جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

جنگ با خوارج [بيشتر] تحريك و تشويق كنند. يكى از آن دو زياد بن عبد الرحمان نام داشت كه از بنى عامر بن صعصعة بود و ديگرى مردى از خاندان ابى عقيل و از گروه و قبيله حجاج بود.

مهلب، زياد بن عبد الرحمان را به پسر خود حبيب و آن مرد ثقفى را نيز به پسر ديگر خويش يزيد سپرد و به آن دو گفت: با سپاهيانى كه همراه حبيب و يزيد مى‏باشند و همراه آن دو جنگ را آغاز كنيد. آنان بامداد به خوارج حمله كردند و جنگى سخت آغاز نمودند. [قضا را] زياد بن عبد الرحمان كشته شد و آن مرد ثقفى هم در معركه ناپديد گرديد و سپس در پگاه روز بعد به جنگ با خوارج برگشتند و آن مرد ثقفى پيدا شد. مهلب او را پيش خود آورد و چاشت خواست، تيرها نزديك آنان فرو مى‏باريد و گاه از آنجا هم مى‏گذشت و دورتر مى‏افتاد، و آن مرد ثقفى از روحيه و كار مهلب شگفت‏زده بود و صلتان عبدى در همين باره چنين سرود: «هان پيش از آنكه موانعى در رسد و پيش از آنكه آن قوم همچون جهش درخش از ميان بروند به من باده بامدادى برسان، بامدادى كه حبيب ما را در آهن از پى خود مى‏كشيد...» عتاب بن ورقاء همچنان هشت ماه با مهلب بود تا آنكه شبيب بن يزيد خارجى قيام كرد و حجاج نامه‏يى به عتاب نوشت و او را فرمان بازگشت داد تا به مقابله شبيب گسيلش دارد. به مهلب هم نامه‏اى نوشت كه به سپاهيان مقررى پرداخت كند.

او مقررى مردم بصره را پرداخت ولى از پرداختن مقررى مردم كوفه خوددارى كرد.

عتاب به او گفت: من از اينجا حركت نمى‏كنم تا آنكه مقررى مردم كوفه را بپردازى و او باز خوددارى كرد و ميان آنان كار به درشتى كشيد. عتاب به مهلب گفت: به من خبر رسيده بود كه تو دلاورى، ولى اينك ترا ترسو مى‏بينم و نيز به من خبر رسيده بود كه تو بخشنده‏اى و حال آنكه ترا بخيل مى‏بينم. مهلب به او گفت: اى پسر زن بويناك عتاب هم به او گفت: ولى تو كه عموها و دايى‏هاى محترمى دارى قبيله بكر بن وائل به سبب هم پيمانى با مهلب خشمگين شدند، و نعيم بن هبيرة- برادر زاده مصقله- از جاى برجست و به عتاب دشنام داد. پيش از اين موضوع مهلب هم پيمانى و سوگند خوردن به سود يكديگر را خوش نمى‏داشت، ولى چون يارى دادن قبيله بكر بن وائل را نسبت به خود ديد شاد شد و پس از آن همواره آن را تأكيد مى‏كرد و بدان غبطه مى‏خورد. همچنين افراد قبيله تميم بصره نسبت به عتاب خشم‏

/ 435