموزنده تلقى مىشد. عنصر حياتى در شيوهى دياليك تيك استفاده از قدرت تخيل بود. كاربرد هم زمان تخيل و عواطف گوهر اصلى شيوهى انديشيدن در بين يونانيان بود. مرحلهى استفاده از تخيل در فرايند گفتمان هنگامى بود كه فرد مىتوانست خودش را از محدوديتهاى اداركات حسى جهان پيرامون برهاند. نگاه به آموزش و پرورش از اين زاويه اعماق روح را فرا مىخواند. روح به عنوان گوهر درونى هر فرد تلقى مىشد كه قداست داشت. روح و معنويت در آموزش و پرورش معاصر مغرب زمين
نقش ويژه متغيرهاى سياسى و اقتصادى
در گام بعدى وضعيت آموزش و پرورش معاصر در امريكاى شمالى را مورد توجه قرار مىدهيم. به منظور فهم مسائل پيچيده در آموزش و پرورش معاصر در آغاز به آزمون حوادثى مىپردازيم كه در عرصههاى اقتصادى و سياسى بروز مىيابد. وراى همهى مشاجرات بايد پذيرفت كه امروزه دنياى اقتصاد به طور گستردهاى تعيينكنندهى تصميماتى است كه توسط حكومتها و نظامهاى آموزشى و پرورشى ما گرفته مىشود. در كنار تحريمهاى اعمال شده بر كشور عراق، شكست اقتصادى و فروپاشى شوروى پيشين و يا پيدايش دولت بزرگ (65) اروپا، نظامهاى آموزشى و پرورشى همچنان واكنشى در برابر فضاهاى اقتصادى و سياسى هستند كه در آن جاى دارند. براى مثال، لستر تورو (66) اقتصاددان (معروف)، در كتاب خود با عنوان: «شاخ به شاخ: نبرد آيندهى اقتصادى بين ژاپن، اروپا و امريكا» (67) به روشنى اين نبرد اقتصادى در حال وقوع را ترسيم و برجسته مىكند. جامعهى اروپا و ژاپن كه ايالات متحده طى پنجاه سال گذشته در بين آن به عنوان قدرت اقتصادى با موفقيت به رقابت پرداخته است، امروزه به نوعى ارتباطات مشاركت / رقابت تبديل شده است. همبستگى كشورهاى اروپايى جديد و تبديل آنها به يك واحد اقتصادى قدرتمند (حقيقتى كه به زودى باور خواهد شد) همچنان به دست دهندهى نشانههاى بروز يك حركت راهبردى ديگر در بازى بازرگانى جهانى است. رقابت تجارت جهانى براى دستيابى به منابع محدود و تخصصى در حال اثرگذارى شگرف بر روى تصميمات مربوط به آموزش و پرورش است. ويليام بى جانستون (68) در مقالهاى با عنوان «نيروى كار جهانى در سال 2000: بازار نيروى كار جهانى نوين» (69) كه به مجله «بازنگرى و مرور تجارت هاروارد» (70) ارائه كرد و در سال 1991 به چاپ رسيد، از يك تحرك رو به رشد در نيروى كار سخن به ميان آورده و افزوده است كه در آينده يك بازار جهانى گسترش يابندهاى براى نيروى كار فراهم خواهد آمد. بازار تجارت و صاحبان آن از اين پيش در جستوجوى يافتن نيروهاى كارى با مهارتهاى موردنياز در گوشه و كنار جهان بوده است. در ايالات متحده كارفرمايان از كمبود نيروهاى كار با مهارت ابراز نگرانى مىكنند در حالى كه ملتهاى در حال توسعه براى بهبود اقتصاد خود نيروى كار اضافى تربيت مىكنند. جانستون از نوعى مهاجرت گسترده و چشمگير انسانها به ويژه در بين جوانان و كارگران تحصيل كردهاى كه در جستوجوى اشتغال در كشورهاى در حال توسعهى جهان هستند، خبر داده و مىافزايد كه وى شاهد نوعى رقابت جهانى فزاينده براى دستيابى به زبدهترين و با مهارتترين شهروندان جهانى است. (71) از اينرو است كه آموزش و پرورش به طور فزايندهاى