جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

برادرت به او رسيد همان گونه رفتار كرد- مقصود مهلب، گريختن اميه برادر خالد از سيستان بود. عبد الملك مروان براى خالد چنين نوشت: اما بعد، من براى تو در مورد كار مهلب حد و اندازه‏يى مشخص كرده بودم، ولى چون كار خود را در دست گرفتى، اطاعت و فرمانبردارى از من را رها كردى و خودسرانه و مستبدانه عمل كردى و مهلب را به سرپرستى جمع‏آورى خراج گماشتى و برادرت را به سالارى جنگ با خوارج منصوب كردى. خداوند اين رأى و تدبير را زشت بدارد. آيا نوجوانى مغرور را كه در كارهاى جنگ هيچ تجربه‏اى ندارد و پيش از آن در جنگها كار آزموده و ورزيده نشده است به جنگ مى‏فرستى و سالارى شجاع و مدبر و دور انديش را كه جنگهايى از سرگذرانده و پيروز شده است رها مى‏كنى و او را سرگرم جمع‏آورى خراج مى‏سازى همانا اگر مى‏خواستم ترا به اندازه گناهت مكافات كنم چنان عقوبت من ترا فرا مى‏گرفت كه ديگر از تو نشانى باقى نمى‏ماند ولى پيوند خويشاوندى ترا فراياد آوردم و همان مرا از عقوبت تو بازداشت و فقط عقوبت ترا در عزل تو قرار مى‏دهم.

والسلام.

گويد: عبد الملك پس از آن بشر بن مروان را كه امير كوفه بود به بصره هم ولايت و امارت داد و براى او چنين نوشت: «اما بعد، همانا كه تو برادر امير المومنين هستى. نسبت تو و او در مروان به يكديگر مى‏پيوندد و حال آنكه براى خالد كسى پايين‏تر از اميه نيست كه نسبت آن دو را جمع كند. اينك به مهلب بن ابى صفره بنگر، او را به فرماندهى جنگ با خوارج بگمار كه سالارى دلير و كار آزموده است و از مردم كوفه هشت هزار تن به مدد او گسيل دار. و السلام».

دستورى كه عبد الملك در مورد مهلب داده بود بر بشر بسيار گران آمد و گفت: به خدا سوگند او را خواهم كشت. موسى بن نصير به او گفت: اى امير مهلب را نگهبانى و وفادارى و رنج و آزمون بسيار است. بشر بن مروان از كوفه به قصد بصره بيرون آمد. موسى بن نصير و عكرمة بن ربعى براى مهلب نوشتند كه با بشر طورى برخورد كند كه بشر او را نشناسد. مهلب در حالى كه سوار بر استرى شده بود همراه ديگر مردم و ميان ازدحام به بشر سلامى داد و رفت و چون بشر بن مروان در مجلس خود نشست پرسيد: امير شما مهلب كجاست و چه كرده است گفتند: اى امير او با تو برخورد كرد و سلام داد، بيمار است.

/ 435