جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

وحدت كلمه باز گرديد.

عمرو القضا- كه از خاندان سعد بن زيد مناة بن تميم بود- بيرون آمد و بانگ برداشت: اى كسانى كه عهد و پيمان را رعايت نمى‏كنيد آيا آماده نبرد هستيد كه مدتى است از آن جدا مانده‏ام. و سپس اين بيت را خواند: «مگر نمى‏بينى كه از سى شب پيش تا كنون ما در سختى هستيم و دشمنان كتاب خدا در آسايش هستند».

قوم به هيجان آمدند و برخى سوى برخى ديگر شتاب گرفتند و جنگ در گرفت و مغيرة بن مهلب در اين جنگ سخت پايدارى كرد و خود را ميان خوارج افكند نيزه‏ها از هر سو او را فرو گرفت و ضربات شمشير بر سرش فرود آمد. او كه ساعد بند آهنين داشت و دست خود را بر سر خويش نهاده بود شمشيرها كارگر واقع نمى‏شد و پس از اينكه از اسب بر زمين افتاد گروهى از سواركاران دلير قبيله ازد او را از آوردگاه بيرون بردند. كسى كه توانسته بود او را از اسب بر زمين بيندازد، عبيدة بن هلال بن يشكر بن بكر بن وائل بود و او در آن روز چنين رجز مى‏خواند: «من پسر بهترين فرد قوم خويش هلال هستم، پيرى كه بر آيين ابو بلال بود و تا آخرين شبها همان آيين، آيين من خواهد بود».

مردى به مغيرة بن مهلب گفت: ما نخست بسيار تعجب كرديم كه چگونه تو بر زمين افتادى و اينك بيشتر دچار شگفتى شديم كه چگونه نجات پيدا كردى در اين هنگام مهلب به پسران خود گفت: رمه‏هاى شما در حال چرا و بدون نگهبانند آيا كسى را براى حفظ آنها گماشته‏ايد و من از حمله خوارج براى غارت آنها در امان نيستم. گفتند نه. گويد: هنوز سخن مهلب تمام نشده بود كه كسى آمد و گفت: صالح بن مخراق بر رمه‏ها غارت برده است. [اين كار] بر مهلب گران آمد و گفت: هر كارى را كه شخصا بررسى نكنم و عهده‏دارش نشوم تباه مى‏شود و آنان را نكوهش كرد. بشر بن مغيره گفت: آرام باش اگر مى‏خواهى كسى مانند تو ميان ما باشد ممكن نيست، كه به خدا سوگند بهترين ما همچون بند كفش تو نخواهيم بود. مهلب گفت: اينك راه را بر آنان ببنديد. بشر بن مغيره و مدرك و مفضل دو پسر- مهلب شتابان حركت كردند. بشر زودتر به راه رسيد و ناگاه مردى سياه از خوارج را ديد كه گله‏ها را پيش انداخته و آنان را مى‏راند و اين رجز را مى‏خواند: «ما شما را با ربودن گله درمانده كرديم. آرى زخمها را يكى پس از ديگرى‏

/ 435