جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

آن، از ايشان پيشى گرفته است.

اعشى همدان در قصيده‏يى طولانى خطاب به عبد الرحمان بن محمد بن اشعث پايدارى و تحمل رنج قحطانيان را همراه او ياد آورى كرده است و مى‏گويد: «جنگ اهوازت را فراموش مكن و ستايش و نام نيكو از ميان رفتنى نيست».

سپس قطرى به كرمان رفت و خالد به بصره برگشت. قطرى يك ماه در كرمان ماند و سپس به فارس بازگشت. خالد خود را به اهواز رساند و مردم را براى حركت فراخواند و مردم در جستجوى مهلب بودند. خالد گفت: مهلب همه حظ و لذت اين شهر را برده است و من برادر خويش عبد العزيز را به فرماندهى جنگ با خوارج گماشته‏ام. خالد، مهلب را همراه سيصد سپاهى به جانشينى خود در اهواز گماشت.

عبد العزيز هم به جنگ خوارج كه در «دار ابجرد» بودند رفت. شمار سپاهيانش سى هزار تن بود. عبد العزيز در راه مى‏گفت: مردم بصره چنين تصور مى‏كنند كه اين كار جز با مهلب انجام نمى‏پذيرد ولى بزودى خواهند دانست.

صقعب بن يزيد مى‏گويد: همين كه عبد العزيز از اهواز بيرون رفت كردوس- حاجب مهلب- پيش من آمد و مرا فرا خواند. من نزد مهلب رفتم او در حالى كه جامه هروى پوشيده بود و بر پشت بامى بود به من گفت: اى صقعب من تباه شده‏ام، گويى هم اكنون به شكست و گريز عبد العزيز مى‏نگرم و بيم آن دارم كه خوارج به من حمله كنند و اينجا بيايند و حال آنكه لشكرى همراه من نيست. اينك تو از سوى خود مردى را روانه كن كه خبر آنان را براى من بياورد و پيش از وقوع واقعه از آن آگاه باشم. و من از سوى خود مردى را كه به او عمران بن فلان مى‏گفتند روانه كردم و گفتم: همراه لشكر عبد العزيز باش و اخبار ايشان را روز به روز براى من بنويس و چون آن اخبار مى‏رسيد من آنها را به مهلب مى‏رساندم.

چون عبد العزيز نزديك خوارج رسيد توقفى كرد و مردم به او گفتند: اينجا منزلى است و مناسب است كه در آن فرود آيى تا آرامشى پيدا كنيم و سپس با آمادگى و ساز و برگ كامل حركت كنيم. گفت: هرگز، كار نزديك است پايان يابد.

مردم بدون فرمان او فرود آمدند ولى هنوز فرود آمدن ايشان پايان نيافته بود كه سعد الطلايع همراه پانصد سوار همچون ريسمانى كشيده آشكار شدند. عبد العزيز به مقابله ايشان شتافت. آنان ساعتى برابر او صف كشيدند و سپس از راه مكر و حيله‏

/ 435