پايدارى در برابر بيگانه
در آن زمان مردى روحانى از جامعه خود برخاست و با خود انديشيد كه حاكم با من چه مى كند؟ غير از اين است كه مرا حبس مى كند يا نهايتاً مى كُشد؟! پس، من به وظيفه خود عمل مى كنم و او هرچه مى خواهد بكند. آن گاه نزد يكى از مردم آن سامان رفت و گفت: آيا شما حاضريد فرزند خود را پيش من بگذاريد تا مجاناً به او قرآن بياموزم؟گفت: ابداً، زندان در كار است.پيش نفر ديگرى رفت و گفت: آيا شما حاضريد فرزندانتان را نزد من بفرستيد تا به آنها قرآن ياد بدهم؟گفت: هرگز.خلاصه به هر كس پيشنهاد تدريس رايگانى قرآن مى داد از ترس رد مى كرد. سرانجام بچه يتيمى را كه پدر و مادرش مُرده بودند و سرپرستى نداشت، پيدا كرد و به او گفت: آيا تو حاضر هستى پيش من درس قرآن بخوانى؟ بچه گفت: بله.اما مسجدى نبود تا شيخ در آنجا درس بدهد، زيرا انگليسى ها مساجد را خراب كرده بودند و اصولاً يكى از كارهاى استعمار خراب كردن مساجد است؛ يا درب مسجد را به بهانه هاى مختلف مى بندند، يا مسجد را تبديل به موزه مى كنند، يا براى آن كه كسى مسجد نسازد قوانين دست و پاگير وضع مى كنند: مثلاً مى گويند زمين مسجد كمتر از هزار متر نباشد؛ بايد در بهترين نقطه شهر باشد، كه به ظاهر حرف زيبائى است ولى در باطن نقشه جلوگيرى از ساختن مسجد است.مثلاً «مائو» در چين هفده هزار مسجد را خراب كرد؛ استالين و لنين در شوروى «سابق هزارها مسجد را يا ويران يا به مقرّ حزب كمونيست و يا به مركز فساد تبديل كردند.خلاصه آن شيخ يك مسجد ويران شده اى پيدا كرد و خودش داخل مسجد رو به طرف درب مسجد نشست و بچه را مقابل خود به طورى كه پشت او به طرف درب مسجد بود نشاند تا حواس بچه جمع درس باشد و مشغول درس دادن شد. كم كم چند تا بچه ديگر پيدا شدند و تا حدّى دور شيخ شلوغ شد.خبر به حاكم شهر رسيد و او شيخ را طلبيد و گفت: ما به يك كاتب «منشى نياز داريم و شنيده ام تو خط خوبى دارى، اگر حاضرى بيا نزد ما كاتب و نويسنده «منشى بشو، ما هم هر ماه بيست روپيه به تو مى دهيم.شيخ گفت: بيست روپيه كم است.حاكم گفت: ماهى چهل روپيه مى دهيم.گفت: كم است.گفت: ماهى هشتاد روپيه مى دهيم.گفت: كم است.گفت: ماهى صدوهشتاد روپيه مى دهيم.گفت: كم است.گفت: دويست روپيه مى دهيم...، تا رسيد به سيصد روپيه.باز شيخ گفت: كم است.حاكم گفت: صاف بگو مى خواهم به بچه ها قرآن درس بدهم!واقع اين است كه يكى از علائم ايمان، بى علاقه بودن به پول است. شيخ آن جا خوب امتحان پس داد و ايمانش را با پول از دست نداد. در روايتى از پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم آمده است:«انّ الدّينار والدّرهم قد أهلكا من كان قبلكم وهما مهلكاكم(1)؛ دينار و درهم، مردمان پيش از شما را به هلاكت رساند و گمراه كرد و شما را هم هلاك خواهد كرد».آدم ضعيف و علاقمند به مال دنيا، به محض اين كه صحبت از پول به ميان بيايد، همه چيز را كنار مى گذارد. ضرب المثل ظريفى در فارسى است كه مى گويد:«اگر از پول گذشتى از پل گذشتى».انسانى كه به پول بى توجه باشد راحت مى تواند ايمان خودش را حفظ كند.شيخ به حاكم گفت: من به صد بچه، قرآن درس مى دهم و تو هر كارى مى خواهى بكن. من از روز اول كه مشغول درس دادن شدم، فكر همه اين ها را كرده ام و تا آخر هم ايستاده ام.حاكم گفت: ما ديگر نمى خواهيم به اين شهر و به تو آزار برسانيم، ولى ميدانى كه طبق قانون، كار تو ممنوع است و من از طرف مركز، تحت مراقبت هستم. تو تدريس قرآن را ادامه بده اما يك پرده جلوى درب مسجد آويزان كن تا اگر روزى مأمور بازرسى انگلستان، از مركز آمد و ديد تو قرآن درس مى دهى، من مجرم شناخته نشوم و بگويم به دور از چشم من دست به اين كار زده است.شيخ هم قبول كرد و درب مسجد را پرده اى زد و مشغول به تدريس قرآن شد. مردم هم كه فهميدند ديگر خطرى از سوى حاكم متوجه شيخ و فرزندانشان نيست، فرزندان خود را پيش شيخ آوردند و كم كم مسجد پر شد، تا اين كه فرد خيّرى پيدا شد و خانه مجاور مسجد را خريد و ضميمه مسجد كرد. آن قسمت جديد هم پر شد.خانه طرف ديگر مسجد را خيّر ديگرى خريد و جزء مسجد كرد كه آن جا نيز پر شد. يك نفر يك مدرسه بسيار بزرگ و مفصّلى در كنار مسجد ساخت و كم كم مسجد وسعت يافت و مدارسى در اطراف اين مسجد ساخته شد، و امروز آن مسجد و اضافات آن به صورت مجموعه اى اسلامى به نام «مدارس العلوم الديوبنديه» همچنان پابرجاست و تمام آن به همت همين شيخ مخلص مى باشد(2).خدا شخص مخلص را آبرومند مى كند و عمل مخلص را نگه مى دارد.خدا با قدرتش آن شيخ را كه در آن وضع، در يك مسجد خرابه شروع به تدريس قرآن نمود، صاحب مؤسسات و مدارس كرد.(1). كافى، ج3، ص 316، باب حب الدنيا والحرص عليها.(2). ديوبند، يكى از شهرهاى هند است.