به عنوان ابزار توسعهى سرمايههاى انسانى (72) به منظور پاسخ به نيازهاى بالا روندهى حكومتها و تجارتها تلقّى، و به كار گرفته مىشود. در اروپا نگرشى در حال شكلگيرى است كه معتقد است نهادهاى آموزش و پرورش بايد به گونهاى بازسازى شود كه بتواند مسايل مربوط به نوگرايى، برههى اقتصاد مشترك، خيزش ملىگرايى و فقدان روح و معنويت را پوشش و پاسخ دهد. در چهاردهمين كنگره اخير مجمع آلمانى پژوهشهاى مربوط به آموزش و پرورش (73) ديتريچ بنر (74) خاطر نشان ساخت كه «آموزش و پرورش نبايد در اروپا محدود به انتقال دستاوردهاى تمدن اروپايى شود بلكه بايد مردم را با دنياى نيروى كار و مشكلات روزمره زندگى مشترك آشنا سازد.» (75) براى مثال، گرايشهاى ملىگرايانهى فعال و مستمر نه به عنوان چيزى كه وجود خودش را مانع مىشود بلكه به عنوان چيزى كه در صدد كشف اين است كه چگونه مىتوان به مردم كمك كرد كه گرايش ملىگرايى مكتوم خود را از راههاى سالمى آزاد كنند، ديده مىشود. ديدگاه بنر مىخواهد ما را وادارد كه انسانيت خود را ارج گذاريم و هنگامى كه انسانيت مبناى حكومت قرار مىگيرد تعريف بيرونى مرزهاى اروپا به جاى آنكه جغرافيايى باشد، اخلاقى مىشود. (76) مدارس در هر سطحى فشار فراوانى را تحمل مىكنند كه بتوانند به تقاضاهاى فزايندهى مربوط به توسعهى سرمايه انسانى كه تأمينكنندهى خواستههاى اقتصادهاى درگير و در حال رقابت به قيمت واكنش در برابر مسايل آموزشى و روانشناختى است، پاسخ گويند. اين مدارس در راستاى پاسخ خود به جاى توجه به عناصرى كه تدارككنندهى عمق زندگى معمولى، پيوستگى و ارزش است راهى را برگزيدهاند كه بيشتر متوجه رقابت و ارزيابى است. نهادهاى آموزشى و پرورشى طى سالهايى به طور پياپى خود را از آنگونه سنت و روند آموزشى و پرورشى كه تجليلگر روح است، جدا كردهاند. امروزه مدارس در مورد آموزش و پرورش مسيرى از فرضها و رويكردهايى را پى مىگيرند كه مشابه خط تركيب و گردآورى (77) يا خط توليد كارخانه است. آموزش و پرورش امروزه تبديل به چيزى شده است كه توليد و كاربرد آن بيشتر به تكنسينى كه اجزاء و قطعات رايانه يا ماشينى را سوار هم مىكند، شباهت يافته است. يا اينكه دانش ممكن است به عنوان قطعات موجود بر روى خط تركيب كه توسط تكنسينهاى رباطى در ذهن كودكان اعتمادكننده جاسازى مىشود، توصيف مىشود. چنين تصوراتى منعكسكنندهى فقدان اهتمام نسبت به ابعادى از زندگى است كه روح را ستايش و تكريم مىكند. پىآمدهاى درس آموز
پس از آزمون و تحليل رويههاى كهن و نوين آموزش و پرورش چه درسى دربارهى كاستى و بيمارى آن مىتوانيم، بياموزيم؟ در بين سنتهايى كه مشوق آموزش و پرورشى بوده است كه بر معانى ژرفى از يادگيرى و دانش متمركز است و نه تنها اهميت ذهن كه اهميت دل و جان را باور داشته، عقلانيت بيشترى ديده مىشود. در حالى كه در گذشته ما سنتهايى را مىيافتيم كه به آموزش و پرورشى ارج مىنهاد كه روح و معنويت را تكريم مىكرد، امروزه شاهد نشانگانى از فقدان روح و معنويت در زندگى كودكان، در كلاسهاى درس و در كليت جامعهايم. هم آموزگاران و هم دانشآموزان به گونهى چشمگيرى فقدان روح و معنويت را احساس مىكنند. نشانگان اين