جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

خبرى كه ترا شاد مى‏كند، اين مرد شكست خورد و خود و سپاهش گريختند، گفت: اى واى بر تو اين چه خوشحالى است كه مرد قرشى شكست خورده و لشكرى از مسلمانان پراكنده و تار و مار شده است. گفتم: به هر صورت چنين بوده است چه تو را خوش آيد و چه ناخوش. مهلب نخست كسى را پيش خالد فرستاد و خبر سلامتى برادرش را به او داد. آن مرد مى‏گويد: چون موضوع را به خالد گفتم گفت: دروغ مى‏گويى و آدم خوار و پستى هستى. در اين هنگام مردى از قريش وارد شد و مرا تكذيب كرد. خالد به من گفت: قصد داشتم گردنت را بزنم. من گفتم: خداوند كار امير را اصلاح كند. اگر دروغگو بودم مرا بكش و اگر راست گفته بودم جامه همين مرد را به من ببخش. خالد گفت: چه بد جان خود را به خطر انداختى و من هنوز از جاى خود تكان نخورده بودم كه برخى از گريختگان پيش عبد العزيز رسيدند. و چون عبد العزيز به بازار اهواز رسيد مهلب او را گرامى داشت و جامه بر او پوشاند و همراه او نزد خالد رفت. مهلب- پسر خود- حبيب را به جانشينى خويش در اهواز گماشت و گفت: اگر احساس كردى كه سواران خوارج به تو نزديك شده‏اند به بصره و ناحيه «نهر تيرى» باز گرد. همين كه حبيب رسيدن سواران خوارج را احساس كرد به بصره آمد و آمدن خود را به اطلاع خالد رساند. خالد خشمگين شد و حبيب از او ترسيد و ميان افراد قبيله بنى عامر بن صعصعه پنهان شد و همانجا و در حالى كه مخفى بود با همسر خويش هلاليه ازدواج كرد و او مادر عباد بن حبيب است.

شاعرى ضمن نكوهش رأى خالد، خطاب به او چنين سروده است: «نوجوان بسيار ترسويى از قريش را به فرماندهى جنگ گماشتى و گسيل داشتى و مهلب را كه داراى رأى و انديشه اصيل است رها كردى...» حارث بن خالد مخزومى هم چنين سروده است: «عبد العزيز همين كه عيسى و ابن داوود را ديد كه با قطرى در حال ستيزند، گريخت...» خالد نامه‏يى به عبد الملك نوشت و در آن بهانه‏هايى براى شكست عبد العزيز آورد و عذر تقصير خواست. خالد به مهلب گفت: فكر مى‏كنى امير المومنين با من چگونه رفتار كند گفت: ترا از كار عزل خواهد كرد. گفت: آيا فكر مى‏كنى او پيوند خويشاوندى مرا خواهد گسست گفت: آرى چون خبر شكست و هزيمت‏

/ 435