جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

دهد. آن مرد نيز چنين كرد. بشر به او گفت: ترا با اين كار چه كار است گفت نصيحتى بود كه براى امير و مسلمانان به ذهنم رسيد و ديگر چنين كارى نخواهم كرد. بشر شرطه و جنگجويان را به يارى مهلب فرستاد و براى كارگزار خويش در كوفه نوشت كه رايتى براى عبد الرحمان بن مخنف به فرماندهى هشت هزار تن ببندد و از هر بخش كوفه دو هزار تن انتخاب كند و آنان را به يارى مهلب بفرستد.

چون نامه بشر به كار گزارش رسيد، عبد الرحمان بن مخنف ازدى را فرا خواند و براى او رايتى بست و از هر بخش كوفه دو هزار تن انتخاب كرد. بر دو هزار تن از مردم مدينه، بشر بن جرير بن عبد الله بجلى را گماشت و بر بخش قبايل تميم و و همدان، محمد بن عبد الرحمان بن سعيد بن قيس همدانى و بر بخش قبيله كنده محمد بن اسحاق بن اشعث كندى و بر بخش قبايل اسد و مذحج، زحر بن قيس مذحجى را گماشت. آنان نخست نزد بشر بن مروان آمدند. بشر با عبد الرحمان بن مخنف خلوت كرد و به او گفت: تو از عقيده من نسبت به خود و اعتمادى كه به تو دارم آگاهى همان گونه باش كه در مورد تو گمان بسته‏ام، و به اين مرد مزونى [مهلب‏] بنگر و با او مخالفت كن و انديشه و كارش را تباه ساز. عبد الرحمان بن مخنف بيرون آمد و مى‏گفت: آنچه اين پسر بچه از من مى‏خواهد چه شگفت انگيز است به من دستور مى‏دهد شأن پيرمردى از پير مردان خانواده خود و سالارى از سروان ايشان را كوچك بشمارم. و به مهلب پيوست.

خوارج همين كه احساس كردند مهلب به آنان نزديك مى‏شود از كناره‏هاى فرات عقب نشينى كردند و پراكنده شدند. مهلب آنان را تعقيب كرد و تا بازار اهواز عقب راند و سپس از آنجا هم آنان را بيرون راند و از پى ايشان تا رامهرمز تاخت و ايشان را از رامهرمز نيز عقب راند و آنان وارد سرزمينهاى فارس شدند. يزيد پسر مهلب در اين جنگها با آنكه بيست و يك ساله بود متحمل زحمت و ايستادگى بسيار شد و همواره پيشروى مى‏كرد.

و چون خوارج به فارس رفتند مهلب پسرش يزيد را به جنگ ايشان روانه كرد.

عبد الرحمان بن صالح به مهلب گفت: كشتن اين سگها براى تو مصلحت نيست كه به خدا سوگند اگر آنان را بكشى ناچار ترا در خانه‏ات خواهند نشاند و جنگ با اينان را طولانى كن و بدينگونه از نام آنان نان بخور [همواره سالار اين جنگ باش‏].

مهلب گفت: اين كار از وفادارى نيست. او فقط يك ماه در رامهرمز درنگ كرد كه‏

/ 435