افت و از دستدادگى در اظهارات زندگى روزانهى آنان پديدار است. سند و دليل اين از دستدادگى در بريدگى پيش روندهى رابطهى بين آموزگاران و دانشآموزان، رابطهى ميان يادگيرى و يادگيرنده و در درون دلهاى آنان ديده مىشود. مربيان دغدغهى آن دارند كه دانشآموزان روز به روز ميل به كسب تجارب ژرف يادگيرى را از دست داده به جاى آن ترجيح دهند كه در جستوجوى رفاه و آسايش ناشى از سكوت باشند. هنگامى كه آموزگاران و دانشآموزان دست به گريبان اين ترس باشند و نتوانند در زندگى خود معنا و هدف ببينند، روح و معنويت رو به افول گذاشته است. اگر فرايند يادگيرى چيزى جز به كارگيرى ماهرانهى سياستها و راهبردهايى نباشد كه به مدارج علمى و نمرات مىانجامد و نتواند فضاهايى را كه به يادگيرى ژرف مىانجامد، در برابر دانشآموز و آموزگار بگشايد، اين هر دو طيف آفت زده شدهاند. بدين ترتيب، آموزگاران همهى انرژى خود را صرف به كارگيرى آخرين راهبردهاى آموزشى مىكنند و دانشآموزان هم زمان و توان خود را قربانى اين مىكنند كه به مدرسه بروند، مدركى بگيرند، شغلى دست و پا كنند، ماشين نويى بخرند و همچنان در فكر باشند كه مدارج علمىشان ارتقا يابد و جايگاه رفيعتر و بهترى به دست آورند و كارهايى ديگرى از اين دست. نشانگان آمارى فقدان روح و معنويت در امريكا
نشانگان فقدان روح و معنويت همچنين در كارهاى تجاوزآميز، توهمات و احساسات وسواسگونه و گونههاى اعتياد نمود نيز مىيابد. اين نشانگان همچنين در زندگىهاى از هم پاشيده كه روز به روز شمارش بيشتر مىشود، و در شيوههاى ناسالم و منحرفى كه دانش آموزان طى آن به زندگى روزانهى خود پاسخ مىدهند، ديدنى است. گزارش ادارهى امور اورژانسى كودكان جهان وابسته به سازمان ملل كه در پاييز سال 1993 زير عنوان «پيشرفت ملتها» (78) انتشار يافت، خاطر نشان كرد كه ميزان قتل و كشتار در ايالات متحدهى امريكا در بين جوانان سنين 15 تا 24 سال پنج برابر اين ميزان در نزديكترين كشور رقيب آن يعنى كشور كانادا است. آخرين گزارش ادارهى مالى دفاع از كودكان در سال 1997 كه در كتاب سال چگونگى وضعيت كودكان امريكا (79) درج شده است حاكى از آن است كه در هر روز در ايالات متحدهى امريكا 16 كودك توسط افراد مسلح به قتل مى رسند، 6 نفر خودكشى مىكنند، 316 نفر به خاطر بزهكارىهاى خشونتآميز و 403 نفر براى استعمال مواد مخدر بازداشت مىشوند و 3356 نفر (در هر 8 ثانيه يك نفر) از دبيرستان اخراج مىشوند. (80) تقريبا دو سوم كشته شدنهاى مسلحانهى كودكان از نوع خودكشى بوده است. شمار كودكانى كه بين سال هاى 1984 و 1994 با سلاح گرم به قتل رسيدهاند سه برابر شده است. چشمانداز اين آمار در بين پسران سياهپوست از اين هم وخيمتر و دردناكتر است. احتمال قربانى شدن اينان در حملههاى مسلحانه در مقايسه با همسالان سفيدپوست خود پنج برابر است. پس از قتل و ديگر كشى، بزرگترين علت كشته شدن مسلحانهى جوانان خودكشى است. نرخ خودكشى مسلحانه در ميان پسران جوان سياهپوست در بين سال هاى 1980 تا 1990 به 300% افزايش يافته است. در همين سالى كه گذشت (سال 1999) توجه ملى و بينالمللى به شمار چشمگير حملات مسلحانهى دانشآموزان پسر