جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

از خوارج چنين سرود: «فتنه‏يى را كه بزرگ و دشوار شده بود، شمشير ابو الحديد به لطف خدا از ما كفايت كرد. مسلمانان عشق خود را به او آشكار ساختند و از فرط هوس مى‏گفتند: چه كسى افزون كننده بر قيمت است...» علاء بن مطرف سعدى پسر عموى عمرو القضا بود و دوست مى‏داشت كه در اين جنگ با او روياروى شود. عمرو القضا در حالى به او رسيد كه گريزان بود.

خنديد و به اين شعر تمثل جست: «لقيط آرزو مى‏كرد كه با من روياروى شود. اى عامر براى تو صعصعة بن سعد است».

و سپس به او [عمرو القضا] بانگ زد: اى ابو المصدى خودت را نجات بده.

علاء بن مطرف همراه خود و همسر خويش را برده بود كه يكى از ايشان از بنى ضبه و نامش ام جميل بود ديگرى دختر عمويش به نام فلانة دختر عقيل بود.

او همسر ضبى خود را نجات داد و نخست او را سوار كرد و دختر عموى خود را هم نجات داد و در اين مورد چنين سروده است: «آيا من گرامى و بزرگوار نيستيم كه به جوانان خود گفتم: بايستيد و آن زن ضبى را پيش از دختر عقيل بر مركب سوار كنيد...» صقعب بن يزيد مى‏گويد: مهلب مرا گسيل داشت كه براى او خبرى بياورم.

من با اسبى كه آن را سه هزار درهم خريده بودم به كنار پل «اربك» رفتم ولى خبرى به دست نياوردم. ناچار در گرماى نيمروز همچنان به حركت خود ادامه دادم.

چون شامگاهان فرا رسيد و سياهى شب همه جا را گرفت صداى مردى را كه از دليران بود و او را مى‏شناختم شنيدم و به او گفتم: چه خبر گفت: خبر بد. گفتم: عبد العزيز كجاست گفت: پيشاپيش تو است. چون آخر شب شد به حدود پنجاه سوار برخوردم كه رايتى همراه ايشان بود. پرسيدم: اين رايت كيست گفتند: رايت عبد العزيز است. پيش رفتم و به او سلام دادم و گفتم: خداوند كارهاى امر را رو به راه نمايد، آنچه پيش آمد در نظرت بزرگ نيايد كه تو با بدترين و پليدترين لشكر بودى. گفت: آيا تو همراه ما بودى گفتم: نه ولى گويا من خود شاهد كارهاى تو بوده‏ام. سپس او را رها كردم و نزد مهلب آمدم. مهلب: پرسيد چه خبر گفتم:

/ 435