جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

عبد الرحمان بن مخنف هم پيام فرستاد كه برگرد خود خندق بكند. او پيام داد كه خندقهاى ما شمشيرهاى ماست. مهلب باز به او پيام فرستاد كه من از شبيخون زدن بر تو در امان نيستم. جعفر پسر عبد الرحمان گفت: خوارج در نظر ما زبونتر از ضرطه شترند. مهلب روى به پسر خود مغيره كرد و گفت: صحيح رفتار نمى‏كنند و چنان كه بايد احتياط به كار نمى‏بندند.

خوارج چون شب را به صبح آوردند به جنگ مهلب آمدند. مهلب به عبد الرحمان بن مخنف پيام داد و از او نيروى امدادى خواست. عبد الرحمان جماعتى را گسيل داشت و پسر خود جعفر را به فرماندهى آنان گماشت. آنان در حالى كه همگان قباهاى سپيد نو پوشيده بودند آمدند. آن روز بسيار پايدارى كردند آن چنان كه اهميت آنان شناخته شد. مهلب نيز با خوارج جنگى سخت كرد و پسرانش آن روز همچون مردم كوفه بلكه سخت‏تر پايدارى و مقاومت كردند.

در همين حال يكى از سران خوارج به نام صالح بن مخراق آمد و گروهى از نخبگان لشكر خوارج را- كه شمارشان به چهار صد رسيد- برگزيد و جدا كرد.

مهلب به پسر خود، مغيره گفت: خيال مى‏كنم اين گروه را فقط براى شبيخون زدن جدا مى‏كند. خوارج از ميدان پراكنده شدند و پيروزى از آن مهلب بود و گروه بسيارى از خوارج كشته و زخمى شدند. در همين حال حجاج در جستجوى كسانى بود كه از رفتن به جنگ خوددارى كرده بودند و مردانى را گسيل مى‏داشت و آنان را در روز زندانى مى‏كردند، ولى شبها بى آنكه حجاج خبر داشته باشد در زندان را مى‏گشودند و مردان به سوى مهلب روان مى‏شدند و چون حجاج پيوستن شتابزده آنان را به مهلب مى‏ديد به اين بيت تمثل مى‏جست: «همانا اين گله را ساربان تنومند سختى است كه چون اندك سركشى كنند سخت مى‏گيرد».

آن گاه حجاج نامه‏يى به مهلب نوشت و او را براى جنگ برانگيخت و نامه‏اش چنين بود: اما بعد، همانا به من خبر رسيده است كه توبه جمع آورى خراج رو آورده و جنگ با دشمن را رها كرده‏اى. من ترا به فرماندهى باقى گذاشتم و حال آنكه از اهميت و ارزش عبد الله بن حكيم مجاشعى و عباد بن حصين حبطى آگاهم، و ترا

/ 435