بخيل
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْگويند منصور دوانقى خليفه معروف عباسى حافظه نيرومندى داشت. حافظه او به حدى بود كه اگر يكبار شاعرى قصيده اى را مىخواند، او از حفظ مىكرد، و بلافاصله از آغاز تا پايان آنرا مىخواند!منصور، بعلاوه غلامى داشت كه اگر قصيده اى را دوبار مىخواندند از بر مىكرد. همچنين كنيزى خوش ذوق داشت هر گاه قطعه شعرى را سه نوبت مىشنيد، حفظ مىنمود و فى الفور از بر مىخواند!چنانكه مشهور است منصور مرد بسيار بخيلى بود. او حتى در پرداخت دستمزد كاركنان دولت هم سختگيرى مىنمود، و موقع دخل و خرج يك «دانگ» يعنى يك ششم مثقال را هم حساب مىكرد و به همين جهت نيز مشهور به «دوانقى» شد، زيرا كه عرب دانگ را «دانق» مىخواند و «دوانق» جمع آنست.وى كه دومين خليفه عباسى بود به واسطه بخلى كه داشت، بسيارى از نيازمندان را كه روى به دربار وى مىآوردند از خود مىراند، همچنين ادبا و شعرائى را كه چشم به بذل و بخشش او داشتند محروم مىكرد.در عهد خلفاى پيش از وى، اهل ادب و شعر مورد تفقد و تشويق قرار مىگرفتند و از طرف خلفا و امرا به دريافت صله و جوائز نائل مىگشتند، ولى در روزگار منصور كه خست طبع او اجازه آمد و رفت به دربار، به شعرا و ادبا نمى داد، همه از دور او پراكنده شدند.منصور براى اينكه به طور شرافتمندانه اى خود را از پرداخت صله و جايزه به ادبا و شعرا آسوده گرداند، چاره اى انديشيده بود كه تا آنروز سابقه نداشت. بدين گونه كه وقتى شاعرى مىآمد تا قصيده و اشعار خود را در حضور او بخواند، منصور به وى مىگفت گوش كن! اگر قبلا كسى اين اشعار را از حفظ داشته باشد، يا ثابت شود كه شعر از شاعر ديگرى است، نبايد از ما انتظار صله داشته باشى، ولى چنانكه كسى آنرا از بر نداشت و معلوم شد كه از شاعر ديگرى هم نيست، آن وقت ما به وزن طومارى كه شعرت را در آن نوشته اى پول كشيده به تو مىدهيم!شاعر بى نوا هم كه از همه جا بى خبر بود، به اطمينان اينكه شعر اثر طبع خود اوست و پيش از وى كسى از حفظ نكرده است، شرائط را مىپذيرفت و با اجازه خليفه قصيده خود را مىخواند.همين كه اشعار او به انتها مىرسيد، چون منصور تمام آنرا از بر كرده بود، به شاعر نگون بخت مىگفت: اكنون گوش كن تا من نيز اشعارى را كه خواندى از حفظ بخوانم، آنگاه تمام قصيده را هر چند طولانى بود مىخواند، سپس به غلام خود كه در اين اوقات آماده كار و دوبار شنيده و از حفظ كرده بود، دستور مىداد كه او نيز قصيده شاعر را بخواند، غلام هم فورا همه را تحويل مىداد.در اين هنگام خليفه به شاعر مىگفت: چنانكه مىبينى نه تنها من و اين غلام اشعارى را كه خواندى از حفظ داريم، بلكه اين كنيز كه در پس پرده نشسته نيز آنرا از بر دارد، سپس با اشاره خليفه، كنيزك هم كه سه باز از شاعر و خليفه شنيده بود، قصيده را از اول تا آخر مىخواند!شاعر بيچاره با مشاهده اين وضع هاج و واج مىشد، و بدون دريافت چيزى سر به زير مىانداخت و از دربار خلافت با حسرت و دست خالى بيرون مىرفت. اين وضع بدين منوال جريان داشت، تا اينكه روزى «اصمعى» شاعر توانا و ظريف و مشهور عرب كه از نديمان و حضار مجلس خلفاى عباسى بود، به تنگ آمد و تصميم گرفت، اين عادت ناپسند خليفه را ترك وى دهد.«اصمعى» اشعارى مشتمل بر كلمات مشكل ساخت، سپس آنرا بر روى يك ستون سنگى شكسته اى نوشت، آنگاه آنرا در عبائى پيچيد و بار شتر كرد و خود نيز تغيير لباس داده هب صورت يكنفر عرب باديه در حالى كه نقاب زده بود و جز دو چشمش پيدا نبود، آمد نزد منصور و با لحنى كه وى تشخيص ندهد گفت:خداوند سايه خليفه را پاينده بدارد! من قصيده اى در ستايش خليفه سروده ام و اينك اجازه مىخواهم كه آنرا بخوانم.منصور هم طبق معمول گفت: برادر عرب! ما با شعرا عهد و پيمانى داريم و آن اينكه اگر قصيده از شاعر ديگرى باشد، چيزى به تو نخواهيم داد و چنانچه از خودت بود، به وزن آنچه شعرت را در آن نوشته اى صله خواهى يافت!«اصمعى» هم قبول كرد و سپس شروع به خواندن قصيده خود نمود كه پر از الفاظ عجيب و غريب و لغات ناماءنوس و جملات غامض و پيچيده بود. از جمله چند شعر زير است:
صوت صفير البلبلى، هيج قلبى المثلى
والعود قددنددنلى، والطبل طبططبلى
ولو ترانى راكبا، على حما را هزلى
والناس ترجمجملى فى السوق بالقلقللى
لكن مشيت ها ربا من خشيته العقنقلى
بخلعة، حمراء كالدمدملى
انا الاديب الالمعلى من حى ارض الموصلى
نظمت قطعا زخرفت، تعجز الادبلى
الماء والزهر معا، مع زهر لحظ المقل
والرقص قد طبطبلى، والسقف قد سقسقسقلى
يمشى على ثلاثة، كميشته العرنجلى
والكل كعكع كعكع، خلفى، و من حوللى
الى لقاء ملك، معظم مبجل ياءمر لى
اجر فيها ماشيا، مبعددا للذيل
نظمت قطعا زخرفت، تعجز الادبلى
نظمت قطعا زخرفت، تعجز الادبلى