جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

عبد الملك بن مروان به بشر بن مروان نوشته بود كه خالد را با لشكر گرانى به فرماندهى عبد الرحمان بن محمد بن اشعث يارى دهد و او چنان كرد و عبد الرحمان پيش خالد آمد. قطرى همچنان چهل روز برابر ايشان بود و هر بامداد و شامگاه بر آنان حمله و با آنان جنگ مى‏كرد. مهلب به وابسته و برده آزاد كرده ابو عيينه گفت: خود را كنار اين گورستان مسيحيان برسان و همه شب همانجا باش و هرگاه خبرى از خوارج به دست آوردى يا صداى شيهه و حركت اسبها را شنيدى شتابان پيش ما بيا.

او شبى خود را به مهلب رساند و گفت: خوارج حركت كردند. مهلب آماده كنار دروازه خندق نشست. قطرى، قايقهايى فراهم كرده بود كه آكنده از هيزم خشك بود آنها را آتش زد و ميان قايق‏هاى خالد رها كرد و خود از پى آنها حركت كرد و چنان شد كه بر هيچ مردى نمى‏گذشت مگر اينكه او را مى‏كشت و بر هيچ چهارپايى نمى‏گذشت مگر اينكه آن را پى مى‏كرد و بر هيچ خيمه‏اى نمى‏گذشت مگر اينكه آن را مى‏دريد. مهلب به پسرش يزيد فرمان داد همراه صد سوار بيرون برود و جنگ كند. عبد الرحمان بن محمد بن اشعث هم در آن جنگ سخت پايدارى كرد، فيروز بن حصين نيز با بردگان و وابستگان خويش بيرون آمد و خود و همراهانش به خوارج تيراندازى مى‏كردند و زوبين مى‏انداختند و بسيار پسنديده عمل كرد. در آن جنگ يزيد بن مهلب و عبد الرحمان بن محمد بن اشعث هر دو از اسب بر زمين افتادند و يارانشان از آن دو حمايت كردند تا دوباره سوار شدند. فيروز بن حصين هم در خندق افتاد و مردى از قبيله ازد دست او را گرفت و بيرونش آورد و فيروز ده هزار درهم به او بخشيد، و صبح آن شب لشكرگاه خالد همچون زمين سنگلاخ سوخته‏يى بود كه در آن جز زخمى و كشته ديده نمى‏شد. خالد به مهلب گفت: اى ابو سعيد نزديك بود رسوا شويم. مهلب گفت: گرد لشكرگاه خود خندق حفر كن و اگر چنين نكنى آنان به سوى تو باز خواهند آمد. خالد گفت: كار خندق كندن را براى من كفايت كن.

مهلب تمام افراد شجاع و شريف را جمع كرد و هيچ شخص شريفى باقى نماند مگر اينكه خندق مى‏كند. خوارج بانگ برداشتند و به سپاهيان خالد كه مشغول كندن خندق بودند، گفتند: به خدا سوگند اگر اين جادوگر مزونى نبود خداوند شما را درمانده مى‏كرد. خوارج به مهلب لقب ساحر داده بودند، زيرا هر گاه آنان كارى را تدبير و در آن چاره‏سازى مى‏كردند، مى‏ديدند مهلب بر آن تدبير و شكستن‏

/ 435