به هم كلاسهاى خود در ايالتهاى اورگان، پنسيلوانيا، ايلينويس و كنتوكى جلب شده است. در سال 1993، 5751 جوان و نوجوان زير بيست سال قربانى سلاح گرم بودهاند و شمار نوجوانانى كه به اتهام قتل و كشتار بازداشت شدهاند در فاصلهى سالهاى 1984 تا 1993، 168% افزايش داشته است. هنگامى كه مىبينيم در سال 1994، بيش از 6/1 ميليون نوجوان بين 12 تا 17 سال خود را قربانى جنايتهاى خشونتبار مىدانند، باورمان مىشود كه اختلالات و نابهنجارىهاى فرزندانمان به بالاترين مرز ممكن خود رسيده است. (81) ايالت جورجيا كه از نظر آمارى در ردهى هشتم ايالتهاى امريكا جاى گرفته است، با افزايش تعداد 4554 تخت به مجموع 37204 تخت در زندانهاى خود دارد به اين رشد چشمگير خشونت پاسخ مىدهد. اينها تنها شمار اندكى از نشانگان فراوانى است كه هر روز در پيش چشم ما بروز مىيابد. اين نشانگان حاكى از اين است كه دانشآموزان دارند به سرعت از پيوستگىها و پيوندهاى مقدس و معنادار به سمت عينىسازى و مادىسازى همهى روابط دور مىشوند. اين نشانگان همچنين حاكى از يك چرخش تكاندهنده به سمت خودمحورى است كه سرانجام به نوعى از خود بريدگى و عينيتگرايى در وجود انسان مىانجامد. اين نشانگان حكايت از روحى دارد كه نمىتواند در روابط انسانها معنايى بيابد و زندگى انسان را در حالت تعادل نگه دارد. اكنون چه مىتوان كرد؟!
پس از مرور آنچه در بالا گفتيم به ويژه بازنگرى رويكردهاى معاصر اكنون از خود مىپرسيم كه براى ساماندهى و التيام دردها، اختلالات و نابهنجارىهاى آموزش و پرورش و كيفىسازى اين دو روند چه چيزهايى آموختهايم؟ يكى از مشكلات ما اين است كه روح و معنويت را راهى براى حل مشكلات آموزش و پرورش نمى دانيم. به روح و معنويت چندان به عنوان راهكار ساماندهى مدارس نمىنگريم. ما به اين ابزار به عنوان راهبردى نوين در برخورد با دانش آموزان بهنجار و غير متهم نگاه نمىكنيم بلكه آن را راهى مىدانيم كه بر اساس آن هر دانشآموز موجودى مقدس و داراى ارزش ويژه تلقى مىشود. روح و معنويت بايد در ما بينش تيزبينانه و بصيرتى درونى را به وجود آورد كه بتواند آموزگاران و دانشآموزان را در جستوجو براى يافتن پيوندهاى معنادار و عميق هدايت كند. روح و معنويت قصهاى دربارهى كار كردن در مورد چيزى كه وجود ندارد، نيست بلكه مىخواهد ما را به كار دوباره در بارهى آن چه از پيش بوده است، وادارد. روح و معنويت ما را به برقرارى روابط دو سويهى من ـ تو (82) پاىبند مىكند نه اين كه راهى براى به كارگيرى برخى از مجموعههاى نوين اصلاحات باشد. معنويت مسألهى به كارگيرى نيست، مسألهى چگونه بودن است. معنويت از مدارس مىخواهد كه به آزمون سياستها، رويهها و نقشهايى بپردازند كه در شكوفاسازى و تقويت روابط و پيوندهايى كه روح را تكريم مىكند، مؤثر است و نيز اين مدارس بايد به نقش خود در گسستن و جداسازى ما از آن جنبههايى از زندگى كه روح را شكوفا مىسازد، توجه كنند. معنويت از ما مىخواهد كه در تمام ابعاد زندگى خود در جستوجوى تعادل باشيم چرا كه اگر ما روح و معنويت را در زندگى از ياد برديم درد اين از يادبردگى همهى ما را متأثر كرده و خود را در شيوههاى ناسالمى كه ما با آن زندگى مىكنيم، نشان مىدهد. اينها برخى از پرسشهايى است كه ذهن ما را به خود مشغول داشته و بايد پاسخ بيابد و چه بسا خوانندگان را در تصميمهاى روزانهشان، به ويژه تصميمهايى كه در آنها تكريم روح و معنويت جايگاه مهمى دارد، هدايت كند. از كاوش دربارهى عقلانيت موجود در سنتهايى كه به زندگى ارزش داده و خود را درگير شاخصهاى روح و معنويت كردهاند، چه مىتوان آموخت؟ آيا مدرسهها تخيل را به شكوفايى و خلاقيت مىكشانند يا اينكه بينش و نگرش را سركوب و خفه مىكنند؟ آيا از نگاه ما، مدرسهها دارند به روح و معنويت نزديك مىشوند يا از آن فاصله مىگيرند؟ آيا آموزشهاى ما منجر به پيدايش بينشهاى گستردهترى از واقعيت مىشود يا اينكه برعكس، آگاهىهاى دانشآموزان از زندگى را محدودتر و تنگتر مىكند؟ آيا مدرسهها به سوى شكوفاسازى پيوندهاى دو سويه من ـ تو پيش مىرود يا برعكس به فضاى تاريك درون زندانها شباهت مىيابد؟ آيا ما در محيط كار خود با يك گروه و جامعهى همبسته روبهروييم يا با افراد و گروههايى كه در تكاپوى رقابت و بدگمانىاند؟ چه موانع يا سدهايى ما را از بازبينى و بازسازى يك نظام آموزشى و پرورشى باز مىدارد كه سياستها و كاركردهايش، جنبههايى از زندگى را تقويت كند كه تحسينگر روح و معنويت است؟ چه بسا ما نيز در خود شور و شوقى بيابيم كه زندگىهاى خودمان را نيز بازبينى و مرور كنيم و به جنبهها و ساحتهايى از روح وارد شويم كه به زندگى تعادل بخشيده و دل و جانمان را احيا و سرزنده كند. 1. Thomas Peterson, (1999) "Examining loss of soul in education" Education and Culture. Vol. ×V, Nos. 1-2 . توماس پيترسون، (1999). «آزمونى از فقدان روح در آموزش و پرورش»، آموزش پرورش و فرهنگ، ج 15، ش 2ـ1. 2. Window shopping . 3. Mall . 4. Soul . 5. Modernist - rationalist educational milieu . 6. Spirituality . 7. Spirit . 8. Parker Palmer . 9. David Purpel . 10. Ron Miller . 11. John Gardner . 12. Thomas Moore . 13. Loss of soul . 14. Care of the Soul . 15. Moore, Thomas. (1994). Care for the Soul: A Guide for Cultivation Depth and Sacredness in Everyday Life. New York: Harper Perennial . 16. Ecological . 17. Impulse . 18. Care of the Soul . 19. I-Thou relationships . 20. Buber, Martin. (1929). I and Thou. New York: Scribners . 21. Pathos . 22. Ethos . 23. Van Doren, Charles. (1991). A History of Knowledge: Past, Present and Future. New York: Ballantine Books . 24. Isaac . 25. Jacob . 26. Israel . 27. Children of Israel . 28. Chosen people . 29. Agendum . 30. Torah . 31. Brueggemann, Walter. (1982). The Creative Word: Canon as a Model for Biblical Education. Philadephia: Fortress Press . 32. Ritual ceremonies of rememberance . 33. Joshua . 34. Promised Land . 35. The NIV Study Bible. Grand Rapids, MI: Zondervan Bible Publishers. Joshua 3:4. 36. The NIV Study Bible. Grand Rapids, MI: Zondervan Bible Publishers. Joshua 7.6:4. 37. House of Israel . 38. Remembering . 39. Sparta . 40. Spartan Code of Lycurgus . 41. Gutek, Gerald. (1972, 1995). A History of the Western Eduational Experience. Second Edition. Prospect Heights, IL : Waveland Press, Inc . 42. Gerald Gutek . 43. Disciplined savages 44. Gutek, Gerald. (1972, 1995). A History of the Western Eduational Experience. Second Edition. Prospect Heights, IL: Waveland Press, Inc. p . 25. 45. Pack . 46. Gutek, Gerald. (1972, 1995). A History of the Western Eduational Experience. Second Edition. Prospect Heights, IL: Waveland Press, Inc. p . 26. 47. Plato''''s ideal Republic . 48. Academy . 49. Gutek, Gerald. (1972, 1995). A History of the Western Eduational Experience. Second Edition. Prospect Heights, IL: Waveland Press, Inc. p . 39. 50. Rose, Jhn C. (1956). Great Dialogues of Plato. New York: Mentor . P326 . 51. Allegory of the Cave . 52. Rose, Jhn C. (1956). Great Dialogues of Plato. New York: Mentor. P . 315. 53. Lodge, R. C. (1947, 1970). Plato''''s Theory of Education. New York: Russel & Russel. P. 11 . 54. John Dewey . 55. Lodge, R. C. (1947, 1970). Plato''''s Theory of Education. New York: Russel & Russel. P. 203 . 56. Philosopher Kings . 57. Gutek, Gerald. (1972, 1995). A History of the Western Eduational Experience. Second Edition. Prospect Heights, IL: Waveland Press, Inc. p 47 . 58. Academy . 59. The Friends . 60. Egan, Kieran. (1983). Education and Psychology: Plato, Piaget, and Scientific Psycholgy. New York: Teachers College Press . 61. Platonic love . 62. Dialectic . 63. Lodge, R.C. (1947, 1970). Platos Theory of Education. New York: Russel . P. 198 . 64. Dialogues . 65. Mega - state . 66. Lester Thurow . 67. Head to Head: The Coming Economic Battle Among Japan, Europe, and America, 1993 . 68. William B. Johnston . 69. Global Work Force 2000: The New World Labor Market . 70. Harvard Business Review . 71. Erikson, Lynn (1995). Stirring the head, Heart, and Soul: Redefining Curriculum and Instruction. Thousand Oaks, CA: Corwin Press, Inc . 72. Human capital . 73. 14 th Congress of the German Association for Educational Research . 74. Dietrich Benner . 75. Benner, D. and Lenzen, D. (1996). Education for the New Europe . Providence, RI: Berghahn Books. P. 4 . 76. Benner, D. and Lenzen, D. (1996). Education for the New Europe . Providence, RI: Berghahn Books. P. 15 . 77. Assembly line . 78. The Progress of Nations . 79. The State of America''''s Children Yearbook . 80. The State of America''''s Children Yearbook, 1997. Washington, DC : Children''''s Defense Fund . 81. The State of America''''s Children Yearbook, 1997. Washington, DC : Children''''s Defense Fund . 82. I - Thou .